سهم من؛ مرداد ۹۰

سومالی و قحطی در این کشور روی همه چیز این ماه تاثیر گذاشت و دنیا جای بدتری برای زندگی شد.

سهم من این ماهم را پاک می‌کنم و به جایش فقط یک دعا می‌نویسم:

امیدوارم دنیای جای بهتری برای زندگی کردن شود و می‌شود اگر ما فکر کنیم.

تا چند وقت پیش تنها چیزی که از این کشور می‌دانستم سقوط شاهین سیاه بود. اما امروز آن زمینی هم که شاهین روی آن سقوط کرد ویران شده است. فکر کنیم.

اعتماد مردم را لگدمال نکنیم

بعضی جمله‌ها از بس که بی‌اعتبارند و بی‌اعتماد، و بس که بارها استفاده شده‌اند، دیگر آن اثری که باید را ندارند و اگر زمانی در جای درست هم استفاده شوند با این معضل روبرواند که مردم یک پیش‌زمینه نادرستی از این جمله‌ها دارند. آن وقت هم باید بر آن تصور اشتباه غلبه کرد و هم تلاش کرد تا بگوئیم چه چیزی درست است و چه غلط.

چند سال پیش با پاسمن هلندی از استادان مهندسی شیمی که آمده بود ایران در همایش HSE شریف شرکت کند گفت و گو می‌کردم. یادم هست پیرمرد از این که دیده بود این همه آدم به این همایش تخصصی آمده‌اند تعجب کرده بود و به این نتیجه رسیده بود که موضوع HSE در ایران بسیار مهم و مورد توجه است. پیرمرد نمی‌دانست که اگر در ایران همایش آبیاری گیاهان دریایی هم بگذارند خیل جمعیت است که از شرکت‌های دولتی و نیمچه دولتی و مثلا خصوصی به همایش می‌ریزند تا یک سمی‌ناهاری دور رفقا باشند و خوش بگذارنند و تازه یک مدرکی هم بگیرند که در آینده یک افزایش حقوقی هم بخورند.

همای در ایران برگزار شده و گزارش از آن منتشر. حالا این جمله‌ها را ببینید:

برای اولین بار صورت گرفت (کلا تا الان نه کاری انجام شده بود نه کسی کاری کرده. مبدا زمان را ما مشخص می‌کنیم)

بزرگترین گردهمایی مدیران ارشد بازاریابی مطوعات (بزگترین؟ کی متر کرده؟ چطوری؟)

برای اولین بار در مطبوعات، فرصتی فراهم شد مدیران ارشد بازرگانی نشریات و بازاریابان جذب آگهی در نشستی تخصصی و صمیمی گردهم آیند و با هم به تبادل نظر بپردازند (از کی به سخنرانی یک طرفه می‌گویند تبادل نظر!)

برگزاری این همایش با توفیق‌هایی همراه بود و در پایان سمینار می‌شد لبخند رضایت را بر چهره تک‌تک شرکت‌کنندگان دید (یعنی حتی یک نفر هم راضی نبوده؟)

۳۸۹ نفر از بازاریابان حرفه‌ای و علاقمند (اگر حرفه‌ای بودند چه نیازی به حضور در چنین همایش عمومی داشتند؟ پاچه‌خواری تا چه حد؟)

در اولین همایش ملی سالانه اصول بازاریابی مدرن آگهی در نشریات، سرفصل‌های آموزشی و مباحثی چون مهندسی فروش، شیوه‌های جدید بازاریابی تلفنی، بازاریابی دیجیتال، تکنیک‌های افزایش فروش، ارتباطات موثر، زبان بدن، تکنیک‌های نفوذ در دیگران با NLP، بازاریابی شبکه‌ای، فروش و فروشندگی حرفه‌ای، تکنیک‌های متقاعد کردن مشتری، تکنیک‌های موثر مذاکرات، مدیریت ارتباط با مشتری و … برای شرکت‌کنندگان تدریس شد. (چند نکته: در همایش تدریس می‌کنند یا افراد مختلف در بازه‌های زمانی کوتاه به ارائه یافته‌هایشان می‌پردازند؟ به نظر می‌رسد از هر دری صحبت شده و از هر چیزی مقداری گفته شده! با این سرفصل‌ها می‌توان انواع همایش‌ها را برگزار کرد! آیا بازاریابی سرفصل‌های مشخصی ندارد؟ آیا اگر زمانی کسانی بخواهند سرفصل‌های صحیح بازاریابی مطبوعات را تدریس کنند با مقاومت ناشی از شناخت اشتباه قبلی روبه‌رو نخواهند شد؟)

آشناسازی فعالان بخش بازرگانی نشریات و رسانه‌ها با تازه‌ترین یافته‌های علمی روز (دقیقا با همان سرفصل‌های بند قبل!)

شیرین اعتمادی مجری مدیر عامل شایا: بازاریابی در ایران به صورت حرفه‌ای آموزش داده نمی‌شود. (سال گذشته در جلسه جذب خبرنگاری بودم که سال‌ها بود در روابط عمومی سازمان‌ها پَلاس بود و بزرگترین کار حرفه‌اش پیاده کردن گزارش سفرهای استانی رئیس جمهور بود. می‌دانید چه می‌گفت: می‌گفت در ایران که ژورنالیسم نداریم! بله! در ایران بازاریابی نداریم. در ایران همایش درست و حسابی نداریم! در ایران به آدم‌های صادق اما احتیاج داریم.)

یکی از مشکل‌های به وجود آمده در همایش استقبال بالای شرکت‌کنندگان و متقضیان بود … (الا یا ایها‌الساقی ادرکاسا و ناولها … حافظا)

شیوه سخنرانی و نحوه تدریس کامران صحت در طول ساعت‎‌های تدریس هم از دیگر جنبه‌های خاص این همایش بود … ( ماست من نه تنها ترش نمی‌باشد که اباعد شناخته شده و ناشناخته بسیاری هم دارد)

حضور ثابت کامران صحت در همایش‌های مجری سمینار (شایا) حاکی از درایت و حسن ظن مدیریت شایا در انتخاب چهره‌های آموزشی و هنری است که می‌تواند الگوی مناسبی برای بانوان کارآفرین باشد. (هنری را خوب آمدی. آفرین. بانوان کارآفرین را هم.)

کامران صحت با تاکید بر این که بین تحریریه و بازرگانی نشریات همکاری دوسویه وجود ندارد … (سم ماجرا همین جاست. اتفاقا در ایران همکاری چند سویه وجود دارد. کاش می‌شد با ساختارهای مناسب هر کسی در جای مناسب خودش بنشیند و نیاز به این همکاری‌های دوسویه نباشد. تحریریه مطبوعات حرمت دارند و قرار نیست ابزار دست یک مشت پول‌پرست عوضی شوند. حالا می‌فهمم چرا وقتی در دانشکده از رقابت و خصوصی‌سازی و کسب و کار در رسانه‌ها حرف می‌زنم دوستانم ناراحت می‌شوند. مدیریت رسانه‌ها بسیار متفاوت با سازمان‌های دیگر است. چیزی که مدرس عزیز درخواست می‌کنند را نه تنها الان داریم که باید تا دیر نشده جلوی رشد آن را هم بگیریم)

دکتر کامران صحت دارای دکتری DBA و MBA با گرایش بازاریابی از انگلستان: فرهنگ بازاریابی در کشور پائین است. (رضا قربانی هستم. کارشناس ارشد مدیریت رسانه از ایران!)

تازه معیار این حرف بی‌سرو ته ببینید چه بوده: اگر آگهی بازاریاب بدهید متقاضی کم است اما اگر در آگهی بزنید کارشناس فروش می‌خواهید بازخورد بیشتری دارد.

بازاریابی در ایران فقط در دو مبحث بانک و بیمه به طور تخصصی کار شده است. (من چیزی نمی‌گویم دیگر.)

سالانه ۲۰ هزار نفر در سمینارهای من شرکت می‌کنند اما تازه امسال بازخوردهای همایش‌هایم را دریافت کردم و تعداد تماس‌ها بعد از برگزاری سمینارها بالا رفته است. این نشان می‌دهد جامعه ما دارد می‌آموزد هدفمند، علمی و کاربردی در هر عرصه پیش برود و از بحث‌های تئوریک فاصله بگیرد. ( چون مردم به من بازخورد می‌دهند بنابراین حالا جامعه خوب شده!)

به گزارش خبرنگار ما؛ از دیگر جاذبه‌های این همایش می‌توان به حضور حسین استیری؛ خواننده جوان کشورمان به عنوان چهره هنری شایا اشاره کرد که با اجرای شاد و دلنشین خود با رفع خستگی شرکت‌کنندگان برای لحظاتی لبخند رضایت را بر چهره آنان نشاند. (عجب جاذبه‌ای؛ آن هم برای یک همایش علمی.)

این نوشته یک نقد بود. قرعه کار هم به نام کسانی افتاد که نقد در مورد آنها شد. وگرنه نه من پدرکشتگی با این‌ها دارم و نه احتمالا این‌ها با من. در هر حال این نقد به هر کس که بربخورد مایه تاسف برای آن کس است. آنهایی که من را می‌شناسند می‌دانند که همه حرف من در این نقد این است که دقیق حرف بزنیم و با مفاهیم و کلمه‌ها بازی نکنیم. راستی گزارشی هم که از آن نقل قول کردم امروز شنبه در بازارنامه دنیای اقتصاد صفحه ۱۲ و ۱۳ کار شده است.

