انتشار کتاب اقتصاد و رسانه

اقتصاد و رسانه
اقتصاد و رسانه

کتاب «اقتصاد و رسانه»، نوشته علی سعیدی، از سوی دفتر مطالعات و برنامه‌ریزی رسانه‌ها منتشر شد.

نام کتاب: اقتصاد و رسانه /مؤلف: علی سعیدی / شمارگان: ۱۵۰۰ نسخه/ تعداد صفحات: ۱۶۶صفحه /قیمت: ۲۰۰۰ تومان /چاپ اول: ۱۳۹۰/ناشر: دفتر مطالعات و برنامه‌ریزی رسانه‌ها

به گزارش روابط‌عمومی دفتر مطالعات و برنامه‌ریزی رسانه‌ها، اثر حاضر که توسط علی سعیدی به رشته تحریر درآمده، به ارتباط میان شاخص‌های اقتصادی و مباحث حوزه رسانه می‌پردازد و وجوه آن را از زوایای گوناگون مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار می‌دهد.

در کتاب اقتصاد رسانه، نویسنده در توضیح این حوزه جدید مطالعاتی بیان می‌دارد: اقتصاد رسانه شاخه جدید علمی است که با استفاده از تئوری‌های اقتصادی می‌کوشد فعالیت صنایع و بنگاه‌های رسانه‌ای را توضیح دهد. در این حوزه عوامل تأثیرگذار اقتصادی و مالی بر فعالیت‌های ارتباطی، سازمان‌ها و بنگاه‌های رسانه‌ای و صنایع ارتباطات مورد مطالعه قرار می‌گیرد. محققان این حوزه در تلاش‌اند با استفاده از ابزارهای تحلیل اقتصادی، رسانه‌ها را به عنوان یک صنعت یا بنگاه اقتصادی تحلیل کرده، و منافع و ضررهای حاصل از فعالیت آن‌ها را شناسایی کنند تا در ‌‌نهایت راهکارهایی برای مدیریت کارآ‌تر واستفاده بهینه‌تر از منابع ارائه کنند. در واقع بحث اصلی اقتصاد رسانه‌ها این است که گردانندگان رسانه‌ها با بهره‌یگری از منابع موجود چگونه خواسته‌ها و نیازهای اطلاعاتی و سرگرم‌کننده مخاطبان را برآورده می‌کنند.

این علم عوامل موثر در تولید خدمات و کالاهای رسانه‌ای و تخصیص تولیدات را برای مصرف‌کننده بررسی می‌کند.

نویسنده در این کتاب با زبان رسانه‌ای و در چارچوب ادبیات آن تلاش دارد ضمن تشریح فرآیند‌ها و پیگیری‌های بحث اقتصاد رسانه، مفاهیم مرتبط با این حوزه را به خوبی تبیین نماید تا خوانندگان ضمن بهره‌گیری از منابع و تحلیل‌های ارائه شده، با موضوعات اساسی این حوزه بیشتر آشنا شوند.

اثر حاضر در ۴ فصل به شرح عناوین زیر تدوین شده است:

– یادداشت ناشر

– فصل اول: تأثیرات متقابل اقتصاد و رسانه

– فصل دوم: اقتصاد رسانه‌ها

– فصل سوم: اقتصاد سیاسی رسانه‌ها

– فصل چهارم: رسانه‌ها و اقتصاد در ایران

– منابع فارسی و لاتین

رسانه بزک شده خریداری ندارد!

۱. یکی از مدیران رسانه‌ای کشور چند سال پیش به من می‌گفت ما هر چقدر که محتوی و گرافیک مجله‌هایمان را حرفه‌ای‌تر می‌کنیم تعداد خریدارانمان کمتر می‌شود. در مقابل نشریه‌های غیرحرفه‌ای خریدار بیشتری دارند. این جمله‌های او مبنای آماری داشت.توجیه او هم این بود که مردم ما از چیزهایی که خیلی شیک و حرفه‌ای به نظر برسند می‌ترسند. در مقابل از چیزهای ساده و دم دستی و هلو استقبال می‌کنند.

۲. چند وقت پیش در وبلاگی می‌خواندم که در شهرستان‌ها برای گرفتن پروژه نباید بیش از حد خودتان را حرفه‌ای نشان بدهید. اگر هستید بخشی از آن را بیان نکنید. در شهرستان‌های ما علاوه بر توان و تخصص انجام کار عامل مهم دیگری هم وجود دارد و آن احتمال کلاه گذاشتن شما بر سر مجری است. اگر بیش از حد حرفه‌ای به نظر برسید عدد احتمال برای شما افزایش می‎‌یابد و مردم از شما می‌ترسند.

۳. چند وقت پیش در یک برنامه تلویزیونی نظرسنجی شد و مردم گفتند که بهترین فیلم بعد از انقلاب اخراجی‌ها بوده است. بین ۱۰ تا فیلم پرفروش این مملکت هم سه‌گانه اخراجی‌ها جای محکمی دارند. اخراجی‌ها به گفته بسیاری از منتقدین سینما به هیچ وجه فیلم جدی نیست. فوق فوقش باید اندازه این کمدی‌های آب دوغ خیاری می‌فروخت. اما این کمدی پرفروش‌ترین و پرطرفدارترین فیلم این مرز و بوم است.

