۶ چیز مهمی که دانشگاه به من یاد نداد

تیتر نوشته این است: ۶ چیز مهمی که دانشگاه به من یاد نداد. کامل‌ترش این است که «۶ چیز مهمی که دانشگاه به من یاد نداد و من با هزینه بسیار زیاد آنها را یاد گرفتم». دانشگاه‌های ایران، بیشتر از این که دانشجو را آماده کار و زندگی کنند، از آنها دانشمند و پژوهشگر می‌سازند. به همین دلیل ساده و ابتدایی، از دل دانشگاه‌های ما نوابغی بیرون می‌آیند که ظرفیت استفاده از آنها هم وجود ندارد و رهسپار دیار فرنگ می‌شوند؛ کمتر کسی پیدا می‌شود که از دانشگاه چیزهایی آموخته باشد و بگوید آنها را در محیط کار و زندگی به کار بسته است. باور کنید که اگر در دانشگاه‌های ما فنون آبیاری گیاهان آپارتمانی آموزش می‌دادند، کاربرد بیشتری نسبت به بسیاری از مباحث مطرح شده در دانشگاه‌ها داشت؛ اما دانشگاه‌های ما چه چیزی یاد نمی‌دهند که ما باید با هزینه زیاد آنها را یاد بگیریم.

اقتصاد

اقتصاد علم زندگی است. تصور می‌کنم آموزش علم اقتصاد را باید از کودکی شروع کرد. دوست خوب من امیر لعلی اخیرا دست به انتشار نشریه‌ای زده است به نام قلک. آنها تلاش می‌کنند بچه‌ها را از همان کودکی با مفاهیم اقتصادی آشنا کنند. اما مگر چقدر برد دارند؟ متاسفانه برخی اقتصاد را با سودجویی معادل می‌دانند. این معادل‌سازی‌ها از ذهن‌های تنبل و آکبندی می‌آید که علاقه‌ای به فکر کردن ندارند. تصور می‌شود اقتصاد هنر پول پارو کردن است و بس. این تصور غلط باعث شده ما در مدارس و دانشگاه‌ها اهمیتی به این علم ندهیم و به جایش چیزهای دیگری به آدم‌ها آموزش بدهیم که حفظی‌جات است و بس.

مدیریت مالی و حسابداری

هر انسانی در زندگی روزمره خودش هم باید حساب دخل و خرجش را بداند. باید بداند که چگونه قرض و وام بگیرد تا بتواند امور مالیه خود را سر و سامان بدهد. دانستن این که چگونه می‌شود در کار و زندگی سود کرد از بدیهی‌ترین چیزهایی است که آدم‌ها باید بدانند. بارها افرادی را دیده‌ام که فرق سود و درآمد را نمی‌دانند و تصورشان از سود چیزی است که تحت عنوان سودجویی در فرهنگ ما جاافتاده است. تصور اشتباهی داریم که سود چیز حرامی است. به همین دلیل اشتباه در ایران کارمندی شغل شریفی است و کار کردن در بازار سودجویی.

روانشناسی

شاید بهتر بود می‌نوشتم روان‌درمانی. منظورم ساده است. آدم‌ها در موقعیت‌های مشخص رفتار مشخصی دارند. اخیرا باب شده «بادی لنگویج» به مردم آموزش می‌دهند. با این که معتقدم این بادی لنگویج در ارتباطات غیرکلامی موضوع مهمی است اما با این بازار مکاره‌ای که راه افتاده هم مخالفم. این که در فلان موقعیت اگر طرف انگشت کوچک دست چپش را داخل سوراخ گوش راستش کرد یعنی دارد یک چیزی را از شما پنهان می‌کند مسخره‌تر از مسخره است. شاید گوشش می‌خارد؟ شاید حمام نرفته؟ با این وجود چیزهای ساده‌ای هست که انسان‌ها باید بدانند. مثل این که با محبت رفتار کنیم. مثل این که اگر قلدری کنیم بقیه هم قلدری می‌کنند. مثل این که اگر دور یک میز گرد بنشینیم صمیمانه‌تر است تا این که پشت به هم بنشینیم. همین مورد آخر را در نظر بگیرید درباره وضعیت کلاس‌های درسی ما.

آمار

آمار علم است و ابزاری برای سایر علوم. وقتی آمار نمی‌دانیم به راحتی حکم‌های کلی صادر می‌کنیم و به این صورت هاله‌ای از نفهمی به دور خودمان می‌کشیم. ساده است. ما برای همه چیز پاسخ روشنی در چنته داریم. می‌دانیم که دولت‌مردان باید چه کار کنند. می‌دانیم که مشکل ممکلت و جهان چیست و چگونه می‌توان آن را حل کرد. اما پاسخ برخی سوال‌های ساده را نمی‌دانیم. یک بار قالیباف از شهردارهای مختلف ایران پرسید می‌دانید گردش مالی شهرتان چقدر است؟ نیازی به توصیف سرهایی که در گریبان فرورفته بود نیست.

درست نوشتن

انشا داشتیم. املا داشتیم. ادبیات فارسی داشتیم. اما هنور نیم‌فاصله را رعایت نمی‌کنیم و هنوز به جای است و هست از فعل قبیح می‌باشد استفاده می‌کنیم و یادمان می‌رود که «می‌باشد غلط می‌باشد». ملانقطی‌بازی منظورم نیست. اشاره‌ام به نوشته‌هایی است که با فونت تاهوما و سایز ۱۱ و بدون رعایت شیوه‌های نگارش تقدیم می‌گردد. اشاره‌ام به کسانی است که حتی کارشان نوشتن است اما متن‌هایی تحویل آدم می‌دهند که چندش‌آور است.