به نظرم بهترین شماره نشریه تا الان باشد!

شانزدهمین شماره ماهنامه مدیریت ارتباطات منتشر شد؛

شانزدهمین شماره ماهنامه مدیریت ارتباطات به مدیرمسؤولی امیرعباس تقی‌پور و سردبیری امیر لعلی از روز سه‌شنبه اول شهریور ماه بر روی پیشخوان مطبوعات قرار می‌گیرد.

تقی‌پور، مدیرمسؤول ماهنامه در سرمقاله این شماره با عنوان « شبکه‌های اجتماعی؛ فرزندان ناخلف؟» به دردسرهایی که شبکه‌های اجتماعی برای حکومت‌ها ایجاد کرده پرداخته و در ابتدای آن، آورده است: بحث بر سر تضادی است که فناوری‌های مبتنی بر اینترنت همانند شبکه‌های اجتماعی بر سر راه سیاستمداران و دولت‌ها ایجاد کرده‌اند؛ فناوری‌هایی که از یک سو و به هزار و یک دلیل نمی‌توان ندیدشان و از سوی دیگر و شاید فقط به یک دلیل نمی‌توان رهایشان کرد!

دکتر حسن بشیر نیز در صفحات ثابت خود در این ماهنامه که با عنوان « رسانه‌های بیگانه: قرائتی با تحلیل گفتمانی» منتشر و در آن به تحلیل آخرین اخبار مهم رسانه‌های جهان می‌پردازد در این شماره سقوط و محاکمه فرعون مصر، دیپلماسی توطئه در سطح رسانه‌ها، توطئه علیه انقلاب اسلامی و بیداری اسلامی و تحلیل برخی از رسانه‌های بیگانه در این زمینه‌ها را مورد توجه قرار داده است.

«شبکه‌های اجتماعی و بحران انگلیس» به قلم دکتر محمد سلطانی‌فر یکی دیگر از تحلیل‌های منتشر شده در این شماره از ماهنامه مدیریت ارتباطات است که در بخشی از آن آمده است: طبق رسم چند سال اخیر، اولین و نزدیک‌ترین مقصر حوادث و بحران‌های اینچنینی شبکه‌های اجتماعی قلمداد شدند که هیچ محمل و مدرکی دال بر تقصیر آنها یافت نمی‌شود و به‌راحتی می‌توان مثل بحران‌های اخیر مصر، تونس، لیبی، یمن و… این شبکه‌ها را مقصر دانست. وی در نوشتار خود به بررسی تحولات اخیر انگلستان و نقش شبکه‌های مجازی در آن پرداخته است.

اما دکتر نگین حسینی در مقاله‌ای خواندنی و تحلیلی به بررسی لطیفه‌های موسوم به «پـَـ نـَـ پـَـ» از دیدگاه ارتباطی پرداخته و در قسمتی از آن تأکید کرده است: لطیفه‌سازان «پـَـ نـَـ پـَـ» گاهی این کار را با چنان فراستی انجام می‌دهند که انگار، می‌خواهند کلمات و عبارت‌ها دقیقاً همان‌گونه تفسیر شوند که آنها مورد نظرشان است؛ نه بیشتر و نه کمتر!

دکتر حمید ضیایی پرور نیز در یادداشتی با عنوان «مصائب وایمکس در ایران» موضوع ظرفیت‌های خالی وایمکس در تهران را مورد توجه قرار داده است.

همچنین محیا برکت با دکترسعیدرضا عاملی، رئیس دانشکده مطالعات جهان، به گفت‌وگو نشسته است. دکتر عاملی در این گفت‌وگو با اظهار اینکه بی‌توجهی به فضای مجازی، فیس‌بوک را بزرگ کرد گفته است: این خطر وجود دارد که جهان مجازی ایرانی مستعمره جهان مجازی آمریکایی شود. دکتر عاملی تعداد کاربران فیس‌بوک را ۹۰۰ میلیون نفر اعلام کرده است. در این گفت وگو ابعاد مختلفی از فلسفه وجودی شبکه های مجازی و آسیب‌ها و فرصت‌های آنها مورد بررسی قرار گرفته است.

در شانزدهمین شماره ماهنامه مدیریت ارتباطات، پرونده ای به کوشش حمید سلیمانی با موضوع «نامه» منتشر شده و در آن آثار و گفتاری از مریم جعفری، رامین مهمانپرست، منصوره اتحادیه، اسدالله بادامچیان و محمد خباز در مورد بررسی نقش «نامه» در عصر ارتباطات، نامه‌های رئیس‌جمهور، نامه‌هایی برای فردا، نامه‌نگاری دوحزب مؤتلفه و مشارکت و نگارش نامه سرگشاده برای مسؤولان منتشر شده است. روخوانی مجموعه نامه‌های«طاهره، طاهره عزیزم» غلامحسین ساعدی توسط علی دهقان و مقاله‌ای از دکتر همایون کاتوزیان درباره صادق هدایت (از کتابی منتشر نشده) از دیگر بخش های این پرونده است. آسیب‌شناسی مناسبات اقتصادی روابط‌عمومی‌هاو رسانه‌ها یکی دیگر از پرونده های این ماهنامه است که به همت پژمان موسوی به اتفاق سمیرا سلطانی و مریم اسفندیاری با نوشته ها و گفتاری از دکتر علی‌اصغر محکی مدیرمسؤول سابق روزنامه همشهری، بهروز بهزادی سردبیر روزنامه اعتماد، ابراهیم رستمیان مقدم سردبیر سابق هفته نامه آتیه، محمد رضا غفوری مدیر روابط عمومی بانک تجارت، علی میرزاخانی سردبیر روزنامه دنیای اقتصاد، دکتر فرشاد فخیمی مدیر روابط‌عمومی بانک شهر و فروزان آصف نخعی روزنامه‌نگار و کارشناس اقتصاد رسانه منتشر شده است.

همچنین سید تقی کمالی به اتفاق الهه حسینی پرونده جامعه اطلاعاتی این شماره ماهنامه را با موضوع رسانه های اجتماعی تدارک دیده‌اند. جواد افتاده پژوهشگر، دکتر حسین امامی پژوهشگر رسانه‌های نوین، علی‌اکبر اکبری‌تبار تحلیلگر حوزه آی تی، دکتر افسانه مظفری عضو هیأت علمی دانشگاه آزاد اسلامی، ابراهیم اسکندری‌پور کارشناس، محمد سلیمانی‌نیا مدیر شبکه اجتماعی متخصصان ایران، زهره حسینی معاون شبکه اجتماعی مؤسسه فرهنگی و اطلاع‌رسانی و دکتر سعید رضایی شریف آبادی رئیس انجمن کتابداری و اطلاع‌رسانی ایران، محمد مهدی مولایی روزنامه‌نگار و قدسی بیات کارشناس در این پرونده و در قالب یادداشت و گفت‌وگو به بیان دیدگاه‌های کارشناسی پرداخته‌اند.

اما مطالب دست اول درباره فیلم «شبکه اجتماعی» در قالب پرونده‌ای مجزا یکی دیگر از مطالب شانزدهمین شماره ماهنامه مدیریت ارتباطات است. حمید جعفری که مسؤولیت این پرونده را بر عهده داشته اینگونه توضیح می‌دهد: اجازه دهید توضیح دهم که شما با یک پرونده صرفاً سینمایی روبه‌رو نیستید(!) بلکه در مطالبی که در صفحات دیگر این پرونده مطالعه خواهید کرد با موضوعاتی چون تعامل شبکه اجتماعی سینما به عنوان هنری که این روزها یکی از مجهزترین اسلحه‌ها شناخته می‌شود، روبه‌رو خواهید شد. سینما این بار در قالب رسانه به رسانه‌ای دیگر مانند شبکه اجتماعی پرداخته است. جدا از کارکرد هنری– سینمایی، قضاوت نهایی با شما مخاطب عزیز است که در این تعامل رسانه‌ای، سینما موفق بوده است یا نه؟ کامیار کیان، کیان پارسا و محمد علی نظافت در تهیه و ترجمه مطالب این بخش با موضوعاتی چون نگاهی به حواشی ساخت فیلم «شبکه اجتماعی»، گفت‌وگو با «جز ایزنبرگ»، بازیگر نقش مارک زاکربرگ، گفت‌وگو با دیوید فینچر، خالق «شبکه اجتماعی» و آرن سورکینز از داستان زندگی مارک زوکربرگ می‌گوید با ماهنامه همکاری داشته‌اند.

علاقمندان به کتاب نگارش در روابط‌عمومی نیز می‌توانند دهمین بخش از ترجمه این کتاب را در این شماره مطالعه کنند.

علاقمندان به تهیه ماهنامه مدیریت ارتباطات می‌توانند این نشریه را از کیوسک‌های مطبوعاتی تهیه و یا از طریق سایت www.cmmagazine.ir مشترک ماهنامه شوند.

