کوله‌پشتی برای سال ۹۳

BaHaR

به پیشنهاد امیر مهرانی بزرگوار این یادداشت را نوشتم. امیر مهرانی جریانی را راه انداخته و من هم سعی کردم بخشی از این جریان دوست داشتنی باشم.

۹۲ سال عجیبی بود؛ احتمالا برای همه ما، حداقل از نظر تغییرات اجتماعی و سیاسی عجیب بود. زمستان سال ۹۱ به این فکر می‌کردم که آینده ما چه خواهد شد  و مدام به این  می‌رسیدم که باید دولتی  سر کار بیاید که طیف وسیعی از مردم پشتش باشند. آن زمان تصور می‌کردم این اتفاق نمی‌افتد و فقط یک معجزه می‌تواند ما را نجات دهد؛ و باور کردنی نبود. معجزه اتفاق افتاد. و همه آنهایی هم که ممکن است بگویند ما کاری به مسائل اجتماعی و سیاسی نداریم، دیدند که زندگی چقدر می‌تواند آسان شود، اگر آرامش و تدبیر حاکم گردد. سال ۹۲ اما برای من از این هم سال عجیب‌تری بود. این که  از یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های فناوری اطلاعات ایرانی بیرون بزنم و شرکت خودم را داشته باشم، به من نشان داد که راه‌اندازی یک کسب و کار و سرپا نگه داشتن آن یک معجزه است و ما چقدر هر روز شاهد معجزه‌ایم. یادم می‌آید که با اعضای هیئت مدیره شرکت ساعت‌ها بر سر این بحث می‌کردیم که باید برای یک نقش فردی با سطح مشخصی از توانایی‌ها و مهارت‌ها را وارد مجموعه کنیم و این قدر  هم باید حقوق بدهیم و می‌ترسیدیم از این کار. و دل به دریا زدیم و معجزه خودش اتفاق افتاد. اگر از این سال عجیب بخواهم چند تا چیز  گلچین کنم که بماند برایم در سال ۹۳ بدم نمی‌آید این‌ها را انتخاب کنم:

هنر شروع کردن: من مانند بسیاری دیگر تنبلم در شروع کردن. جز برخی موارد خاص درباره سینما، تقریبا هر چیز دیگری من را به گارفیلد تبدیل می‌کند. بعضی از همکاران من درباره‌ام می‌گویند که رضا قربانی از کارهای سخت فراری است و واقعا هم این چنین است. تنبلی ذاتی دارم که برای خودم هم عجیب است. کاری هم نمی‌توانم بکنم. اما امسال چند جایی به موقع و خوب شروع کردم و اگر شروع کنم  باید تا انتها بروم. هیچ بچه‌ای را نمی‌توان به زور فرستاد که درس بخواند و تازه انتظار داشت که شاگرد اول شود. اما اگر بچه‌ای درک کند که اگر درس نخواند جایش در گاراژ و لولیدن در بین روغن و قیر و کثافت است، احتمالا با انگیزه بالایی به مدرسه می‌رود. همیشه سعی کردم  بچه‌ای باشم که گاراژم را درک کنم و حواسم باشد که اگر شروع نکنم جایم کجاست.

هنر تمام کردن: این یکی از آن یکی هم مهم‌تر است و من هم مانند برخی، کارهای فراوانی را شروع کرده‌ام و تمام نکرده‌ام. چند جایی امسال خودم را زیر فشار گذاشتم و کار‌ها را تمام کردم. برای شروع کردن و تمام کردن اما، چند چیز دیگر لازم است.

دوستانی که دوستانه در کنار تو کار کنند: احتمالا به همان اندازه دوستانی که دوستانه در کنارم در گروه رسانه‌ای شفق کار می‌کنند، کسانی هم هستند که فرصت کنارشان بودن را از من دریغ کردند. در هر حال شروع کردن و تمام کردن نیاز به‌ دوستانی دارد که در چشمانشان شوق زندگی جاری باشد. فرقی نمی‌کند؛ مثلا علی بیات، فیلمبردار، بیتا قنبری، تدوین‌گر، نیلوفر تهرانی گرافیسیت،  رسول قربانی تولیدکننده  محتوا، اشکان حسین‌پور مدیر پرژوه‌، و بچه‌های دیگرر. این مهم است که در کنار خودت دوستانی را داشته باشد که شوق زندگی دارند. امسال در کنار این بچه‌ها زنده‌تر از قبل شدم. حتی مهشید مظلوم هم که آخر سال هوای شیراز به سرش زد و رفت که فعلا در شیراز بماند در من شوق زندگی را بیشتر از قبل کرد. در لیوان کوچک آب یک قطره جوهر کافی است که ذات کل لیوان آب را تغییر دهد!

احترام: به شدت از محیط‌های کاری که بوی نفرت و نفاق و دورویی و زیرآب‌زنی و پشت هم حرف زدن از آنها به مشام می‌رسد فراری‌ام و این عجیب کالایی است که در دکان هر عطاری یافت نمی‌شود.

مشتری شاه نیست و دیکتاتور است: امسال ایمان آوردم به این که برای هر کاری اول از همه باید تشخیص بدهم که صاحب کارم کیست و چه می‌خواهد و فلسفه‌اش از درخواستش چیست. همه کسانی که مشتری من و همکارانم در شفق هستند نیازی دارند و خواسته‌ای دارند. ما در شفق محصولی نمی‌فروشیم که حتی در رویاهای‌مان روزی را ببینیم که مردم برای خریدش صف می‌بندند. ما خدمت می‌فروشیم و روی دیگر خدمت نارضایتی است. خدمت کردن هرگز کسی را راضی نمی‌کند و بنابراین نه تنها همیشه حق با مشتری است، بلکه مشتری یک دیکتاتور است. بیشتر مردم در برابر دیکتاتورها شورش می‌‌کنند اما راه‌های بهتری برای کنار آمدن با دیکتاتورها وجود دارد.

 

چیزهای دیگری هم هست که به نظرم همین‌ها کفایت می‌کند. اما رویا!

من رویای ساده‌ای دارم: خانواده بزرگ. امسال با آمدن دخترم بهار خانواده‌ام کمی بزرگ‌تر شد. بزرگ‌ شدن همیشه سخت است و من دوست دارم خانوده‌ام پرتعدادتر و بزرگ‌تر شود. هر چند که ساده نیست اما مانند دانش‌آموزی هستم که فعلا باید چیزهای زیادی یاد بگیرم.

