چیزی که ما را نکشد قوی‌ترمان می‌کند

دیروز دم غروبی رفتم نون بربری بگیرم تا شب یک تخم مرغ سلطانی بزنیم و لذتش را ببریم. نونوایی خلوت بود. یعنی فقط من بودم و آقای نانوا. نان هم بود. آقای نونوای عزیز مشغول گپ زدن با رفیق شفیق‌اش بود و ومن هم منتظر ایشان تا گپ‌شان تمام شود و یادی از ما بکنند. گفتم صبر کنم تا صحبت‌شان تمام شود و ببینم چه می‌شود. ۵ دقیقه منتظر ماندم و ایشان سلانه سلانه تشریف آوردند و …

در همین داستان ساده اوضاع ما را می‌شود دید. درست است که نان‌ها گران شده و قرار است گران‌تر هم شود و دلخوشک ما این بوده که با واقعی شدن قیمت‌ها کیفیت افزایش می‌یابد؛ اما نشد که بشه. قیمت‌ها بالا می‌روند اما این به معنای آزاد سازی نیست. هنوز هم نانوای محترم به من به عنوان مشتری احتیاجی ندارد و در واقع این من هستم که محتاج اویم. این منم که انتخاب‌های محدودی دارم. اگر نانوای عزیز با یک حساب سرانگشتی می‌دید ۲ هزار مشتری بالقوه دارد که اگر هوای آنها را نداشته باشد، می‌پرند می‌روند آن وقت یک شربتی هم به من می‌داد تا من به او وفادار شوم. چون اگر من بروم یکی از این ۲۰۰۰ تا کم شده و اگر همین روند را ادامه می‌داد آن وقت دیر زمانی نبود که باید در نانوایی را تخته می‌کرد و می‌رفت پی کارش. مشکل ماجرا همین جاست. او نیازی به من ندارد. این استدلال را در مورد وضع موجود بسیاری از صنایع می‌توان دید. مثلا رسانه‌ها. وضعیت جوری است که خودت بهتر از من می‌دانی. رسانه مورد نظر ما چون رقیب ندارد خیلی حواسش به من مخاطب نیست. یعنی تو هر کاری هم بکنی همین آش است و همین کاسه.

نکته اعجاب برانگیز ماجرا این است که رقابت علی رغم چهره ترسناکی که دارد باعث رشد ما می‌شود. اگر به رقابت به صورت صفر و یکی نگاه کنیم نمی‌توانیم برنده باشیم؛ به قول نیچه چیزی که ما را نکشد قوی‌ترمان می‌کند.

سهم من از فروردین ۹۰

همیشه عاشق ترین‌ها بودم. انتخاب را دوست دارم و به همین خاطر از اولین ماه سال ۹۰ دست به انتخاب بهترین تجربه‌هایم در ماهی که گذشت می‌زنم. با این کار بخشی از خودم را به اشتراک می‌گذارم. این انتخاب‌ها احساسی است و امکان دارد دلیل و منطق خاصی نداشته باشد. پس؛ خانم‌ها و آقایان! این شما و این انتخاب‌های من از فروردین ۹۰.

————

بهترین فیلم ایرانی: بی برو برگرد جدایی نادر از سیمین به خاطر نمایش دقیق و پر جزئیات زندگی معمولی به شیوه‌ای جذاب و در یک کلیت باورپذیر.

بهترین کشف ماه: منطقه کوهستانی و جنگلی خرما یا به نظر من بهشت گمشده گیلان.

بهترین برنامه تلویزیونی: برنامه فرزاد حسنی قبل تحویل سال و حضور رضا یزدانی در تلویزیون. نه به خاطر رضا یزدانی و فرزاد حسنی بلکه به دلیل این که در نیمه های شب چهره هایی از آن ور خط قرمز آمدند این ور و آب از آب تکان نخورد. در تلویزیون نوای راک پخش شد و پشت بندش گفته نشد که این موزیک متعلق به شیطان پرست‌هاست. البته بعضی‌ها ناراحت شدند.

بهترین محصول سینمای خانگی: جنگ نوروز ۹۰ و اجرای رضا رشید پور. نه به خاطر رضا رشید پور بلکه به این خاطر که سینمای خانگی راه جدیدی برای پول در آوردن شده است.