هنر تصمیم‌گیری

تصمیم‌گیری بیشترین بخش مدیریت است و باقی چند چیز کوچک است و بس. تصمیم‌گیری و مدل‌های تصمیم‌گیری و آموختن آنها ساده است. اما این خلا بزرگی است که در شیوه آموزشی ما وجود دارد و جایش را قرار است این دوره‌هایی پر کند که هر روز بیشتر و بیشتر می‌شوند. حالا من بنشینم غر بزنیم که چرا انقدر این دوره‌ها زیاد شده و برخی‌شان به لعنت خدا هم نمی‌ارزند: چه اهمیتی دارد وقتی مردم باهوش دنبال پرکردن خلاهایشان هستند.

 

پ. ن. ۱. طبیعتا منظورم مباحث فنی و پزشکی و مانند آن نیست و به مهارت‌های کار و زندگی نظر دارم و بس.

پ. ن. ۲. به نظر شما مدرسه و دانشگاه چه چیزهای دیگری به ما یاد نداده است؟

چرا بی‌هدفیم؟

اگر از من بپرسند یکی از مهم‌ترین ایراداتی که هر روز در زندگی خودم و دیگران می‌بینم  چیست، پاسخم چیزی نیست جز، بی‌هدفی! بسیاری از ما بی‌هدفیم و هر روز در بی‌هدفی‌مان بیشتری غرق می‌شویم. انبوه صحبت‌های قشنگی هم که از طریق رسانه‌های مختلف  پخش می‌شود و مثلا قرار است ما را از بی‌هدفی هر روزه‌مان برهانند بیشتر به این بی‌هدفی دامن می‌زنند. واقعیت این است که رسانه‌های امروز ایران به ابزاری برای سردرگم و نه حتی سرگرم کردن ما تبدیل شده‌اند و کم‌تر نشریه و برنامه تلویزیونی و رادیویی پیدا می‌شود که به ما آرامش بدهد یا کاری کند که ما در مسیر زندگی احساس با معنا بودن کنیم. احساس با معنا بودن یکی از مهم‌ترین چیزهایی است که در زندگی الکی پرسرعت امروزمان از دست داده‌ایم. این روزها فرصت لذت بردن نداریم و آن را فراموش کرده‌ایم. ما حتی  در شناخت مفهوم لذت هم دچار مشکل شده‌ایم. به شدت از نظر ذهنی به هم ریخته‌ایم و حلقه‌های اتصال‌مان را از دست داده‌ایم. این روزها بیشتر از هر زمان دیگری دور خودمان می‌چرخیم و موضوع‌های مختلفی به سرعت نقل محافل می‌شوند که ارزش نقل شدن را ندارند. اون دو تا دختره که تصادف کردن، اونا که با آهنگ ویل فرل رقصیدن و پلیس گرفتشون، اون جوک‌های بی‌مزه، بهشت و جهنم زوری یا نه، جنازه فروغ را مسعود خان شسته یا نه، اونا که حق ما رو خوردن و بورس گرفتن و ده‌ها موضوع دیگری که بسیاری از ما متخصص شناخت تمام جنبه‌های آنها هستیم.

ما مرکز دنیا نیستیم؛ اما مرکز زندگی خودمان هستیم. این روزها بیشتر از هر زمان دیگری دچار تناقض‌های عجیب شده‌ایم. تصور می‌کنیم مرکز دنیاییم اما مرکز زندگی خودمان هم نیستیم. این روزها به شدت دیوانه‌وار گرد چیزهایی می‌گردیم که ارزش دور آنها چرخیدن را ندارند. این روزها دلمان به چیزهایی خوش است که ارزش دل خوشی ندارند.

همه این‌ها زمانی به وجود می‌آید که هدف نداریم. اشتباه نکنید! منظورم از هدف چیزهایی مانند این که می‌خواهم تا فلان تاریخ از دانشگاه فارغ شوم، یا می‌خواهم در فلان شرکت این شغل را به دست آورم، یا این قدر درآمد تا این زمان داشته باشم و ماشین بخرم  و خانه و چیزهایی مانند این نیست. منظورم از هدف دلیلی برای بودن است. دلیلی که فراتر از همه این چیزهاست. و این دلیل لزوما یک مفهوم معنوی نیست. بگذارید مثالی بزنم. آنهایی که کارهای اصغر فرهادی را دنبال می‌کنند به خوبی می‌توانند سیر فیلم‌های او را حدس بزنند و اگر احیانا فرهادی فیلمی بسازد که خارج از مسیر فیلم‌سازی او باشد به خوبی خودش را نشان می‌دهد و توی ذوق می‌زند. این به این معنا نیست که فرهادی همیشه یک جور فیلم می‌سازد یا باید بسازد. فرهادی برای خودش جهان‌بینی دارد که فراتر از حرفه فیلم‌سازی اوست. همان چیزی که کسی مثل وودی آلن یا اسکورسیزی دارد. چیزی که جابز داشت و بیل گیتس. جهان‌بینی که این افراد دارند به انتخاب‌های آنها معنا می‌دهد و البته قدرت تصمیم‌گیری. بسیاری از ما به شدت به محیط وابسته‌ایم و چیزهایی که پیش روی‌مان قرار می‌دهد مسیر زندگی ما را تعیین می‌کند، در حالی که افرادی که جهان بینی دارند با محیط تعامل برقرار می‌کنند و علاوه بر تاثیر گرفتن بر آن تاثیر هم می‌گذارند. ما به راحتی می‌توانیم سیر آدم‌هایی که جهان‌بینی دارند را تشخیص دهیم. این آدم‌ها تکلیف‌شان با خودشان روشن است. همین!