چرا روزنامه‌های ما بفرموده عمل می‌کنند

Yarane-Kala

مهم‌ترین سوژه این روزهای مردم صف‌های تشکیل شده برای سبد کالاست و بار دیگر شاهد انعکاس دلبخواهی یک موضوع توسط رسانه‌ها هستیم. بار دیگر هر رسانه‌ای با نگاه به صاحبش و این که چه کسی پول رسانه را می‌دهد شروع کرد به تولید محتوا. کمتر رسانه‌ای به اصل ماجرا درست نگاه کرد و کم‌تر کسی به خودش زحمت داد در این روزهای سرد برفی از تحریریه بزند بیرون و برود با کارشناسان صحبت کند. صحبت‌ها خلاصه شد به انتشار خبرهایی که بیانیه‌مانند هستند و عکس‌های از فلاکت مردم که در این کشور به راحتی می‌توان چنین تصاویری شکار کرد. بار دیگر صف مهم‌ترین موضوع روز کشور شد و کسی نگاه نکرد که چرا این مردم عاشق صف هستند. چرا مردم اعتماد نمی‌کنند.

به عنوان نمونه می‌توان به آقای کیهان اشاره کرد.

آقای کیهان پیش از این ماهیتش را در همراهی با دولت اشغالگر قدس نشان داده بود. زمانی که روابط ایران با دنیا در حال بهبود بود کیهان و دولت اشغالگر قدس همراهی عجیبی از زدن اقدامات مثبت ایران نشان دادند. اکنون و بار دیگر شاهد تیترهای عحیب و غریبی از کیهان هستیم. این تیترها آخرین ترکش‌های یک تفکر شکست خورده است که به دلیل سیاسی هر چیزی و هر کسی را می‌زند و ماهیت ماجرا برایش هیچ اهمیتی ندارد.

کیهان نوشته هزار و یک حاشیه. کاش متوجه می‌شد که این حاشیه‌ها چیزهای جدیدی نیست و ضدانقلاب هم همین‌ها را می‌گویند و همراهی کیهان با ضدانقلاب جای تعجب دارد.

keyhan-921115

همراهی دو روزنامه نزدیک به تفکر آقای قالیباف با تفکر کیهان هم جالب توجه است. زمانی در انتخابات با دوستی که خیلی هم دوست نبود، بحث کردم درباره این که چرا نباید به قالیباف رای داد و در چند سال گذشته این تنها مورد بحث انتخاباتی بود که داشتم و از انجام آن هم پشیمان شدم. چون آن دوست نه چندان عزیز رفت و به قالیباف رای داد و خوشبختانه قالیباف رای نیاورد. تازه بعد از انتخابات معلوم شد که چه تفکر خطرناکی رای نیاورده است. او که دوباره سودای ریاست جمهوری در سر دارد از طریق تریبون‌هایش تلاش می‌کند از هر سوراخی برای زدن روحانی استفاده کند. صفحه اول روزنامه امروز تهران امروز را اگر بگویند یکی از عناصر ضد انقلاب بسته چندان دور از ذهن نیست. چیزی که این تصاویر نشان می‌دهد فلاکت مردم است. این روندی بود که سال‌ها پیش برخی در فیلم‌های سینمایی‌شان انجام می‌دادند و با نمایش فلاکت مردم ایران راهی جشنواره‌ها می‌شدند. اکنون هم برخی برای انتقاد راهی بهتر از این پیدا نمی کنند که تیشه به ریشه بزنند.

tehran-921115hamshahri-921115

در مقابل اما روزنامه‌‌ی نازنینی مانند هفت صبح بار دیگر نشان داد که اصل را ول می‌کند و حاشیه را می‌چسبد. این که کسی بچسبد به این که مخابرات و اپراتورها برنده اصلی ماجرای سبد کالا هستند دور از ذهن‌ترین چیزی است که به ذهن‌ می‌رسد و خب هفت صبح نشان داده که استاد شکار ایده‌های دور از ذهن و البته دور از واقعیت است. این که بگوییم مخابرات و اپراتورها برنده واقعی بودند مانند این است که بگوییم برنده واقعی تعطیلات نورورزی پمپ بنزینی‌ها هستند.

haftesobh-921115این ماجرا بار دیگر نشان داد که هنوز ما جامعه ایرانی را نمی‌شناسیم و متاسفانه آن چیزی که باید در مطالعات جامعه‌شناسی مورد بررسی قرار گیرد به بازیچه سیاسی تبدیل می‌گردند. متاسفانه هر کسی که های و هوی بیشتری داشته باشد بیشتر شنیده می‌گردد. متاسفانه هنوز هم بی‌سواد ارزش بیشتری از سواد دارد و هنوز هم روزنامه‌های ما بفرموده عمل می‌کنند و رویای روزنامه‌نگاری حرفه‌ای بسیار دور است. هنوز هم بر دلمان مانده که رسانه‌های ما در برابر یک ماجرا تحلیل داشته باشند و صرفا به انعکاس تصاویر جذاب و خبرهای جذاب نپردازند. هنوز هم رسانه‌های ما با چیزی به نام مغز و دستگاه تحلیلی بیگانه‌اند. هنوز هم در رسانه‌های ما نگاه وجود ندارد و هنوز هم دیدگاه سیاسی داریم.

Aftab-921115

این نوشته احتمالا کمی تند باشد. عامدانه است.

در کارگاه تهیه‌کنندگی خلاق چه گذشت

IMG_20140201_191410

امروز در بین همه فعالیت‌های ناتمام وقتی پیدا کردم که سه ساعتی در جمع تهیه‌کنندگان ایران و در کارگاه
تهیه‌کنندگی خلاق حضور داشته باشم. کارگاه را دکتر حسین‌نژاد عزیز هدایت می‌کردند که پیش از این در مدیریت ارتباطات درباره اقتصاد سینما با او گفت و گو کرده بودیم. البته به دلیل زبان کره‌ای سه تهیه‌کننده‌ای که درباره تهیه‌کنندگی صحبت می‌کردند کمی کارگاه سخت و سنگینی بود. با این حال جالب بود و امیدوارم این جمع‌ها ادامه داشته باشد.

چند نکته از دل این کارگاه اگر بخواهم بیان کنم می‌توان به این‌ها اشاره کنم: 

سه تهیه‌کننده‌ای که در کارگاه حضور داشتند ۳۰ سال است که دوست و رفیق هم هستند و زندگی‌شان با فیلم آغشته شده است!

جوانان کره‌ای که علاقمند به فیلمسازی بودند از دل محدودیت‌های فراوان دولتی خود را بیرون کشیدند و با تکیه بر فروش فیلم‌هایشان فضای جدید فیلم‌سازی کره را ایجاد کردند. البته در کره ورود ویدیو ضربه محکمی به سینما زد.

در گذشته نه چندان دور ۲۰ شرکت فیلمسازی در کره فعالیت می‌کردند که جوانان به دل این شرکت‌ها زدند و شرکتی که جوانان کره‌ای ایجاد کردند نیمی از بازار فیلم کره را در دست گرفت.

تلاش و فعالیت فیلمسازان کره‌ای در سطح بالایی است. به گونه‌ای که شبانه‌روزی فعالیت می‌کنند.