۴. بین کسانی که در تلویزیون ما اجرا داشتند و به مرور حذف شدند رضا رشیدپور و فرزاد حسنی از همه معروف‌تر شدند. در مقابل کسانی مثل عادل فردوسی پور و حیدری هنوز برنامه دارند. دو چهره حذف شده بیش ار حد حرفه‌ای خود را نشان می‌دادند. در مقابل فردوسی پور نوعی شیطنت همراه با راستگویی دارد. حیدری هم احترام می‌گذارد به طرف مقابلش. اما رشید و فرزاد دو یک جورهایی لااقل در نزد رسانه‌ای‌ها مظهر تفاخر بودند.

نتیجه‌گیری: تفاخر جایی ندارد. اگر قرار است فخر بفروشی مردم پولی به تو نمی‌دهند. اگر هنرمندی هستی که فقط بلدی منم منم کنی و به مردم فخر بفروشی جایی نداری. حالا اگر کسی این وسط پیدا شود که خودش باشد و خودش، مردم او را قبول می‌کنند. ساده و بی‌آلایش بودن در رسانه کاری است سهل و ممتنع. ممکن است تا مدتی بتوانی پشت نقاب رسانه قایم شوی اما رسانه خیلی زود درون تو را می‌ریزد بیرون. حالا این حکایت ماست. اخراجی‌ها چرا می‌فروشد؟ چون ده‌نمکی خودش است. با همه نابلدی‌ها و ناشیگری‌هایش. این خود واقعی اوست. چرا جدایی نادر از سیمین می‌فروشد؟ چون این خود اصغر فرهادی است. چرا عادل موفق است؟ چون ادا در نمی‌آورد و خود واقعی‌اش است. فکر می‌کنم فرمول نسبتا ساده‌ای شد. اما اندازه‌گیری سادگی و بی‌الایشی کار راحتی نیست. ولی قلب انسان هیچ وقت دروغ نمی‌گوید. شاید این جور وقت‌ها باید به قلب رجوع کرد و خوبی بازار آزاد واقعی هم این است که خیلی زود عیار اندازه‌گیری ما مشخص می‌شود.

دقت کنید که موضوع این نیست که یکی از اجرای عادل خوشش می‌آید و یکی دیگر از فرزاد حسنی. داریم در یک بازه مثلا ۱۰ ساله به ماجرا نگاه می‌کنیم. این حرف هم که، آنهایی که رفتند پارتی نداشتند و آنهایی که ماندند پارتی داشتند هم دردی از ما دوا نمی‌کند. هر جا برویم آسمان همین رنگ است و هیچ چیز زیر این آسمان آبی تازه نیست.

چیزی می‌ماند که ساده و بی‌غل و غش باشد. مثل فوتبال. در فوتبال در طول ۹۰ دقیقه همه چیز روشن است و شفاف. ممکن است عادلانه نباشد، اما شفاف است.

رشید در مقابل عادل

دوشنبه این هفته برنامه نود ناگهانی قطع شد. این چیز عجیبی نیست و قبلا هم از این برنامه‌ها داشتیم. در هفته‌های گذشته فردوسی‌‌پور روی موضوع‌های حساسی مانند دلالی فوتبال دست گذاشته و همان طور هم که انتظار می‌رود دلال‌ها انقدر قدرت دارند که چو بیاندازند خود فردوسی‌پور درآمد میلیاردی دارد. عادل فردوسی‌پور استاد دانشگاه ما بود. شاید استاد متمایزی در شریف نبود اما احتمالا پرطرفدارترین استاد دانشگاه بین دانشجویان بود. با این که فقط زبان صنایع درس می‌داد اما خیلی‌ها به عشق عادل دور و بر کلاس‌های او می‌پلکیدند. هرچند که خیلی خود عادل مایل نبود کسانی که با او کلاس ندارند در کلاس حاضر شوند. گاهی پیش می‌آمد فوتبال بود و او هم در بوفه دانشگاه همراه بچه‌ها فوتبالی می‌دید و چای و نسکافه‌ای می‌خورد. در این میان و در طول فوتبال بارها و بارها با خبرنگارانش تماس می‌گرفت و آنها را هدایت می‌کرد. در همان حال به پرسش‌های بچه‌ها هم جواب می‌داد. پیش می‌آمد که در مسابقه‌های جام رمضان حضور پیدا می‌کرد. گزارش می‌کرد بازی بچه‌ها را. یا یک برنامه‌ای سه روزه در شریف گذاشته بودند که علی دایی را آوردند و خیلی چهره‌های دیگر فوتبال را. در یکی از روزها عادل هم مجری برنامه بچه‌ها بود. عادل فردوسی‌پور چهره مردمی در دانشگاه بود همان طور که در کشور هم مردم او را دوست دارند. به همان اندازه ستاره‌های فوتبالی و گاهی حتی بیشتر. فردوسی‌پور خودش به تنهایی یک رسانه است. از نظر رسانه‌ای و آن چیزی که در کتاب‌های رسانه نوشتند فردوسی پور خیلی با استانداردها فاصله دارد. اشتباهات رسانه‌ای او مطابق کتاب‌های مرجع رسانه‌ای کم نیست. اما او پرطرفدارترین برنامه رسانه‌ای ایران را ساخته است. منطقی نیست به نوشته‌های کتاب‌ها شک کنیم؟

او ویژگی‌های یک مجری ایده‌آل را ندارد. لازم هم نیست داشته باشد. چون او کسی است که خودش مصدر امور است و استاندارد را تعریف می‌کند. چیزی که باعث شد راجع به او بنویسم این خبر بود:

به گزارش جام نیوز به نقل از عصر ایران، رضا رشیدپور، مجری برنامه «شب بخیر شما» در شبکه ماهواره‌ای «ایرانیان»، تلویحاً عادل فردوسی‌پور را به دروغگویی متهم کرد.