هیچ رویداد اول هفته و آخر هفته مربوط به کارآفرینی مفید نیست!

هیچ رویداد اول هفته و آخر هفته مربوط به کارآفرینی مفید نیست و شرکت در هیچ کدام ارزش افزوده‌ای برای کسی ندارد! احتمالا این ادعای بزرگی است و حالا بعد از چند سال که  از ورود این تب به کشور گذشته می‌توان به آسانی از آن دفاع کرد. شاید اندک فوایدی هم داشته باشند، اما به طور کلی انقدر کم فایده هستند که می‌شود به آسانی از خیرش گذشت. البته طبیعتا ذهن‌‌های آگاه و روشن می‌دانند که این حکم هیچ چیزی درباره تک تک افراد شرکت کننده و درگیر در این رویدادهای متنوع و پرتعداد نمی‌گوید و صرفا به کلیت خود رویداد نظر دارد. چرا رویدادهای مربوط به کارآفرینی، کسب و کار، توسعه کسب و کار و مواردی مانند آن هیچ کمکی به کسی نمی‌کند؟

دلیل آن بسیار ساده و بدیهی است. کارآفرینی چیزی از جنس واقعیت است ولی در این رویدادها تصویری به غایت زیبا، رویایی و البته کاریکاتوری از کارآفرینی کشیده می‌شود. کارآفرینی راهی به سوی پول‌دار شدن معرفی  و مدام به نمونه‌های موفقی در خارج از ایران ارجاع داده می‌شود. چند نمونه وطنی هم این اواخر کشف شده که از فرط استفاده درب و داغان شده‌اند. استارتاپ، کارآفرینی، کسب و کارهای نوپا و کلمه‌های زیبا و دلنشینی مانند آنها جوانان مشتاقی را که آماده‌اند از دانشگاه بزنند بیرون و رویای یک شبه پول‌دار شدن دارند را به سمت خودشان می‌کشد و جوانان خام وارد این فضاهای توخالی می‌گردند. این رویدادها می‌خواهند خلا آموزش مواجه با دنیای جدید و تازه را پر کنند. در حالی که دانشگاه‌ها با همه توانی که دارند در آماده کردن جوانان برای مواجهه با دنیای جدید وامانده‌اند، این رویدادها سودای پر کردن این خلا را دارند. در ظاهر، همه چیز هم قشنگ و زیباست و کلا دور همی خوبی است. چند روزی کنار هم هستیم و خوش می‌گذرد. بعدش هم هر کسی می‌روید سی خودش. تازه یک عالم دوست و رفیق و آشنا پیدا کرده‌ایم و اصلا کسب و کار همین است دیگر. نه؟ همین ارتباطات است که می‌ماند و تازه بعدش می‌شود برنامه دربند و ولنجک و توچال هم گذاشت و بترکانیم! خوش گذشتن در این رویدادها و بعد از آن دلیلی می‌شود که احتمالا کمتر کسی  معترض این فضاها شود.

واقعیت کسب و کار اما چیز دیگری است. بسیاری از کسانی که به دنبال کارآفرینی و پول درآوردن و روی پای خود ایستادن می‌روند به یک توصیه ساده احتیاج دارند و آن این است که سعی کنند در یک کار به خوبی متخصص  و کارکشته شوند و نگاه بزرگی داشته باشند و تصور نکنند آن جوان زیر ۲۰ سالی که پورشه سوار می‌شود از راه کارآفرینی به این ماشین رسیده است. سرعت در دنیای جدید همه چیز را به هم زده و ما تصور می‌کنیم هر چه سریع‌تر باید کارآفرین شویم و پول‌دار. غافل از این که وب‌سایت زدن کارآفرینی نیست. چه بسیارند کسانی که ای‌بی و آمازون و علی‌بابا را یک وب‌سایت می‌دانند و بس. کارآفرینی کار ایجاد کردن برای چند نفر هم نیست. کارآفرینی ابدا چیزی نیست که بسیاری از کسانی که امروز به آنها گفته می‌شود کارآفرین‌های موفق، روزی اصلا به آن فکر هم کرده باشند. نمونه‌های موفق غیر ایرانی و معروف در جهان و حتی نمونه‌های معروف ایرانی هم نه در این دوره‌ها شرکت کردند و نه در برنامه‌هایی که قرار بوده راه و روش پول درآوردن را به آنها یاد بدهند. تمرکز بیش از حد امروز ما بر روی پول دیوانه‌کننده شده است. دیوانه‌کننده!