در کره دولت کمکی به فیلم‌سازی نمی‌کند و تک و توک در برخی فیلم‌ها، حمایت‌های دولتی وجود دارد که آنها هم به جایی نمی‌رسند.

اکنون در کره ۴ شرکت بزرگ‌ فیلمسازی وجود دارد.

البته فیلم‌سازی در کره راحت نیست. فیلم‌هایی که موردپسند دولت نباشد احتمالا فیلم‌سازان را دچار مشکل می‌کند. قوانین سفت و سختی در فیلمسازی کره وجود دارد و سوتفاهم هم هست.

در کره سالانه حدود ۲۰۰ فیلم ساخته می‌شود که از این تعداد ۶۰ تا ۷۰ درصد بین ۳ تا ۱۰ میلیون دلار هزینه‌شان است و حداقل هزینه برای ساخت فیلم در کره ۳۰ هزار دلار است. در سال سه چهار فیلم حدود ۱۰ میلیارد دلاری هم در کره ساخته می‌شود.

سناریو بین ۵۰ هزار تا ۸۰ هزار دلار هزینه دارد.

ساختاری که در کره پیاده شده چیزی است که بازار می‌طلبد نه دولت.

در کره ۵۰ مرکز آموزش فیلمسازی وجود دارد.

و از همه جالب‌تر شیوه جذب سرمایه است. شرکت‌های فیلمسازی کره پک‌هایی شامل فیلمنامه، کارگردان و بازیگران را آماده و سرمایه‌گذار پیدا می‌کنند. سرمایه‌گذار ۶۰ درصد سرمایه لازم برای ساخت فیلم را تامین می‌کند و شرکتی برای ساخت فیلم تاسیس می‌شود. عمر شرکت بعد از پایان اکران و فروش فیلم به سر می‌رسد. فیلم‌سازی در کره مانند آمریکا مبتنی بر سبد است و چند فیلم پرفروش می‌شوند و باقی فروش معمولی دارند.

 

۲۰ چیز که یک کارآفرین را از پا می‌اندازد

درباره کارآفرینی و موفقیت بسیار صحبت می‌شود و همه درباره راز و رمزهای موفقیت می‌گویند. البته درباره شکست  کم‌تر کسی صحبت می‌کند؛ طبیعی هم هست. همه دوست دارند از موفقیت‌هایشان بگویند و مردم هم دوست دارند درباره موفقیت‌ها بشنوند. کم‌تر کسی اسن که حاضر باشد درباره شکست‌هایش صحبت کند. با این حال چند ده برابر کارآفرینی‌های موفق مواردی داریم که منجر به شکست شده است. اتفاقا دانستن این که چگونه ممکن است شکست بخوریم راه خوبی برای موفق شدن است. آن چه که در این یادداشت نوشتم آموزه‌های شخصی من در این سال‌هاست و لزوما علمی نیست و فرد دیگری ممکن است نظر دیگری داشته باشد.

۱

کارآفرین یادش می‌رود که شرایط تغییر می‌کند

در ایران پیچیدگی خاصی در زمینه شناخت محیط وجود دارد. تغییر در ایران هم‌زمان هست و نیست. برخی در ایران به چاه نفت متصل شده‌اند و توپ هم آنها را تکان نمی‌دهد. اما برخی هستند که چاه نفت ندارند و تغییر شرایط به راحتی آنها را زمین‌گیر می‌کند. شرکت‌های تولیدی فراوانی را می‌شود نام برد که در اثر وارد شدن یک محصول خارجی و جدید و البته کارا و ارزان کاملا از بین رفته‌اند. در ایران تغییر شرایط یا هیچ تاثیری بر کسب و کارها ندارد یا به شدت تاثیر می‌گذارد. همان گونه که تغییر شرایط ممکن است کسب و کار را بالا ببرد به آسانی هم پایین می‌کشد. با این حال بیشتر کارآفرین‌ها یادشان می‌رود که شرایط تغییر می‌کند و خودشان را باید با آن وفق دهند. متاسفانه کارآفرین‌ها هم دچار خطا می‌شوند و موفقیت‌های دیگران را به حساب پول و پارتی می‌گذارند و شکست‌های خودشان را به حساب زیرآب‌زنی!

۲

کارآفرین یادش می‌رود که پول  پیش‌ شرط کارآفرینی نیست

احتمالا شما هم مانند من اطراف خود کسانی را می‌شناسید که منتظرند همه شرایط جور شود و آن وقت یک کار بزرگ بکنند. تا به حال دیده نشده که همه شرایط جور شود و به همین دلیل آنهایی که منتظرند هنوز به انتظار نشسته‌اند تا همه شرایط جور شود. این مشکل در ایران دو چندان است. یک روز بیل نیست. یک روز قیف نیست. یک روز قیر نیست. یک روز تعطیل است. در ایران عواملی که دست به دست هم می‌دهند تا جلوی کار و فعالیت را بگیرند از شماره بیرون است. پول یکی از عواملی است که برخی تصور می‌کنند اول باید پول را جور و بعد کار را شروع کنند. درست است که بدون پول نمی‌شود کار را شروع کرد، اما من نزدیک به ۷ ماه بدون داشتن کوچک‌ترین سرمایه‌ای کارم را جلو بردم. طبیعتا در این ۷ ماه به کسانی که برای من کار می‌کردند هم پولی پرداخت نکردم. گاهی وقت‌ها رابطه و ارتباط قوی مهم‌تر از پول است. دوستانی هم داشتم که بدون این که ظرفیت انجام کاری که می‌خواستم داشته باشند را از من پول‌های بالایی طلب می‌کردند که خب من هم خیلی زود آنها را از کسب و کارمان کنار گذاشتم.

۳

کارآفرینی که در حال زندگی نمی‌کند یک کارآفرین مرده است

این یکی از سخت‌ترین کارهای دنیاست. در ایران گذشته نقش مهمی دارد. انقدر مهم است که اصغر فرهادی هم فیلمی در نقد این روحیه در فرانسه ساخته است! در مقابل گذشته اما برخی مانند من شدیدا به آینده توجه دارند. گذشته پولی است که خرج شده و آینده چکی است که هنوز نقد نشده. ما فقط حال را داریم. در دانشگاه دوست نازنینی داشتم که دعا می‌کرد امتحان‌ها تمام شود و بعد هوا هم خوب شود و جیبش نیز پر پول گردد و یک عروسی پر و پیمان بیفتد! طبیعی است که این اتفاق آن زمان هرگز نیفتاد. شاید یکی دو بار بیفتد اما این لذت‌ها پایدار نیست. لذت پایدار شادی است و شادی فقط در زمان حال اتفاق می‌افتد. کارآفرینی که بیش از حد در گذشته است یا آینده یادش می‌رود که پایش را روی زمین بگذارد.