بهترین سریال ماه: با احترام به مختارنامه، بگذاریم فعلا قهوه تلخ بهترین انتخاب من باشد. البته احتمالا دیگر این سریال را نخواهم دید

بهترین دیالوگ: این سنگ در تمام زندگی من منتظرم بوده. دیالوگ ۱۲۷ ساعت؛ شاهکاری است. باید ببنید.

بدترین حرکت زشت: تواما به جنگ نوروز ۹۰ و قهوه تلخ. بر روی بسته DVD جنگ نوروز ۹۰ تصویر و نام خواننده هایی بود که داخل بسته خبری از آنها نبود. همین طور قهوه تلخ که به انتخاب مشتری احترام نگذاشت و پشت صحنه سریال را نه به اختیار مخاطب بلکه به زور و همراه سریال فروخت.

بهترین فیلم خارجی: با احترام به جاده، استخوان زمستانی، داستان اسباب بازی ۳، تلقین، جزیره شاتر، شهامت، سخنرانی پادشاه،در یک دنیای بهتر، مری و مکس…

سهم من می‌رسد به ۱۲۷ ساعت. چون ارزش زندگی و لذت بردن در جمع را به من یادآوری کرد.

بهترین کتاب: اینجا هت تریک شد!

مطالعات انتقادی، استعمار مجازی آمریکا، قدرت نرم و امپراتوری‌های مجازی سید سعید رضا عاملی، استاد گروه ارتباطات دانشگاه تهران

نفحات نفت، رضا امیر خانی

روابط عمومی، زمینه‌ها و ابزارها

بهترین مقاله: جدیدتر از رسانه های جدید پل لوینسون

بهترین ترانه: با احترام به ترانه معروف بهار بهار؛ سهم من می‌رسد به من مست و تو دیوانه بنیامین. منتظر آلبوم سومش هستم.

بهترین بازی ماه: میر مهنا. نه به خاطر خود بازی. به خاطر این که موتورهایمان دارد روشن می‌شود. هر چند شخصا معتقد نیستم که باید سراغ تولید بازی برویم اما به این تلاش احترام می‌گذارم و به احترام این بچه‌ها از جایم بلند می‌شوم.

بهترین خبر فناوری: پرداخت‌های مالی از طریق NFC در المپیک لندن با همکاری ویزا و سامسونگ.

جذاب‌ترین حادثه ورزشی: دقیقه ۹۰ به بعد بازی استیل آذین و پرسپولیس.

پ.ن. این همه سهم من فروردین نبود. بخشی را گفتم تا موتور کار روشن شود. تا ببینم سهم من از اردیبهشت ۹۰ چیست.

نقش تاریخی اما فراموش شده دستشویی در مدیریت راهبردی

واقعیت ماجرا به روزی برمی‌گردد که برای بخشی از یک دوره آموزشی ۱۰ روزه مدرسی کارآفرینی چند روزی در دانشکده عظیم‌الشان علوم اجتماعی تهران نزول اجلال کردیم. به هر حال حق بدهید که حدود ۱۰ ساعت در جایی بودن آدمی را که اسیر طبیعت خود است نیازمند موال می‌کند. البته بنده خودم به کلمه توالت یا دستشویی اعتقاد دارم و نمی‌گویم موال. دوستی دارم که بس این کلمه را گفته ناخودآگاه این کلمه در ذهنمان نقش می‌بندد. اصلا خیلی هم مهم نیست. مهم این است که شما منظور بنده را گرفتید. علی ای‌الحال در اولین برخورد ما با توالت‌های این دانشکده فخیم، شد آن چه که شد. باورتان نمی‌شود. درب‌های موال مذکور فاقد کلید بود و از امکانات معمول یک دستشویی بی‌بهره بود. ما که در ربع قرن زندگی خجالتی بودن شغل دوممان بوده، پا در هوا مانده بودیم که چه کنیم. شما تصور کن که یک دست‌مان به در و دست دیگر در جستجوی آفتابه. به قول شاعر رقصی چنین میانه میدانم آرزوست. سرتان را درد آوردم. خلاصه این که ما در برخورد با این پدیده مافوق بشری چنان حالتی به‌مان دست داد که گویی اشتر به حالت شعر است و طرب. همان جا بود که این ایده در ذهنمان نضج گرفت که برویم و رابطه بین کیفیت توالت‌ها و کیفیت مدیریت سازمان‌ها را بررسی کنیم. به نظرمان رسید احتمالا از طریق دیدن وضعیت دستشویی‌های یک سازمان می‌توان به عمق مدیریت آن سازمان پی برد. حالا این که یک توالت در چه وضعیت‌هایی می‌تواند باشد و هر وضعیتی نماینده چه نوع مدیریتی است خودش موضوع یک پایان نامه دکتری است. عرصه را برای اهل فن باقی می‌گذاریم. اما به صورت سرانگشتی می‌توان دید که اگر دستشویی یک سازمان مرتب و تمیز باشد احتمالا افراد با علاقه در آن سازمان کار می‌کنند. حالا اگر دستشویی خیلی تمیز نبود نشان دهنده این است که یک اشکالی وجود دارد. حالا نه این که این وحی منزل باشد و لاغیر. نه ممکن است در زمان بازدید و سفر توالتی ما و بر حسب تصادف محل مزبور دچار مشکلاتی باشد. اما اگر قدم در عرصه‌ای نهادیم که عرب در آن محل نی می‌زند باید پای صحبت نی نشست که صدایی خوشتر از صدای نی ندیدم آن وقت است که می‌گویم:

بشنو از نی چون حکایت می‌کند

از جدایی‌ها شکایت می‌کند

این قاعده سرانگشتی بود و همین جا اعلام می‌کنم که هیچ مدرکی دال بر تائید این مدعا وجود ندارد و این حرف صرفا در حد یک فرضیه است. اما اگر قدم در راهی نهادید که دیدید محل مزبور تمیز و برازنده نیست ولی محل مورد نظر اختصاصی مدیریت جدای از دیگران است و این محل چنان زیباست که تو دانی و این حرف‌ها، آن وقت باز به صورت سرانگشتی می‌توان پی به مدیریت دولتی و آمرانه محل برد.

پ.ن. دوست داشتم تحقیقی در سطح دانشگاه‌های تهران کار کنم با این موضوع: تحلیل محتوی دستشویی‌نوشته‌ها. احتمالا حجم نوشته‌ها و اندیشه پشت آنها انقدر نیست که کار به تحلیل گفتمان کشیده شود و شاید همین تحلیل محتوی هم جواب ما را بدهد. من که تجربه موال‌های شریف و تهران را داشته‌ام بسیاری از اخبار مهم را از روی در و دیوار همین دستشویی‌ها گرفتم. خدا خیرشان دهاد. هم این وری‌ها را و هم آن وری‌ها را که از زمان‌شان به بهترین نحو ممکن استفاده می‌کنند؛ حتی در دارالفکر هم بی‌کار نیستند بنده خداها. اگر یکی همین شماره‌های ثبت شده در داخل این دستشویی‌ها را جمع کند و با این بندگان خدا تماس بگیرد خودش می‌تواند سوژه یک دوجین فیلم مستند باشد.

دنیای آینده رسانه های الکترونیک

فناوری اطلاعات و رسانه‌ها به مقدار بسیار زیادی در هم تنیده شده و بر هم تاثیر گذاشته‌اند. چنان که برخی مواقع مرز بین آنها از بین می‌رود. مثلا ابزاری مانند ipad را باید در حوزه فناوری اطلاعات بررسی کرد یا رسانه؟ در هر صورت چنین ابزارهایی همانقدر که مربوط به دنیای IT هستند با رسانه سروکار دارند. زمانی بود (حتی تا سال ۲۰۰۰) که رسانه‌های سنتی نمی‌دانستند که IT و رسانه‌های دیجیتال چه بخشی از آینده را تشکیل می‌دهند. اما امروز که فقط ۱۱ سال از ابتدای سال ۲۰۰۰ گذشته رسانه‌های دیجیتال چنان با رسانه‌های سنتی عجین شده‌اند که گمان می‌کنیم از اول هم چنین بوده است.

یک سوالی که در ذهن من هست این است که با برخی از پدیده ها چگونه باید مواجه شد؟ همان مثالی که زدم. مثلا تبلت ها. تبلت ها را باید در حوزه نرم افزار و سخت افزار دید یا نه بایستی نگاه رسانه ای داشت. مشکل اینجاست که متخصصان با عینک خودشان به ماجرا نگاه می کنند و گاهی وقت ها این کار دست ما می دهد. تکنسین ها چیزی را می سازند که تولید کنندگان محتوی هنوز از آن عقب هستند. اما چیزی که می دانم این است که برد با آنهایی است که خیلی سریع با فناوری همگام می شوند.

پ.ن. این را هم ببیند.