یک چیز دیگر این که بین کارشناس خوب و خبره بودن، بین مدیر خوب و حرفه‌ای بودن و بین کارآفرین موفق بودن تفاوت فراوانی وجود دارد. افراد زیادی می‌توانند تلاش کنند و کارشناس خوبی باشند. افراد کم‌تری می‌توانند مدیران خوبی باشند و افراد بسیار کمی هستند که می‌توانند کارآفرین‌های موفقی باشند.  دفعه بعدی که خواستید به سودای موفقیت روانه رویدادهای خلق‌الساعه کارآفرینی شوید نگاهی به کسانی بیندازید که سر چک بی‌محل در زندان به سر می‌برند. آنها کارآفرین‌های ناموفق‌اند و حضور در هیچ رویدادی هم نمی‌توانسته آنها را از مسیر اشتباهی که می‌رفتند باز دارد. احتمال شکست در کارآفرینی و روانه زندان شدن بسیار بیشتر از احتمال موفقیت است. خود دانید!

مثل شیر با تمام وجود به شکارت حمله کن

اگر از من بپرسند بزرگ‌ترین آفتِ امروزِ ما چیست، پاسخم این است: «تردید». تردید کلیدواژه‌ توصیف حال و روز ماست. زمان‌های زیادی از زندگی روزمره و عادی ما باتردید می‌گذرد. لزوما هم تردید ما مربوط به چیزهای کلان و بزرگ نیست. تردید در همین چیزهای پیش و پا افتاده معمولی؛ تردید در این که همان کاری را بکنیم که درسش را خوانده‌ایم یا کاری را انجام دهیم که درآمد بیشتری دارد یا کاری که احتمالا دوستش داریم یا کاری که در آن مهارت بیشتری داریم. تردید در این که این حرفی را بزنیم یا نزنیم و این که آن حرف را بهتر بود می‌زدیم یا خوب شد که نزدیم. تردید آفت زندگی ماست و به نظر می‌رسد انسان‌هایی که تردیدی ندارند یک جای کارشان می‌لنگد! تردید به قدمت بشر، تاریخ دارد. از همان اول و داستان آدم و حوا هم تردید نقش مهمی در هبوط انسان داشت. اگر انسان یقین داشت که احتمالا این دنیا و زمین و این داستان‌ها پیش نمی‌آمد. تردید هست، چون انسان هست. البته تردید رویه دیگر علم و دانش و منطق و فهم بشری و انسانی است و به خودی خود بد نیست. اگر قرار بود همه چیز قطعی باشد که تغییر و تحول و بهبودی هم در کار نبود. اما خب این سوال، همیشه باقی می‌ماند که چرا تغییر و تحول و بهبود. چرا از اول کاملِ کامل نیستیم؟

انسان‌هایی هستند که مانند شیرند. شیر وقتی شکاری را انتخاب می‌کند با تمام وجودش به دنبال شکار می‌رود و با تمام وجودش شکار را می‌خواهد و او را به دست می‌آورد و تکه پاره می‌کند و سلطان‌منشانه بر سر شکار می‌نشیند و لقمه‌ای می‌خورد و باقی را می‌گذارد برای کفتارها. شیر هرگز آسه آسه شکار نمی‌رود. شیر هرگز شُل و وِل به سمت شکار نمی‌رود. شیر یا استراحت می‌کند؛ آن هم با تمام وجود یا به سمت شکار می‌رود، آن هم با تمام وجود. انسان‌هایی هستند که مثل شیر می‌مانند. آنها وقتی چیزی را می‌خواهند با تمام وجود، با تمام سلول‌ها‌یشان آن چیز را می‌خواهند و برای رسیدن به آن یورش می‌برند. شیر اگر دچار تردید شود زمان زیادی لازم نیست که به موش تبدیل شود! همین!

