یک مدیر رسانه موفق چه ویژگی‌هایی دارد؟

یک مدیر رسانه موفق، عالم و عامل در سه حوزه است:

[highlight color=”eg. yellow, black”]۱. مفاهیم و مبانی مدیریت و اقتصاد رسانه[/highlight]

اقتصاد رسانه جوان است و خام. مدیریت رسانه کودکی است نابالغ. منابع موجود در این زمینه هم بومی نیست و متعلق به فرهنگ‌های متفاوت است. بین منابعی که در کشورهای اروپایی تولید شده با منابعی که در آمریکا تولید شده تفاوت‌هایی وجود دارد. حتی منابع اروپایی هم یک دست نیستند. در این آشفتگی مدیر رسانه موفق باید بر سه چیز مسلط باشد: دانش، مهارت و توانایی استفاده از مفاهیم و مبانی مدیریت و اقتصاد رسانه. ممکن است شخصی بدون مطالعه منابع به دانش مورد نیاز خود دست یابد و شخصی دیگر با مطالعه تمام آن متون باز دانش فقیر و اندکی داشته باشد. اما مهم‌تر از آن مهارت به کار بستن این دانش است. اگر مهارت در ادامه دانش نباشد این موضوع خطرناک است. این جا جدایی عجیبی وجود دارد. بسیاری منابع را مرور کرده‌اند و مانند ماشین مرور کلید واژه‌ها می‌مانند. بسیاری هم مهارت استفاده از مفاهیمی را دارند که چیز زیادی در مورد چرایی آنها نمی‌دانند. توانایی نسبت به این دو موضوعی خداداد است. یک کسی با تلاش و کوشش دانش و مهارت مدیریت رسانه را می‌یابد. اما توانایی ذاتی است.

[highlight color=”eg. yellow, black”]۲. مفاهیم و مبانی مباحثی مانند مطالعات فرهنگی، جامعه‌شناسی، مردم‌شناسی، فلسفه، روان‌شناسی اجتماعی روان‌شناسی و …[/highlight]

اگر تسلط به این مباحث لازم نبود می‌توانستم بگویم فارغ‌التحصیلان MBA می‌توانند به کار مدیریت رسانه بپردازند. اما رسانه محصولی متفاوت با هر شرکت و سازمان تولیدی و خدماتی دیگر دارد. محصول رسانه وقتی به دست مصرف‌کننده می‌رسد توسط او و به شیوه‌های متفاوت بازتولید می‌شود. محصول رسانه پیام است. چون پیام در انسان‌هاست و به مصداق هر کسی از ظن خود شد یار من به تعداد انسان‌ها برداشت متفاوت از پیام دریافت شده وجود دارد. به همین دلیل مدیر رسانه باید علاوه بر توانایی تولید پیام به شکلی کارا و اثربخش توانایی تحلیل اثر پیام را هم داشته باشد. در حرفه‌های دیگر استاندادهای متفاوتی وجود دارد. وقتی شما محصول یا خدمتی را با استاندارد خاصی تطبیق می‌دهید کار تمام است و از آن جا به بعد استاندارد است که حرف می‌زند. اما در رسانه هیچ استاندارد خاصی وجود ندارد. هیچ وقت نمی‌توانیم بگوییم اگر این طور فیلم بسازید حتما آن طور می‌شود که باید بشود.

Media Manager
Media Manager

[highlight color=”eg. yellow, black”]۳. مفاهیم و مبانی تولید رسانه‌ای[/highlight]