رشیدپور در برنامه خودش، در حالی که عکس فردوسی‌پور را بر روی جلد مجله «زندگی ایده آل» به بینندگان نشان می‌داد، درباره حرف‌های فردوسی‌پور درباره دستمزدش در برنامه نود صحبت کرد.

وی با اشاره به حرف‌های فردوسی‌پور در برنامه نود دو هفته قبل که گفته بود درآمدش یک و نیم میلیون تومان در ماه است گفت: «این حرف عادل هم از آن حرفهاست! عادل فردوسی‌پور یک و نیم میلیون درآمد دارد؟ اگر قرار باشد آن طور که عادل حساب کرده حساب کنیم در آمد من می‌شود ۵۰۰ هزار تومان. و حتی بدهکار هم هستم. نه به آن شایعه درآمد میلیاردی او و نه به درآمد یک و نیم میلیونی‌اش.»

رشیدپور در حالی اطلاع رسانی فردوسی‌پور درباره درآمدش از برنامه نود را زیر سئوال برد که هیچ توضیحی درباره درآمد خودش از برنامه «شب بخیر شما» نداد تا بینندگان با مقایسه درآمد او به عنوان مجری‌ای رده پایین، در قیاس با فردوسی‌پور، بتوانند درباره درآمد فردوسی‌پور گمانه زنی کنند.

رضا رشیدپور جزو باهوش‌ترین مجری‌های رسانه‌ای ایران است. انتظار شنیدن این حرف را از او نداشتم. موضوع این نیست که فردوسی‌پور چقدر می‌گیرد که من یکی حرف او را قبول می‌کنم. موضوع این است که در شرایطی که عادل روی مسائل حساسی دست گذاشته همه ما می‌دانیم که در دنیای کثیف این روزهای ما باید انتظار تخریب شخصیت عادل را داشته باشیم. او هم به شکل درستی از خودش دفاع کرده. حرف‌های رضا رشید‌پور هیچ لزومی هم نداشته. اگر قرار بر انتخاب هم باشد من انتخاب خودم را کردم.

اگر انتخاب‌های آدم درست باشند جایی به هم می‌رسند. حالا که دو تا انتخاب من این جور مقابل هم قرار گرفتند احتمالا یکی را درست انتخاب نکردم. من انتخاب خودم را کردم.

جویدن برای زنده ماندن

اگر سنجاب از جویدن خسته شود یا چیزی برای جویدن پیدا نکند، آن وقت دندان‌هایش آن‌قدر بزرگ می‌شود که جانش را بگیرد؛ و این داستان زندگی آدمی است. جویدنی تو چیست؟

چرا زندگی با چشمان بسته می‌توانست فیلم خوبی باشد؟

فرصتی دست داد و زندگی با چشمان بسته را دیدم. این فیلم می‌توانست فیلم خوبی باشد اگر کارگردان نمی‌گذاشت فیلمنامه پاشنه آشیل فیلم شود. این فیلم تدوین خوبی داشت؛ همین طور صدا برداری، و خیلی چیزهای دیگر. اما فیلم جایی ضربه می‌خورد که به سراغ نماد و نماد پردازی می‌رود. جایی که قرار است نمادها حرف بزنند باید گذاشت نمادها حرف بزنند. اگر بخواهی یک داستان سر راست را ببری و در لفافه بپیچی و بخواهی مخاطب را گیج کنی این نمادپردازی نیست. این همان جایی است که به داستان فیلم ضربه زده است. جایی که فیلم می‌توانست بهتر باشد و نشد. صدرعاملی در فیلم‌هایش رک حرف می‌زند؛ قبلا روزنامه‌نگار بوده و همه روزنامه‌نگارهای خوب یاد می‌گیرند که صریح حرف بزنند. صدرعاملی هم بهتر از خیلی از ماها این را بلد است. شاید حوصله نداشته و هزاران شاید دیگر اما این بار دو تا خط داستانی را با هم جلو برده. یکی سرراست و البته با ادا و اطوارهای نالازم و دیگری پر از ناز و ادا و کرشمه‌های مخرب.

داشتم فکر می‌کردم اگر با صدرعاملی گفت و گو کنم در مورد فیلم، اولین سوالی که خواهم پرسید چیست. اولین سوال من این است: چرا این خانواده با هم حرف نمی‌زنند؟ نمی‌دانم صدرعاملی چه فکری می‌کرده و چی در ذهنش می‌گذشته که به این خانواده رسیده اما باید آفرین گفت بر هوش و درایت او. خیلی زیبا وضعیت این خانواده را در آورده. برای خودش هم مشخص بوده این خانواده. انگاری با پوست و گوشت و خون واستخوانش لمس کرده این خانواده را. اعضای این خانواده با هم حرف نمی‌زنند و این بزرگترین درد خانواده است. دردی که به مرور به ورم تبدیل می‌شود و ورمی که می‌شود تاول و بالاخره باید ترکاند این تاول چرکین را. چه صدرعاملی هم ماجرا را هپی اند تمام نمی‌کند و بخشی از این تاول چرکین را می‌ترکاند و باقی هم بعد از پایان فیلم و در ذهن ما می‎ترکد. درست است که در سکانس آخر مادر به پرستو می‌گوید که برو و جلوی در بایست، یعنی این که خودت را نشان بده که این باز قرار است نمادی باشد از بی‌گناهی پرستو اما ما می‌دانیم که شیرازه این خانواده از هم پاشیده است و اعتماد از دست رفته هرگز باز نمی‌گردد.