۷ گناه کبیره رسانه‌ها

من عاشق رسانه‌ها هستم. اما این پدیده دوست‌داشتنی مانند یک چاقوی دو لبه می‌ماند. همانقدر که خوب است و زیبا به همان اندازه یا بیشتر هم می‌تواند زشت باشد و بد. از قدیم ۷ عدد جالبی بوده. ما هم به رسم گذشته ۷ گناه کبیره رسانه‌ها را مرور می‌کنیم. این به این معنا نیست که رسانه‌ها گناهکارند و اگر کسی هم گناهکار باشد این انسان است؛ اما خب رسانه‌ها چاقوی دو لبه‌اند و در هر صورت می‌برند!

۱. خشونت: خشم هرگز تا این حد امر مطلوبی نبوده. امروزِ روز نمایش خشم و خشونت باعث جذابیت است. رسانه‌ها به مرور فهمیده‌اند که خشونت چقدر برای مردم جذاب است. به مرور همه شروع کردند به نمایش خشونت. امروز ما صحنه‌هایی را در ذهن داریم که در گذشته متعلق به جنگ‌ها بود. امروز انقدر صحنه کشته شدن آدم در فیلم‌ها دیده‌ایم که جان دادن یک آدم در کف خیابان هم چیزی در آن مایه‌هاست. گویی خشونت از پرده‌های سینما آرام آرام وارد خیابان‌های ما شدند. مثل قهرمان احساساتی رز ارغوانی قاهره که از پرده بیرون آمد و رفت توی اجتماع. البته این را هم بگویم که رابطه بین خشونت و تماشای تلویزیون به صورت خاص و دیگر رسانه‌ها به صورت عام کاملا اثبات شده نیست. اما به هر حال یک روابطی با هم دارند.

۲. شهوت: دومین چیزی که رسانه‌ها را جذاب می‌کند نمایش شهوترانی بی‌پرای انسان‌هاست. من این را یک طیف می‌دان. در یک سر طیف رسانه‌های پورنو قرار دارند و در سوی دیگر رسانه‌هایی که از این جذابیت استفاده نمی‌کنند. در دو سر این طیف مخاطبان کمتری نسبت به میانه وجود دارند. در وسط بیشترین مخاطب موج می‌زند و این یعنی بیشترین جذابیت. البته چیزی که گفتم در حد فرضیه‌ای است که با توجه به شواهد موجود به آن رسیدم و اثبات شده نیست. مدیران رسانه‌ها اما مثل آدم‌های پوسیده توی دانشگاه‌ها خودشان را اسیر این متغیر‌ها و همبستگی‌ها نمی‌کنند و سریع رفتند سراغ استفاده مفید. نمایش المان‌های جنسی فراوان در رسانه‌های مختلف شهوت را به خیابان‌ها آورده است. هیچ زمانی مانند امروز انقدر شهوت در اختیار مردم نبوده است.

۳. شکم‌پرستی: غذا علاوه بر این که چیز لذیذی است جذابیت هم دارد. این می‌شود که چیزی مانند بفرمائید شام گل می‌کند. غذا در کانون توجه رسانه‌هاست. غذا مطمئنا مهم است و انسان آن چیزی است که می‌خورد. اما امروز این اهمیت به محوریت تبدیل شده و انسان امروز غذا را یک امر محوری می‌داند. نمایش رستوران‌ها و غذاهای شیک و پیک آب از دهان همه آویزان می‌کند و این می‌شود که غذا می‌شود محبوب قلب‌ها.

۴. طمع و مصرف‌گرایی: اساسا مصرف امر مطلوبی است و کلید توسعه. این مصرف است که اقتصادها را به حرکت در می‌آورد و همین طور انسان‌ها را. اما چیزی که این روزها رسانه‌ها درست کردند مصرف‌گرایی است. یک جور طمع وحشتناک و وحشی مصرف کردن. ما عاشق تولید آشغال شدیم. همین طور دیوانه‌وار مصرف می‌کنیم و اصلا برای ما مهم نیست که چه بر سر محیط زیست‌مان می‌آید. انقدر دیوانه مصرف شدیم که برای‌مان مهم نیست دور و برمان چه خبر است. رسانه‌ها لذت را از یک امر درونی به یک امر بیرونی تبدیل کردند. ما اکنون زمانی می‌توانیم لذت ببریم که مطابق یک سبک زندگی مشخص زندگی کنیم. یک زمانی یک فیلمی بود در مورد سمند خودروی ملی! می‌‍‌گفت رنگ فلان برای موهای فلان! امروز رسانه‌ها می‌گویند ما برای همه جور سلیقه‌ای چیزی در چنته داریم و این است صنعت فرهنگی رسانه‌ها که پدر همه ما را درآورده.

۵. غرور: این روزها در این شهر که رانندگی می‌کنم و قدم می‌زنم حس می‌کنم در هوای این شهر غرور بیداد می‌کند. روی گسل‌های زلزله به فکر هر چیزی هستیم جز خطری که در کمین است. احساس می‌کنیم اشرف همه چیز هستیم و رسانه‌ها هم این بادکنک را بیشتر باد می‌کنند. ما با نمایش‌های رسانه‌ها بیشتر و بیشتر حس می‌کنیم که مالک همه چیز هستیم و بر همه چیز تسلط داریم. همین حس که اگر یک پل در یک نقطه دنیا فرو بریزد ما از آن باخبر می‌شویم باعث این توهم شده که ما همه چیز را می‌دانیم. درست است ما می‌توانیم اما توانستن ما حدی دارد. رسانه‌ها این حد را کمرنگ کردند و ما را مغرور.

۶. حسادت: چشم و هم چشمی نتیجه طبیعی رسانه‌هاست. رسانه‌ها ابزاری شدند برای سرک کشیدن در زندگی مردم. با رسانه‌ها مدام در حال دنبال کردن دیگران هستیم و می‌بینیم که فلان هنرمند چه کفشی می‌پوشد و چه لباسی و چی و چی. این حس کور حسادت انسان‌ها را بیدار می‌کند. رسانه‌ها تلاش می‌کنند مردم را به شکلی که می‌خواهند دربیاورند و برای این بهترین کار تحریک حس حسادت است.

۷. تنبلی: این یکی که گل سرسبد رسانه‌هاست. چه بگوئیم از این نسل هر روز چاق‌تر شونده. طرحی بود که نشان می‌داد تلویزیون‌ها مدام لاغرتر و انسان‌ها مدام چاق‌تر می‌شوند. داستان همین است!

همه چیزهایی که گفتم خیلی کلی بود و در مورد همه مصداق‌های رسانه‌ها هم یک جور و یک شکل نیست. ممکن است برای برخی مانند تلویزیون شدیدتر و برای برخی مثل سینما خفیف‌تر باشد.

دورکارها به نزدیک کاری برگشتند!

این روزها یاد این شعر می‌افتم که هر کسی کو دور ماند از اصل خویش بازجوید روزگار وصل خویش. دورکارهای عزیز برگشتند سرکار و احتمالا از این به بعد باید نزدیک کاری کنند. (خبرگزاری مهر) نمی‌دانم شما یادتان می‌آید یا نه؛ احتمالا یادتان می‌آید. همین پارسال بود که با آب و تاب انگاری یک عنصر جدید به جدول تناوبی اضافه شده در کوی و برزن از فواید دورکاری گفته شد و این که راه توسعه است این دورکاری. همان زمان هم نوشتم که این طرح شکست خورده است و کلا نارس به دنیا آمده. این طرح پیش‌نیازهایی دارد که هیچ کدام در کشور ما و در اداره‌های ما نبود. اما اینجا مدیران دل شیر دارند. نه این که به دنبال سود و ترازنامه و این حرف‌ها نیستند و همه‌اش به دنبال طرح‌های بسیار بسیار کلان هستند هرگز دغدغه‌ها مالی و کوچک ندارند. در این شهر مدیران می‌توانند با یک ویار لعنتی دیواری خراب کنند و دوباره مدیری دیگر دیواری بسازد جایی دیگر. مدیری دیگر می‌آید و دیوار خراب می‌کند و همان جای قبلی دیواری جدید بنا می‌کند. ما هم همیشه گوش به زنگ آخرین مدیر هستیم و مدیر عزیز می‌شود خدای ما. بماند؛

فعلا دورکارهای عزیز

برگردید،

از خانه‌ها بیایید بیرون

کارها را با هم شروع کنیم و این‌ها.

پ.ن. هزینه رفته شدن آبروی مفهومی مانند دورکاری که احتمالا زمانی می‌توانست مفید باشد را چه کسی می‌دهد؟ آیا با تصور منفی که در ذهن مردم از دورکاری جا افتاده آیا اگر کسی تصمیم درستی بگیرد و بخواهد برای حل مسائل بنگاهش از این ایده استفاده کند باید تاوان ندانم کاری عده‌ای دیگر را بدهد؟ هر چقدر می‌رویم جلوتر چقدر سخت‌تر می‌شود همه چیز!

پراکنده‌های ذهنی

۱. این اینفوگرافی را ببینید تا تصویری از کمپانی نیوزکورپوریشن بیابید. این کارها در رسانه‌های ما کم نیست اما باید بیشتر شود.