شبکه های اجتماعی چگونه کسب و کار را متحول کردند

عادت‌های بد در استفاده از فناوری و راه حل های آن

قدیم ترها مثل الان نبود که عشق ها هر روز داخل حداق ۴ تا ۵ تا جیب مانتو شوند. البته استفاده از ابزارهای قدیمی متعلق به همان دوران بود و الان ملت حداقل دیواری دارند که بشود روی آن نوشت!

از همان زمان که برا ی ابراز عشق راهی جز جیب مانتو نبود، بحث معروفی بین دانشمندان علوم انسانی ایران و البته دنیا وجود داشتکه آیا فرهنگ استفاده از تکنولوژی قبل از تکنولوژی می آید و یا همزمان با تکنولوژی؟ از آن طرف بیشتر تکنسین‌ها فارغ از این بحث‌ها معتقد بودند و هستند که تکنولوژی منبع تغییرات است و استفاده صحیح از آن هم با خواندن یک دفترچه راهنما و این حرف‌ها حل است. از آن طرف برخی از علما مسائل را بسیار پیچیده می‌بینند. مشکل اینجاست که علمای ما معمولا عالم عامل نیستند و در مورد تکنولوژی تحقیق می‌کنند بدون آن که به این تکنولوژی‌ها دست زده باشند. طرف تا به حال رو دیوار کسی یادگاری ننوشته آن وقت در مورد مضرات فیس بودک و تاثیرات منفی آن بر خانواده سخن می راند که باید بیایی و ببینی. از آن طرف تکنسین‌ها هم غره به خودشان و مهارتشان این مسائل را واهی و خیالبافی و از روی بیکاری می‌پندارند. این بحث هنوز نیمه تمام است و در ذهن من جریان دارد و در ذهن من هم به روی همه از طریق همین کامنت دونی پائین باز است.

فارغ از همه این‌ها برخی عادت‌های ما در استفاده از فناوری هست که آزارم می‌دهد. این شد که تصمیم گرفتم به برخی از این عادت‌های بد اشاره و راه‌هایی که برای مقابله با آن را انتخاب کرده‌ام به شما بگویم.

دسکتاپ‌های شلوغ

به نظر من دسکتاپ هر کس معرف شخصیت اوست! با یک نگاه به یک دسکتاپ می‌توان روحیات یک نفر را فهمید. و چه بسیارند روحیه هایی که شلوغ پلوغ هستند و پریشان.

راه حل: من از نرم‌افزاری به نام Fences استفاده می‌کنم. پیشنهاد می کنم حتما از این نرم افزار استفاده کنید. البته من در دوستانم کسانی را دارم که این نرم افزار هم تاثیری بر بی نظمی دسکتاپ آنها نداشته. شما اپلیکیشنی برای مک می شناسید؟ چرا خیلی از آنهایی که مک دارند فکری به حال دسکتاپشان نمی کنند؟

رمزهای عبور مختلف

در دوره زمانه ای که همه یا دیوار دارند یا جیک جیک دونی و یک عالم ابزار و سایت دیگر که هر کدام یک کاری می کنند یا باید مثل برخی از رفقا یک یوزر و پس برای همه داشته باشید یا اگر یوزر و پس های متعدد دارید یک جوری آنها را به ذهن بسپارید.

راه حل: من به ذهن می سپارم این دنیای شلوغ را. برای این که یک جایی هم همه را محفوظ داشته باشم داخل یک فایل نوت پد همه را نوشتم. این روش را توصیه نمی کنم و خودم هم به زودی دست از این کار بر می دارم. شنیدم برخی از  ایت http://lastpass.com/ استفاده می‌کنند. شما چطور؟

استفاده بیش از حد از موس

قبل از مهاجرت به دنیای مک میانبرهای ویندوز و برنامه های مختلف خوراک من بود. یکی از مشکلاتم در مک عدم تسلط به میانبرهاست. تعجب می کنم از کسانی که یک دستشان همیشه روی موس است. موس با این که خیلی از کارها را راحت کرده، اما بعضی وقت‌ها همین موس به عاملی دست و پاگیر تبدیل می‌شود.

راه حل: من از میانبرها استفاده می‌کنم زیاد!

عدم استفاده از میانبرها

شما احتمالا در طول روز با تعدادی فولدر، فایل و برنامه مشخص سروکار دارید. همه این‌ها هم در محل‌های مختلف ذخیره می‌شود. اگر هر بار بخواهید مسیرهای مختلف را طی کنید زمان زیادی از شما گرفته می‌شود.