کاش صدرعاملی به سراغ نمادها نمی‌آمد و داستان را روایت می‌‌کرد. داستان خانواده‌ای که با هم حرف نمی‌زنند و همه چیز را با غمزه و اشاره بیان می‌کنند. چه آنجایی که پرستو برای خرید هدیه روز مادر از پدرش پول می‌خواهد و با اشاره این را می‌رساند و پدر خوشحال از کشف رمزهای رها شده از سمت دختر. مادر هم با غمزه خوشحالی‌اش را از دریافت هدیه اعلام می‌کند. در این خانواده کلمات یخ زده‌اند و ارتباط از راه کلام نیست، بلکه نمادها حرف می‌زنند. و این همان جایی است که فیلمساز را دچار اشتباه کرده است. فیلمساز گمان کرده اگر با خانواده‌ای روبه‌رو است که نماد‌پردازانه حرف می‌زنند بنابراین او هم باید از نمادها استفاده کند. اشتباه فیلمساز از همین جا شروع می‌شود. انتخاب نام پرستو برای دختر خانواده، علاقه دختر به وکالت، سکوت سنگین پدر، اذان، مسجد، همه و همه فیلمساز را به جایی برده که فیلمی شلوغ و گنگ تحویل مخاطب می‌دهد. مخاطب باید از پشت حصار نمادها داستان را دریابد. حال آنکه صدرعاملی اگر می‌خواست این داستان را روایت کند بهتر از هر کس دیگری می‌توانست این کار را بکند. دومین جایی که فیلم را زمین زده محیط بیرون از خانه است. شاید فیلمساز با خانه و خانواده شروع کرده و برای پیش بردن داستان به شخصیت‌های دیگری نیاز پیدا کرده که آنها را خلق کرده و پرت کرده وسط داستان. آدم‌هایی که خودشان هم نمی‌دانند اینجا چه می‌کنند. از همه بدتر شخصیت محله است. محله در این فیلم شخصیتی دارد گنگ. درک ما در حد همان سکانس‌هایی باقی می‌ماند که دوربین از بالا میدان محله را می‌گیرد و رفت و آمد آدم‌ها را.

صدرعاملی می‌خواسته حرفی بزند که از جنس امروز ما بوده اما آنجا که می‌رود سراغ محله و مردم و دیگر شخصیت‌های فیلم آنها را گنگ تمام می‌کند و این می‌شود چشم اسفندیار داستان.

چرا باید فیلم را دید؟

صدابرداری فیلم و افکت‌های صوتی فیلم عالی است. فیلم‌برداری متوسط است. تدوین و ریتم آن عالی است. بازی‌ها متوسط است. مهم‌ترین اشکال فیلم فیلمنامه آن است. من اگر بخواهم به فیلم امتیاز بدهم از ۱۰ ستاره شش و نیم ستاره به فیلم می‌دهم. شاید تجربه تماشای این فیلم در سینما تجربه لذت‌بخشی نباشد و تا مدت‌ها گنگی آن شما را آزار بدهد. اما مطمئن باشید در حال تماشای فیلمی هستید که می‌توانسته یکی از شاهکارهای سینمای ایران باشد.

با خنگ‌های رسانه‌ای چه باید کرد؟

توجه: اگر کسی که در این نوشته نقد شده به کسی که این نوشته را می‌خواند شبیه باشد بداند که قصدی در کار نبوده. و اگر آن کس از این نوشته ناراحت شود این مایه تاسف آن کس باید باشد.

۱. گاه و بیگاه، عموما از رسانه ملی و گاهی هم از رسانه‌های دیگر چیزهایی می‌شنویم به نام خبر. چیزهایی که دستمایه خوبی است برای طنز و مسخره کردن ما. چیزهایی که اگر عبید زاکانی زنده بود قید نوشتن موش و گربه را می‌زد و می‌پرداخت به همین داستان‌های پرآب چشم.

۲. خبر آمد مخترع جوان ایرانی موتوری ساخته است که برق تولید می‌کند اما سوخت مصرف نمی‌کند. باید می‌بودی و خبرنگار رسانه ملی را می‌دیدی که سر و دست و پایش را عوضی گرفته بود و از شادی خبری که کار کرده در پوستش نمی‌گنجید. به خیالش راز تبدیل مس به طلا را گزارش می‌کند.