۲. هر چند که در مورد ماجراهای این روزهای بریتانیا انقدر اطلاعات ندارم که اظهار نظر کنم اما برای من یک سوال پیش آمده: چرا بلافاصله بعد از فشارهای وحشتناک و بی‌سابقه‌ای که در بریتانیا بر مرداک وارد شد این اتفاقات افتاد. واضح‌تر بگویم: آیا این بار پای مرداک در میان است؟ آیا مرداک می‌خواهد توجه‌ها را از خودش بردارد؟ به نظر می‌رسد این ماجراهای بریتانیا بیشتر یک رخداد رسانه‌ای باشد. نه این که در بریتانیا خبری نیست که هست، اما رسانه‌ها واقعیتی برای ما ساخته‌اند که این من را به مرداک مشکوک می‌کند. توجه کنید که این حرف را کسی می‌زند که هنوز هم معتقد است تا جرمی ثابت نشده نمی‌توان به کسی تهمت زد.

۳. این روزها در مورد تهران زیاد فکر می‌کنم. از غروری که در هوای تهران موج می‌زند و از بی‌خیالی ما مردم این شهر. به نظرم تهران انقدر پیچیدگی دارد که باید یک کار درست و درمان در مورد تهران انجام شود. این روزها کمی آلبوم‌های جعبه موسیقی‌ام را گذاشتم کنار و قاتی پاتی گوش می‌کنم. اگر دیدید یک پست فرستادم و عنوانش را گذاشتم در ستایش ساسی مانکن تعجب نکنید.

۴. فاصله‌ها روز به روز در این شهر بیشتر می‌شود و ما از یک شهر معنوی به یک شهر صوری نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شویم.

۵. پای صحبت آدم‌هایی که فکر می‌کنند می‌نشینی راضی به نظر نمی‌رسند. البته این در طبیعت انسان‌ها دانا است که هیچ گاه راضی نیستند و همیشه نگاهی انتقادی دارند. اما این نگاه به نظر انتقادی نمی‌آید و بیشتر یک جور ناامیدی است. به قول ممد ولش کنید قربان شده فلسفه این شهر.

۶. به آخرهای ماه نزدیک می‌شویم و سهم من از این ماه خالی است. نه این که چیزی تجربه نکرده باشم اما چیزی نبوده که خوشحالم کند و ارزش آن لحظه را به من یادآوری کرده باشد. به نظر می‌رسد روزهای تابستانی ما حسابی برفی است.

۷. برگردیم به بریتانیا. به نظرم اتفاقاتی که در اسرائیل افتاده و این اواخر در بریتانیا کمی درکش مشکل است. جنس اتفاقات با آن تجربه‌هایی که در ایران داشتیم متفاوت است. اما همه این‌ها دلیل برخوردها پلیس نیست. به نظرم رسانه‌ها در انعکاس آنها درست و درمان عمل نکردند و عملکرد آنها جای نقد

کجای این اخبار خوشحال کننده است؟

در ادامه پراکنده قبلی پیشنهاد اکید می کنم این یادداشت کوتاه سعید لیلاز در این شماره شهروند را بخوانید. فرازهایی از آن را تقدیم می کنم:

اقتصاد ایران چنان به اقتصاد جهان پیوند خورده که بروز بحران در آن سوی آب‌ها در اینجا با ابعاد حتی بزرگ‌تری خود را نشان می‌دهد.

نظام سرمایه‌داری در بطن و ذات خود پر است از تناقض و ادوار رکود و بحران؛ اما بزرگ‌ترین برتری این نظام که آن را به مقامی بی‌بدیل در مقایسه با دیگر نظام‌های اقتصادی و سیاسی جهان تبدیل می‌کند، خاصیت و توانایی بازبینی نقاط ضعف و چاره‌اندیشی برای آن است.

این آسمان همه جا آبی است و مشکل و بحران هم همه جا وجود دارد. تفاوت در نوع برخورد و اتفاقات بعد از بحران است. آنهایی موفق شدند که قدرت یادگیری بالایی دارند و از حافظه خوبی هم برخوردارند.

در ستایش کلینت ایستوود

بین سینماگران معروف دنیا مردی هست که خیلی دوست دارم: کلینت ایستوود. در جمع‌های هنری ایران هیچ وقت او را جدی نگرفتند. ولی در دنیا او جای خوبی دارد. فکر می‌کنم اگر انتخاب‌های آدم درست باشند یک روزی یک جایی همگرا می‌شوند. سال ۹۲ ایستوود رئیس هیئت داوران جشنواره کن بود. سالی که قصه‌های عامه‌پسند تارانتینو برنده نخل طلا شد. این سالی بود که دو طرز فکر روبه‌روی هم قرار گرفتند و با هم همراه شدند. تارانتینو  استاد چیدن آشغال‌پاره‌های فیلم‌ها و تبدیل آنها به شاهکاری در یک ساختار زمانی پیچیده بود. اما ایستوود استاد داستان‌های سرراست و ساده بود. داستان‌هایی که مرگ و زندگی درونمایه همه آنهاست.

گفتم که کلینت ایستوود در ایران هیج وقت جدی گرفته نشد. همان طور که سیلوستر استالونه و راکی. یا همین طور آرنولد و ترمیناتور. این‌ها آدم‌های داستان‌های بچه‌گی من بودند. داستان‌هایی که آن دوران کوفتی دهه شصت و هفتاد را رنگی کردند. اما به مرور به ما فهمانده شد که نباید این‌ها را جدی گرفت و به نظر رسید باید به سینمای ظاهرا مفهومی و بسیار خسته‌کننده اروپای شرقی دل بسپاریم. اما این دوره سرسپردگی و جوزدگی هم گذشت و الان بهتر می‌توان به مفهوم سینمای واقعی پرداخت.

سینما یک رسانه است و کسی در این صنعت موفق است که ذات رسانه را درک کرده باشد. سینما یک تفاوت مهمی با دیگر انواع رسانه‌ها دارد و آن خاصیت سرگرم‌کنندگی‌تر آن است. به همین خاطر است که سینما محل زدن حرف‌های قلمبه نیست. حرف‌های قلمبه را در کتاب‌ها می‌زنند نه در سینما. این اشتباهی بود که خیلی زود از اروپای شرقی‌ها آن را یاد گرفتیم. در حالی که داخل قبر این شرقی‌ها مرده‌ای نخوابیده بود! کشورمان پر شد از سینماگرانی که سالن سینما را با کلاس درس اشتباه گرفتند. عمق فاجعه آنجا بود که خیلی‌ها آمدند شاهکارهایی معناگرا بسازند و ببرند جشنواره‌های اروپایی. این‌ها همه‌مان را دور کرد از اصل سینما. به همین خاطر شاید لازم باشد از الگوهایی استفاده کنیم. یکی از این الگوها کلینت ایستوود است. او مسیر موفقی را طی کرده. از یک بازیگر معمولی سینمای وسترن به یک کارگران معروف تبدیل شده و در ۸۰ سالگی از جوان‌ها هم شادابتر فیلم می‌سازد. تم فیلم‌های او ثابت و مشخص است: انتقام، مرگ، زندگی، معرفت، مردانگی. چیزهایی جهانی و قابل فهم برای همه. فیلم‌هایی که او ساخته یا بازی کرده همه داستان‌هایی ساده و سرراست دارند و بسیار هیجان‌انگیرند. داستان‌هایی که اول از همه جذاب‌اند و در لایه زیری آن چیزهای دیگری هم پیدا می‌شود. او هیچ وقت سعی نکرد شاهکار بسازد بلکه خودش بود و کار خودش را کرد و از بین آنها شاهکارهایی هم بیرون آمد. در دهه هفتم زندگی‌اش و بعد از سال ۲۰۰۰ تازه رو آمد و فیلم‌هایی ساخت یکی از یکی دیدنی‌تر. رودخانه مرموز و آن حس نفرت و انتقام کور لعنتی. دختر میلیون دلاری و حس احساس گناه، دو گانه ایووجیما و نکوهش جنگ، گرن‌تورینو و مردانگی و باز انتقام و این آخری یعنی شکست‌ناپذیر. نمایش روزهایی از زندگی ماندلا این کوه درد آفریقا. به هر حال فکر می‌کنم در جمع‌های دانشگاهی ما اگر کمی و فقط کمی به این نوع از سینما و این افراد پرداخته شود شاید و احتمالا شاید چیزهایی برای ما داشته باشند. چیزهایی که باعث رونق کسب و کار سینما می‌شوند. ما از اشتباه‌های شناختی و برچسب‌ گذاشتن بسیار استفاده می‌کنیم تا خیال خودمان را راحت کنیم. نمونه دیگرش لئوناردو دی کاپریو است و آنجلینا جولی. در محافل هنری ما آنها را خوشگل پسر و خوشگل دختری می‌شناسند که ارزش جدی گرفتن ندارند. گفتم که اگر انتخاب‌های آدم درست باشد بالاخره یک جایی به هم می‌رسند. در مورد جولی این اتفاق در بچه جابجا شده افتاد. در مورد دی کاپریو چی؟

ویژه‌نامه مدیریت رسانه

شماره جدید فصلنامه پژوهش‌های ارتباطی منتشر شد. این شماره ویژه مدیریت رسانه است. فهرست مطالب را هم می‌توانید از اینجا ببینید. فعلا امکان دانلود pdf وجود ندارد.