بسیاری از مدیران نیازی نیست که دانش و مهارت فنی سازمان یا شرکتی که در آن مدیریت می‌کنند را داشته باشند. اما رسانه این گونه نیست. مدیر رسانه خوب اول باید رسانه‌نگار خوب باشد. البته لزوما رسانه‌نگار خوب مدیر رسانه خوب نیست. چرا مدیر رسانه باید رسانه‌نگار باشد؟ به دو دلیل. اگر مدیر رسانه تولید رسانه نداند به راحتی سرش کلاه می‌گذارند. رسانه و تولید رسانه‌ای پیچیدگی‌های خاصی دارد که برای دیگران مانند یک جعبه سیاه می‌ماند. تولید رسانه سهل ممتنع است. اگر شما تولید رسانه ندانید توسط کارگزاران رسانه به راحتی ضربه فنی می‌شوید. دومین دلیل برای این که مدیر رسانه باید رسانه‌نگار باشد این است که اگر کسی نداند تولید رسانه چگونه انجام می‌شود نمی‌تواند برنامه‌ریزی کند. نمی‌تواند سازماندهی کند. نمی‌تواند هدایت کند و بالطبع نمی‌تواند کنترل کند. باز تاکید می‌کنم مدیر رسانه باید رسانه‌نگار باشد اما رسانه‌نگاران لزوما نمی‌توانند مدیر رسانه باشند.

اگر کسی بخواهد رسانه‌نگار خوب باشد باید بر دو حوزه مسلط باشد:

تخصص تولید محتوی در رسانه‌ (رادیو یا تلویزیون یا سینما یا موسیقی یا کتاب یا روزنامه یا نشریه یا …)

تخص در حوزه‌های مختلف!

دومی به این دلیل است که: پیش از این می‌گفتند روزنامه‌نگار (یا رسانه‌نگار) اقیانوسی است به عمق کم. اما این حرف از پایه و اساس اشتباه است. چون روزنامه‌نگار اقیانوسی است که در برخی نقاط بسیار عمیق است. کسی که به یک حوزه خاص (مثلا سینما، اقتصاد، مجسمه‌سازی، سیاست، کسب و کار و …) مسلط نباشد نمی‌تواند در آن حوزه هم خوب روزنامه‌نگاری (رسانه نگاری) کند.

این سه چیزی که گفتم به نظرم باید در یک شخص وجود داشته باشد تا حداقل در مسیر مدیر رسانه شدن باشد. در غیر این صورت مسیر اشتباهی ممکن است ما را به جایی نرساند.

چگونه هدف‌گذاری کنیم؟ +اینفوگرافی

به پیشنهاد دوستان خوبم علی نعمتی شهاب و مسیح کریمیان تغییراتی در ادامه انتشار مطالب مدیریتی راهنمای مدیریت خواهم داشت. سعی می‌کنم از مولتی‌مدیا بیشتر استفاده کنم.

این بار به سراغ کتاب هدف‌گذاری رفتم. این کتاب را انتشارات آریانا منتشر کرده است و در وب‌سایت این ناشر در مورد این کتاب آمده است:

هدف‏گذاری؛ تعیین اهداف، موضوعی چالشی است. چگونه اهداف خود را از میان بی‌شمار اهداف ممکن، برای خود، گروه کاری خود و یا کارکنان تحت مدیریت خود انتخاب کنید؟ در این کتاب با مرور فرایند هدف‌گذاری، ایده‌ها و نکته‌های مهمی برای غلبه بر چالش‌های هدف‌گذاری شرح داده شده است. شفافیت اهداف، تعریف اهداف گروه کاری بر مبنای تغییرات صنعت و سازمان، تعیین اولویت‌ها در زمانی که اهداف با یکدیگر تعارض دارند، و استفاده از نقاط قوت گروه برای تحقق اهداف مورد نظر، بخشی از مطالبی است که در این کتاب به آنها پرداخته‌ شده است.

در مورد هد‌گذاری مطالب زیادی می‌توان گفت و نوشت. اما این بار و با کمک مطالب این کتاب یک اینفوگرافی آماده کردم که می‌توانید در ادامه آن را مشاهده کنید.

مطالب راهنمای مدیریت در وبلاگ مدیر رسانه با استفاده از مطالب کتاب‌های راهنمای مدیران هاروارد ادامه خواهد داشت. اگر این مطالب را دوست دارید و پیشنهاداتی برای بهتر شدن آن دارید حتما پای این مطلب کامنت بگذارید.

 

چگونه یک متفکر استراتژیک شوید؟ به همراه فایل pdf

دانلود تفکر استراتژیک به صورت یک فایل pdf (سرور مدیر رسانه)

 

[highlight color=”eg. yellow, black”]تفکر استراتژیک چیست؟ [/highlight]

تفکر استراتژیک یعنی هم‌زمان هم خلبان باشید، هم لوکوموتیو‌ران. هم نقاش باشید، هم مهندس.

