صبح به خیر شنبه (۹)

یک توضیح ضروری: سال‌ها پیش که چیزهایی در همشهری جوان می‌نوشتم بیشتر از همه صفحه‌ها، صفحه‌های روزها را دوست داشتم. آنجا می‌شد کل اتفاقات تاریخ در آن هفته را خیلی سریع مرور کرد. البته این صفحه‌ها عجیب خاصیت افسرده کننده‌ای هم داشتند.

حالا که دو ماه از شروع پیوسته و آهسته صبح به خیر شنبه می‌گذرد تصمیم گرفتم یک تغییر ایجاد کنم و کل رویدادهای هفته در تاریخ را اینجا مرور کنم. مهم‌ترین رویداد هفته را هم انتخاب می‌کنم و عکس اصلی این متن را مرتبط با آن رویداد انتخاب خواهم کرد. این شما و این صبح به خیر شنبه نهم.

شنبه

تولد ایندیرا گاندی (۱۹۱۷)؛ او در سالی متولد شده که انقلاب روسیه اتفاق افتاده است.

یکشنبه

مرگ تولستوی (۱۹۱۰)؛ هر چند که از بین انتخاب‌های این هفته انتخاب کار سختی بود اما من این نویسنده را انتخاب کردم.

مرگ نیلز بوهر (۱۹۶۲) فیزیکدان دانمارکی؛ بچه‌هایی که فیزیک یا شیمی خواندند او را با مدل انمی‌اش می‌شناسند.

دوشنبه

تولد ولتر (۱۶۹۴)؛ می‌گویند فیلسوف و نویسنده و سیاستمدار بود اما به نظرم شاعر آزادی بود. بود؟

نخستین پرواز انسان با بالون (۱۷۸۳)؛ این پروازی معمولی بود اما راهی بزرگ شروع شده بود.

سه‌شنبه

اختراع گرامافون (۱۸۷۷)؛ ادیسون را باید بیشتر بشناسیم.

ترور کندی (۱۹۶۳)؛ آیا محبوب است چون در جوانی کشته شد؟

مرگ جک لندن (۱۹۱۶)؛ با سفید دندان او زندگی کردیم.

چهارشنبه

مرگ مالرو (۱۹۷۶)؛ چیزی نمی‌توانم اضافه کنم.

مرگ علامحسین ساعدی (۱۹۸۵)؛ گاو او هنوز هم برای ما حرف دارد. او نشان داد که باید روانشناس باشی تا بتوانی دردها را بشناسی.

پنج‌شنبه

تولد جلال آل احمد (۱۹۲۳)؛ هنوز فکر می‌کنم سنگی بر گوری بهترین نوشته اوست. شنیدم دیگر چاپ نمی‌شود.

مرگ دیه‌گو ریورا (۱۹۵۷)؛ کمتر مردی در تاریخ هست که نام زنش از او بزرگتر باشد. اما نام فریدا بر اندام سنگین وزن او حسابی سنگینی می‌کرد. فریدا زمانی به جای دختر او بود، اما زنش شد و بعدا هم بزرگتر از این نقاش دیوارهای کلیساهای مکزیک.

جمعه

روز جهانی رفع خشونت علیه زنان؛ تا روزی که این روز هست خشونت هم هست، تا زمانی که آپاراتی داریم لاستیک‌ها هم پنجر می‌شوند. اگر روزی لاستیک‌ها دیگر پنچر نشوند بساط آپاراتی‌ها هم جمع می‌شود.

تولد پینوشه (۱۹۱۵)؛ دیکتاتورها به بهشت نمی‌روند.

پادکست برای آموزش پادکست

هفته گذشته پادکستی به کمک همسرم آماده کردیم که ایشان برای ارائه‌ای در دانشگاه علامه استفاده کنند. به نظرم رسید این پادکست می‌تواند کاربرد آموزشی برای آشنایی با پادکست داشته باشد. به همین دلیل آن را اینجا گذاشتم که می‌توانید گوش کنید.

Podcast

مدیریت رسانه چیست؟

داستان مدیریت رسانه در ایران داستان آن مصرع از ابیات ابتدایی مثنوی است: هر کسی از ظن خود شد یار من. واقعیت این است با وجود این که ۱۰ سالی از راه‌اندازی این رشته در دکتری و ۳ سالی در کارشناسی ارشد می‌گذرد هنوز هم که هنوز است ما نمی‌دانیم مدیریت رسانه چی هست و هر کسی برداشتی از این رشته برای خودش دارد. ارتباطاتی‌ها معمولا از زاویه ارتباطات به مدیریت رسانه نگاه می‌کنند و آن را صرفا مدیریت محتوی می‌دانند. مدیریتی‌ها اما این رشته را مدیریت می‌دانند و اضافه رسانه بر آن را نوعی گرایش می‌دانند؛ مثل مدیریت بازاریابی. البته چند سال پیش دکتر روشندل همه این دیدگاه‌ها را در یک مقاله جمع کرده بود که با یک جست و جو در اینترنت آن را پیدا خواهید کرد.

این روزها سرکار خام فاطمه پورمعصوم دست به قلم برده و در رابطه با چیستی مدیریت رسانه در بلاگشان می‌نویسند. تا امروز ایشان در سه مطلب جدا به بررسی رشته مدیریت رسانه پرداخته‌اند که پیشنهاد می‌کنم مطالعه کنید.

مقدمه

آیا فعالیت‌های رسانه‌ای قابلیت کسب و کار شدن را دارا هستند؟ آیا سرمایه‌گذاری بر رسانه‌ها می‌تواند نتیجه مثبت اقتصادی داشته باشد؟

مدیریت رسانه در سایه‌سار مدیریت فرهنگی

کرگدن‌های ذهنی (۱)

کرگدن‌های ذهنی
کرگدن‌های ذهنی

اگر کرگدن‌ها نقاشی می‌کردند احتمالا در همه نقاشی‌هایشان یک شاخ، دقیقا وسط‌ آن نقاشی وجود داشت. شاخی که کرگدن حواسش به آن نیست و همیشه دنیا را با آن می‌بیند. این شاخ جلوی دید کرگدن را نگرفته اما دنیای متفاوتی را در جلوی دید او می‌گذارد. امانوئل کانت نام این شاخ را گذاشته عینک ذهن. همه ما کرگدن‌هایی هستیم که دنیا را با عینک‌های ذهنی خودمان می‌بینیم. این است فلسفه کرگدن‌های ذهنی. هر بار در این ستون با یک کرگدن ذهنی در خدمت شماییم.

کرگدن ذهنی قرار است تلنگری باشد برای انسان امروزی که گمان می‌کند بی‌طرفانه قضاوت می‌کند. بسیاری از ما هر روز صد‌ها و شاید هزار‌ها تصمیم‌ می‌گیریم. گاهی این تصمیم‌ها را با منطق و حساب و کتاب می‌گیریم و گاهی هم از روی شهود و کاملا حسی. ما مدام در حال قضاوت کردن هستیم و ممکن است گاهی حتی به فرایند قضاوت کردن هم توجه نکنیم.