فردوسی زمان ما کیست؟

داستان سخت توسعه در ایران؛

همه ما به نیکی از فردوسی یاد می‌کنیم. بزرگ‌ترین کار او را دوست داریم، هرچند احتمالا نتوانسته‌‌ایم متن آن را کامل بخوانیم و جسته وگریخته بخش‌هایی از آن را خوانده‌ایم. با این حال قصه‌های او را شنیده‌ایم. درباره خود او اما روایت‌ها ناقص و الکن است. چیز زیادی درباره او نمی‌دانیم. همه آن چیزی هم که می‌دانیم ناراحت‌کننده است. فردوسی ۳۰ سال نشسته و اساطیر و افسانه‌ها و قصه‌های ایران را جمع کرده؛ حاصلش شده شاهنامه. این حاصل به دستگاه حاکم آن زمان عرضه شده و به دلایل پوچ مورد توجه قرار نگرفته. خود فردوسی هم سرخورده شده و در نهایت در گم‌نامی از دنیا رفته است. حتی آرامگاه او در توس که امروز محلی برای گردشگری و حضور توریست‌هاست حکایت دیگری از تنهایی و بی‌کسی اوست. او را در قبرستان مسلمانان جایی نبود و در نتیجه در باغی که می‌گویند برای دخترش بوده دفن شده. این رفتار را یونانی‌ها هم با هومر داشته‌اند. رومی‌ها با ویرژیل. اگر ادامه بدهیم و تاریخ را یک‌باره بپریم و برسیم به همین چند سال پیش هم مورد پیدا می‌کنیم. شخصی در همین ایران زندگی می‌کرد که تا پیش از مرگش کمتر کسی او را می‌شناخت و آنهایی هم که او را می‌شناختند کم‌تر از خار به او نمی‌گفتند. کسان زیادی بودند که او را نواختند. اما به یک باره و بعد از شهادت غریبانه‌اش شد آقا سید مرتضی آوینی. بسیاری او را مرتضی می‌خوانند و آخرین ورژن دیگری از نام او این روزها به بازار آمده: مرضا! احتمالا کنایه از شدت رفاقتی است که این دوستان با آ مرضا آوینی داشتند. عجیب نیست این رفتار! در همه دنیا دیده می‌شود. درهمه دنیا اشک تمساح معادلی دارد برای خودش. در همه دوران‌ تاریخ بشری بودند کسانی که مثل فردوسی بودند و مثل فردوسی کار کردند. البته این طبیعت روزگار است که دور و گردش معمولا به دست آقا محمودهای غزنوی است. در همه دوران‌ها کسانی وجود دارند که ارزش فعالیت‌ها و اهداف و رویاها را نمی‌دانند. کسانی هستند که کار خوب را لگدمال می‌کنند. اما چه باک! تا زمانی که فردوسی‌ها انگیزه دارند و تلاش می‌کنند و مفید واقع می‌شوند این چیزها چه اهمیتی دارد. مهم این است که فردوسی کاری را کرده که دلش راضی بوده. این مهم است که آدم دلش راضی باشد. کاری را کند که از آن رضایت دارد. دیروز در خبرها آمده بود که بالای ۸۰ درصد ایرانی‌ها از کاری که می‌کنند رضایت ندارند. دنیا را نمی‌دانم، اما آنجا هم احتمالا چنین آماری داشته باشند. مردم دو دسته‌اند. آنهایی که راضی‌اند از کارهایی که می‌کنند و آنهایی که راضی نیستند. استادی داشتم که به دانشجویانی که دوست داشتند نویسنده شوند، حرف جالبی می‌زد. می‌پرسیدند که چگونه می‌توانیم نویسنده خوبی شویم و استاد می‌گفت شما پیش از آن که بخواهید نویسنده باشید باید بخواهید که بنویسید. شاید روزی نویسنده خوبی شدید. مهم این خواستن است. این که فعل را درست صرف کنیم مهم است. فاعل بودن چیز مهمی نیست. در صورت لزوم در این نقش قرار می‌گیریم.

روز فردوسی‌تان مبارک باشد.

پ.ن: البته روز فردوسی ۲۵ اردیبهشت است و هنوز چند روزی مانده. چه فرقی می‌کند که زودتر بگویم و بنویسم؟

گروه رسانه‌ای شفق ارتباطی به فیلم «من روحانی هستم» ندارد

در روزهای گذشته، برخی رسانه‌ها با انتشار مطالبی خلاف واقع باعث ایجاد سوتفاهم‌ درباره گروه رسانه‌ای شفق شده‌اند. این روزها  فیلمی با عنوان «من روحانی هستم» در فضای آنلاین منتشر شده و گفته می‌شود «گروه چند رسانه‌ای شفق» تهیه‌کننده این فیلم بوده است. به دلیل تشابه اسمی این تیم با «گروه رسانه‌ای شفق» برخی از رسانه‌ها گمراه شده و شرکت ما را تهیه‌کننده این فیلم معرفی کرده‌اند.

«گروه رسانه‌ای شفق» برند شرکتی با عنوان تامین محتوای شفق است که در زمینه خدمات بازاریابی، روابط عمومی، تبلیغات و برندینگ فعالیت می‌کند و هیچ گونه فعالیتی در زمینه تولید مستندهای سیاسی ندارد. هیچ یک از پرسنل این شرکت نیز همکاری در تولید مستند یاد شده نداشته مطالب خلاف واقع منتشر شده در برخی رسانه‌های تکذیب می‌گردد. در همین راستا از خبرنگاران و رسانه‌نگاران محترم خواهشمندیم به این موضوع توجه فرمایند و با انتشار اطلاعات غلط فعالیت یک شرکت خصوصی و مستقل از هر نهاد دولتی و غیر دولتی را دچار مشکل نکنند. بدیهی است که گروه رسانه‌ای شفق حق پی‌گیری و اعاده حیثیت را برای خود محفوظ می‌داند.

اصلاحیه روزنامه شرق

وب‌سایت گروه چند رسانه‌ای شفق (که ارتباطی به فعالیت ما ندارد)

خبر اشتباه تابناک درباره رییس هیات مدیره شرکت

http://shafaghmediagroup.ir/?p=218

هیچ عشقی با سکوت زنده نمی‌ماند

میلان کوندرا رمان جمع و جوری دارد به نام هویت. کوندرا در رمان، وضع انسان معاصر را زیر ذره‌بین گذاشته و سرگشتگی و التهاب جان و روان او را نمایش می‌دهد. جایی در رمان این جمله از زبان یکی از شخصیت‌ها بیان می‌شود: «هیچ عشقی با سکوت زنده نمی‌ماند.» اگر یک چیز بتواند کاری که ما در گروه رسانه‌ای شفق دنبال می‌کنیم را بیان کند همین جمله است. ما تلاش می‌کنیم عشق زنده بماند و در این راه زبان مشتریان‌مان می‌شویم. اگر فیلم «او» را دیده باشید کار ما چیزی است شبیه آن تشکیلات عریض و طویلی که برای مردم و از طرف آنها نامه می‌نوشتند. بگذریم.