۳. خبر آمد دختر جوان ایرانی از پلاستیک بنزین تولید کرده و همه انگشت به دهان مانده‌اند. گفت به زودی همه از این سوخت استفاده می‌کنند. خبرنگار نپرسید که چطور ممکن است این بنرین که از پلاستیک استخراج شده آلودگی نداشته باشد؟ خبرنگار نپرسید مگر این پلاستیک‌ها از نفت به دست نیامده‌اند، پس چطور آلودگی ندارند؟ خبرنگار نپرسید که چطور می‌شود این سوخت جدید را بشود هم در ماشین‌های بنزینی ریخت و هم دیزلی؟ خبرنگار نپرسید که امکان جایگزینی این سوخت با بنزین ۸۰ درصد است یعنی چه؟ خبرنگار محترم و از نظر من خنگ رسانه‌ای که از بد روزگار و این که از آن دو و نیم میلیون شغل ایجاد شده توسط دولت چیزی به‌اش نرسیده شده خبرنگار رسانه ملی بین این همه سوال با ذوق‌زدگی پرسید: فرمول این سوخت جدید را می‌گوئید؟ دخترک هم پوزخندی زد و گفت فرمولش سریه!

۳. معمولا آنهایی که وارد علوم انسانی می‌شوند باهوش‌تر از همه‌اند. معمولا متوسط‌ها می‌روند مهندس می‌شوند و آچار دست می‌گیرند و لباس کار می‌پوشند، باهوش‌ها هم فکر می‌کنند که چطور می‌شود بهتر زندگی کرد. آنها می‌اندیشند که با زندگی چه باید کرد و باقی مردم هم می‌روند همان کارها را می‌کنند. این باقی شامل مهندس‌ها هم می‌شود.

۴. اینجا اما مهندس‌ها باهوش‌ترند. نه این که مهندس‌ها باهوش‌تر باشند بلکه این جور جا افتاده که باهوش‌ها باید مهندش شوند. بنابراین و با توجه به این که هوش متغیری نیست که به این راحتی کم و زیاد شود، مهندس‌ها باهوش می‌مانند و علوم انسانی‌ها کم‌تلاش‌تر. مهندس‌ها فکر می‌کنند که با زندگی چه باید کرد، بعد علوم انسانی‌ها نقد می‌کنند؛ همه چیز و همه کس را. آن وقت این وسط کسانی پیدا می‌‌شوند که نه مهندسند و نه علوم انسانی. دنبال لقمه‌ای نان حلال می‌گردند و خبرنگاری در این مملکت به سان رانندگی تاکسی است و شاگرد شوفری. نه دانش خاصی می‌خواهد و نه مهارت خاصی. بندگان خدا می‌شوند خبرنگار و مهندس‌های بی‌حوصله هم آنها را مدیریت می‌کنند.

۵. تز کارشناسی من این بود: استخراج پروتئین از ماهی‌های غیرماکول. این تز من هیچ جای دفاعی ندارد. تزی بود که فقط دوره مهندسی من تمام شود. فکرش را که می‌کنم می‌بینم می‌توانستم به کمک همین تز بیایم و با یک خبرنگار مصاحبه کنم و بگویم که من از ماهی‌های غیرماکول پروتئین استخراج کردم و این که این چقدر برای کشور ارز آوری دارد و این حرف‌ها. خبرنگار خنگ هم احتمالا از من نمی‌پرسید که پس این همه مهندس کارکشته خاک کارگاه و کارخانه خورده چرا این کار را نکردند. خبرنگار حتی به ذهنش هم نمی‌رسید که این یک کار تحقیقاتی است و تا کار تحقیقاتی به واقعیت تبدیل شود فاصله‌ای هست به نام امکان صنعتی شدن یک طرح و ایده. ایده‌های درخشان فراوان هستند. اما ایده‌هایی که منجر به خلاقیت می‌شوند کمترند. خلاقیت‌هایی هم که منجر به نوآوری شوند کمتر. تعداد بسیار کمی از ایده‌ها به مرحله کارآفرینی می‌رسند و عملا به بار می‌نشینند. بسیاری از کارهایی که ما در همایش‌ها و از روی کارهای دانشگاهی ارائه می‌کنیم در حد ایده یا شاید یک خلاقیت باشند. خبرنگار عزیز باید فرق این‌ها را بداند و این که محقق عزیز دقیقا چه کرده. این طور نباشد که خبرنگار عزیز هول برش دارد و از کشف نوع جدیدی از قیر در ایران بگوید. دنبال که می‌کنی می‌بینی یک دانشجوی مکانیک یک کار تحقیقاتی روی قیر پلیمری انجام داده است! امروز شاید ۲۰ سالی شود که در شرکتی مثل IBM هیچ اختراعی ثبت نشده. تا به حال فکر کردید که چرا اپل آیپد عرضه می‌کند اما ما کشف و اختراع؟

۵. آی، آدم‌هایی که در ساحل لم داده‌اید، آی آدم‌هایی که از جنگ نرم و رسانه‌های بیگانه می‌نالید؛ بیائید، بیائید. جنگ نرم شما همین جاست. دیوار به دیوار ما و شما.

۶. بدبختی ما گناه دیگری نبود.