کرگدن ذهنی شماره ۱

ثریا و قاسم در بوتیک

ثریا و قاسم در بوتیک بودند. آن‌ها به دنبال یک کت و شلوار برای قاسم می‌گشتند. تا الان فروشگاه‌های پائین چهارراه ولیعصر را دیده بودند. ثریا کمی مشکل‌پسند بود و هر چیزی را پسند نمی‌کرد. قاسم هم خیلی پول نداشت که بتوانند هر چیزی بخرند. باید با بودجه محدودی که داشتند هم چیزی می‌خریدند که ثریا می‌پسندید و هم اینکه آبرومند می‌بود. در این بوتیک دیگر رسیده بودند به آن چیزی که می‌خواستند. یک کت سفید از نوعی که سخنرانان موفقیت و خواننده‌های عروسی تن می‌کنند را پسندیده بودند. این کت و شلوار احتمالا‌‌ همان چیزی بود که می‌خواستند. قیمت این کت و شلوار ۲۵۰ هزار تومان بود. با چَک و چونه هم شده بود ۲۴۰ هزار تومان. برای یک کت و شلوار سفیدی که خانم آدم هم خوشش آمده قیمت بدی نیست. از بین این کلمات هم که نمی‌شود در مورد کیفیت دوخت و پارچه هم چیزی را به شما منتقل کرد. احتمالا چاره‌ای نیست جز اینکه حرف من را قبول کنید. احتمالا من هم اندک سلیقه‌ای دارم و احتمالا شما هم انقدر بزرگوار هستید که قبول کنید که با ۲۴۰ هزار تومان این کت و شلوار خوبی بوده. تازه آنهایی هم که پول برندشان را می‌گیرند احتمالا چیزی سر‌تر از این کت و شلوارهای سری دوزی کم ندارند. در هر حال گرفتند ین کت و شلوار سفید را. پای دخل آمده بودند که فروشنده که خودش هم کت سفیدی پوشیده بود گفت پیرهن چی؟ نمی‌خواید؟ کمی دو دل بودند. فروشنده هم معطل نکرد و بلافاصه یک سری پیرهن رنگارنگ ردیف کرد جلوی این زوج جوان. ثریا گفت این آبیه چطوره؟ قاسم هم بدش نمی‌آمد. گفت بد نیست. خوبه. آن را هم برداشتند. فروشنده که فهمیده بود زبان این مشتری‌ها را گفت کمربند هم بردارید و این بار اصلا فرصت پاسخ دادن هم نداد و جلدی رفت سمت جایی که کمربند‌ها آویزان بود. یکی یکی آن‌ها را معرفی کرد و این بار قاسم خودش یکی از مدل‌ها را انتخاب کرد. آمدند پای دخل و حساب و کتاب. سر کت و شلوار چانه‌ها را زده بودند و این بار دیگر چانه خور نداشت ماجرا. این چند قلم به عبارتی شد ۲۹۰ هزار تومان. خب نسبت به ۲۴۰ هزار تومان بد نبود. خیلی بیشتر از آن چیزی که می‌خواستند نشد. چانه هم نزدند این بار و خوشحال و شادمان آمدند بیرون.

این ماجرا می‌توانست همین جا تمام شود. که در این صورت یک ماجرای نیمه تمام بود. ماجرا وقتی کامل شد که در مغازه‌ای دیگر‌‌ همان پیراهن را با‌‌ همان دوخت و جنس دیدند که ۱۰ هزار تومان قیمت داشت. اما آن‌ها ۳۰ تومن خریده بودند. این دو نفر هم آدم‌هایی نبودند که به این راحتی سرشان کلاه برود و به هر حال سرشان در حساب و کتاب بود. پس چه شد که این طور شد؟

۱. حتما از قیمت‌ها خبر نداشتند وگرنه این طوری سرشان کلاه نمی‌رفت.

۲. دیگر رویشان نشده بود که چانه بزنند به خاطر همین هم چون چانه نزدند سرشان کلاه رفت.

۳. فروشنده با تکیه به قیمت ۲۴۰ هزار تومان دو جنس کوچک بعدی را با قیمتی بالا‌تر فروخت. آن دو هر چقدر هم که گران بودند در برابر ۲۴۰ تومن گم بودند.

۴. این زوج پول خیلی برایشان مهم نبوده و انقدر دارند که این پول‌ها برایشان پولی نباشد.

در پست بعدی کرگدن ذهنی در مورد خطایی‌شناختی که ثریا و قاسم مرتکب آن شدند صحبت خواهیم کرد: خطای لنگرگاه.

اول ابزار بود بعد ارتباط یا اول ارتباط و بعد ابزار؟

ابزارها ارتباطات را تغییر می‌دهند یا تغییر در ارتباطات ابزارها را؟ اول شبکه‌های اجتماعی مجازی به وجود آمدند و بعد از ان ارتباطات امروز ما تغییر کرد یا اول این ما بودیم که دنبال تغییر می‌گشتیم و این نیاز، شبکه‌های اجتماعی مجازی را به وجود آورد؟ سوالات پرشماری وجود دارد که نیاز به بررسی دارد.

عصر ارتباط این هفته یک اینفوگرافی از رشد و توسعه ابزاراهای ارتباطی کار کرده که فایل pdf آن را می‌توانید از اینجا ببیند.

آقای وزیر! آقای رئیس جمهور! آخه چرا؟

آقای حسینی، این کشتی‌گیر بزرگ اقتصاد ایران که یک تنه به جنگ تورم و گرانی ارز و همه مشکلات ریز و درشت اقتصاد ایران رفته در آخرین اظهار نظرش جامعه بانکداری و پرداخت الکترونیک را هم بی‌نصیب نگذاشته است. او و دوستانش، از آقای رئیس جمهور گرفته تا رئیس کل بانک مرکزی، در جمعی که قرار بود در مورد تبیین طرح تحول بانکی حرف بزنند از همه چیز حرف زدند الا این طرح تحول بانکی. آخر سر مدیران بانک‌ها از سالن همایش‌های صدا و سیما در حالی خارج شدند که بالاخره کسی نفهمید این طرح تحول چی هست و قرار است چه اتفاقی بیفتد. انگاری این همه مدیر را یک جا جمع کرده بودند که دعواهایشان با کسانی دیگر را مجالی بیابند. گویی می‌خواستند به در بگوید که دیوار بشنود. بعد این صحبت‌ها اژه‌ای و لاریجانی‌ها و متکی عکس‌العمل نشان دادند. الان را نمی‌دانم ولی قدیم‌تر‌ها پدر و مادرها که دعوا می‌کردند بچه‌ها هاج و واج می‌ماندند با چشمانی که می‌گفتند آخه چرا؟ جای آن بچه‌ها هم امروز بانکی‌ها نشستند و مدیران دولتی هم جای آن پدر و مادرها؛ آخه چرا.

در مورد حرف‌های جناب وزیر چیزی اینجا نوشتم که دعوت می‌کنم بخوانید.