قبل مهاجرت به دنیای مک میانبرهای ویندوز و برنامه های مختلف خوراک من بود.

راه حل: من میانبرهای پر کاربرد ایجاد می‌کنم و از آنها استفاده می‌کنم. این میانبرها را هر هفته یک بار به روز می‌کنم و آنهایی را که کمتر کار دارم از بین می‌برم.

جدی نگرفتن امنیت

به عنوان نمونه محتویات داخل فلاش‌ها را رمز گذاری نمی‌کنیم. خودم هم در این زمینه مشکلات و کم کاری های فراوانی دارم. در واقع رطب خورده ای هستم که می خواهم منع رطب کنم.

راه حل: استفاده از نرم‌افزار TrueCryp

فشردن متوالی دکمه Next در هنگام نصب برنامه‌ها

راه حل: خجالت نمیکشی!

عدم جدی گرفتن تهیه نسخه پشتیبان

هر چیزی را هر جایی کپی کردن

راه حل: فولدر بندی منظم.

توضیح: در تهیه این متن از متنی که مدتها پیش دیده بودم استفاده کردم که الان نمی دانم از کجا بوده. به هر حال از نویسنده متنی که بنده احتمالا از آن استفاده کرده ام درخواست عاجل دارم هر چه سریع تر خودش را به بنده معرفی بفرماید تا ما از ایشان تشکر بنماییم.

این ادامه دارد…

قبل مهاجرت به دنیای مک میانبرهای ویندوز و برنامه های مختلف خوراک من بود.

محیط کار؛ آیا گوگل کعبه آمال است؟

چند سالی میشود که در گوشه و کنار اینترنت تصاویری منتشر می شود مربوط به محیط کار گوگل. در این تصاویر تعدادی آدم بسیار خوشحال و شاد گویی به یک مهمانی آمده اند در حال خوشگذارانی و بازی و تفریح و خوردن و آشامیدن هستند. این تصاویر بیش از هر چیز به آدم انرژی می دهد و آدم دلش می خواهد در چنین محلی کار کند.

می خواهم خلاف جریان آب شنا کنم. آیا این تصاویر همه واقعیت گوگل را بیان می کنند؟ همین طور یوتیوب و فیس بوک و …

آیا در این شرکت ها همه چیز بر وفق مراد است؟

شما چه فکری می کنید؟

پ.ن. این ها را هم ببینید.

بهترین شرکت برای کار کردن کجاست؟

http://www.officesnapshots.com/

دکتر زارعیان؛ استاد پیشگام روابط عمومی الکترونیک

امروز با خبر شدم که دکتر زارعیان استاد پیشگام روابط عمومی الکترونیک شده است. قرار است در ششمین همایش روابط عمومی الکترونیک از او تقدیر شود. برخورد من با ایشان فقط محدود به دو سه بار بوده است. اولین بار گمان می کنم همان همایش روابط عمومی الکترونیک سال پیش بود (مطمئن نیستم)؛ اما اولین باری که جدی پای صحبت ایشان نشستم در دوره آموزشی چشم اندازهای نوین مرکز آموزش همشهری بود که در سال گذشته بهترین دوره آموزشی بود که شرکت کردم. دکتر از رموز موفقیتش در روابط عمومی مخابرات گفت و این که چطور توانسته در شرایطی که مدیران زود به زود عوض می شوند انقدر دوام بیاورد. روشهای ساده و کاربردی او در روابط عمومی برایم جذاب و مفید بود. در همایش فناوری اطلاعات در روستا هم با دکتر فاطمی در پنلی حضور داشتند که بسیار لذت بردیم. این موفقیت را به ایشان تبریک می گویم.

مطالب مرتبط:

معرفی دکتر داود زارعیان به عنوان استاد پیشگام روابط عمومی الکترونیک

بگذارید راحت بگویم: کمی گیج شده‌ام

خیلی‌ها گمان می‌کنند برق را ادیسون خلق کرده. هر چند خیلی هم اشتباه نیست که فکر کنیم برق را ادیسون خلق کرده، اما در واقع این نیکلا تسلا بوده که برق ‌AC یا جریان متناوب را اختراع کرده است. ادیسون ابتدا برق جربان مستقیم را خلق کرده بود و خیلی هم اصرار داشت که مردم از اختراع او استفاده کنند. ادیسون برای بدنام کردن برق جریان متناوب هر کاری که توانست کرد. معروف است در شرکت جنرال الکتریک تبلیغاتی راه انداخته بودند که می‌خواستند به مردم بقبولانند که برق متناوب خطرناک است. آخر سر هم موفق نشدند و جالب اینجاست که با یک گردش ۱۸۰ درجه آمدند و جای تسلا را گرفتند. در مورد ادیسون علاوه بر هوش سرشارش بر توانایی ذاتی او برای کسب و کار هم گفته‌اند. معروف است که تسلا به دنبال علم بود نه کسب و کار. در انتها امروز همه دعا برای بهشت رفتن ادیسون می‌کنند و کمتر کسی می‌داند که برقی که ما مصرف می‌کنیم از کله تسلا بیرون آمده.

کیندل

متنی دیدم که ۱۲ تکنولوژی به زودی از رده خارج شده جهان را معرفی کرده بود. یکی از این ۱۲ تا کتابخوان‌های الکترونیک بود. استیو جابز قبل از این که آیپد را روانه بازار کند حسابی به محصول آمازون تاخته بود و گفته بود کیندل ابزاری است که فقط یک کار می‌کند و برای انجام این یک کار هم قیمت بالایی دارد. اپل چند ماه بعد آیپد را عرضه کرد و الان مدعی است که ما ابزاری داریم که همه کار می‌کند از جمله کتاب خواندن. این متن هم همین استدلال‌ها را مطرح کرده بود و مدعی بود که کتابخوان‌ها به آخر خط رسیده‌اند. بگذارید همین جا یک سوال بپرسم:

سوال: چقدر امکان دارد که شرکتی مانند اپل پشت این متن‌ها باشد؟ آیا امکانش هست که اپل با صرف هزینه و به طور غیر مستقیم بخواهد یک ابزار را بکوبد و در مقابل اشاره به ابزار بهتری کند که همه می‌دانند بهترین مدل آن ابزار را هم اپل تولید می‌کند؟ البته اپل و جابز واهمه‌ای از کوبیدن رقبا ندارند. اما انها بهتر از هر کس دیگری می‌دانند که علاقه و تنفر از برندها در فرایندهای پیچیده‌ای اتفاق می‌افتد و از هیچ امکانی نباید چشم پوشی کرد. این طور نیست؟

چیزی که من را گیج کرده همین بازی غریب است. واقعیت این است که کیندل و یا نوک ابزارهایی هستند که فقط یک کار می‌کنند و البته آن یک یک کار را هم به خوبی انجام می‌دهد. اما تبلت‌ها ابزارهایی همه کاره هستند. فکر می‌کنید مردم با تبلت‌هایشان چه می‌کنند: بازی. بله بازی بیشترین کاربرد تبلت‌هاست. می‌دانید مطالعه کتاب چندمین اولویت آنهایی است که تبلت دارند است: هفتمین. این نمودار را ببیند:

کاربران تبلتها چه استفاده ای از انها میکنند؟

حالا با این حساب آیا حق بدهیم که آنهایی که کتابخوان می‌خرند احتمالا می‌دانند که چه چیزی برای چه کاری خریده‌اند؟ اما آنهایی که به دنبال خرید تبلت رفته‌اند به دنبال انجام چندین کار با هم هستند و اصولا رمز موفقیت در تمرکز است. حالا سوال‌هایی که در ذهنم وول می‌خورند این‌ها هستند که تبلت‌ها برای کمپانی‌هایی مانند اپل تمرکز محسوب می‌شوند یا برای کاربران این محصولات؟

نکند تبلت‌ها همان برق مستقیم باشند و جابز هم ادیسون امروز؟ در زمان ادیسون آنهایی که ضرر کردند مردمی بودند که دنبال حرف‌های این و آن دویده بودند. ما کجای کار هستیم؟

۲۰ نکته فراموش شده در فرهنگ کسب و کار ما

چند وقت پیش و در دوره‌ آموزشی مدرسی کارآفرینی آزمون معروف ند هرمان برای تعیین شخصیتم به من نشان داد که از نظر روحیه شباهت فراوانی به آلمانی‌ها دارم. امروز متنی دیدم که در مورد فرهنگ کسب و کار در آلمان بود. مطلب را که دیدم گفتم آی گفتی و فکر کردم بد نیست در مورد چیزهایی بنویسم که نداریم. نه این که آلمانی‌ها کعبه آمال باشند؛ به هر حال در فرهنگ کسب و کار از ما پیش‌روتر هستند.