دیروز مسعود ده‌نمکی را دیدم

تیتر این پست یک جمله خبری است نه از آن جمله‌های به اصطلاح آوانگارد هنری. واقعیت از این قرار است که دیروز واقعا مسعود ده‌نمکی را دیدم. در جایی که انتظارش را نداشتم. همیشه دیدن آدم معروف‌ها باعث افزایش ترشح آدرنالین در بدن آدم می‌شود و شخص وارد حالتی می‌شود که به آن می‌گویند استرس یا هیجان. در این حالت هیجانی شخص مدام آدرنالین ترشح می‌کند و همین طور هیجان‌زده‌تر می‌شود. در این حالت هیجانی ممکن است به تته پته بیفتد یا در بهترین حالت طلب امضا کند. این موضوع حتی برای آدم معروف‌ها هم صادق است. آنها هم با دیدن آدم معروف‌های دیگر هیجان‌زده می‌شوند و از خودشان آدرنالین ترشح می‌کنند. البته بعضی از آدم معروف‌ها بازیگرتر از بقیه هستند و ادای حالتی را در می‌آورند که انگاری آدرنالین ترشح نمی‌کنند. اما واقعیت این است که آنها هم وقتی یک آدم معروفی را که تا به حال ندیدند می‌بینند هیجان زده می‌شوند. اوج این ماجرا حضور هابرماس در ایران بود که یک عالم آدم معروف دانشگاهی آمده بودند تماشا. گویی فیل از باغ وحش آورده‌اند و الان قرار است برای آنها سخنرانی کند. انگار نه انگار که این‌ها اساتید معروف دانشگاه‌های این مملکت هستند!

بماند. دیروز ممد عزیز رفته بود تبریز و من مانده بودم و جام امید در ورزشگاه غدیر. مجبور شدم خودم دوربین به دست بگیرم و بروم عکاسی. با وجود ۴ تا پروژکتور و یک دوربین EOS 500D  عکس‌ها خوب نشد. چنگی به دل من نزد. بماند که یک کلیپ عالی با آنها درست کردم اما به دلم ماند. کمی زودتر از بقیه زمین را ترک کردم. آمدم کنار سکوها و از پله‌ها رفتم بالا. بالای پله‌ها مسعود ده‌نمکی مثل این آدم خوب‌های همیشه تنهای وسترن تکیه داده بود به نرده‌ها و با موبایلش بازی می‌کرد. روبه‌رویش هم کسی از شلوغی‌های بعد از انتخابات برایش می‌گفت. در چند متری آنها بودم که گفتم آیا باید به مسعود ده‌نمکی سلام کنم یا نه. آخر او کارگردان پرفروش‌ترین فیلم‌های تاریخ سینمای ایران است. من هم که هم عاشق سینما و هم عاشق‌تر کسانی که بلدند از سینما پول دربیاورند. اما خب طرف وقتی مسعود ده‌نمکی باشد کمی عشقم شل می‌شود. او را از از زمان بچگی می‌شناختم. زمانی که رفتم آدم برفی را ببینم با خانواده اما جایش روزی که خواستگار آمد را دیدیم. چون مسعود خان و رفقا پرده آدم برفی را کشیده بودند پائین و مسوولین هم یک فیلم کم‌خطرتر گذاشته بودند اکران. بار دیگر او را در شریف دیدم. تقریبا از فاصله ۱۰ متری. یعنی من ۱۰ متر به او نزدیک شده بودم. اما خب دیشب به فاصله ۱ متری او رسیده بودم. زمانی که در ۱۰ متری او بودم با خودم فکر کردم این مرد عوض شده. به خاطر همین وقتی برگشتم روزنامه متن صفحه هنری فردا را خودم نوشتم و تیتر زدم مسعود خان تولدت مبارک. آن روز کدام استقلال و کدام پرسپولیس را دانشگاه نشان دادند و من گمان کردم با این مرد و آرمان‌های عدالتخواهانه‌اش همراهم. مسعود ده‌نمکی هنوز مثل امروز سینماگر معروفی نبود و در همان جلسه گفت که دارد روی فیلمی در ژانر دفاع مقدس کار می‌کند که متفاوت است. حرفش را قبول کردم. با او همراه بودم. تا زمانی که اخراجی‌ها ساخته شد. یک جای کار اشکال داشت. او داشت چیزی را نقد می‌کرد که خودش داشت نانش را در خود فیلم می‌خورد. قرار بود بگوید چشم‌ها را باید شست و جور دیگر دید اما جلوی دیده‌های ما یک مشت هنرمند جذاب خانم و آقا رژه می‌رفتند و یک مشت جک اس ام اسی تقدیم ما کردند که هنوز هم تابواند. اما او خوب بلد بود دست روی تابوها بگذارد و می‌دانست که چطور از آنها به نفع خودش استفاده کند. از آن روز بود که قهر من با او شروع شد. در واقع تصمیم‌ گرفتم کاری به کارش نداشته باشم. برای من او سینماگر جدی نبود و حرف‌های مهمی که باید می‌زد را بد زده بود. بعدا کمی هم بداخلاقی کرد. در جشنواره فجر و جاهای دیگر که بماند. اخراجی‌های ۲ را هم دیدم اما هنوز فرصت نشده سومی را ببینم. مسعود ده‌نمکی فیلمساز مهمی نیست و مثل یک عالم کارگردان دیگر که من سال تا سال فیلم‌هایشان را نمی‌بینم فیلم‌های او را هم نمی‌بینم. پا بدهد می‌بینم. منتظرش نیستم.

اما دیروز که مسعود ده‌نمکی را دیدم تا به او برسم  یک عالم فکر آمد توی سرم. با خودم گفتم که آیا باید به او سلام بکنم یا نه. ناسلامتی زمانی رفیق بودم با او، لااقل در عالم خیال خودم همراهش بودم. امروز نیستم که نیستم. پس حرمت رفاقت و مردانگی کجا رفته. مگر ادب مرد به ز دولت او نیست. رسیدم و به او نگاهی کردم و رفتم. وقتی که بین او و آن مردی که از شلوغی‌ها می‌گفت قرار گرفتم، مانند ماه که بین خورشید و زمین قرار می‌گیرد، مرد به من گفت خسته نباشی. من هم زیر لب گفتم ممنون و رفتم. سوار ماشین شدم و هنوز در فکر بودم که یک تویوتای کمری از روبه‌رو آمد. راننده آن مهران غفوریان بود. مهرات آمد، ستاره شد، ستاره بود و الان نمی‌دانم چی چی است. فهمیدم که بله. ساعت ۱۰ شب هنرمندان جمع می‌شوند و در ورزشگاه غدیر فوتبال می‌زنند.

در فکر بودم که رسیدم به جلوی در و سرباز جلوی در با لهجه غلیظ ترکی گفت: فیش ورود دارید؟

داشتم. اما هنوز در فکر بودم.

یک لیوان پادکست عالی، لطفا!

قبل از این که این مطلب را بزنید بر بدن، با یک فشار کلیک این کتاب را دانلود کنید: پادکست و آینده رادیو.

واقعیت از این قرار است که من هر هفته در شرکت توسن به همراه خبرنامه‌ی ایمیلی که هر شنبه صبح منتشر می‌شود یک پادکست هم می‌فرستم. این یک جور لذت است برای من. تولید پادکست لذتی دارد که در هیچ چیز دیگری نیست: استفاده از انواع موسیقی‌هایی که مردم ساختند یا خودم ساختم؛ یا حتی افکت‌های صوتی که معمولا از این ور و آن ور دانلود می‌کنم.

در ایران رسانه‌های چندان جدی نیستند. کسی که بین ما غریبه نیست. همه خودی هستیم. رسانه‌های ما بیشتر یک مشت رسانه مجیزگو شده‌اند. رسانه‌هایی که از کارکردهای اطلاع‌رسانی، آموزش و همگرایی فاصله زیادی دارند. در هر حال هنر نیست فقط از تاریکی گفتن و به قولی گر تو بهتر می‌‌زنی، بستان و بزن! حالا محدودیت‌های متفاوت و شاخدار به جای خود. اما گمان می‌کنم بعضی وقت‌ها امکانات فوق‌العاده‌ای دور و بر ما هست که کمتر به آنها توجه می‌کنیم. مثلا همین پادکست. پادکست یک سری ویژگی‌های فنی دارد؛ عجالتا مبتنی بر RSS بودن پادکست. کسانی که این روزها در کار تولید پادکست هستند شاید خیلی آن را رعایت نکنند. کمتر کسی هم  پادکست‌ها از طریق RSS خوان دسترسی می‌یابد و خلایق ترجیح می‌دهند بروند خود سایت و فایل صوتی را دانلود کنند. این جوری یک مقداری از فوق‌العادگی و بکر بودن پادکست کم می‌شود. اما خیالی نیست. موضوع اینجاست: همین پادکست‌هایی هم که تولید می‌شوند تا حدودی از تیپ ایده‌آل یک پادکست جذاب دورند. شاید یکی از مهم‌ترین عوامل موفقیت پادکست‌ها در دنیا انتشار مرتب و منظم آنهاست. چیزی که در چند وبلاگ معدود ایرانی در بیشتر موارد اصلا وجود ندارد. انتشار الابختکی و گه‌گاهی پادکست که نمی‌شود پادکست! شاید یکی از دلایلی که شروع نکردم به طور جدی برای مدیر رسانه پادکست تولید کنم این ترس بوده که نتوانم این کار را مرتب  و منظم انجام دهم.