چرا خشونت در جامعه ما هر روز بیشتر می‌شود و چه باید کرد؟

عجب روزی است امروز. در دو هفته‌ای است که فوتبال ما بیش از گذشته مورد کنکاش جامعه‌شناسان قرار گرفته و هر کس از زاویه‌ای بحران اخلاق را در آن واکاوی کرده. با خبر شدم داور مسابقه‌ای را در تالش مثل معمر قذاقی زیر مشت و لگد گرفتند. گویا ماجرا از این قرار است که در اواخر بازی داور مسابقه کارت دومی به بازیکن تالش نشان می‌دهد و این موضوع عصبانیت بازیکنان و تماشاگران را باعث می‌‌شود. این عصبانیت را در فضای بلاگ تالش هم می‍توانید ببینید. جهان نیوز از انعکاس این خبر در رسانه‌های انگلیسی نوشته است.

حالا همین امروز هم اعتماد رفته سراغ دکتر فکوهی و با او گپ زده. دکتر گفته:

وقتی امکانی برای دسترسی سهل و فارغ از ترس و واهمه برای استفاده از اوقات فراغت وجود نداشته باشد، نباید تعجب کنیم که چرا خیلی ها به ارزان ترین روش ها یعنی تماشای خشونت در ابزارهای تصویری و با استفاده از مواد مخدر مبادرت می کنند. فراموش نکنیم که این ابزارها و اینگونه «مصرف» خشونت، امروز در کشور ما ارزان ترین و سهل الوصول ترین شکل تفریح است.

اگر خواستید این مصاحبه را از اینجا بخوانید. اگر بخواهم این صحبت‌ها را خلاصه کنم باید بگویم:

ما شاهد دو پدیده هستیم: افزایش خضونت و رسانه‌ای شدن خشونت.

در افزایش خشونت و حتی رسانه‌ای شدن آن دلایل جهانی و دلایل ایرانی وجود دارد که جدا از هم نیستند و بر هم تاثیر می‌گذارند. در واقع بعد از جنگ دوم و گشترش سیاست‌های نولیبرالی در زمینه اقتصاد و محوریت یافتن و کالایی شدن شدید پول و از میان رفتن تابوها و تبدیل پول به یک ارزش مطلق و دارای فضیلت، بهشت‌های مالیاتی و مافیا به وجود آمد که نتیجه همه آنها شد خشونت بیشتر و بیشتر. اما در این میان انقلاب اطلاعاتی هم که جریان اطلاعات را تسریع کرد به این فرایند کمک کرد. اما از بین دلایل ایرانی باید به حجم بزرگ ثروت‌های نفتی اشاره کرد و دلایلی مثل این که ایران مسر عبور مواد مخدر است.

رسانه‌ای شدن خشونت هم تابعی از عوامل خارجی و درونی بوده است. بعد جنگ دوم و گسترش رسانه‌ها نوعی فرهنگ نمایشی شدن گسترش یافت. نمایش خشونت بدل به کالایی شد که قابل فروش بود. انقلاب اطلاعات اینجا هم به کمک جریان اطلاعات آمد و آن را روان‌تر کرد. در نتیجه خشونت در خیابان تبدیل به صحنه‌ای نمایشی شد که نباید آن را از دست داد. حالا همه این‌ها ما را در حلقه‌ای گرفتار می‌‌کنند که هر روز در آن گرفتارتر می‌شویم:

حالا راه درمان چیست؟ آن طور که دکتر می‌گوید فراغت و تفریح.

قبلا هم چیزی اینجا نوشته بودم و گفته بودم که برای یک زندگی متعادل تفریح یکی از بخش‌های اصلی آن است.

شما چیزی از ملودی آرش شنیدید؟

حتی ما هم که ماهواره نداریم داستان این ملودی آرش را شنیدیم. اگر از ماجرای کلیپ یکی از خواننده‌های ایرانی – سوئدی که موضوع این نوشته است چیزی نمی‌دانید نگاهی به این نوشته بکنید.

خلاصه ماجرا از این قرار است که خواننده‌ای به نام آرش در سوئد که در دنیا حسابی برای خودش شناخته شده است یک ترانه روی سایتش منتشر می‌کند و از طرفدارانش می‌خواهد برای آن کلیپ بسازند. بعدا این کلیپ‌ها به همدیگر چسبانده شده و یک کلیپ نهایی آماده می‌شود.

درباره این کار تحلیل‌های زیادی می‌توان ارائه کرد، اما آن چیزی که در این کار جالب است جدی گرفتن قدرت شبکه‌های اجتماعی است. امروز دیگر نمی‌توان بیرون گود نشست و به صورت دفعی برخورد کرد. امروز روز باید همراه جریان شد و اگر حرفی برای گفتن داشته باشیم مطمئنا جریان همراه ما خواهد شد. اگر ما فکر می‌کنیم می‌توانیم نسخه‌ای برای دیگران بپیچیم نباید قدرت رسانه‌های اجتماعی را نادیده بگیریم. بگذارید موضوع را این طور بیان کنم: دشمن در کمین است و از قدرت رسانه‌های اجتماعی بیشترین استفاده را می‌برد. حال انتخاب با ماست. آیا ما هم می‌خواهیم از این رسانه‌ها و شبکه‌ها استفاده کنیم یا آنها را طرد کنیم؟ مطمئنا طرد این واقعیت ما را به عقب خواهد انداخت. امروز روز آنهایی که در عالم واقع خیر ما را نمی‌خواهند از هر ابزاری برای به کرسی نشاندن حرف‌هایشان استفاده می‌کنند. چرا ما نکنیم؟

زمانی بود که می‌گفتند همه چیز را همه کس دانند. ایده رسانه‌های اجتماعی و شبکه‌های اجتماعی روی همین اصل است. همه چیز در تعامل همه کس مشخص خواهد شد. چیزی که از آن تعبیر به خرد جمعی می‌کنند. برخی به اشتباه تصور می‌کنند کاربرد خرد جمعی در همراهی با نظر و عقیده آنهاست در حالی که خرد جمعی موجودی بی‌‍‌شکل است که در رابطه و ارتباط و تعامل افراد با یکدیگر شکل می‌گیرد. به خرد جمعی و فرایند شکل‌گیری آن به کمک منطق بازار باید نگاه کرد. خرد جمعی در اثر مبادلات بین افراد و محاسبه سود و زیان‌ها شکل می‌گیرد. بنابراین یکی از مسخره‌ترین حرف‌هایی که از زبان برخی شنیدم همین اظهار احترام به خرد جمعی است. خرد جمعی در جایگاهی نیست که نیاز به احترام کسی داشته باشد. خرد جمعی خودش را به همه تحمیل می‌کند.

فعلا که آرش معنای خرد جمعی را از بسیاری از ما بهتر فهمیده است.

اولین نشست پژوهشگران رسانه‌های اجتماعی برگزار شد

امروز سه‌شنبه ۱۷ آبان ماه و با پی‌گیری‌های جواد افتاده و با حضور تعدادی از فعالان و پژوهشگران رسانه‌های اجتماعی اولین نشست پژوهشگران رسانه‌های اجتماعی برگزار شد. از محتویات جلسه همین را می‌گویم که هر کدام از بچه‌ها پیشنهادهای خود را در مورد تشکیل انجمنی برای رسانه‌های اجتماعی در این جلسه بیان کردند. این جلسه در ادامه گردهمایی روز رسانه‌های اجتماعی تشکیل شده است.