تفکر استراتژیک یعنی مثل یک خلبان از بالا به فرصت‌ها و مشکلات نگاه کنید که در زندگی گهی زین به پشت است و گهی پشت به زین. بدانید کارهای شما چه تاثیری بر دیگران دارد.

تفکر استراتژیک یعنی مثل یک نقاش تصویر آینده را ترسیم کنید.

تفکر استراتژیک یعنی مثل یک مهندس پای‌تان روی زمین باشد و با چالش‌ها عمل‌گرا برخورد کنید.

تفکر استراتژیک یعنی مثل یک لوکوموتیو‌ران پیوس‌تَه ادامَه دادن. لوکوتیو در سربالایی‌ها یا سرپایینی‌ها از حرکت نمی‌ایستد. چون رهرو آن است که تا تَه خط، آهس‌تَه و پیوس‌تَه رَود.

[highlight color=”eg. yellow, black”]چرا تفکر استراتژیک مهم است؟[/highlight]

تفکر استراتژیک مزایای شخصی و حرفه‌ای ارزشمندی دارد. مثلا اعتماد و همکاری همکاران با هم، مدیران و افراد تحت سرپرستی. یا موارد دیگری مثل هماهنگی. هارمونی برای انسان لذت‌بخش است و هماهنگی نیز از جنس هارمونی است. هماهنگی لذت‌بخش است. هم‌سویی و آینده‌نگری. هیچ کس از ساز مخالف خوشش نمی‌آید. تعهد. بهبود عملکرد. و مهم‌تر از همه این که در اثر تفکر استراتژیک فرهنگی متولد می‌شود که در آن تفکر ناب ارزش پیدا می‌کند. ذهن ما پر است از تاریخ تفکر و خالی از خود تفکر. حالا وقت بالا زدن آستین‌هاست.

مارسل پروست نویسنده کتاب در جست و جوی زمان از دست رفته می‌گوید:

سفر اکتشافی تنها جست و جوی سرزمین‌های تازه نیست. نگاهی متفاوت نیز کشفی شگرف به دنبال خواهد داشت.

[highlight color=”eg. yellow, black”]آیا شما به تفکر استراتژیک نیاز دارید؟[/highlight]

به دلیل اثر پروانه‌ای، یک اقدام در یک نقطه از جهان، هر چقدر هم که کوچک باشد، می‌تواند روزی و در نقطه‌ای دیگر از عالم باعث اتفاقات بزرگی شود. این که در دنیای پیچیده ما، نظم را باید در دل بی‌نظمی جست و جو کرد و این که بسیاری از اتفاقات مهم زندگی ما، بر مبنای تصادف (نه شانس) اتفاق افتاده است، نشان می‌دهند که ما باید پیوسته و به صورت تمام وقت از بالا به همه چیز نگاه کنیم.

تفکر استراتژیک یک شغل پاره وقت نیست.

دنیای امروز ما دنیایی است که قوانین جنگل بر آن حاکم است. رقابت. برای زنده ماندن در رقابت دنیای امروز و زیر چتر قانون جنگل، تنها یک راه وجود دارد: تفکر استراتژیک.

بنابراین پاسخ به پرسش بالا بستگی دارد به پاسخ این به سوال: می‌خواهید کجای جنگل باشید؟

[highlight color=”eg. yellow, black”]متفکران استراتژیک چه فرقی با دیگران دارند؟[/highlight]

متفکران استراتژیک هم مثل بقیه مردم هستند. می‌خورند. می‌خوابند. تفریح می‌کنند. کشف می‌کنند. فیلم می‌بینند. ال‌کلاسیکو. دربی. جاده‌های شمال. مشهد. زیارت. کربلا. حافظ. سعدی. تلویزیون. کنکور. دانشگاه. مدرک. سربازی. ازدواج و الخ. برخلاف تصور برخی هم وقتی بچه‌دار می‌شوند مثل آمیب از وسط به دو قسمت مساوی تقسیم نمی‌شوند. با همه این حرف‌ها آنها:

• علاقمندند (به روندها)

• انعطاف‌پذیرند

• آینده‌نگرند (تهدیدشناس و فرصت‌شناس)

• مثبت‌اندیش هستند

• از تغییر استقبال می‌کنند

• عمیق‌‌اند (توسعه پیوسته دانش و تجربه)

میاموتو موساشی، سامورایی معروف می‌گوید:

در استراتژی باید چیزهای دور را آن چنان ببینیم که گویی نزدیک هستند و چیزهای نزدییک را از فاصله بنگریم.