برگردیم به کتاب که امیدوارم با اینترنت هندلی تا الان دانلود شده باشد! کتابی که پیشنهاد کردم دانلود کنید چند سال پیش منتشر شده و چند مقاله در مورد پادکست دارد. کتاب خوبی است در این برهوت تولید علمی. اما شاید یک ایراد داشته باشد و آن هم ایرادی است که بر بیشتر کارهای علمی امروز ما وارد است: کتاب کاربردی نیست. ما امروز تشنه دستورالعمل هستیم. مانند کتاب‌های به زبان آدمیزاد به دنبال چیزهایی هستیم که به ما شیر فهم کنند که چگونه پادکست خوب تولید کنیم. این یک جور مهندسی می‌خواهد. این که یکی راه را برود و بعد اندازه بگیرد و آخر سر نتایج کار را در قالب یک کتاب راحت‌الحقوم بیان کند. کتابیکه پایش روی زمین باشد و نیم‌نگاهی به آسمان. الان بیشتر کتاب‌ها مانند آدم‌های پا به هوایی می‌مانند که از طرف سر روی زمین قرار گرفته‌اند. به هر حال جای خالی کتاب یا هر چیز دیگری که بگوید چگونه پادکست خوب تولید کنیم هنوز خالی است. خالی خالی!

یک لیوان پادکست عالی لطفا!

بسته پیشنهادی برای افزایش تولید و اشتغال (از دنیای اقتصاد)

با تحلیل وضع اقتصاد ایران پس از هدفمندی یارانه‌‌ها از سوی دکتر بهکیش ارائه شد: بسته پیشنهادی برای افزایش تولید و اشتغال.

دنیای اقتصاد – دکتر محمدمهدی بهکیش، اقتصاددان برجسته ایرانی در تحلیلی با عنوان «بسته پیشنهادی برای افزایش تولید و اشتغال» با اشاره به اینکه خصوصی‌سازی بدون ایجاد «بستر رقابتی» موجب افزایش بهره‌وری نمی‌شود و بخش خصوصی واقعی «فضای رقابتی» را بر «اقتصاد متمرکز» ترجیح می‌دهد، تاکید کرد که برای افزایش تولید و اشتغال، ضروری است همراه با خصوصی‌سازی فضای رقابتی ایجاد شود.

این اقتصاددان در این یادداشت برای ایجاد تعادل پیشنهاد کرده است که فضای کسب‌وکاری برای بنگاه‌ها به وجود آید که هزینه‌‌های غیرمستقیم تحمیلی بر آنان کاهش یابد و به گفته وی این امر جز از طریق فراهم آوردن شرایط مناسب برای رشد بهره‌وری – یعنی ایجاد فضای رقابتی سالم –امکان‌پذیر نیست.

دکتر بهکیش در این یادداشت ضمن ارائه پیشنهاد‌هایی اظهار امیدواری کرده که طرح مجموعه سیاست‌‌های پیشنهادی وسیله‌ای برای شروع بحث و گفت‌وگو در محافل مختلف کارشناسی، اجرایی و تقنینی کشور شود و در نهایت به یک بسته پیشنهادی جدی تبدیل شود که برنامه‌نویسان آن را به برنامه تبدیل کنند تا شاید ما را از تله تمرکز اقتصادی درآورد و به فضای اقتصادی رقابتی رهنمون شود.

وی در این یادداشت هفت عامل مهم اقتصادی از جمله قیمت‌‌ها، نرخ بهره‌، نرخ ارز و… را به عنوان عواملی که در تغییرات ساختاری به منظور ایجاد اقتصاد رقابتی باید مورد توجه قرار بگیرد، مورد بررسی قرار داده است.

پیشنهاد می‌کنم این یادداشت را از اینجا بخوانید.

ارائه در مورد سازمان ۲.۰ و ارائه

چند هفته پیش فرصتی دست داد و در جمع بچه‌های شرکت توسن و در برنامه Tosan Tech Talk این شرکت در مورد Enterprise 2.0 و Presentation صحبت کرده بودم. دوستان لطف کردند و فیلم این ارائه‌ها را در Vimeo قرار دادند که آنها را می‌توانید از اینجا و اینجا ببینید.

عدم پذیرش دانشجو در سال تحصیلی جدید در رشته روابط عمومی دانشگاه علامه طباطبایی!

آقای امیر عباس تقی‌ پور دبیر انجمن روابط عمومی ایران ایمیلی فرستاده و خبری حیرت آور برای جامعه روابط عمومی را اطلاع‌رسانی کرده است. به دلیل اهمیت موضوع متن نامه را اینجا ذکر می‌کنم.

دو ساعتی است که دائماْ با موبایل دکتر علی اصغر کیا مدیر محترم گروه ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی تماس می‌گیرم تا جزئیات بیشتری در مورد خبر عدم پذیرش دانشجو در سال تحصیلی جدید در رشته روابط‌عمومی دانشگاه علامه‌طباطبایی که امروز صبح در روزنامه اعتماد درج شده است را به اطلاع برسانم که نشد. یعنی موبایل دکتر خاموش است و این، نگرانی ها را از بابت صحت موضوع بیشتر می کند!

حدود بیست روز پیش بود که سایت پیام روابط‌عمومی از اظهار امیدواری وی برای راه اندازی دوره‌های کارشناسی ارشد روابط‌عمومی و پذیرش دانشجو از نیم سال دوم امسال خبر داده بود. او همچنین در پاسخ به این پرسش که «گویی موضوع ایجاد دکترای روابط‌عمومی هم مطرح شده بود، این کار در چه مرحله‌ای است؟ »گفته بود:«ما در رشته ارتباطات در مقطع دکترا گرایشی نداریم و تنها در رشته علوم ارتباطات که به صورتی عمومی به موضوع ارتباطات می پردازد هر دو سال یکبار پذیرش دانشجو داریم. به این جهت ضروری است که به سمت تخصصی کردن گرایش ها در مقطع دکترا برویم. زمانی که کارشناسی ارشد روابط‌عمومی برنامه ریزی شد برای ادامه این تخصصی شدن موضوع دکترای روابط‌عمومی نیز مورد بررسی قرار گرفت. در آخرین جلسه ای که در این زمینه داشتیم تصویب شد کمیته ای درون گروه تشکیل شود تا سرفصل های دروس دکترا را بازنگری و تدوین کند و این مقداری زمان بر است.»

تمام کسانی که اخبار روابط عمومی را دنبال می کنند می دانند که یکی از انتظارات سال های اخیر فعالان روابط عمومی از وزارت علوم و مشخصاْ دانشگاه علامه طباطبایی بدلیل پیشگام بودن آن در این حوزه و بهره مندی از دانش اساتید مسلم و شناخته شده٬ راه‌اندازی دوره‌های کارشناسی ارشد و دکترای این رشته بوده است. تلاش‌های خوبی هم انجام شده که دکتر کیا در مصاحبه اخیر خود٬ نتایج این تلاش ها را اعلام و امیدهای فراوانی را در دل خانواده روابط عمومی ایجاد کرد.

بدون تردید خبر حذف رشته روابط‌عمومی از فهرست رشته‌‌های دانشگاه علامه٬ خبری حیرت آور برای جامعه روابط‌عمومی است. امیدواریم همین امروز شاهد توضیح و تشریح دلایل این اقدام از سوی مدیران دانشگاه و دانشکده باشیم.

۵ افسانه رایج درباره‌ی رسانه‌ها

دنیای رسانه‌ها دنیای عجیبی است و عجیب تر از آن دنیای رسانه‌ای شده‌ی ما. در دنیای رسانه‌ای شده همه چیز متفاوت با آنی است که واقعا هست. مهم این است که شما با چه ذره‌بینی به دنیا نگاه می‌کنید. به عبارتی بگویید چه رسانه‌هایی را مصرف می‌کنید تا من به شما بگویم چگونه به جهان نگاه می‌کنید! در این بین دانشمندان رسانه‌ای از چیزی صحبت می‌کنند به نام سواد رسانه‌ای. با سواد رسانه‌ای است که شما درک درستی از پیام‌های رسانه‌ای خواهید داشت و رسانه‌ها به همین راحتی نمی‌توانند شما را دستکاری کنند. در ادامه ۵ تا افسانه که رسانه‌ها به کمک آنها حسابی به دستکاری شما دست می‌زنند آمده است.

افسانه اول: رسانه‌ها همه خبرها را شفاف و آن‌جور که واقعا هست می‌گویند.

در رسانه‌ها اصل بر عدم شفافیت است و پیام در رسانه ساخته می‌شود؛ مثل گوشت در سلاخی. این تشبیه بی مورد نبود. رسانه‌ها با قربانی کردن واقعیت و حقیقت یک بسته آماده می‌کنند به نام پیام و از طریق کانال‌های مختلف می‌فرستند برای مخاطبین یا مصرف کنندگان. اگر برای گوشت استاندارد و ناظری وجود دارد، ولی پیام‌های رسانه‌ای در یک فضای وحشی تولید و باز تولید می‌شوند.