چرا باید کتاب‌هایمان را برای خودمان نگه داریم و چرا باید کتاب‌هایمان را هدیه بدهیم؟

این سوال از این منظر دارای اهمیت است که بسیاری از کسانی که کتاب زیاد می‌خرند و احتمالا کتاب هم زیاد می‌خوانند  تمایل عجیبی به نگهداری کتاب‌هایشان برای خودشان دارند و در مقابل دیگرانی که کمتر کتاب می‌خرند و احتمالا کمتر می‌خوانند احساس می‌کنند این افراد باید کتاب‌هایشان را به آنها امانت بدهند! اما کتاب‌دارها با اکراه کتاب‌هایشان را امانت می‌دهند و تمایلی هم به هدیه دادن آنها ندارند. چند وقت پیش شنیدم جنبشی در دنیا راه افتاده که افراد کتاب‌هایی که خوانده‌اند را در مسیر دیگران می‌گذاشتند و دیگرانی هم کتاب‌ را برمی‌داشتند و می‌خواندند و همین کار را ادامه می‌دادند. همین نشان می‌دهد که این مساله یک مساله جهانی است. آنهایی که کتاب زیاد می‌خوانند و آنهایی که کتاب کم می‌خوانند چندان با هم مهربان نیستند. یک جور شکاف بین کتابخوان‌ها و کتابخر‌ها و کتاب‌نخوان‌ها و کتاب‌نخر‌ها وجود دارد. شنیدم کسانی هستند که روی کتابخانه شخصی‌شان چسبانده‌اند لطفا دست نزنید. همین مفهوم کتابخانه شخصی هم نشان‌دهنده این میل مبهم به نگهداری کتاب است. در خانه‌هایی که بالای ۱۰ میلیارد قیمت دارند حتما یک کتابخانه وجود دارد. گویی کتابخانه هم بخشی زینتی و متعلق به معماری خانه است. آنهایی که کتابخر هستند و احتمالا کتابخوان یک میل شدید به نگهداری کتاب دارند. آنها حاضرند در مورد تجربه خواندن یک کتاب حرف بزنند اما حاضر نیستند به راحتی کتابی که خوانده‌اند را  در اختیار دیگری بگذارند. فکر می‌کنم باید حق داد که کتاب‌شان را به کسی ندهند. آنها بابت خرید کتاب پول داده‌اند و چه فرقی است بین کتاب و گلدان؟ کسی فکر نمی‌کند که گلدان کسی را که خوشش آمده می‌تواند با خودش ببرد و مثلا یک ماه دیگر برگرداند. البته این حرف من صحیح نیست چون ما جایی مانند کتابخانه داریم که کتاب امانت می‌دهد اما گلخانه‌ای نداریم که گل امانت بدهد. این شاید به این دلیل است که هر چیزی با مصرف مستهلک می‌شود اما کتاب با مصرف مستهلک نمی‌شود. خوشبختانه با چند باره خواندن یک کتاب چیز از آن کم نمی‌شود. مثلا تابحال شنیده نشده که کسی کتابی را امانت بدهد و بعد یک مقدار از جمله‌های آن کم شده باشد اما خب گلدان شکستنی است. من علی رغم این که فکر می‌کنم هر کسی کتابی را که خواند باید به دیگری بدهد بخواند اما یک چیز کوچولو را نباید نادیده گرفت.

کتاب یک کالاری رسانه‌ای است و مانند هر کالای دیگر حاوی پیام است. ما باید پول بدهیم و کتاب بخریم تا پیامی را دریافت کنیم. اگر پیام‌های رسانه‌ای برای ما مطلوبیت ایجاد می‌کنند باید هزینه آن را هم بدهیم. در این صورت در بازار رسانه‌ها کسی کالایی را تولید می‌کند و کسی دیگر آن کالا را می‌خرد. این کالا هم پیام داخل کتاب است. این در مورد CDهای موسیقی، DVDهای فیلم، ورق‌های روزنامه و مجله و هر کالای رسانه‌ای دیگر هم صادق است. ما می‌توانیم هر کدام از این‌ها را به دوست‌مان هدیه یا امانت بدهیم. اما اگر دوست ما عادت کند که تمام نیازهای رسانه‌ا‌ی‌اش را از طریق ما برآورده کند آنگاه چه خواهد شد؟ دوست عزیز ما به ما مثل دولت دست و دل‌بازی می‌نگرد که تمام نیازهایش را باید از طریق ما برآورده کند. این وضعیت در حالت کلان خود صنعت رسانه را نابود می‌کند. اما اگر دوست ما همیشه به ما تکیه نکند و به یک مصرف‌کننده آگاه رسانه‌ها تبدیل شود بازار رسانه‌ها پررونق‌تر می‌شود. می‌بینید پاسخ سوالی که طرح کردیم چندان هم ساده نیست!

اما یک سوال دیگر احتمالا هدایت‌کننده خواهد بود. چرا مکان‌هایی مانند شهر کتاب قلب فرهنگی امروز تهران هستند نه کتابخانه‌های شهرداری یا حتی وزارت ارشاد. واقعیت این است که در این محل‌ها ساختار بازار حاکم است و تولید پیام مناسی بی‌پاداش نمی‌ماند. اما در کتابخانه‌ها کتاب غذای روح است و به زود باید به خورد خلق‌ا… داده شود. این می‌شود که این کتابخانه‌ها به مرور به محل‌هایی سوت و کور و نمور تبدیل می‌شوند.