۴

پذیرش شکست و همیشه بازنده بودن

این بدترین اتفاقی است که ممکن است برای یک کارآفرین بیفتد. چیز عجیبی هم نیست. قوی ترین انسان‌ها هم در زمان‌هایی کم می‌آورند و آماده شکست می‌شوند. اما بدترین اتفاقی که ممکن است که برای یک کارآفرین بیفتد این است که از نظر ذهنی خودش را بازنده بداند. دیگر کار تمام است.

۵

انعطاف‌پذیری پایین

کارآفرینی از خلاقیت می‌آید. کارآفرین‌ها همیشه یک خلاقیت را به نوآوری تبدیل می‌کنند و نوآوری را به کسب و کاری پایدار.  بنابراین همه کارآفرین‌ها روزی از انعطاف‌پذیری بالایی برخوردار بودند. خدا نکند روزی بیاید که یک کارآفرین اسیر ساخته‌هایش شود. روزی که یک کارآفرین تصور کند دستاوردهایش همیشگی است باید خودش را برای ترک صحنه آماده کند.

۶

کمک نگرفتن از دیگران

کارآفرین‌ها تمایل بالایی به این دارند که همه کارها را خودشان انجام دهند و ا این آفتی است که حتی ممکن است کارآفرین‌هایی با تعداد بسیاری زیادی کارگر و کارمند را هم گرفتار خودش کند. روحیه خودم همه کارها را انجام می‌دهم به شدت خطرناک است. کارآفرین معمولا در هر کاری خوب است و این در هر کاری خوب بودن باعث می‌شود نتواند به کمک دیگران بهترین باشد. هیچ کارآفرینی به تنهایی موفق نیست.

۷

یادنگرفتن

اگر کارآفرین مدت زمان طولانی چیزی یاد نگیرد و تصور کند به مرحله‌ای رسیده که دیگران باید از او یاد بگیرند این به معنای مرگ کسب و کارش است. یاد گرفتن لزوما به معنای دانشگاه رفتن نیست که تقریبا دانشگاه چیزی به انسان یاد نمی‌دهد. کارآفرین هر روز باید چیزی در مورد دنیا بیاموزد و همیشه برای تجربه‌های نو آماده باشد. به راحتی ممکن است کارآفرین در این تله خطرناک بیفتد و خودش را بی‌نیاز از یادگرفتن بداند.

۸

بزرگ‌نمایی چالش‌ها

نق زدن طبیعی است. همه دوست دارند نق بزنند. اما کارآفرین نق نمی‌زند. کارآفرین عمل می‌کند و اگر روزی برسد که کارآفرین در برابر انبوه چالش‌ها خودش را ضعیف ببیند یا آنها را بزرگ ببیند حتما شکست می‌خورد. کارآفرینی مانند بندبازی روی بندی است که روغن‌مالی شده. بندبازی که ترس به دلش راه بدهد می‌افتد. درست است؟

۹

گنگ بودن اهداف

این مهم نیست که اهداف برای خود کارآفرین چقدر روشن است. مهم این است که اهداف برای کسانی که برای او کار می‌کنند چقدر روشن است. اگر کسانی که دور یک کارآفرین جمع شده‌اند او را فردی غیرمعمولی بدانند با خواسته‌هایی عجیب و غریب دچار مشکل می‌شوند. کارآفرین کسی است که دقیقا می‌داند چه چیزی می‌خواهد. او کاری که انجام می‌دهند را به روشنی می‌بیند و علاوه بر این به خوبی به همه همراهانش هم منتقل می‌کند که دقیقا از آنها چه می‌خواهد.

۱۰

تیم غیرحرفه‌ای

من بزرگ‌ترین آسیب‌ها را در طول کارم از کسانی خوردم که غیرحرفه‌ای بودند و خودشا را پشت کلمات پنهان می‌کردند. افراد زیادی دور و برم بودند که خوب حرف می‌زدند. اما خوب کار نمی‌کردند. آنها با خودشان دعوا داشتند و نمی‌دانستند که چه می‌خواهند. روز و شب این افراد بسیار متغیر است و شما می‌شود کانون توجه آنها. افراد غیرحرفه‌ای بیشتر از این که به خود کار فکر کنند به حاشیه‌ها و روابط فکر می‌کنند. افراد غیرحرفه‌ای که ادعای حرفه‌ای بودن دارند بزرگ‌ترین آسیب برای یک فعالیت کارآفرینانه در زمانی است که کسب و کار هنوز نوپاست. افراد غیرحرفه‌ای با خودشان انبوهی از مسائل را می‌آورند و با رفتن‌شان هم انبوهی از مسائل را باقی می‌گذارند. بنابراین کارآفرین‌ها برای این که دوام داشته باشند باید سیستم جذب منابع انسانی فوق‌العاده حرفه‌ای داشته باشند و پیوسته نیروهای خلاق و جوان و پرانرژی را شناسایی کنند.  کسانی که در سیستم‌های دولتی کار کرده‌اند اگر وارد کسب وکارهای نوآورانه شوند، مشکلات فراوانی را در فعالیت‌های کارآفرین ایجاد می‌کنند.

۱۱

مدیریت مالی ضعیف

بیشتر کارآفرین‌ها مدیران مالی ضعیفی هستند. فعالیت‌های کارآفرینانه فعالیت‌های به شدت خلاقانه است و مدیران مالی قوی به شدت از خلاقیت فراری و دور! البته شاید برای مدیران مالی عزیز این حرف ناراحت‌کننده باشد اما این یک واقعیت است و مدیر مالی که کارش را خوب بلد باشد این را قبول می‌کند و بحثی نمی‌کند! با این حال وقتی کارآفرینی بحث‌های مالی و مالیاتی و حقوقی و قانونی را دست کم بگیرد ممکن است هم دچار مشکلات عجیب و غریب شود و هم این که فرصت رشد را از خودش می‌گیرد. دو دو تا چهار تا کردن و جمع کردن حساب‌ها و رسیدگی به ترازنامه و صورت سود و زیان و ده‌ها فعالیت دیگر حسابداری ممکن است وقت زیادی بگیرند. و مهم‌تر از همه این که اصلا جذاب نیست اما هنوز چاره‌ای نیست. بیشتر جوانانی که وارد دنیای کارآفرینی می‌شوند تصاویری از اتاق‌ها و سالن‌های شیک و رنگی در ذهن دارند، در حالی که بیشترین حجم فعالیت‌های کارآفرین‌های موفق سر و کله زدن با عددهای اعصاب خورد کن است!