حرف جواد حرف کلیدی این جمع بود که ما هستیم که حساسیت‌های موجود روی شبکه‌های اجتماعی را کم کنیم و از رسانه‌های اجتماعی سیاست‌زدایی کنیم.

اما این جلسه برای من دیداری بود با برخی دوستانی که از قبل می‌شناختم و دوستانی که از فضای مجازی آنها را می‌شناختم. در ادامه دوستانی که در این جلسه بودند به همراه چیزی که تا آنها را می‌بینم‌شان یادم می‌آید می‌نویسم:

دکتر امامی (روابط عمومی الکترونیک و وب ۲.۰)، شایان شلیله (وبنا)، علی اکبر اکبری‌تبار (تحلیل شبکه اجتماعی)، پدرام الوندی (رسانه‌های شهروندی)، محسن ملایری (خاور زمین)، لیلا موسوی نسب، مرضیه خلقتی (cyberstudy)، الهام شاه‌مرادی، رضا قربانی (سازمان ۲.۰ و پرداخت و بانکداری الکترونیک)، میثمی (سردبیر وبلاگ نیوز)، خانم افضلی (مدیریت رسانه صدا و سیما)، حسین کرمانی (رتبه یک ارتباطات تهران).

مدیریت رسانه در عمل

مجله دانشمند در سال‌های دور

نمی‌دانم این پرونده مجله دانشمند را که مرکز آموزش و پژوهش موسسه همشهری منتشر کرده دیدید یا نه. پیشنهاد می‌کنم ببینید. یک مصاحبه هست در این پرونده با یکی از سردبیران قدیم مجله دانشمند: علی میرزایی که در دهه ۶۰ سردبیر این مجله دوست‌داشتنی بوده و در این گفت و گو از شیوه کارش در آن سال‌ها می‌گوید. این پرونده بسیار خواندنی است اما چیزی که باعث شد این یادداشت را بنویسم زیبایی و جذابیت پرونده نبود. علت یادداشت این است که این پرونده یادم انداخت که ما در دانشگاه در حال سیر در وادی اشتباهی هستیم.

این روزها در دانشگاه‌های ما درس‌ها و سیلابس‌هایی برای مدیریت رسانه به ما عرضه می‌شود که باید آنها را در کوزه گذاشت و آبش را خورد. درس‌هایی که معلوم نیست برای چی ارائه می‌شوند. و دانشحویانی که نمی‌دانند برای چی سر کلاس‌های درس مدیریت رسانه می‌نشینند و مدیرانی که مرد میدان هستند و حتی گوشه چشمی هم به این بچه‌ها ندارند. می‌دانید، حس می‌کنم این روزها بزرگترین دستاورد رشته ما تحویل یک مشت استاد مدیریت رسانه دیگر به جامعه است. نهایت چیزی که می‌شود تصور کرد این است که بعد خواندن این درس‌ها ما هم استاد درس‌هایی می‌شویم که فقط برای ارائه در دانشگاه هستند و بس. درس‌هایی که بیرون در دانشگاه نه کسی تره‌ای برای آنها خرد می‌کند و نه باری را برمی‌دارند. البته برخی دوستان ممکن است ایراد بگیرند که کی گفته درس و مشق و مدرسه برای پول درآوردن و تبدیل شدن به عمل است. پاسخم این است که چه کسی نگفته؟ اصلا برای چی مدیریت رسانه. دوستانی که به کار فکر نمی‌کنند بهتر نبود می‌رفتند و فلسفه هنر می‌خواندند. آخر چیزی که مثل مدیریت رسانه دارد روی کف خیابان لیز می‌خورد و می‌رود جلو چرا در دانشگاه باید اینقدر از واقعیت دور باشد.

خلاصه این که بیش از گذشته خودم را محتاج تجربه‌هایی مانند تجربه دانشمند می‌دانم. تجربه‌هایی که از کف خیابان می‌آیند و برای عمل هستند نه برای حرف و وقت تلف کردن.

چرا باید یه حبه قند رضا میرکریمی را دید؟

پسند
پسند

برای آنهایی که مثل من بچه دهات هستند و روزهایی را یادشان می‌آید که انسان‌ها به هم نزدیک‌تر بودند، برای تماشای یه حبه قند هیچ دلیلی لازم نیست. برای آنهایی هم که بچه شهر بودند، دیدن دنیایی بهتر، بهترین دلیل تماشای این فیلم است. یه حبه قند یک مرثیه است بر دنیایی که دیگر نیست. یادی از روزهایی که از دست رفته است. گویی همه ما مثل پسند فیلم هستیم. گویی ما از آینده پرت شدیم به دنیایی که پسند فیلم قدم در راهی می‌گذارد که ته‌اش می‌شود ما. دنیایی که او دارد تجربه می‌کند دنیای از دست رفته ماست. دنیایی که خانه با همه ویرانی‌های ساختمانی‌اش خانه‌ای است از جنس دل و نه گِل. آن حرف خان دایی که همین روزهاست که چارطاق این خانه روی سرمان خراب شود همه حرف فیلم است؛ یک حرف معمولی در یک مکالمه معمولی. ولی همین جمله من را مطمئن می‌کند که میرکریمی داشته دنیایی را تصویر می‌کرده که مربوط به گذشته است. دنیایی که امروز نیست.

فیلم همه چیز دارد. عروسی دارد. عزا دارد. زندگی دارد. مرگ دارد. دم بختی دارد. ازدواج کرده دارد. راضی از ازدواج دارد. ناراضی از ازدواج دارد. عرق خور دارد. روحانی دارد. نمازخوان دارد. ترک نمازی دارد. پیر دارد. جوان دارد. بچه دارد. دختر دارد. پسر دارد. و مهم‌تر از همه رنگ دارد. فیلم پر است از رنگ؛ رنگ‌های واقعی زندگی روزمره. رنگ‌هایی که در گذشته درجه اشباع بالاتری داشتند و امروز کمتر دیده می‌شوند. این روزها دود روی همه چیز را خاکستری کرده. زمانی بود که نه دودی بود و نه خاکستری. تا جایی که چشم کار می‌کرد رنگ بود و رنگ.

قدرت فیلم در همین معمولی بودنش است. در این که تک تک آدم‌ها را می‌شناسیم. حتی خنده‌های زنان داخل آشپزخانه بعد از مراسم عزاداری برای ما قابل درک است. نمادپردازی‌های فیلم از سیب سرخ حوا گرفته تا بالا پشت بام خوابیدن روحانی خانواده برای ما قابل درک است. فیلم مثل پیاز می‌ماند. لایه اولش را همه درک می‌کنند و همین کافی است برای سرگرم شدن. در لایه‌های بعدی چیزهای دیگری هست که می‌شود نشست و به آن فکر کرد. فکر هم نکردیم نکردیم. مهم این است که دو ساعتی سرگرم شدیم.