ما در فرهنگ کسب و کارمان چه چیزهایی را فراموش کرده‌ایم؟

۱. دوری از ابهام و عدم اطمینان؛ ما از وضعیت‌های مبهم رنج می‌بریم اما تمایل داریم در حالتی مبهم مراوده داشته باشیم. به عنوان نمونه رابطه استاد و دانشجویانی را در نظر بگیرید که درباره مواردی که در امتحان می‌آید روشن و واضح حرف نمی‌زنند. استاد روشن نمی‌گوید که اگر روشن بگوید خودش را در دردسر انداخته، دانشجو هم مشکلی با این وضع ندارد، چون راه درروها را دوست دارد.

۲. برنامه‌ریزی؛ کمتر جایی را می‌شناسم که در ایران برنامه ریزی استراتژیک داشته باشند و کمتر کمتر جایی را می‌شناسم که راه به جایی برده باشند. در صنایع شاید اوضاع بهتر باشد؛ اما در نرم‌افزار مشکلات برنامه‌ریزی بیداد می‌کند. به صورت یک قاعده سرانگشتی هر چه از صنایع ملموس‌تر مانند ماشین‌سازی به سمت صنایع غیر ملموس‌تر مانند رسانه‌ها می‌رویم عدم برنامه‌ریزی بیشتر می‌شود.

۳. تخصص؛ اصولا علاقه افراد ارتباط کمی با رشته تحصیلی آنها دارد و همین رابطه بین رشته تحصیلی و شغل افراد وجود دارد. دانشگاه داستانی دارد و کار داستانی دیگر و هیچ کدام دیگری را بنده نیستند. به طور سرانگشتی از سازمان‌های خصوصی به سمت سازمان‌های دولتی عدم وجود تخصص حادتر است.

۴. اجرای تصمیمات؛ اینجا فارغ از این که چه تصمیمی گرفته شده؛ افراد به عقیده و نظر خودشان عمل می‌کنند. اصولا اجتهاد در تمامی امور امری پسندیده است. بنا بر یک قاعده مسخره، تقلید مال حیوان معلوم‌الحالی است و بنابراین هر کسی به خودش حق می‌دهد در امور اجتهاد کند. باز به طور سرانگشتی هر چه از علوم مهندسی به طرف علوم انسانی می‌رویم شدت این اجتهاد هم بیشتر می‌شود.

۵. حرف شنوی از مدیر؛ در فرهنگ کسب و کاری که من تازه بخش کوچکی از آن را دیدم خیلی‌ها یا مدیرند یا در حال طی مرارت‌ برای رسیدن به مدیریت هستند. اصولا در این مرز پر گهر کارشناس متخصص نداریم. یعنی شما به عنوان کارشناس تا یک حدی رشد می‌کنی. از جایی به بعد باید سوار شتر مدیریت شوی. بنابراین پرواضح است که حرف مدیر خریداری ندارد.

۶. هوش هیجانی؛ هر کی بزن بهادرتر باشد و قلدرتر، کارش جلوتر است. در این فضای کسب و کاری، خیلی فرصتی برای فهمیدن احساسات خود و دیگری و نشان دادن صحیح آنها نیست. اگر بتوانی یاد بگیری که چگونه دیگران را نشنوی ۵۰ درصد ماجرا حل شده؛ مابقی هم چیز زیادی نیست. به هر شکل که شده حرفت را به کرسی بنشان.

۷. فرایندهای مشخص؛ مانند مورد ۱ اینحا هم اصل بر ابهام است. اصولا فرایند چیزی است که روی کاغذ نوشته می‌شود و در عالم واقع چیز دیگری رخ می‌دهد. باز به طور سرانگشتی در علوم مهندسی وضع بهتر از علوم فرهنگی است.

۸. روابط کاری؛ اینجا روابط کاری نه خشک است و رسمی نه صمیمانه. دنیای غریبی است. تازه دهانت را نبویند شانس آورده‌ای. تظاهر اصل اساسی در فرهنگ کسب و کار ماست.

۹. بازخود؛ معمولا بازخورد نمی‌دهیم؛ بازخورد هم نمی‌گیریم. تازه اگر کسی هم چیزی بگوید می‌نشانیمش سر جایش. اما برای انجام کاری که وظیفه ماست و بابت آن پول می‌گیریم انتظار دریافت پاداش داریم.