من و دوستانم در گروه رسانه‌ای شفق در حال توسعه کسب و کارمان هستیم. برای این هم به دنبال جذب نیروهای تازه، پرانرژی، سرحال و با انگیزه می‌گردیم. قبل از این که بگوییم چه نیروهایی می‌خواهیم درباره گروه رسانه‌ای شفق چند کلمه حرف بزنیم که خودش مشخص می‌کند دنبال چه هستیم. ادامه‌ی خواندن

کوله‌پشتی برای سال ۹۳

BaHaR

به پیشنهاد امیر مهرانی بزرگوار این یادداشت را نوشتم. امیر مهرانی جریانی را راه انداخته و من هم سعی کردم بخشی از این جریان دوست داشتنی باشم.

۹۲ سال عجیبی بود؛ احتمالا برای همه ما، حداقل از نظر تغییرات اجتماعی و سیاسی عجیب بود. زمستان سال ۹۱ به این فکر می‌کردم که آینده ما چه خواهد شد  و مدام به این  می‌رسیدم که باید دولتی  سر کار بیاید که طیف وسیعی از مردم پشتش باشند. آن زمان تصور می‌کردم این اتفاق نمی‌افتد و فقط یک معجزه می‌تواند ما را نجات دهد؛ و باور کردنی نبود. معجزه اتفاق افتاد. و همه آنهایی هم که ممکن است بگویند ما کاری به مسائل اجتماعی و سیاسی نداریم، دیدند که زندگی چقدر می‌تواند آسان شود، اگر آرامش و تدبیر حاکم گردد. سال ۹۲ اما برای من از این هم سال عجیب‌تری بود. این که  از یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های فناوری اطلاعات ایرانی بیرون بزنم و شرکت خودم را داشته باشم، به من نشان داد که راه‌اندازی یک کسب و کار و سرپا نگه داشتن آن یک معجزه است و ما چقدر هر روز شاهد معجزه‌ایم. یادم می‌آید که با اعضای هیئت مدیره شرکت ساعت‌ها بر سر این بحث می‌کردیم که باید برای یک نقش فردی با سطح مشخصی از توانایی‌ها و مهارت‌ها را وارد مجموعه کنیم و این قدر  هم باید حقوق بدهیم و می‌ترسیدیم از این کار. و دل به دریا زدیم و معجزه خودش اتفاق افتاد. اگر از این سال عجیب بخواهم چند تا چیز  گلچین کنم که بماند برایم در سال ۹۳ بدم نمی‌آید این‌ها را انتخاب کنم:

هنر شروع کردن: من مانند بسیاری دیگر تنبلم در شروع کردن. جز برخی موارد خاص درباره سینما، تقریبا هر چیز دیگری من را به گارفیلد تبدیل می‌کند. بعضی از همکاران من درباره‌ام می‌گویند که رضا قربانی از کارهای سخت فراری است و واقعا هم این چنین است. تنبلی ذاتی دارم که برای خودم هم عجیب است. کاری هم نمی‌توانم بکنم. اما امسال چند جایی به موقع و خوب شروع کردم و اگر شروع کنم  باید تا انتها بروم. هیچ بچه‌ای را نمی‌توان به زور فرستاد که درس بخواند و تازه انتظار داشت که شاگرد اول شود. اما اگر بچه‌ای درک کند که اگر درس نخواند جایش در گاراژ و لولیدن در بین روغن و قیر و کثافت است، احتمالا با انگیزه بالایی به مدرسه می‌رود. همیشه سعی کردم  بچه‌ای باشم که گاراژم را درک کنم و حواسم باشد که اگر شروع نکنم جایم کجاست.

هنر تمام کردن: این یکی از آن یکی هم مهم‌تر است و من هم مانند برخی، کارهای فراوانی را شروع کرده‌ام و تمام نکرده‌ام. چند جایی امسال خودم را زیر فشار گذاشتم و کار‌ها را تمام کردم. برای شروع کردن و تمام کردن اما، چند چیز دیگر لازم است.

دوستانی که دوستانه در کنار تو کار کنند: احتمالا به همان اندازه دوستانی که دوستانه در کنارم در گروه رسانه‌ای شفق کار می‌کنند، کسانی هم هستند که فرصت کنارشان بودن را از من دریغ کردند. در هر حال شروع کردن و تمام کردن نیاز به‌ دوستانی دارد که در چشمانشان شوق زندگی جاری باشد. فرقی نمی‌کند؛ مثلا علی بیات، فیلمبردار، بیتا قنبری، تدوین‌گر، نیلوفر تهرانی گرافیسیت،  رسول قربانی تولیدکننده  محتوا، اشکان حسین‌پور مدیر پرژوه‌، و بچه‌های دیگرر. این مهم است که در کنار خودت دوستانی را داشته باشد که شوق زندگی دارند. امسال در کنار این بچه‌ها زنده‌تر از قبل شدم. حتی مهشید مظلوم هم که آخر سال هوای شیراز به سرش زد و رفت که فعلا در شیراز بماند در من شوق زندگی را بیشتر از قبل کرد. در لیوان کوچک آب یک قطره جوهر کافی است که ذات کل لیوان آب را تغییر دهد!

احترام: به شدت از محیط‌های کاری که بوی نفرت و نفاق و دورویی و زیرآب‌زنی و پشت هم حرف زدن از آنها به مشام می‌رسد فراری‌ام و این عجیب کالایی است که در دکان هر عطاری یافت نمی‌شود.