از همه این‌ها که بگذریم فیلم یک چیز خاص دارد و آن ایرانی بودن آن است. این که فیلم در یک خانواده یزدی می‌گذرد را بگذاریم کنار. این که بازیگران فیلم برای درآوردن لهجه یزدی و تکه‌های خاص آن حسابی زحمت کشیدند را هم بگذاریم کنار. آدم‌های فیلم ایرانی ایرانی ایرانی‌اند. البته آدم‌های ایرانی که در آستانه مدرن شدن هستند. شاید یکی از نمادهای ورود مدرنیته به این خانواده گوشی آیفون هدیه‌ای آقا داماد ایرانی فرنگ‌نشین باشد. اما همان نماد مدرنیته هم زنگی دارد که کاملا ایرانی است. زنگی که به تنهایی با ما حرف می‌زند. چه آنجایی که در سخت‌ترین لحظه‌های احساسی فیلم زنگ این آیفون به صدا در می‌آید و همه ما منتظر عکس‌العمل پسند می‌مانیم.

فیلم چیزهای زیادی دارد که باید نشست و به آن فکر کرد. مثلا خانواده. خانواده چیزی است که این روزها ما از دست دادیم. لااقل برای من یکی که خانواده شده تماس‌های تلفنی و پرسیدن حال و احوال پدر و مادر. جویای احوال خواهر و برادر بودن و بس. عمه و عمو و دایی و خاله را هم سالی یکی دوبار دیدن. انقدر از هم دوریم که دیگر نمی‌توانیم مثل خاله‌های عسل بنشینیم دور هم و بی‌دلیل بخندیم. امروز برای خندیدن نیاز به بهانه‌های سختی داریم. دیگر انقدر از هم دوریم که در مهمانی‌هایمان شق و رقیم. دیگر حسابی در مهمانی‌های جنتلمن شدیم و نمی‌توانیم مثل خاله‌های پسند به چیزی مثل افتاده پرده خانه بخندیم.

در مورد این فیلم می‌توان ساعت‌ها فکر کرد و بیشتر از آن می‌توان راجع به زندگی امروز خودمان فکر کرد.

فیلم را ببینید؛ در کنار خانواده.

این متن اولین بار در بلاگ داخلی شرکت توسن منتشر شده است.

جابز برای رسانه‌ها چه کرد؟ (امروز یک ماه از رفتن جابز گذشت)

استیو جابز
این معروف‌ترین تصویرسازی برای مرگ استیو جابز است

پیش از شروع این متن نوشته جادی در اعتماد را بخوانید. بین همه نوشته‌های کپی پیستی که در چند هفته گذشته در مورد جابز منتشر شد جادی یک جورهایی حرف دل ما را زد. هر چند در برخی جاها با او موافق نیستم و با خواندن این نوشته بیشتر دست‌تان می‌آید که کجاها را می‌گویم.

شنیده‌ام او می‌گفت جوری زندگی می‌کند که گویی آخرین روز زندگی‌اش است. بالاخره این روز در سیزدهمین روز مهر ماه سال ۹۰ فرارسید و او آخرین روز زندگی‌اش را هم زندگی کرد. بارها گفته‌ام که او متعلق به رویای آمریکایی است. (مثلا اینجا) احتمالا مرور کارنامه مدیریتی او چیز زیادی برای ما ایرانی‌ها نداشته باشد. با این حال مرور دستاوردهای او شاید کم کم این را داشته باشد که بدانیم او برای رویای آمریکایی چه کرد. این روزها هر کسی از دری وارد دنیای جابز می‌شود. من تلاش کردم از دنیای رسانه وارد دنیای جابز شوم. او در زندگی حرفه‌ای خود رسانه‌ها، ارتباطات و تفریحات الکترونیک را از این رو به آن رو کرد.

برند و برندسازی: او به اپل هویت بخشید. آنهایی که این شرکت را می‌شناسند اپل را فقط یک شرکت تولید سخت‌افزار و نرم‌افزار نمی‌دانند. ما با محصولات اپل موسیقی گوش نمی‌کنیم، یا اینترنت‌گردی و مکالمه و ارسال پیامک. ما با اپل زندگی می‌کنیم. اپل فراتر از دانش به معنای دانستن یک چیز رفته است. اپل به باورهای انسان‌ها وارد شده و در مرحله‌ای بالاتر تجربه‌ای جدید در اختیار مردم گذاشته است. زمانی بود که مارکس مناسبات جهان را بر مبنای تولید می‌چید. جابز این مناسبات را روی نوع ارائه چید. این جابز بود که نشان داد این که چگونه تولید می‌کنید در درجه دوم اهمیت است. مهم‌تر از آن این است که چگونه یک محصول را عرضه کنید.

پیکسار و داستان اسبا‌ب‌بازی: او دنیای انیمیشن را از این رو به آن رو کرد. هنوز یادم نرفته زمانی که برای اولین بار با این انیمیشن داستان اسباب‌بازی روبه‌رو شدم. دنیایی جدید که بسیار با دنیای کارتون‌های تلخ دوبعدی کاغذی فرق داشت. پر از هیجان بود و رنگ. این جابز بود که دنیای انیمیشن را وارد مسیری جدید کرد.

فروشگاه آی‌تیونز: او به کمک این فروشگاه نحوه دسترسی به موسیقی و محصولات چندرسانه‌ای را متحول کرد. این شیوه جدید خرید کردن تجربه‌ای جدید بود. پرداخت الکترونیک و خرید ترک موسیقی به جای خریدن سی دی. این که دنیای مجازی جایی مطمئن برای نگهداری فایل‌های ماست. این که می‌توان از هر جایی به موزیک‌هایی که خریده‌ایم دسترسی داشته باشیم.

مک‌بوک: آنها که مدعی‌اند کاری که جابز کرد فقط مختص یک عده محدود طرفداران اپل است یادشان نمی‌آید. بسیاری از فناوری‌هایی که امروز در لپ‌تاپ‌ها استفاده می‌شود اولین بار در مک‌بوک به کار رفته است. تا به حال یک مک‌بوک ایر را از نزدیک دیدید؟ دقت کردید که چقدر دیگر کمپانی‌ها از این لپ‌تاپ تقلید می‌کنند؟ دقت کردید که لپ‌تاپ‌های دیگر چقدر تلاش می‌کنند هر چه بیشتر شبیه مک‌بوک باشند. به هر حال نگاهی در مک‌بوک هست که این نگاه دوست داشتنی‌ است. این که مک‌بوک شما رسانه‌ای است برای ارتباط با جهان.

آی مک: این محصول خیلی چیزها را تغییر داد. یکی از جالب‌ترین آنها نشر رومیزی است. اگر امروز خیلی‌ها به میمنت کوارک و این‌دیزاین به کمک یک PC معمولی مجله‌ها و روزنامه‌ها را صفحه‌آرایی می‌کنند. اما آیا می‌دانید اولین بار چه کسی مفهوم نشر رومیزی را مطرح کرد؟ بله! این استیو جابز بود و شرکت اپل در حدود ۳۰ سال پیش.