۱۲

نداشتن چشم‌انداز

این داستان را دوست دارم. شخصی از کنار جمعی رد می‌شد. از اولی پرسید چه کار می‌کنی. گفت مگر نمی‌بینی. دارم آجر روی آجر می‌گذارم. از دومی پرسید تو چکار می‌کنی. گفت دارم مسجدی می‌سازم که مردم در آن خدا را عبادت کنند. این داستان یک دنیا حرف دارد و هر کسی می‌تواند یک برداشت از آن داشته باشد. برداشت من این است که این که چه کاری می‌کنیم مهم نیست. مهم این است که به کارمان چگونه نگاه می‌کنیم. ما می‌توانیم آجر روی آجر بگذاریم اما بدانیم که این آجر روی آجر گذاشتن ما به چه معناست. همین!

۱۳

ترس از شکست

ترس از شکست از خود شکست بدتر است. برخی از کمپانی‌های بزرگ دنیا برای شکستن ترس مدیران ارشدشان آنها را می‌فرستند بانجی جامپینگ. شکست یک اتفاق طبیعی و معمولی است اما ترس از شکست مانند خوره روح را می‌خورد. ترس از شکست مانند این است که کسی کار بدی کرده و می‌داند کسی جای دیگر مدرکی از او دارد و همیشه به او باج می‌دهد. ترس از شکست باج دادن به شکست است. باید گذاشت اتفاق بیفتد. تا زمین نخوریم بلند شدن را یاد نمی گیریم.

۱۴

عدم تمرکز

ما همیشه زمانی کار دیگران را می‌بینیم که یا دارند روی فرش قرمز راه می‌روند و یا زمانی که پشت تریبون آمده‌اند و همه با خوشحالی و هیجان برای آنها دست می‌زنند. ما هرگز اعصاب خوردی‌های آنها را ندیده‌ایم و مهم‌تر از همه تمرکزی که آنها بر کارشان داشته‌اند را ندیده‌ام. کارآفرین ها زمانی که همه مشغول فعالیت‌های مختلف هستند و خبرهای جورواجور را دنبال می‌کنند و وقت‌شان را پای برنامه‌های بی‌ارزش تلویزیونی هدر می‌دهند، روی کارشان تمرکز کرده‌اند و به شدت به کاری که می‌کنند و بهتر شدن آن فکر می‌کنند. عدم تمرکز بدترین دردی است که به سراغ یک کارآفرین می‌آید و در کسب و کارهای بزرگ زمانی اتفاق می‌افتد که یک کسب و کار ماموریت و فلسفه وجودی‌اش را فراموش می‌کند و پول درآوردن بیشتر از هر راه ممکن هدف می‌شود.

۱۵

دانش و مهارت کم

شما ممکن است چیز زیادی درباره کارهایی که در مجموعه شما انجام می‌شود ندانید اما هرگز نمی‌توانید چیزی ندانید. دانش و مهارت کم و البته عدم تلاش برای توسعه آن به مرور کارآفرین‌ها را به اعماق می‌برد و او هر روز دور و دورتر می‌شود. رضا قطبی رییس تلویزیون ایران در قبل از انقلاب بود. او یکی از معدود مدیران موفق ایرانی بوده که ما خیلی کم او را می‌شناسیم. می‌گویند بارها پیش می‌آمده که خودش می‌آمده پشت میز تدوین و تدوین می‌کرده. آگیلوی یکی از بزرگ‌ترین تبلیغات‌چی‌های دنیاست. در کتاب معروفش می‌گوید هر چند وقت یک بار خودم همه کارهای یک پروژه را دست می‌گرفتم تا نشان دهم که هنوز هم سرپا ایستاده‌ام. کار عار نیست!

۱۶

انجام یک باره همه کارها

اگر بنز از روز اول می‌خواست این چیزهایی که الان می‌سازد را بسازد هنوز به پای ایران خودرو هم نرسیده بود. یادتان بیاید محصولات اپل در چند سال پیش را. هیچ کاری هیچ وقت کامل نیست و فقط باید به این فکر کرد که بهترین کار را در بهترین زمان ممکن انجام داد. کسانی که می‌خواهند به سرعت بهترین‌ها و قوی‌ترین‌ها را ارائه کنند باد آنها را خواهد برد.

۱۷

گرفتن پروژه‌های متعدد و بی‌ارتباط به هم

بیشتر کارآفرین‌ها مشکلی در گرفتن پروژه ندارند. آنهایی که نمی‌توانند پروژه بگیرند را بگذاریم کنار. در ایران همیشه کار هست. آفتی که کارآفرین‌های خوب هم ممکن است دچار آن شوند این است که تصور می‌کنند هر کاری که به آنها پیشنهاد می‌شود را در ابتدای کارشان نباید رد کنند. در حالی که هرگز نباید افسار کسب و کار را دست مشتری داد. این ما هستیم که می‌دانیم می‌خواهیم چه کار کنیم.

۱۸

کارآفرینی هم‌زمان

هیچ کارآفرینی را ندیده‌ام که هم‌زمان دو کارآفرینی موفق داشته باشد. هرگز نمی‌توان هم‌زمان با یک تیر دو نشان را زد! این غلط است. یک نفر هرگز نمی‌تواند از دو نردبان هم‌زمان بالا برود.

۱۹

رویاپردازی نکردن

کارآفرینی ریشه در رویاپردازی دارد و زمانی که یک کارآفرین از منابع رویاپردازی دور می‌شود و دیگر نمی‌تواند رویاپردازی کند مرگش فرارسیده است. کارآفرین باید قدر منابع رویاپردازی‌اش را بداند و همیشه به آنها متصل باشد.

۲۰

فرهنگ سازمانی

آخرین چیز و البته نه کم‌اهمیت‌تر از باقی موارد. فرهنگ سازمانی عجیت‌ترین پدیده سازمان‌هاست. فرهنگ همه چیز سازمان‌هاست و هرگز نمی‌توان با انگشت آن را نشان داد. فرهنگ زمانی که مورد توجه جدی قرار نگیرد به نقطه آسیب تبدیل می‌شود. حالا این که فرهنگ کجاست و چگونه می‌توان با انگشت نشانش داد داستان مفصلی دارد که انشاالله در متن‌های بعدی درباره‌اش می‌نویسم.

فرهنگ واژه‌های بانکداری و پرداخت الکترونیک را منتشر کردیم

کتاب «فرهنگ واژه‌های بانکداری و پرداخت الکترونیک» به همت گروه رسانه‌ای شفق و تالیف مهندس وحید صیامی منتشر شد. این کتاب روز دوشنبه ۱۶ دی ماه در سومین همایش سالانه بانکداری الکترونیک و نظام‌های پرداخت رونمایی و به شرکت‌کنندگان در این همایش اهدا می‌گردد. کتاب «فرهنگ واژه‌های بانکداری و پرداخت الکترونیک» در گروه رسانه‌ای شفق تالیف شده و حامی انتشار آن نیز شرکت «توسن تکنو» است. محتوی این کتاب ۱۲۸ صفحه‌ای شامل واژه‌های کاربردی مرتبط با بانکداری، پرداخت الکترونیک، بانکداری الکترونیک، مدیریت ریسک، هوش تجاری و حوزه‌های مرتبط با صنعت بانکداری و پرداخت الکترونیک است.