[highlight color=”eg. yellow, black”]گام‌های تفکر استراتژیک چیست؟[/highlight]

فقط ۲ مرحله و ۷ گام!

انتظار داشتید طولانی‌تر بود!

[highlight color=”eg. yellow, black”]مشاهده تصویر کلان[/highlight]

مطمئنا مشاهده تصویر کلان مرد یل می‌خواهد و گاو نر! آن چیزی را هم که پیر در خشت خام می‌بیند جوان در آینه هم نمی‌بیند. پس قناعت کنیم به همین تصویر. باشد که به کار آید.

[highlight color=”eg. yellow, black”]تعیین اهداف استراتژیک[/highlight]

اهداف باید smart باشند. یعنی:

[highlight color=”eg. yellow, black”] تعیین روابط، الگوها و روندها[/highlight]

برای این کار باید نحوه عملکرد سازمان، واحد یا هر چیزی که موضوع مسئله ماست را فهمید. راهکارها را یافت. و اطلاعات را طبقه‌بندی کرد. به چند نکته هم توجه کرد:

• تا می‌توانید در سازمان دوست پیدا کنید.

• چارت سازمانی را بشناسید.

• درد مشترک اطلاعات پراکنده را درک کنید.

• ایده‌های خوب را به کار ببندید.

• مهم‌ترین شاخص عملکردی شما یا گروه‌تان را بشناسید.

 

[highlight color=”eg. yellow, black”]خلاقیت[/highlight]

خلاقیت یعنی داوینچی مثل داوینچی فکر ‌کند. اینشتین مثل اینشتین. شما هم مثل خودتان. خلاقیت یعنی خودتان بودن و ادای کسی را در نیاوردن. خلاقیت یعنی به چالش کشیدن فرضیه‌ها. خلاقیت یعنی پذیرش ایده‌ها. خلاقیت یعنی طرح آرمانی (تیپ ایده‌آل) داشتن. جا دارد اینجا، یاد مرحوم دکتر ماکس وبر کبیر، که مفهوم تیپ ایده‌آل را خلق کرد هم گرامی بداریم. ادامه بدهیم. خلاقیت یعنی پرسیدن نظر دیگران. همان طور که آب در ۰ درجه یخ می‌زند و در ۱۰۰ درجه می‌جوشد خلاقیت هم در شرایطی اتفاق می‌افتد که محیط گهواره خلاقیت باشد!

در این گام باید به صورت خلاقانه با همه چیزهایی که تا الان یافته‌اید روبه‌رو شوید. نابود کنید و دوباره بسازید.

 

[highlight color=”eg. yellow, black”]تحلیل اطلاعات[/highlight]

اطلاعات اساسی مورد نیاز را جمع کنید. از شر اطلاعات نامرتبط خودتان را رها کنید.یک طرحِ جمع‌آوری اطلاعات داشته باشید. و دانش موجود را به کار بگیرید. چرخ را دوباره اختراع نکنید، بادبان‌ها را بکشید! زیر این آسمان آبی هیچ چیز تازه نیست. اگر بگردید پیدا می‌کنید.

نکته: کمی از لپ‌تاپ و گوگل فاصله بگیرید! در این مرحله از این موارد با احتیاط استفاده شود. خطر اطلاعات‌زدگی!

 

[highlight color=”eg. yellow, black”]اولویت اقدام‌ها[/highlight]

مهلت‌های زمانی را تعیین کنید. پارکینسون هم نام یک بیماری است و هم یک قانون. در هر حال چیز خوبی نیست. قانون پارکینسون می‌گوید کارها به اندازه زمانی که به آنها اختصاص داده می‌شود کش می‌آید. برای این که این مفهوم را حلق‌فهم شوید یاد آورید از پیک شادی، روزهای عید و پر شدن تند تند پیک شادی در روز ۱۳ به در.