آی‌فون: آنهایی که می‌گویند استیو جابز اگر بود و نبود فرق زیادی هم در دنیا نبود یادشان رفته که این استیو جابز و اپل بودند که برای اولین بار نگاه ما را به تلفن همراه تغییر دادند. این روزها همه تلاش می‌کنند تا شبیه آی‌فون باشند. این گوشی فقط یک گوشی نیست. یک دستیار همه کاره است. البته من شخصا اعتقاد زیادی به گوشی‌های هوشمند ندارم و تصورم این است که گوشی که فقط زنگ بخورد و بتوان با ان پیامک زد کار من را راه می‌اندازد. اما به عنوان یک رسانه‌نگار هرگز نمی‌توان این رسانه‌های همراه را نادیده بگیرم.

آی‌پاد: اگر آی‌پاد فقط یک چیز به دنیای رسانه‌ها اضافه کرده باشد آن پادکست است. آی‌پاد زمانی تولید و عرضه شد که دیگران دستگاه‌های پخش mp3  را مثل نقل و نبات می‌فروختند. اما آی‌پاد کاری کرد که هر انسان به یک رسانه تبدیل شود. بین همه رسانه‌ها هم دوست‌داشتنی‌ترین رسانه برای من پادکست است. تابحال آن را تجربه کردید؟

آی‌پد: این روزها آمارهایی منتشر می‌شود که مردم از آی‌پد بیشتر برای خواندن خبر استفاده می‌کنند. آی‌پد تجربه ما از خبر را متفاوت کرد. محصولات و اپلیکیش‌های فراوانی هم که برای خواندن خبر برای آی‌پد ارائه شده حکایت از این ارزش و اهمیت آی‌پد دارد. آنهایی که هنوز آی‌پد را با سنگ مقایسه می‌کنند کافی است به همین یک کاربرد آی‌پد بیشتر دقت کنند. این که چطور یک وسیله رفتار مردم را در مصرف رسانه‌ها تغییر داده است. تازه من از خیل عظیم اپلیکیشن‌های رسانه‌ای آی‌پد هنوز حرفی نزدم.

خلاصه این که ….

اگر بخواهم او را در یک کلمه وصف کنم باید بگویم او فیلسوف دنیای قشنگ فناوری بود. او هنرمندانه این دنیا را می‌دید و به صورتی خلاقانه آن را تغییر داد.

مساله‌ای که جابز را انقدر بزرگ کرد شم تجاری صرف او نبود. او به ماجرا مانند یک فیلسوف نگاه می‌کرد. هنر برایش اهمیت داشت و چیزی هم که اپل را متفاوت کرد همین نگاه متفاوت به همه چیز بود. همین که او توانسته به کمک رسانه‌ها چهره خوبی برای خودش بسازد نشان از هوش رسانه‌ای او دارد.

پاسخم به ادعای جادی این است که متاسفانه یا خوشبختانه تاریخ را فاتحان می‌نویسند و استبو جابز یکی از بزرگ‌ترین فاتحان قلب‌های ما انسان‌‌ها بود.

پ.ن. برادرم رسول هم پیش از این در مورد کارهایی که جابز برای عالم بانکداری و پرداخت الکترونیک کرده بود چیزی اینجا نوشته بود که پیشنهاد می‌کنم بخوانید.

مهم‌ترین اتفاق نمایشگاه مطبوعات امسال چه بود؟

اگر تا پیش از روز پایانی از من این سوال را می‌پرسیدند، پاسخم متفاوت با چیزی بود که دیروز و امروز به آن رسیدم. به نظرم مهم‌ترین اتفاق نمایشگاه مطبوعات امسال فروش هواپیماهای کنترلی ۱۷۵ هزار تومانی و خرید آن با بن‌های اهدایی وزارت ارشاد بود. امسال برای اولین بار وزارت ارشاد بن‌هایی به دانشجویان و دانش آموزان و اصحاب رسانه و خلاصه همه گروه‌های مردم ارائه کرد. به هر شخصی با دیدن کارت ملی و کارت دانشجویی و چیزهایی مثل آن ۲۰ هزار تومن بن می‌دادند.

خب این کار دولت شایسته تقدیر است. این که دولت ما به خرید فرهنگی اهمیت می‌دهد. این که دولت ما به کسانی که می‌خواهند بیشتر مطالعه کنند بها می‌دهد و این حرف‌ها. اما حرکت ما چطور؟ در روزهای گذشته باید می‌دیدید که کجاها جمعیت انبوه‌تر بود. اگر از سیاسی‌ها بگذریم غرفه مجله‌های مرتبط با سبک زندگی که بیشترین طرفدار را داشت که طبیعی است و ایرادی بر آن وارد نیست؛ یک اسباب‌بازی فروشی بیشترین توجه‌ها را به خودش جلب کرد.  غرفه‌ای که به نام یک مجله پروازی بوداما در نگاه اول بیشتر شبیه یک اسباب‌بازی‌فروشی می‌مانست! این غرفه با گرفتن بن‌های خانواده‌ها به آنها هواپیمای کنترلی می‌فروخت. باید بودید و می‌دیدید ولع ما را برای دیدن و خریدن این اسباب‌بازی‌ها. فکر می‌کنم کسی که این همه راه گز کرده که به خیال خودش برود نمایشگاه مطبوعات که همه نشریه‌های کشور را یک جا ببیند آیا شوکه نمی‌شود وقتی این اسباب‌بازی فروشی را وسط این همه نشریه می‌بیند؟ گویی نه تنها شوکه نمی‌شویم بلکه خوشحال هم می‌شویم و به میمنت حضور اهل خانه و گرفتن مقدار متنابهی بن و کمی هم اضافه کردن مایه از خودمان دست به خرید هواپیمای کنترلی می‌زنیم و چی بهتر از این.

این بود آرمان‌های ما؟

۴ نکته طلایی برای استفاده موثر از وب ۲.۰ در سازمان

مک‌کنزی گزارشی منتشر کرده و در مورد کاربرد فناوری‌های وب ۲.۰ در سازمان‌ها نوشته است. در اواخر گزارش چند نکته طلایی آمده بود که آنها را در ادامه مطلب آورده‌ام.

کاری کنید که در سازمان هر روز از وب ۲.۰ استفاده کنند

این نکته مهمترین کلید موفقیت در استفاده از مزایای وب ۲.۰ در سازمان‌هاست. چیزی که پرسنل یک شرکت به صورت روزانه از آن استفاده می‌کنند همان چیزی است که به آن عادت می‌کنند. وب ۲.۰ باید مثل سالن ناهارخوری باشد. جایی که همه هر روز یک سری به آن می‌زنند. اگر وب ۲.۰ محلی باشد که به صورت گه‌گداری اعضای شرکت سری به آن می‌زنند فایده چندانی نخواهد داشت.

اصرار کنید، اصرار

برای استفاده گسترده از فناوری‌های وب ۲.۰ باید بجنگید، مثل ارنستو چگوارا باشید. سود ناشی از استفاده از فناوری‌های وب ۲.۰ زمانی به سازمان می‌رسد که استفاده از این فناوری‌ها بسیار گسترده باشد و همه بخش‌های سازمان از آن استفاده کنند. در شرکت‌هایی که استفاده محدودی از این فناوری داشتند، موفقیت کمتری مشاهده شده است. کسانی برنده شدند که نستوه بودند.