۱۰. ساختارهای سازمانی؛ ساختار سازمانی چیزی برای آسان‌تر شدن کارها نیست. ساختار سازمانی بستری فراهم می‌کند تا بازی کی بود کی بود من نبودم راه بیندازیم و آخر سر معلوم نشود که چه شده است. هر جا راه بدهد سلسله مراتب را زیرپا می‌گذاریم و اگر روزی نخواهیم کاری را بکنیم آن را گردن سلسه مراتب می‌اندازیم. ما ماموریم و معذور.

۱۱. ساختار ماتریسی؛ البته این ساختار کمی با ساختار ماتریسی معمول در سازمان‌های دنیا متفاوت است. اینجا روابط غیر رسمی از چنان استحکامی برخوردار است که علاوه بر سلسله مراتب عمودی معمول چندین سلسله افقی هم شکل می‌گیرد. کار اصلی بر عهده این سلسه‌هاست. اگر جایی داشتی در این سلسه داشتی وگرنه کارت همیشه لنگ در هواست.

۱۲. جلسه‌های رسمی؛ عاشق جلسه رفتن هستیم. احساس مهم بودن به ما دست می‌دهد. جلسه‌ها از سه تا چیز از نظر حاضرین در جلسه کم اهمیت رنج می‌برد. ورودی جلسه‌ها مشخص نیست. معلوم نیست در جلسه قرار است چه اتفاقی بیفتد. خروجی جلسه هم در هاله‌ای از ابهام قرار دارد. اصولا اینجا وقتی به بن بست می‌خوریم جلسه می‌گذاریم. جلسه جایی برای رسیدن به ایده‌‌های مفید نیست. جلسه محلی برای عشق و صفا و شوخی و محبت است. آخر اینجا از محبت خارها گل می‌شوند.

۱۳. حضور در جلسه با آمادگی قبلی؛ وقت تلف کردن است!

۱۴. واقعیت و سیاست؛ بازی سیاست بازی کثیفی است و ورد زبان خیلی‌ها این است که شاهی خطر دارد و به درویشی قناعت کن. اما بیشتر همان خیلی‌ها دنبال رسیدن به مقام شاهی هستند. اصولا دوست داریم مانند کوسه باشیم. بدریم و کسی نباشد که ما را بدرد. اصولا اینجا اگر دست من بود در همه دانشکده‌ها ۳ واحد درس سیاست می‌گذاشتم که بیشتر از مقاومت مصالح و مدار و انتقال جرم به کار می‌آید.

۱۵. سکوت؛ اگر کسی سکوت کند احتمالا یا لال است یا هیچ احتمال دیگری به ذهنمان نمی‌رسد. اصولا ما در رابطه با زرافه‌ای که به دنبال خارش پایش به دغدغه‌های پست مدرنی انسان سرگشته امروز رسید علاقه فراوانی داریم. ما بعد از حرکت از سنت تخت گاز مدرنیته را رد کرده و با توقفی کوتاه در ایستگاه پست مدرن اکنون به طویله پشت مدرن رسیده‌ایم.

۱۶. جریان اطلاعات؛ اصل بر عدم اطلاع رسانی است. مرحوم بیکن اگر زنده بود به عینه می‌دید که اینجا اطلاعات قدرت است. البته جریان‌های اطلاعات مختلفی در سازمان‌های ایرانی وجود دارد. جریان اطلاعات افقی و عمودی بین هزاران خط انتقال اطلاعات گمشده است.

۱۷. ارتباطات مکتوب؛ ارتباطات شفاهی و چرب زبانی مهم‌تر و کاراتر از ارتباطات مکتوب است. اینجا باید حرف بزنی. کسی حال و حوصله خواندن ندارد.

۱۸. شوخی؛ اصل اساسی شوخی است. البته با همه شوخی با شما کی جرات داده شوخی کنه.

۱۹. زمان؛ وقت طلاست و طلا هم ارزش زیادی در این مملکت ندارد. اگر بورسی راه می‌انداختیم و در آن زمان عرضه می‌کردیم فکر می‌کنید کل آن بورس چقدر می‌ارزید؟

۲۰. احترام؛ چون در فیلم‌ها دیده‌ایم که برای صمیمیت همدیگر را با اسامی مانند برد یا آنجل صدا می‌کنند ما هم سریع پسرخاله می‌شویم و ….

شما چه فکر می‌کنید؟