همه این‌ها یعنی این که شاید باید به بازار فرهنگ جدی‌تر نگاه کرد. جاهایی که پیام تولید می‌شود و قرار است فروخته شود. در این بازار کتاب و کتابخوانی توسعه می‌یابد. البته از نظر شخصی معتقدم که کتاب‌ها را دست و دل‌بازانه باید به دیگران هدیه داد و این میل مبهم کتاب نگه داشتن را دور ریخت. اما در بعد کلان احتمالا این مفید نخواهد بود که ما مدام به دیگران کتاب هدیه و امانت بدهیم. مفید‌تر این است که آدم‌ها یاد بگیرند برای تهیه کتاب پول بدهند.

البته یادمان باشد که کتاب خواندن هدف نیست و کتاب زیاد خواندن نشانه‌ای از یک جامعه نسبتا مطلوب است. در جامعه‌ای که کتاب زیاد خوانده می‌شود زندگی احتمالا زیباتر است.

رابطه بلندی موی زنان و قدرت!

از بین ۱۰ زن قدرتمند جهان ۸ تای آنها موهای کوتاهی دارند و فقط ۲ نفر آنها موهای بلندی دارند. این ۲ نفر هم در آمریکای جنوبی هستند. آیا رابطه‌ای بین بلندی مو و قدرت وجود دارد؟ اگر وجود دارد جنس این رابطه همبستگی است یا علت و معلولی؟

این موضوع از این نظر اهمیت دارد که بدانیم بین چهره و ظاهر و قدرت چه رابطه‌ای وجود دارد.

چرا شیش و بش فیلم خوبی است؟

مطمئنا شیش و بش فیلم محبوب من و خیلی از منتقدان سینمایی و شیفتگان سینما نیست. اما این فیلم خوبی است: به دو دلیل؛ دلیل اول: این فیلم قصه مشخص دارد. دلیل دوم هم ادامه دلیل اول است و این که عناصر فیلم به طرز مناسبی در کنار هم نشستند و اوقات خوشی را برای تماشاگران فراهم می‌کنند. همین کافی است برای این که بگوئیم یک فیلم خوب است؛ البته اگر ادعای‌های چرند روشنفکرنمایی و پست مدرنیستی نمایی نداشته باشیم.

ما را چه به استیو جابز!

۱. استیو جابز خداحافظی کرد از مدیر عامل بودن و رفت جایی که بیل گیتس رفت. چه رقابتی بود بین این دو برای تغییر جهان! هر کدام ایده‌ای داشتند و رویایی و هر کدام جهان را به شکلی که می‌خواستند تغییر دادند. سبک مدیریت و رهبری این دو را دانشمندان مدیریت بارها و بارها زیر ذره‌بین بردند و با انواع روش‌های تحقیق بررسی کردند. روی مدیریت و رهبری این دو کتاب‌ها و مقاله‌ها نوشته شده است. شکی نیست که در عالم مدیریت، ابتکار و خلاقیت، کارآفرینی و تولید ثروت و رفاه هر دوی این افراد درس‌ها برای ما دارند. اما یک امای کوچک باقی می‌ماند! به ما چه؟

۲. شکی ندارم در قدرت رهبری و خلاقیت استیو جابز. خودم هم طرفدارش هستم و دنبال می‌کنم او را. تازه نمی‌خواهم ساز مخالف بردارم و حالا که همه دارند از رفتن این مرد می‌گویند و کارنامه او را بررسی می‌کنند چیزی خلاف جریان بگویم. اما کار مدیر رسانه نگاه انتقادی به همه چیز است و همه کس. اول از همه خودش. شاید من هم در این جوی که مدام به آن ور آب نگاه می‌کنیم مقصر باشم.

۳. چند وقت پیش مردی در ایران مرد. او مردی بود که رفاه را به خانه‌های ما آورد. لااقل من این جوری شنیدم و در کتابی که نصفه و نیمه خواندم از مدیریت و رهبری او گفته شده. نوع مدیریت او بسیار متفاوت با آن چیزی است که در کالج و مدرسه‌های کسب و کار یاد می‌دهند. او یک مدیر و کارآفرین ایرانی بود. چرا روی ایرانی تاکید می‌کنم؟ به خاطر تفاوت‌ها. شما فقط یک قلم عامل مذهب را در نظر بگیرید. مذهب کجای مدیریت است و چه جایگاهی در اندیشه یک کارآفرین دارد؟ آنهایی که در ایران کارآفرین شدند این مساله را برای خودشان حل کردند. اما جابز هرگز نیازی به حل چنین مساله‌ای نداشته است. قبول کنیم که فضای کسب و کار در آمریکا حتی با اروپا تفاوت فراوانی دارد چه برسد به کشور ما.

۴. بنابراین علی‌رغم همه احترامی که برای جابز قائلم باید بگویم رفتن او شاید هیچ ربطی به ما نداشته باشد. شاید بگوئیم که باید از همه در همه جا درس بگیریم نه فقط در ایران. بله. اما چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. راستی چند نفر از مردم ما حاجی برخوردار را می‌شناسند و چند نفر آقای کارها را! قبول کنیم که رسانه‌های ما به خاطر تنبلی مصرف‌کننده دانش تولید شده توسط رسانه‌های دیگر شدند و فراموش کردند که در کجا زندگی می‌کنند.