این کتاب را مهندس وحید صیامی فعال و مشاور شرکت‌های صنعت بانکداری و پرداخت الکترونیک ایران تالیف و دکتر محمد مظاهری مدیر عامل شرکت «توسن تکنو» نیز مقدمه آن را نوشته است.

Ebanking-&-Payment-Glossary

در مقدمه کتاب «فرهنگ واژه‌های بانکداری و پرداخت الکترونیک» آمده است: «مگر مهم‌تر از واژه‌ها چه چیزی داریم که این چنین در کاربرد آنها بی‌دقتی می‌کنیم؟ واقعیت این است که واژه‌ها ارزش بالایی دارند. واژه‌ها تفاوت‌ها را بیان می‌کنند و البته شباهت‌ها را. مردمی که فرهنگ مشابهی دارند از واژه‌های مشابهی هم استفاده می‌کنند. بانکداری و پرداخت الکترونیک هم دنیایی از واژه‌ها دارد که همین واژه‌ها هر روز و هر روز در خانواده بزرگ فعالان بانکداری و پرداخت الکترونیک ایران استفاده می‌شوند. گاهی وقت‌ها یک واژه را بارها و بارها استفاده می‌کنیم بدون آن که معنای دقیق واژه را بدانیم. کثرت و تواتر، توهم دانستن ایجاد می‌کنند و زمانی که به کرات از چیزی استفاده می‌کنیم گمان می‌کنیم آن را می‌شناسیم. واژه‌ها مهم‌ترین ابزار ارتباط هستند و در شناخت آنها هر تلاشی ارزشمند است و البته ناکافی.»

رضا قربانی مدیر مسئول گروه رسانه‌ای شفق درباره لزوم انتشار این کتاب گفت: «بانکداری و پرداخت الکترونیک این روزها رشد فراوانی کرده و دیگر کم‌تر کسی را می‌توان پیدا کرد که از یکی از مصداق‌های بانکداری و پرداخت الکترونیک استفاده نکند. با این حال تولید محتوی در زمینه بانکداری و پرداخت الکترونیک به سختی انجام می‌شود و برای تولید محتوی در این زمینه کارهای زیادی وجود دارد که می‌توان انجام داد.»

او همچنین درباره کتاب گفت: این کتاب اولین کتابی است که به صورت جامع واژه‌هایی که هر روز توسط فعالان بانکداری و پرداخت الکترونیک استفاده می‌شود را یک جا جمع کرده و مطمئنا در ادامه با دریافت نقدهای کارشناسان ویرایش‌های دیگری از این کتاب منتشر می‌گردد.»

این کتاب در همایش سالانه بانکداری و پرداخت الکترونیک رونمایی و در اختیار ۱۷۰۰ نفر از شرکت‌کنندگان همایش قرار داده می‌شود. علاقمندان برای تهیه کتاب می‌توانند با دفتر گروه رسانه‌ای شفق تماس بگیرند.

اینترنت چیست؟

این نوشته برگرفته از بخشی از پایان‌نامه کارشناسی ارشدم است و بعد از خواندن این نوشته علیرضا مجیدی (نه! فناوری نه مجرم است، نه منجی!) تشویق شدم که اینجا منتشر کنم.

Brain-Internet

در جامعه اطلاعاتی یا معرفتی امروز، اینترنت ابزاری قدرتمند برای خلق مدل‌های جدید کسب و کار و برگ برنده سازمان‌ها در فضای فشرده رقابتی است. جفری اشتیبل می‌گوید اینترنت بیش از یک سری شبکه‌های کامپیوتری به هم پیوسته است . او می‌گوید اینترنت تکرار مغز انسان در خارج از بدن آدمی است. سازمان‌ها تنها زمانی می‌توانند به مزیت رقابتی پایدار دست یابند که مشابهت مبانی، ساختارها و کارکردهای اینترنت با مغز انسان را درک کنند. مانوئل کستلز زمانی درباره اینترنت گفته بود که اینترنت در کلیت و اجزا مانند مغز انسان عمل می‌کند، اما شاید درست‌تر آن باشد که بگوئیم اینترنت یک مغز است، نه این که اینترنت مانند یک مغز است. این نکته تفاوت اینترنت و کامپیوتر است.

کامپیوتر تقلیدی از برخی کارکردهای مغز آدمی است و تلاش می‌کند شبیه مغز باشد، در حالی که اینترنت خود مغز است. چرا؟ چون اینترنت دارای روحی فراتر از خود است که بر فعالیت‌ها و رفتارهای خودش نظارت می‌کند، دقیقا مانند مغز که علاوه بر نظارت بر باقی بدن بر خودش هم نظارت دارد. مغز انسان گنگ است و این گنگی دلیل تیز و زیرک بودن آن هم هست. اینترنت برخلاف ابرکامپیوتر‌های قدرتمند دارای نقاط ضعفی مشابه مغز انسان است و البته به صورتی مشابه هم هوشمند است. بنابراین تفکر انسانی از طریق ساخت ابرکامپیوتر‌های قدرتمند محقق نخواهد شد؛ بلکه نتیجه یک رویکرد شبکه‌ای است که نقاط ضعف تفکر انسانی را هم تقلید کند. در این دیدگاه، هوش یک پدیده تظاهری است که برای هوشمند بودن باید تظاهر به هوشمندی کرد؛ این تظاهر در همه ابعاد حتی در ضعف‌ها هم دیده شود.

در اینترنت هم مانند مغز یک روح تکاملی بر کلیت آن حاکم است. از این نظر پدیده‌ها حالتی تکاملی دارند و در یک روند رو به رشد به صورت مداوم تکامل می‌یابند. در فضای سایبری ما شکلی از تکامل را می‌بینیم که ادامه مسیر تکاملی مغز انسان است. مغز یک ماشین حساب ضعیف است، ولی دستگاه تحلیلگر پیچیده و قدرتمندی محسوب می‌شود. کارکردهای مغز متفاوت از کارکردهای کامپیوتر ولی مشابه با کارکرد‌های اینترنت است. هوش انسانی به معنای توانمندی تولید، نگهداری، بازسازی و تخریب خاطره‌ها و ایده‌ها است. به صورتی مشابه، اینترنت نیز داری فرایند تولید، تکثیر و پاک کردن است. این یعنی اینترنت خلق می‌کند که از بین ببرد! هیچ ساختاری در طبیعت  چنین کارکردی مشابه مغز انسان ندارد.