چه باید کرد: هرگز هیچ چیز را به صرف اینکه از یک رسانه دریافت کردید تمام و کمال قبول نکنید. ببینید چه کسی این را می‌گوید؟ خبر ۶ جزء دارد: چی، کی، کِی، کجا، چطور، چرا. به دو جزء آخر بیشتر توجه کنید، مخصوصا چرا. قاتل و تروریست دو مفهوم متفاوت هستند. اما اگر رسانه‌ای به یک تروریست می‌گوید قاتل حواستان باشد که چرا. یک مدلی هست در ارتباطات که می‌گوید چه کسی چه چیزی را به چه کسی از چه کانالی و با چه تاثیری می‌گوید. حواستان به این ۵ عنصر باشد.

افسانه دوم: رسانه‌ها از راز و رمز استفاده نمی‌کنند.

اتفاقا هر رسانه‌ای برای تولید پیام از سحر و جادوی مخصوص به خودش استفاده می‌کند. پیامی که به شما می‌رسد دو معنی را برای شما زنده می‌کند: یکی معنای مستقیم و دیگری معنای غیر مستقیم. گیر کار معمولا در معنای غیر مستقیم است که بستگی دارد به فرهنگ و ایدئولوژی و خیلی چیزهای کلان دیگر.

دقت کنید که وقتی یک رسانه می‌گوید بعد از انقلاب هنر موسیقی در ایران افت کرده دارد چه می‌گوید. یکی حرفی که مستقیم دارد می‌زند و دوم حرف مهم‌تر و آن این که انقلاب جلوی رشد  موسیقی را گرفته. خیلی از رسانه‌ها به جای اینکه بگویند نشان می‌دهند. این شما هستید که در ساخت معنی مشارکت دارید ولی رسانه‌ها شما را هدایت می‌کنند.

چه باید کرد: بپرسید خب که چی؟ منظورش چیه؟ مرد عاقل هرگز بدون سلاح و سپر به جنگ دشمن تا دندان مسلح نمی‌رود.

افسانه سوم: مردم تجربه‌ی یکسانی از پیام‌های رسانه‌ای دارند.

هم بله و هم نه. بله چون رسانه‌ها بدشان نمی‌آید مردم به توده‌ای هم شکلیان تبدیل شوند. نه، چون مردم زمینه‌های متفاوتی دارند، خانواده‌های مختلفی دارند، همین طور تربیت، فرهنگ، آموزش، زبان متفاوت. خلاصه این که ما هر کدام متعلق به قبیله‌ی خودمان هستیم و برداشت خودمان را داریم. این یک جور مسابقه‌ی طناب کشی است بین رسانه‌ها و قبیله‌های متفاوت. ممکن است آن چیزی که ما دریافت کردیم همان چیزی نباشد که رسانه به سمت ما پرتاب کرده است. رسانه چیزی فکر می‌کرده و ما هم چیزی دریافت کرده‌ایم.

چه باید کرد: باز ببینید چه کسی از کجا و چه فرهنگ و قبیله‌ای این را می‌گوید.

افسانه چهارم: رسانه‌ها هیچ چیزی برای پنهان کردن ندارند.

رسانه‌ها استاد پنهان کردن هستند. به هر حال پشت رسانه‌ها هم آدم‌هایی هستند با ارزش‌ها و عقاید خودشان که ممکن است هرگز آنها را جایی اعلام نکنند. ممکن است آدم‌های این رسانه نگاه مرد سالار داشته باشند اما هرگز این را به صراحت اعلام نکنند. اما از این رسانه چیزهایی بیرون می‌آید که ارزش‌های افراد با آنها در تضاد نباشد. همه کسانی که در رسانه‌ها کار می کنند مثل دروازه بان هستند و جلود خیلی از چیزها را می‌گیرند.

چه باید کرد: اعتماد نکنید، هرگز به رسانه‌ها اعتماد نکنید؛ فقط به آنها گوش کنید.

افسانه پنجم: رسانه‌ها به دنبال کار فرهنگی هستند.

هرگز. رسانه‌ها مثل همه‌ی بنگاه‌های اقتصادی دیگر به دنبال مطلوبیت هستند. حالا این مطلوبیت می‌تواند سود مالی باشد یا کسب و حفظ قدرت. رسانه‌ها را با توجه به این دو عامل باید بررسی کرد. یعنی صاحبان رسانه چه کسانی هستند و چه نفعی از این رسانه‌ها می‌برند. رسانه‌ها در دنیا با روزنامه نگاری و در فرانسه شروع شدند و در آمریکا با هالیوود تمام شدند! اولی درد قدرت داشت و دومی درد پول. برای درک رسانه‌ها هرگز به سراغ مفاهیم فضایی نروید و از رسانه‌ها تصاویر شیطانی یا فرشته گون نسازید. آنهایی که در رسانه‌ها کار می‌کنند هم مثل باقی مردم یا به دنبال سود مالی هستند یا قدرت. تصور رسانه‌ای که می‌خواهد فرهنگ را متعالی کند یا در مقابل رسانه‌ای که برای نابودی فرهنگ آمده تصور باطلی است.

بگو صاحب رسانه کیست تا به تو بگویم چه دردی دارد!

چه باید کرد: صاحبان رسانه‌هایی که مصرف می‌کنید را بشناسید؛ حداقل! در دنیا تایم وارنر، والت دیزنی، نیوز کورپوریشن، ویاکام و برتلزمن بزرگترین صاحبان رسانه‌ها هستند.

پ. ن.۱: من به عنوان یکی از اصحاب رسانه شاید در این متن به نوعی طغیان علیه خود دست زده‌ام. اما در هر حال حرفم این است که متاسفانه دنیای رسانه کثیف تر از آنی است که فکر می‌کنیم. منظورم از دنیای رسانه هم این‌هاست: سینما، رادیو، تلویزیون، کتاب، روزنامه، مجله، صنعت موسیقی و البته اینترنت. چیزهای مثل روابط عمومی و تبلیغات و بازاریابی هم وصله ناجور رسانه‌ها هستند.

پ.ن.۲:الهام بخش من در این پست مقاله‌ای بود از امیر یزدیان با نام مفاهیم اساسی سواد رسانه‌ای انتقادی در شماره ۱۵ ماهنامه مدیریت ارتباطات. چی بود و چی شد.

چرا در سینمای ما خبری از اقتصاد رسانه نیست؟ همین طور مدیریت پروژه!

واقعیت این است که دنیا یک مجموعه واحد است. تمام تقسیم‌بندی‌های ما هم صوری و برای درک بهتر جهان است. از زمانی که ارسطو شروع به طبقه‌بندی کرد هدفی نداشت جز این که با شکافتن و کوچک کردن درک ما از دنیا به تصور و درکی دقیق‌تر برسیم. به همین دلیل کار اشتباهی خواهد بود اگر مرز سفت و سختی بین علوم و هنرهای مختلف بکشیم. با این حساب هنر سینما را باید در ارتباط با هنر موسیقی دید. همین طور در ارتباط با هنر بازیگری و همین طور علم اقتصاد و هنر رهبری و علم مدیریت. یعنی شما نمی‌توانید چیزی مثل اقتصاد را از دل سینما بکشی بیرون و بگویی من هنرمندم و کاری به اقتصاد ندارم. حالا این نسبت و ارتباط بین هنرها و علوم مختلف متفاوت است؛ اما چهار تا چیز هست که در ارتباط مستقیم با زندگی است: آمار، اقتصاد، فاینانس و و روانشناسی. اگر هنر چیزی است از جنس زندگی هنرمند هم باید در این ۴ چیز سررشته داشته باشد. شما چطور فیلم می‌سازی وقتی از فاینانس چیزی نمی‌دانی؟ شما چطور می خواهی کار رسانه بکنی وقتی با اقتصاد بیگانه‌ای؟ به هر حال برخی پارامترهای خشک ذهنی باعث شده هنرمندان ما خودشان را به چیزهایی خاصی محدود کنند. همیشه از تصور سنتی نویسنده و این که او فردی است که ساعت‌ها پشت میزی در کنار پنجره‌ای رو به باغی نشسته و ساعت‌ها به دوردست‌ها خیره می‌شود تا الهامی به او بشود و شروع کند به خلق یک اثر هنری مشکل داشتم. این ماجرا در مورد علم هم هست. آدم ژولیده‌ای که روپوش سفید پوشیده و دو تا محلول را در هم می‌ریزد تا یک انفجاری اتفاق بیفتد و بعد ما نفهمیم چی شد و مدام فریاد بزند اورکا اورکا. واقعیت این است که هم هنر و هم علم در بستر یک نظم اتفاق می‌افتند. نظمی که انسان‌ها به حکم انسان بودنشان از آن گریزانند. گمان نمی‌کنم آنقدر که به بسترهای منظم احتیاج داریم به هنرمندان ستاره و از خودراضی نیاز داشته باشیم. یک جورهایی فکر می‌کنم نظم آهنین مارکسیست‌ها چیز بدی هم نیست. البته این توهم به وجود نیاید که هنرمند باید مانند یک کارمند برود اداره و اثر هنری در راستای اهداف والا تولید کند و بعد برگردد خانه. هر چند که اگر دقت کنیم در همین اطراف و کشورهای همساده (!) کم نمی‌بینیم از این هنرمندان متعالی. مخلص کلام این که از نقطه نظر من هنرمندان و دانشمندان هم مانند باقی مردم هستند و نیازهایی مانند آنها دارند. جالب نیست که آنها را تافته جدا بافته بدانیم و آنها هم خودشان را. همانقدر که یک تولید کننده محصولات غذایی باید به دنبال بازاریابی محصولش باشد یک کارگردان ناب هنری هم باید بازاریابی کند برای اثرش. همانقدر که در یک واحد صنعتی نیاز به مدیریت پروژه داریم یک هنرمند هم برای کارش باید از مدیریت پروژه استفاده کند.