فرهنگ سازمانی را جدی بگیرید

موانع تغییر سازمانی را از بین ببرید. سازمان‌هایی که موانع فرهنگی استفاده از این فناوری‌ها را از بین نبرده باشند هرگز موفق نخواهند شد. وب ۲.۰ پیش از آن که یک ابزار باشد یک فلسفه است؛ یک نوع نگرش. اگر جریان اطلاعاتی در سازمان شما روان نیست؛ اگر در به کارگیری استعدادهای درون سازمان انعطاف کافی وجود ندارد؛ اگر همه تصمیم‌ها را مدیران عالی می‌گیرند و تصمیم‌گیری در سطوح پایین سلسله مراتب وجود ندارد از خیر وب ۲.۰ بگذرید. مشکل شما در جای دیگری نهفته است که با اضافه کردن وب ۲.۰ یک مشکل به مشکلات قبلی خود اضافه خواهید کرد. وب ۲.۰ در سازمان‌هایی مفید خواهد بود که همکاری سازمانی برای افزایش سهم بازار، تصمیم‌گیری و کار غیرمتمرکز به صورت معنی‌داری وجود داشته باشند.

تا می‌توانید آدم‌های بیشتری را درگیر کنید؛ حتی از بیرون از سازمان

فناوری‌های وب ۲.۰ را برای تعامل با مشتریان و شرکای تجاری هم به کار ببرید. هر چه که انعطاف‌پذیری و همکاری درون‌سازمانی شما بیشتر و قوی‌تر باشد در تعاملات بیرونی هم موفق‌تر خواهید بود. نتیجه این است که سودآوری در این صورت چندین برابر خواهد شد. سازمان‌های  ۲.۰ می‌توانند به بالاترین سطوح سودآوری دست یابند.

یک توضیح ضروری:

این کاربرد فناوری‌های وب ۲.۰ در سازمان‌ها متفاوت با استفاده از رسانه‌های اجتماعی موجود مانند فیس‌بوک و توئیتر برای اهداف سازمانی است. وقتی صحبت از سازمان ۲.۰ می‌کنیم به شرکت‌هایی نظر داریم که پلت‌فرم‌های وب ۲.۰ را در سازمان‌شان ایجاد کردند و زمینه استفاده از مزایای این فناوری‌‌ها را در خود سازمان‌ فراهم کردند. در این گزارش از روند رو به رشد استفاده از فناوری‌های وب ۲.۰ در سازمان‌ها گفته شده است.

در این گزارش نوشته شده عقب ماندن در استفاده از فناوری‌های وب ۲.۰ در سازمان‌ها می‌تواند در دنیای امروز کشنده باشد. البته این حرف در بستر دنیایی معنی دارد که با دنیای ما کمی متفاوت است. احتمالا نویسندگان گزارش ساکن سیاره‌های دیگر بودند و خبر از سیاره ما نداشتند و مشکلات ما!

چهارمین کتاب فارسی در زمینه مدیریت رسانه و همین طور اقتصاد رسانه

چهارمین کتاب در زمینه اقتصاد رسانه

امروز از دو کتاب جدید در زمینه مدیریت و اقتصاد رسانه در نمایشگاه مطبوعات رونمایی می‌شود.  یکی کتاب آشنایی یا اقتصاد رسانه که ترجمه است و دیگری کتاب مدیریت رسانه که تالیف است. مرکز مطالعات و برنامه‌ریزی رسانه‌ها این خبر را منتشر کرده بود:

کتاب «آشنایی با اقتصاد و رسانه» نوشته «گیلیان دویله» و با ترجمه محمد نعمتی و روح‌الله کهن هوش‌نژاد از سوی دفتر مطالعات و برنامه‌ریزی رسانه‌ها منتشر شد.

نام کتاب: آشنایی با اقتصاد رسانه/ نویسنده: گیلیان دویله/ مترجمان محمد نعمتی و روح‌الله کهن هوش‌نژاد/ قطع: رقعی / شمارگان: ۱۵۰۰ نسخه/ تعداد صفحات: ۳۲۸ صفحه/ قیمت ۴۰۰۰ تومان/ چاپ اول: ۱۳۹۰/ ناشر: دفتر مطالعات و برنامه‌ریزی رسانه‌ها

به گزارش روابط عمومی دفتر مطالعات و برنامه‌ریزی رسانه‌ها، «اقتصاد و رسانه مفهومی است که با ادغام چارچوب نظری رسانه با تفکر اقتصادی، برای مطالعات اقتصادی یک واحد رسانه‌ای به کار برده می‌شود. در این حوزه مطالعاتی، عوامل تأثیرگذار اقتصادی و مالی بر فعالیت‌های ارتباطی بنگاه‌های رسانه‌ای و صنایع ارتباطات بررسی می‌شود و جریان عرضه و تقاضا در بازار تولید و پخش محتوای رسانه‌ای با کمک الگو‌ها و ابزارهای تجزیه و تحلیل اقتصادی مورد توجه قرار می‌گیرد.

کتاب حاضر تلاش دارد برخی از مهم‌ترین مفاهیم اقتصادی تأثیرگذار بر رسانه را تببین و تشریح نماید. سهولت و بیان روان مفاهیم تخصصی در این کتاب به گونه‌ای است که مطالعه آن را برای خوانندگانی که حتی با علم اقتصاد آشنایی تخصصی ندارند ساده می‌سازد و به سؤالات آنان در ارتباط با تعامل اقتصاد و رسانه پاسخ می‌دهد.

دو فصل نخست کتاب به توضیح تعدادی از مفاهیم گسترده و بنیادین مرتبط با مطالعه اقتصاد می‌پردازد که به عنوان علمی تأثیرگذار بر حوزه رسانه به شمار می‌رود.

هر یک از شش فصل بعدی نیز به بررسی بخش خاصی از فعالیت‌های رسانه‌ای مانند تلویزیون، رسانه مکتوب یا رسانه جدید می‌پردازد.

البته این فصل‌ها به بررسی کامل اقتصاد هر یک از این رسانه‌ها نمی‌پردازند، اما چارچوبی ارائه می‌دهند که در آن دو یا سه مفهوم اصلی اقتصادی یا سؤالات مرتبط با آن بخش صنعتی مورد بررسی دقیق قرار می‌گیرند.

فصل آخر نیز به بررسی نقش اقتصاد رسانه در اطلاع‌رسانی در خصوص مسائل سیاست عمومی اختصاص دارد.

فهرست مطالب کتاب عبارتند از:

– یادداشت ناشر

– مقدمه‌ای بر اقتصاد رسانه

– استراتژی‌های شرکتی

– اقتصاد تبلیغات

– بخش تلویزیونی

– تولید تلویزیونی

– صنعت بین‌المللی فیلم‌سازی

– رسانه چاپ

– رسانه جدید

– اقتصاد رسانه و سیاست عمومی

– منابع

من این کتاب را از غرفه دفتر مطالعات و برنامه‌ریزی رسانه‌ها در هجدهمین نمایشگاه مطبوعات و خبرگزاری‌ها تهیه کردم. اما امروز کتاب دیگری در زمینه مدیریت رسانه رونمایی می‌شود که در مورد آن فقط این را می‌دانم که وحید خاشعی نویسنده آن است.