برای بررسی بیشتر می‌توان به کارکرد زبان هم نگاه کرد. اینترنت ساختار زبانی خودش را دارد. فرایند جستجو در اینترنت به شکلی شگفت‌آور مشابه فرایند جستجو در مغز انسان است. جایگاه زبان و الگوی زبان‌شناختی جستجو در هر دو مورد یکسان است. اینترنت مثل ماشین تحریرهای قدیمی روزی به پایان می‌رسد، همان گونه که انسان عمر محدودی دارد و جاودانه نیست. اما مرگ اینترنت مانند مرگ انسان فقط در اندازه و ابعاد روی می‌دهد و هوشمندی و قدرت به تکامل خود ادامه می‌‌دهد. به گونه‌ای مشابه خرد و عقلانیت انسانی با گذر زمان مدام افزایش می‌یابد. مغز انسان به مرور پیر می‌شود و توانایی محاسبانی و نگهداری اطلاعاتی آن کاهش می‌یابد. اما حکمت و فرزانگی تا لحظه مرگ تکامل می‌یابد و با مرگ، فرد مرحله‌ای برای تداوم تکامل توسط دیگران می‌شود. این همان روندی است که دانش بشری در طول سال‌ها شکل گرفته است. اینترنت نمی‌تواند مانند انسان آگاه به موقعیت باشد، اما ظرفیت خلق یک آگاهی جمعی را دارد.

شبکه‌های اجتماعی جای اورسن ولز نیست!

چه کسانی در شبکه‌ها و رسانه‌های اجتماعی شکست می‌خورند؟ پاسخ این است: کسانی که شبیه اورسن ولز هستند. برای این که بدانیم چه کسانی شبیه اورسن ولز هستند باید داستان کوتاهی تعریف کنم. مدت اندکی با یکی از مدیران ارشد رسانه‌ای این کشور کار می‌کردم که گردش روزگار باعث شده بود به ناحق از جایگاه بالایی که داشت پایین کشیده شود و تا زمانی که من می‌‌دانم نتوانسته بود دوباره به جایگاهی که شایسته‌اش بود برگردد. در مدت اندکی که با او بودم خاطرات هفده هجده ساله‌اش را مدام مرور می‌کرد. حتی با آب و تاب فراوان از اولین فعالیت‌هایش می‌گفت. از این که کارهایی که در زمان دانشجویی انجام داده را برای اساتید روزنامه‌نگاری برده و آنها تعجب کرده بودند که چگونه یک بچه این کارها را انجام داده است.

شما هم ممکن است مانند من چنین افرادی را دیده باشید. کسانی که به موفقیت‌هایی رسیده‌اند و مدام آن موفقیت‌ها را مرور می‌کنند. خب واقعیت این است که احتمالا شما هم قبول دارید این موفقیت‌ها مانند دیواری می‌مانند که افراد را پشت خودش نگه می‌دارد و اجازه رشد و توسعه به آنها نمی‌دهد. این موضوع شاید به دلیل تصوری که خودشان از خودشان پیدا کرده‌اند باشد و شاید هم به دلیل تصوری که دیگران از آنها دارند. معروف‌ترین شخصی که چنین مسیری را، حداقل در سینما، طی کرد اورسن ولز است. کسی که در اولین فیلمش یعنی همشهری کین یک شاهکار آفرید و در ادامه مسیر نسبتا طولانی فعالیتش هرگز نتوانست به گرد پای این اثر هم برسد. هر چند چند تایی فیلم قابل توجه، مانند بانویی از شانگهای را ساخت اما هرگز نتوانست بخش کوچکی از موفقیت همشهری کین را هم تکرار کند.

داستان موفقیت در رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی هم چنین است. رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی تاب تحمل اورسنن ولزها را ندارند و به سرعت در چرخ‌دنده‌های خود آنها را هضم می‌کنند. رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی جای اورسن ولز نیست. اصل اساسی شبکه‌ها، زندگی در زمان حال است. اگر شما با سواد هستید، نمی‌توانید مردم را ارجاع دهید به تحصیلات فراوان‌تان. باید آن را نشان دهید. در عالم واقعی شما می‌توانید مدارک خود را ردیف کنید و دیگران هم آنها را مرور کنند. اما در شبکه‌ها و رسانه‌های اجتماعی ملاک حال فعلی افراد است. شما در رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی خود واقعی امروزتان را نشان می‌دهید و اگر تلاش کنید چیزی غیر از آن چیزی هستید را نشان دهید به بازیگر بد نمایشی تبدیل می‌شوید که دیگران به سرعت دست شما را می‌خوانند. بنابراین بسیار طبیعی است که افراد بزرگی را بشناسیم که گمنامان شبکه‌های اجتماعی هستند. این افراد در گذشته خود زندگی می‌کنند. به دانسته‌هایی که با سختی در طول زمان به دست آورده‌اند اتکا می‌کنند و تصور می‌کنند شبکه‌های اجتماعی باید به سراغ آنها بیایند نه این که آنها به سراغ شبکه‌های اجتماعی بروند. آنها سطح و درک خود را بالاتر از این می‌دانند که خود را درگیر شبکه‌های اجتماعی کنند. آنها در عالم واقعی برای خود ممکن است اسم و رسمی داشته باشند. جایگاهی داشته باشند.

در شبکه‌های اجتماعی شما اگر وزیر یک مملکت هم باشید همان قدر حضور دارید که یک بچه محصل ۱۶ ساله. شما همان قدر می‌توانید اظهارنظر کنید که یک دانشجوی دو آتشه می‌تواند. شما همان قدر فضا دارید که یک افراطی یا یک فیلسوف. بنابراین ما مدت‌هاست که وارد دنیای جدیدی شده‌ایم که به سرعت در حال زیاد کردن شکاف‌های خودش با دنیای قدیم است. برخلاف تصور هم صرفا حضور مهم نیست و مهم این است که روح موجود در شبکه‌های اجتماعی را درک کنیم. این روح هم فقط توسط کسانی درک می‌شود که پیوندهای خود با گذشته را رها کنند. مهم نیست شما چه کسی هستید. چه کتاب‌هایی خوانده‌اید. چه دانشی دارید و یا این که چقدر برای خودتان کسی هستید. مهم این است که در همین الان چه چیزی برای عرضه دارید.

و این چیزی است که وزیر خارجه ما بهتر از وزیر ارتباطات ما درک کرده است! متاسفانه!