گفت و گوی قاتل با خودش

آندرس برینگ برویک نروژ را در هفته‌های گذشته به دورانی برد که متعلق به جنگ جهانی دوم بود. مردمی که جزو خوشحال‌ترین مردم دنیا هستند این روزها نگران امنیت‌شان شده‌اند. اما این بار یک مسلمان با یک عالم ریش عامل ماجرا نبود. این بار یک پسر مامانی و در خونسردی و خیلی حساب‌شده حدود ۸۰ نفر را کشت. او تروریست است اما جالب است که رسانه‌ها از این که او را تروریست خطاب کنند فراری‌اند و به طور ابلهانه‌ای می‌پرسند آخر چطور می‌تواند این کار را بکند؟ حالا اگر یک من ریش داشت اصلا این سوال معنی نداشت. چرا؟ چون از نظر آنها همه تروریست‌ها مثل هم هستند. تیپ ایده‌آلشان هم اسامه بن لادن است. بماند این داستان رسانه‌ها. این بابا با خودش مصاحبه‌ای کرده بود بس جالب و خواندنی و البته شنیدنی. از خودش پرسیده بود:

انگیزه اصلی‌ات چیست؟ چه طور توانستی برای بیش از ۸ سال این طور روی کار تمرکز کنی؟ آیا نفرت از نخبگان حامی مارکسیسم و اسلاک عامل اصلی بود؟

ببینید طرف در جواب به خودش چه گفته:

نه، به هیچ وجه. اگر آنها [مارکسیست‌های فرهنگی]، بر خلاف تمامی گمانه‌ها، تکثرگرایی فرهنگی را به کنار نهادند، اگر جلو مهاجرت مسلمانان را گرفتند و اخراج مسلمانان را آغاز کردند، من از جنایت‌های سابق آنها خواهم گذشت. اما اگر تا سال ۲۰۲۰ تسلیم نشوند، دیگر نقطه بازگشتی وجود نخواهد داشت. ما درنهایت تک تک آنها را از صفحه روزگار محو خواهیم کرد. من ابدا َاز مسلمانان تنفر ندارم. اذعان هم می‌کنم که در اروپا افراد مسلمان شاخصی وجود دارند. در واقع، من در طول سالیان دوستان مسلمان زیادی داشته‌ام، برخی از آنها برای من شایسته احترام هستند.

با این حال، این مسئله بدان معنا نیست که من حضور اسلام را در اروپا بپذیرم. افراد مسلمانی که تا سال ۲۰۲۰ نتوانند خود را صددرصد با جامعه وفق دهند به محض این که ما قدرت را در دست بگیریم اخراج خواهند شد. اگرچه من اعتراف می‌کنم که از وضعیت پیش آمده ناراضی هستم. من برای عشقم به اروپا، فرهنگ اروپا و اروپاییان به پا خاسته‌ام. این امر هم به معنای این نیست که من مخالف گوناگونی [بین انسان‌ها] هستم. اما طرفدار تنوع و گوناگونی بودن نباید به این معنا تعبیر شود که به نسل کشی فرهنگ و مردم خودت کمر ببندی.

امروز دیگر امکان رقابت با رژیم‌هایی که در اروپا میلیون‌ها رأی‌دهنده «وارد» می‌کنند وجود ندارد. چهل سال گفت‌وگو با مارکسیست‌های فرهنگی/ تکثرگراهای فرهنگی منجر به فاجعه شده است. ما اروپایی‌ها فقط ۵۰ تا ۷۰ سال فرصت داریم که [در خانه خود] به اقلیت تبدیل نشویم. برای همین هم من تصمیم گرفتم که راه‌های جایگزین مخالفت را در پیش گیرم. بزرگ‌ترین مشکل من این بود که هیچ گزینه‌ای نداشتم؛ هیچ جنبش مسلح محافظه‌کار فرهنگی، یا مسیحی ضد جهادی وجود نداشت.

یان استفن استاد بریستول در مورد او گفته: من قول می‌دهم او حتی نمی‌تواند با افراد کار گروهی انجام دهد. مگر این که رهبرشان باشد.

راستی چقدر ما این روزها نیاز داریم تا خشونت از این دنیا برود پی کارش. آرزویی که رسیدن به آن ممکن نیست. هر جا را می‌گیری یک جای دیگر می‌زند بیرون.

به خاطر یک مشت پزشک

ساختمان پزشکان تمام شد. به نظرم این سریال جزو بهترین کارهایی بود که این اواخر از صدا و سیما دیدم. این سریال را از ابتدا ندیدم و آشنایی من با این سریال به چند هفته پیش برمی‌گردد که به دنبال موزیک برای استفاده در پادکست توسن بودم و تصادفی رسیدم به تیتراژ ساختمان پزشکان. سیروان را می‌شناختم و این موسیقی به دلم نشست و از آن استفاده کردم. از آن جا بود که کنجکاو شدم ببینم این سریال را. از اولین باری هم که آن را دیدم حسابی با آن ارتباط برقرار کردم. این سریال برخلاف دیگر برنامه‌های تلویزیون که شامل یک مشت آدم قلابی است پر بود از آدم‌های واقعی. ریزه‌کاری‌های فیلم هم جای خود. شاید در فرصتی که دست بدهد در مورد دلایل موفقیت این سریال بنویسم.

رسانه‌های اجتماعی در سازمان

در گردهمایی علمی تخصصی انجمن روابط عمومی ایران این بار جواد افتاده صحبت کرد. خبرش را این ور و آن ور کار کردند و من کاری به این برنامه ندارم. جواد در مورد راهبردهای عملی روابط عمومی در زمینه استفاده از رسانه‌های اجتماعی صحبت کرد. اتفاقا این چیز خیلی جالبی است. سیاست‌های استفاده از رسانه‌های اجتماعی در سازمان‌ها از مطالب مهمی است که باید به آن فکر کرد. همان طور که جواد گفت دسترسی کارکنان، مدیریت حساب کاربری، استفاده قابل قبول، رفتار کارکنان، محتوا، امنیت، مسائل حقوقی و رفتار شهروندان باید در سیاستگذاری برای  استفاده از رسانه‌های اجتماعی مورد بررسی قرار گیرد. اما یک چیز جالب این ۴ موردی است که در سیاستکذاری باید به آن توجه کرد:

  1. هدف
  2. ذینفعان
  3. سیاست‌های موجود
  4. ناسازگاری در سیاست‌های موجود

از بین این ۴ مورد هم ۲ مورد اول برای من جذابیت بیشتری دارد نه این که مهم‌تر باشند. هدف و ذینفعان معمولا حلقه گمشده بسیاری از سیاستگذاری‌ها است. معمولا عاشق و شیفته یک ابزار می‌شویم اما هدف استفاده از آن را نمی‌دانیم. یک چیز بدتد این که نمی‌دانیم ذینفعان آن چه کسانی هستند. این دو مورد هم فقط وقتی در جای خود هستند که برای آنها شاخص‌های دقیق تعریف کرده باشیم. هدف باید قابل اندازه‌گیری باشد وگرنه همان طور که دراکر گفته احتمالا برای ما مهم نیست. دراکر زمانی گفته بود که چیزی را که نتوان اندازه گرفت احتمالا برای ما مهم نیست. این نوشته کمی پراکنده بود؛ اما جای کار در این حوزه زیاد است.

چهارمین همایش صنعت تبلیغات ایران

دفتر تبلیغات و اطلاع‌رسانی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در نظر دارد چهارمین همایش صنعت تبلیغات را در روز ۱۲ مهرماه ۱۳۹۰ برگزار کند.

دبیرخانه همایش از استادان، پژوهشگران، صاحب‌نظران، کارشناسان، مدیران، دانشجویان و علاقه‌مندان به این حوزه و رشته‌های علمی و مرتبط دعوت می‌کند نتایج مطالعات، بررسی‌ها و تجربیات خود را در این زمینه، در چارچوب محورها و مقررات زیر به دبیرخانه همایش ارسال کنند.

* محورها و موضوع‌های پیشنهادی

۱- نقش تبلیغات در بازار بنگاه‌های صنعتی

۲- نقش تبلیغات در بازار بنگاه‌های خدماتی

۳- نقش تبلیغات در بازار بنگاه‌های مصرفی

۴- نقش تبلیغات در بازار بنگاه‌های تبلیغاتی

۵- جایگاه اخلاق حرفه‌ای در صنعت تبلیغات

زمان برگزاری همایش دوازدهم مهرماه ۱۳۹۰ و مهلت ارسال مقاله حداکثر تا تاریخ ۱۰/۶/۱۳۹۰ می‌باشد.

نشانی دبیرخانه: تهران- خیابان فاطمی غربی-خیابان شهید اعتمادزاده- روبروی بیمارستان ۵۰۱ ارتش- ساختمان۱۲۱- اداره کل تبلیغات و اطلاع‌رسانی

تلفن: ۸۸۰۱۲۶۷۴-۸۸۰۰۴۱۸۴

نشانی اینترنتی: www.ad.gov.ir