مشتری شاه نیست و دیکتاتور است: امسال ایمان آوردم به این که برای هر کاری اول از همه باید تشخیص بدهم که صاحب کارم کیست و چه می‌خواهد و فلسفه‌اش از درخواستش چیست. همه کسانی که مشتری من و همکارانم در شفق هستند نیازی دارند و خواسته‌ای دارند. ما در شفق محصولی نمی‌فروشیم که حتی در رویاهای‌مان روزی را ببینیم که مردم برای خریدش صف می‌بندند. ما خدمت می‌فروشیم و روی دیگر خدمت نارضایتی است. خدمت کردن هرگز کسی را راضی نمی‌کند و بنابراین نه تنها همیشه حق با مشتری است، بلکه مشتری یک دیکتاتور است. بیشتر مردم در برابر دیکتاتورها شورش می‌‌کنند اما راه‌های بهتری برای کنار آمدن با دیکتاتورها وجود دارد.

 

چیزهای دیگری هم هست که به نظرم همین‌ها کفایت می‌کند. اما رویا!

من رویای ساده‌ای دارم: خانواده بزرگ. امسال با آمدن دخترم بهار خانواده‌ام کمی بزرگ‌تر شد. بزرگ‌ شدن همیشه سخت است و من دوست دارم خانوده‌ام پرتعدادتر و بزرگ‌تر شود. هر چند که ساده نیست اما مانند دانش‌آموزی هستم که فعلا باید چیزهای زیادی یاد بگیرم.

چرا روزنامه‌های ما بفرموده عمل می‌کنند

Yarane-Kala

مهم‌ترین سوژه این روزهای مردم صف‌های تشکیل شده برای سبد کالاست و بار دیگر شاهد انعکاس دلبخواهی یک موضوع توسط رسانه‌ها هستیم. بار دیگر هر رسانه‌ای با نگاه به صاحبش و این که چه کسی پول رسانه را می‌دهد شروع کرد به تولید محتوا. کمتر رسانه‌ای به اصل ماجرا درست نگاه کرد و کم‌تر کسی به خودش زحمت داد در این روزهای سرد برفی از تحریریه بزند بیرون و برود با کارشناسان صحبت کند. صحبت‌ها خلاصه شد به انتشار خبرهایی که بیانیه‌مانند هستند و عکس‌های از فلاکت مردم که در این کشور به راحتی می‌توان چنین تصاویری شکار کرد. بار دیگر صف مهم‌ترین موضوع روز کشور شد و کسی نگاه نکرد که چرا این مردم عاشق صف هستند. چرا مردم اعتماد نمی‌کنند.

به عنوان نمونه می‌توان به آقای کیهان اشاره کرد.

آقای کیهان پیش از این ماهیتش را در همراهی با دولت اشغالگر قدس نشان داده بود. زمانی که روابط ایران با دنیا در حال بهبود بود کیهان و دولت اشغالگر قدس همراهی عجیبی از زدن اقدامات مثبت ایران نشان دادند. اکنون و بار دیگر شاهد تیترهای عحیب و غریبی از کیهان هستیم. این تیترها آخرین ترکش‌های یک تفکر شکست خورده است که به دلیل سیاسی هر چیزی و هر کسی را می‌زند و ماهیت ماجرا برایش هیچ اهمیتی ندارد.

کیهان نوشته هزار و یک حاشیه. کاش متوجه می‌شد که این حاشیه‌ها چیزهای جدیدی نیست و ضدانقلاب هم همین‌ها را می‌گویند و همراهی کیهان با ضدانقلاب جای تعجب دارد.

keyhan-921115

همراهی دو روزنامه نزدیک به تفکر آقای قالیباف با تفکر کیهان هم جالب توجه است. زمانی در انتخابات با دوستی که خیلی هم دوست نبود، بحث کردم درباره این که چرا نباید به قالیباف رای داد و در چند سال گذشته این تنها مورد بحث انتخاباتی بود که داشتم و از انجام آن هم پشیمان شدم. چون آن دوست نه چندان عزیز رفت و به قالیباف رای داد و خوشبختانه قالیباف رای نیاورد. تازه بعد از انتخابات معلوم شد که چه تفکر خطرناکی رای نیاورده است. او که دوباره سودای ریاست جمهوری در سر دارد از طریق تریبون‌هایش تلاش می‌کند از هر سوراخی برای زدن روحانی استفاده کند. صفحه اول روزنامه امروز تهران امروز را اگر بگویند یکی از عناصر ضد انقلاب بسته چندان دور از ذهن نیست. چیزی که این تصاویر نشان می‌دهد فلاکت مردم است. این روندی بود که سال‌ها پیش برخی در فیلم‌های سینمایی‌شان انجام می‌دادند و با نمایش فلاکت مردم ایران راهی جشنواره‌ها می‌شدند. اکنون هم برخی برای انتقاد راهی بهتر از این پیدا نمی کنند که تیشه به ریشه بزنند.

tehran-921115hamshahri-921115

در مقابل اما روزنامه‌‌ی نازنینی مانند هفت صبح بار دیگر نشان داد که اصل را ول می‌کند و حاشیه را می‌چسبد. این که کسی بچسبد به این که مخابرات و اپراتورها برنده اصلی ماجرای سبد کالا هستند دور از ذهن‌ترین چیزی است که به ذهن‌ می‌رسد و خب هفت صبح نشان داده که استاد شکار ایده‌های دور از ذهن و البته دور از واقعیت است. این که بگوییم مخابرات و اپراتورها برنده واقعی بودند مانند این است که بگوییم برنده واقعی تعطیلات نورورزی پمپ بنزینی‌ها هستند.