بگو یکی آونگ دانشکده فیزیک را تکان بدهد

در دانشگاه شریف آونگی هست که گفته می‌شود هیچ وقت از حرکت نمی‌ایستد. اگر اشتباه نکنم این آونگ از سقف طبقه پنجم ساختمان دانشکده فیزیک آویزان است و تا نزدیکی‌های طبقه همکف آمده . این آونگ جزو مکان‌های دیدنی‌ دانشگاه است و در ویژه‌نامه‌های ورودی جدید دانشگاه معمولا به آن اشاره می‌شود. مهر ماه هم که خیل دانش‌آموزان تازه دانشجو شده مثل کریستف کلمب با تعجب مشغول کشف سوراخ سمبه‌های شریف هستند، می‌توان چشم‌های متعجبی را دید که برای اولین بار با این آونگ روبه‌رو می‌شوند. این آونگ جزو مایملک بچه‌های دانشکده فیزیک بود و زمانی برایشان مهم بود که این آونگ هیچ وقت از حرکت نمی‌ایستد..

توسنی‌هایی که کارشناسی را در شریف بودند یادشان هست که در قسمت شمالی این دانشکده چهار پنج سوله بسیار بزرگ بود. داخل این سوله‌ها پر از دستگاه‌ها و ابزارهای مختلف بود. جایی که به آن‌ها می‌گفتیم کارگاه. البته شنیدم دیگر کلاس‌های کارگاه اینجا تشکیل نمی‌شود و در ادامه طرح‌های توسعه‌ای دانشگاه، در بخش غربی دانشگاه کارگاه‌های جدیدی برپا کردند که ترگل ورگل‌تر از این کارگاه‌های قدیمی هستند. خوشبختانه هنوز ساختمان کارگاه‌ها سرجایش هست و مثل زمین چمن دانشگاه زیر دست بولدوزرها نیفتاده است.

چهارشنبه‌ای سری زدم به این کارگاه‌ها. البته نه برای زنده کردن خاطره‌های قدیمی، بلکه برای حضور در نمایشگاه کار در شریف. توسن هم در این نمایشگاه بود. حدود سی شرکت دیگر هم بودند. از حوزه‌های مختلف. آنهایی که شبیه‌تر به ما بودند همکاران سیستم بود و خدمات انفورماتیک.

با یک دور در نمایشگاه خیلی چیزها دست آدم می‌آمد. مثلا ساختار دولتی خدمات را از ظاهر غرفه عظیم‌شان هم می‌شد تشخیص داد. یا مثلا شکیل بودن غرفه قرمز رنگ همکاران که نشان از توجه آنها به ظاهر داشت. در مورد غرفه ما از من نپرسید و خودتان در عکس‌ها ببینید.

این نمایشگاه قرار بود محلی باشد برای عرضه فرصت‌های شغلی در شرکت‌ها و دانشجویانی که قرار بود توانایی‌های خودشان را عرضه کنند. چون سال‌ها سمت دیگر ماجرا بودم و دست‌اندرکار نزدیکی دانشگاه و صنعت از سمت دانشگاه، شخصا به چنین طرح‌هایی خوشبین نیستم و آنها را برنامه‌هایی برای بیلان مدیران دانشگاهی می‌دانم.

در مدت کوتاهی که در غرفه بودم چند نفری از دوستان قدیم را دیدم. اما جالب‌ترین آدم‌هایی که دیدم دو دانشجوی ۸۵ای برق و مکانیک بود. دانشجویی که برق خوانده بود می‌گفت بر روی مقایسه بانکداری الکترونیک در ایران و جهان کار کرده و شدیدا معتقد بود که ما در ایران هیچ کاری نکردیم. ما افتضاحیم و فلان و بهمان. حرف‌هایش که تمام شد گفتم ببین تو مهندسی و من هم مهندس. باید برای حرف‌هایی که می‌زنیم شاخص داشته باشیم. مطابق چه شاخص‌هایی داری این حرف‌ها را می‌زنی؟ اتفاقا من می‌خواهم بگویم خیلی کار کردیم در این زمینه و ….

صحبت ما طولانی شد. از پشت میز غرفه رفتم آن ور. به من می‌گفت به فکر رفتن است. دارد کارهایش را می‌کند که برود. می‌گفت اگر بمانیم نمی‌توانیم کاری بکنیم. اگر هم بمانیم باید برویم برای فلان نهاد کار کنیم و فلان و بهمان.

برایش از توسن گفتم. از کسانی که ماندند و اینجا را ساختند. کسانی که می‌توانستند بروند اما جنگ برای ساختن را انتخاب کردند. باورش برایش سخت بود. باور نمی‌کرد که ممکن است کسی برای ساختن وطن قید تحصیل در خارج را بزند. خودش مهم‌ترین موضوع خودش بود. مدام می‌گفت این مملکت هیچ چی برای من ندارد. کسی اینجا من را درک نمی‌کند. اینجا پیشرفت نمی‌کنم و …

یک بار نگفت من چه می‌توانم بکنم. وقتی هم آمد جلوی غرفه نپرسید من برای توسن چه می‌توانم بکنم. گفت توسن برای من چه دارد؟ او در سالی وارد شریف شد که من سردبیر روزنامه دانشگاه بودم. ویژه‌نامه مفصلی هم که روز اول برای آشنایی با دانشگاه به آنها داده بودند را من جمع کرده بودم. سعی می‌کنم یادم بیاید روزی که این مجموعه را جمع می‌کردم چقدر به این فکر می‌کردم که این بچه‌هایی که تا دیروز دانش‌آموز بودند و امروز دانشجو شدند چند سال دیگر از رفتن می‌گویند.

شنیده‌ام آونگ دانشکده فیزیک هم این روزها حال حرکت ندارد و مدت زیادی است که از حرکت ایستاده است. لطفا بگو یکی آونگ دانشکده فیزیک را تکان بدهد.

توضیح: این یادداشت را برای بلاگ داخلی شرکت توسن نوشته بودم و اولین بار آنجا منتشر شده بود.

مهندس تیمور لکستانی یکی از بنیانگذاران شریف مرد

مهندس تیمور لکستانی از بنیانگذاران دانشگاه صنعتی شریف از میان ما رفت.

همهٔ ما اعضای خانواده شریف مدیون خدمتگزارانی چون او هستیم که عمر گرانمایه خود را عاشقانه صرف آبادی کشور نمودند.

روحش شاد یادش گرامی و راهش پاینده….

«مراسم تشییع پیکر این بزرگمرد ساعت ۹:۳۰ صبح روز پنجشنبه پنجم آبان از مقابل دانشکده فنی دانشگاه تهران به طرف بهشت زهرا قطعه نام آوران انجام خواهد شد. همچنین مراسم ختم شنبه ساعت ۱۷: ۳۰-۱۶ در سالن آمفی تا‌تر دانشکده مهندسی برق دانشگاه تهران واقع در خیابان امیر آباد شمالی برگزار می‌شود.

باز دم انجمن فارغ‌التحصیلان شریف گرم که هنوز انقدر آدم‌ها برایش مهم هستند که وقتی باغبان روزگار گلی را می‌چیند ما را با خبر می‌کند.