آیا کسب و کارها هم شب یلدا دارند؟

بله. هر کسب و کاری شب یلدایی دارد. شب یلدای کسب و کارها دقیقا زمانی است که مشکلات به اوج خودش می‌رسد. همه چیز تیره و تار می‌شود. کسی که رویش حساب کرده‌اید غزل خداحافظی می‌خواند. یکی از بهترین نیروهای‌تان محیط کاری را دوست ندارد و شما دقیقا  در این زمان به او احتیاج فراوانی دارید و او دیگر دل به کار نمی‌دهد. دوره وصول مطالبات‌تان بیشتر و بیشتر می‌شود. حقوق‌ها را نمی‌توانید سر وقت پرداخت کنید و فشار کارها بیشتر و بیشتر می‌گردد و حتی مجبورید از همکاران خود بخواهید که پنج‌شنبه و جمعه هم به سر کار بیایند. قراردادهای جدید هنوز امضا نشده و دقیقا به هر چیزی که دست می‌زنید بدتر می‌شود. عصبانی هستید و فشار کاری عصبانیت شما را هم بیشتر می‌کند. در خانواده هم نگران که چرا این قدر کار می‌کنید. کسب و کارها در این نقطه تکلیف خودشان را معلوم می‌کنند.  یا از  شب یلدا به سلامت نمی‌گذرند و در ادامه بیشتر و بیشتر در تاریکی فرو می‌روند. یا از این شب عبور می‌کنند و از فردای هر روز حداقل به اندازه یک دقیقه هم که شده از سیاهی بیرون می‌آیند. کسب و کارها از شب یلدا که می‌گذرند چند ماهی طول می‌کشد و وقتی به خودشان می‌آیند می‌بینند فصل تغییر کرده و بهار از راه رسیده است. و بهار ارزانی کسانی است که سختی‌ها را تحمل کردند. کسانی که فقط سوز سرما را هدف گرفتند و همه تمرکزشان به روی سوز سرما  بود، حواس‌شان نبود که این آخرین تلاش‌هایی است برای بازنگه داشتن آنها از ادامه طی طریق. یلدا آخرین ضربه شب است بر پیکره روز و آخرین ضربه محکم‌ترین ضربه است. ضربه‌های بعدی هر کدام در حکم تلاش ناامیدانه شب هستند برای غلبه بر روز. و زمانی که شب کوتاه و کوتاه‌تر می‌شود عید فرا می‌رسد و از آن به بعد این روز است که قوی‌تر می‌شود. و البته این دور کماکان ادامه دارد. کسب و کارها گاهی در روزهای بهاری خود هستند و گاهی در روزهای زمستانی. یک کسب و کار خوب نه در روزهای بهاری بیش از حد شیفته خود می‌شود و نه در روزهای زمستانی ناامید و خسته می‌گردد.

کسب و کارهای خوب آهسته و پیوسته ادامه می‌دهند.

بزرگ‌ترین آفت کسب و کارهای کوچک چیست؟

حالا که اینجا ایستاده‌ام، گاهی برمی‌گردم و به گذشته نگاه می‌کنم، به تجربه‌هایی که در یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های پیش‌روی فناوری در ایران داشتم، به تجربه‌هایی هم که چند سال گذشته در شرکت کوچک خودم به دست آوردم، بهتر می‌توانم آسیب‌های محیط‌های کسب و کارهای کوچک در ایران را بشناسم. حالا که به گذشته نگاه می‌کنم به خوبی این موضوع برایم روشن می‌شود که کار در یک شرکت بزرگ بسیار متفاوت با یک شرکت کوچک است. این گزاره انقدر که واضح به نظر می‌رسد واضح و روشن نیست. به طرز فاجعه‌باری سیستم آموزشی ایران دانشجویان را آماده فعالیت در سازمان‌های بزرگ می‌کنند و به طرز تاسف‌بارتری کم‌ترین آموزش‌ها برای فعالیت در شرکت‌های کوچک داده می‌شود.

Start-Up

ادامه‌ی خواندن

یک نکته درباره تاثیر شمقدریسم بر سینمای ایران و پرورش منتقدیسم

حالا که شمقدری رفته و به جایش ایوبی به سازمان سینمایی آمده فرصتی شده تا دوران ۸ ساله گذشته مورد نقد جدی قرار گیرد و شمقدریسم به زیر سوال برود. اما به نظرم نقد اشتباه، ادامه همان مسیر شمقدریسم و درک نکردن آن چیزی است که باعث شد ۸ سال به پدیده شمقدریسم سر و کله بزنیم که مطمئنا فراتر از شخص شمقدری است که او ۴ سال در این پست بود اما پدیده او ۸ سال حاکمیت داشت. برخیمی‌گویند اخراجی‌ها محصول دوره شمقدریسم است. طبیعی است که درباره الی و جدایی نادر از سیمین هم محصول همین دوره است. پس نمی‌توان چنین نتیجه‌گیری کرد که دوره بد شمقدریسم منجر شدی به محصولی بد مانند اخراجی‌ها. البته اگر اخراجی‌ها را بد بدانیم! در همین دوره جدایی نادر از سیمین تولید شده و درباره الی. اگر این آخری را محصول تلاش فردی می‌دانیم آن را هم باید محصول تلاش فردی بدانیم. اگر از توقیف این یکی صحبت می‌کنیم آن یکی هم راحت اکران نشده. اگر هوشمندی و زیرکی فرهادی فیلمش را خودش را از افتادن در ورطه توقیفی نجات داده آن جا هم رندی ده‌نمکی او را از بیرون ماندن از صنعت سینما نجات داده است. اگر برای این یکی همه سر و دست شکستند، برای آن یکی جز حاتمی کیا کسی تره هم خورد نکرد. بنابراین این مقایسه‌ها غلط اندر غلط است. اما برخی اخراجی‌ها را با راه آب ابریشم و فرزند چهارم مقایسه می‌کنند که واضحا قیاس مع‌الفارغ است. اگر آن سمت پای دولت در کار نیست این سمت پول دولت در میان است. شنیدم کسی اقبال به اخراجی‌ها را نشانه بیماری جامعه می‌دانست. به نظرم کسی که مردمش را بیمار می‌داند خودش بیمار است. کسی که در بین مردم بیمار زندگی می‌کند و تصور می‌کند این مردم بیمار هستند مازوخیستی است و هر چه سریع‌تر بهتر است فکر به حال خودش بکند.

مطمئنا شمقدریسم تاثیر منفی فراوانی بر سینمای ایران گذاشت. اما اگر چیزی بد باشد دلیل نمی‌شود که هر کسی هر چیز بی‌ربطی را به آن بد بگوید. یادم هست در یکی از شبکه‌های تلویزیون فردی را که انواع خلاف‌های رانندگی را انجام داده بود آورده بودند جلوی دوربین و پلیس عزیز که در جای پیر دانا نشسته بود ناگهان گفت شما اصلا آدمی؟ همان قدر که آن پلیس حق ندارد به انسانیت کسی که قوانین راهنمایی را زیرپا گذاشته یک نویسنده یا منتقد هم نمی‌تواند عملکرد مدیریتی یک مدیری که نالایق بوده را اشتباه نقد کند. بهتر نیست منتقد‌های سینمایی به نقد فیلم بپردازند و این چنین از نقد فیلم پا فراتر نگذارند و به نقد فرد و جامعه و مدیریت و اقتصاد دخول نکنند؟