haftesobh-921115این ماجرا بار دیگر نشان داد که هنوز ما جامعه ایرانی را نمی‌شناسیم و متاسفانه آن چیزی که باید در مطالعات جامعه‌شناسی مورد بررسی قرار گیرد به بازیچه سیاسی تبدیل می‌گردند. متاسفانه هر کسی که های و هوی بیشتری داشته باشد بیشتر شنیده می‌گردد. متاسفانه هنوز هم بی‌سواد ارزش بیشتری از سواد دارد و هنوز هم روزنامه‌های ما بفرموده عمل می‌کنند و رویای روزنامه‌نگاری حرفه‌ای بسیار دور است. هنوز هم بر دلمان مانده که رسانه‌های ما در برابر یک ماجرا تحلیل داشته باشند و صرفا به انعکاس تصاویر جذاب و خبرهای جذاب نپردازند. هنوز هم رسانه‌های ما با چیزی به نام مغز و دستگاه تحلیلی بیگانه‌اند. هنوز هم در رسانه‌های ما نگاه وجود ندارد و هنوز هم دیدگاه سیاسی داریم.

Aftab-921115

این نوشته احتمالا کمی تند باشد. عامدانه است.

در کارگاه تهیه‌کنندگی خلاق چه گذشت

IMG_20140201_191410

امروز در بین همه فعالیت‌های ناتمام وقتی پیدا کردم که سه ساعتی در جمع تهیه‌کنندگان ایران و در کارگاه
تهیه‌کنندگی خلاق حضور داشته باشم. کارگاه را دکتر حسین‌نژاد عزیز هدایت می‌کردند که پیش از این در مدیریت ارتباطات درباره اقتصاد سینما با او گفت و گو کرده بودیم. البته به دلیل زبان کره‌ای سه تهیه‌کننده‌ای که درباره تهیه‌کنندگی صحبت می‌کردند کمی کارگاه سخت و سنگینی بود. با این حال جالب بود و امیدوارم این جمع‌ها ادامه داشته باشد.

چند نکته از دل این کارگاه اگر بخواهم بیان کنم می‌توان به این‌ها اشاره کنم: 

سه تهیه‌کننده‌ای که در کارگاه حضور داشتند ۳۰ سال است که دوست و رفیق هم هستند و زندگی‌شان با فیلم آغشته شده است!

جوانان کره‌ای که علاقمند به فیلمسازی بودند از دل محدودیت‌های فراوان دولتی خود را بیرون کشیدند و با تکیه بر فروش فیلم‌هایشان فضای جدید فیلم‌سازی کره را ایجاد کردند. البته در کره ورود ویدیو ضربه محکمی به سینما زد.

در گذشته نه چندان دور ۲۰ شرکت فیلمسازی در کره فعالیت می‌کردند که جوانان به دل این شرکت‌ها زدند و شرکتی که جوانان کره‌ای ایجاد کردند نیمی از بازار فیلم کره را در دست گرفت.

تلاش و فعالیت فیلمسازان کره‌ای در سطح بالایی است. به گونه‌ای که شبانه‌روزی فعالیت می‌کنند.

در کره دولت کمکی به فیلم‌سازی نمی‌کند و تک و توک در برخی فیلم‌ها، حمایت‌های دولتی وجود دارد که آنها هم به جایی نمی‌رسند.

اکنون در کره ۴ شرکت بزرگ‌ فیلمسازی وجود دارد.

البته فیلم‌سازی در کره راحت نیست. فیلم‌هایی که موردپسند دولت نباشد احتمالا فیلم‌سازان را دچار مشکل می‌کند. قوانین سفت و سختی در فیلمسازی کره وجود دارد و سوتفاهم هم هست.

در کره سالانه حدود ۲۰۰ فیلم ساخته می‌شود که از این تعداد ۶۰ تا ۷۰ درصد بین ۳ تا ۱۰ میلیون دلار هزینه‌شان است و حداقل هزینه برای ساخت فیلم در کره ۳۰ هزار دلار است. در سال سه چهار فیلم حدود ۱۰ میلیارد دلاری هم در کره ساخته می‌شود.

سناریو بین ۵۰ هزار تا ۸۰ هزار دلار هزینه دارد.

ساختاری که در کره پیاده شده چیزی است که بازار می‌طلبد نه دولت.

در کره ۵۰ مرکز آموزش فیلمسازی وجود دارد.

و از همه جالب‌تر شیوه جذب سرمایه است. شرکت‌های فیلمسازی کره پک‌هایی شامل فیلمنامه، کارگردان و بازیگران را آماده و سرمایه‌گذار پیدا می‌کنند. سرمایه‌گذار ۶۰ درصد سرمایه لازم برای ساخت فیلم را تامین می‌کند و شرکتی برای ساخت فیلم تاسیس می‌شود. عمر شرکت بعد از پایان اکران و فروش فیلم به سر می‌رسد. فیلم‌سازی در کره مانند آمریکا مبتنی بر سبد است و چند فیلم پرفروش می‌شوند و باقی فروش معمولی دارند.