۵. کار بزرگی که جابز کرد توجه به اکوسیستم بود. او آیپاد تولید نکرد. او لذت موزیک گوش کردن را برای ما زنده کرد. این که از هر جایی به آلبوم‌های موسیقی‌مان دسترسی داشته باشیم و در هر جایی بتوانیم آخرین ترانه‌ای که منتشر شده را بخریم. با دوستانمان علاقمندی‌هایمان را به اشتراک بگذاریم. این که خودمان هم تولید کننده صدا بشویم و برویم در عالم پادکست. تا قبل از جابز ابزارها مهم بودند. بعد جابز این تجربه‌ها بودند که مهم شدند.

۶. شاید اگر یک چیزی را باید از جابز یاد می‌گرفتیم همین توجه به احساسات بود. توجه به محیط زیست. همین که یادمان باشد کجا زندگی می‌کنیم و این اکوسیستم ما چگونه است. یادمان باشد آخر عاقبت جابز را و آخر عاقبت حاجی برخوردارها را.

۷. مدیریت جابز به درد آمریکا می‌خورد و مدیریت برخوردار به درد ما. کاش کمی و فقط کمی درد برخوردار بودن را می‌چشیدیم و فقط از لذت جابز بودن مشعوف نمی‌شدیم.

یک گوسفند پیدا شده!

حدود ۴۰ روز پیش یادداشتی نوشته بودم در مورد آقای IMF: واقعیت تاثیر یک امر جنسی در سیاست و مدیریت. آن روزها این بنده خدا متهم شده بود به تجاوز و سواستفاده جنسی از یک زن خدمتکار هتل. اکنون دادگاه گفته این مرد بی‌گناه است. رسانه‌ها هم آن گوشه موشه‌ها نوشتند: آقای IMF تبرئه شد. داستان همان گوسفندی است که طرف پیدا کرده بود:

یک گوسفند

پیدا شده!

این است بلای رسانه‌ها در این عصر. رسانه‌ها بی‌آبرویی آدم‌ها را با صدای بلند فریاد می‌زنند و برنامه ویژه برای آن می‌سازند اما هرگز تلاشی برای جمع کردن آبروی ریخته شده نمی‌کنند.

پ.ن. زندگی هر کس به خودش ربط دارد. این هر کس شامل آقای IMF هم می‌شود. به من ربطی ندارد که او چه کرده؛ مهم این است که رسانه‌ها این بلا را سر همه ما می‌آورند. داستان همان کمونیسته است دیگر. امروز یکی را می‌برند و ما صدایمان در نمی‌آید و فردا یکی دیگر را و پس فردا هم خود ما را. این شتری است که دیر یا زود دم در خانه هر کدام از ما  می‌خوابد. گاهی فکر می‌کنم دنیای بدون رسانه چه جای بهتری بود. نبود؟

حدس بزن در خیابان چه کسی را دیدم؟ آنتونی کویین!

۱. رسانه‌های گروهی در ابتدا ما را متقاعد کردند که خیال، واقعی است و حالا دارند متقاعدمان می‌کنند که واقعیت، خیال است؛ نتیجه این که صفحه تلویزیون هر چه بیشتر واقعیت نشانمان بدهد، دنیای زندگی روزمره ما سینمایی‌تر می‌شود و بالاخره یک روز – مثل بعضی از فلاسفه – به این نتیجه می‌رسیم که در دنیا تنهاییم و همه آن چه می‌بینیم فیلمی است که روح حاکم بر جهان برایمان پخش می‌کند.

۲. تکه شماره ۱ بخشی از نوشته امبرتو اکو در آخرین شماره داستان بود. در این نوشته اکو از تجربه برخورد با آنتونی کویین در یکی از خیابان‌های نیویورک گفته. او آنتونی کویین را به واسطه تلویزیون و سینما می‌شناخته اما آنتونی کوئین احتمالا تصویر او را نمی‌شناخته. اکو می‌نویسد: در شرایط عادی، اگر کسی را که از نزدیک نمی‌شناسیم در جایی ببینیم، مدتی طولانی در چشم‌ها یا صورتش زل نمی‌زنیم و او را با انگشت به دوستی که کنارمان است نشان نمی‌دهیم.

۳. یکی از بهترین تکه‌‌پاره‌های این متن جایی است که اکو می‌رسد اینجا: با چنین تصوری، من هم می‌توانستم یقه آنتونی کویین را بگیرم، او را کشان کشان به یک کیوسک تلفن ببرم، به یکی از دوستانم زنگ بزنم و بگویم فکرشم نمی‌تونی بکنی! شانسکی آنتونی کویین را دیدم. تازه به نظر واقعی می‌اومد. و بعد از آن آنتونی کویین را ول می‌کردم و می‌رفتم پی کارم.

۴. این تکه هم خداست: قبل از آن یک بار چارلتون هستون را در رستورانی دیده بودم و حس کرده بودم باید به او سلام کنم. این چهره‌ها در حافظه ما زندگی می‌کنند. وقتی به صفحه تلویزیون خیره می‌شویم، ساعت‌های زیادی از عمرمان را با آن‌ها می‌گذرانیم و به همین خاطر، آن قدر با آن‌ها احساس نزدیکی می‌کنیم که انگار به بستگانمان تبدیل می‌شوند.

۵. پیش از این یادداشتی نوشته بودم از برخوردم با مسعود ده‌نمکی گفته بودم: دیروز مسعود ده‌نمکی را دیدم. اما منِ رضا قربانی کجا و امبرتو اکو کجا. مهم‌تر از همه آنتونی کجا و مسعود کجا.