مردمان موثر عادت‌های جالبی دارند. یکی از آن عادت‌ها این است که به طور ذهنی از آخر شروع می‌کنند. پس شما هم همیشه تصویر نهایی را در نظر داشته باشید. اگر تصویر نهایی را فراموش کنید انجام خود کارها ممکن است به هدف تبدیل شوند. در حالی که انجام کارها وسیله است.

 

[highlight color=”eg. yellow, black”]انتخاب اقدام‌ها[/highlight]

ارزیابی معایب و مزایای اقدام‌ها از اهم امور است. کوتاه مدت، بلند مدت. این دو مفهوم را هم یک جایی یادداشت کنید. چون باید بین آنها تعادل برقرار کنید. اگر بیش از حد کوتاه مدت شوید خطر روزمره‌زدگی تهدیدتان می‌کند و اگر بیش از حد بلند مدت شوید خطر لنگ در هوا شدن.

نه! همه چیز با همین کلمه شروع می‌شود: نه! یک نه بگویید و شروع کنید.

 

این متن برداشت آزادی است از کتاب تفکر استراتژیک. این کتاب را مسعود سلطانی ترجمه کرده و انتشارات آریانا قلم بسیار زیبا منتشر کرده است. مطمئنا مطالبی که در این اثر هست صرفا برداشت شخصی نویسنده از مطالب کتاب است و خواندن این مطالب کسی را از خواندن کتاب اصلی بی‌نیاز نمی‌کند.

 

دانلود تفکر استراتژیک به صورت یک فایل pdf (سرور مدیر رسانه)

با تراکتور! بی‌ تراکتور! گاهی وقت‌ها به آسمان نگاه کن!

عباس: مو اصلا توقعی نداشتم … سر زمین بودُم با تراکتور…. جنگ هم که تموم شد، برگشتُم سر همو زمین، بی تراکتور!

مو حتی دفترچه بیمه هم نگرفتم.

حالا برا مو زوره که همچی تهمتی به مو بزنن …. خواهر با شمام، شما سهمتون رو دادین. سهمتون همین نیش‌هایی بود که زدین … دست شما درد نکنه ..!

آژانس شیشه ای – ابراهیم حاتمی‌کیا

همیشه می‌گویند زیر پاتو بپا رفیق! پاتو زمین بذار. همیشه منع‌مان کردند از این که پای‌مان را روی زمین نگذاریم. چون همیشه همه دوست دارند آدم‌ها را در چارچوب‌های منطقی و خودساخته خودشان ببینند. به همین دلیل است که مفهومی به نام دیوانه خلق شده است. دیوانه کسی است که در چارچوب منطقی اکثریت جا نمی‌گیرد. اما جالب همین جاست که دنیای ما را همین دیوانه‌ها تغییر دادند. کسانی که در چارچوب‌های خودساخته بشری جا نمی‌گیرند. کسانی که می‌توانند بیرون از جعبه فکر کنند. همه چیز را بسته‌بندی شده نمی‌خواهند. می‌توانند سره را از ناسره تشخیص دهند. کسانی که در مرداب هم گل نیلوفر می‌یابند. همین دور و بر خودمان را ببینید. چقدر مفاهیم خودساخته داریم که دست و پای ما را بسته است. مهم‌ترین کاربردشان هم کمک به ماست در امر مهم فکر نکردن. فکر کردن سخت‌ترین کار دنباست و خیلی از ما دوست دارند از این کار فرار کنند و به جای آن مصرف‌کننده آماده چیزهایی باشند که به آنها عرضه می‌شود. نمونه‌اش حضور و علاقه بی‌حد و حصر ما به خرید در فروشگاه‌هایی مثل هایپرمارکت.

ما متعلق به نسلی هستیم که مرغ را ار مرغ فروشی به بعد دیدیم. به همین خاطر در کت‌مان هم نمی‌رود که این مرغ روزی جان داشته و حرکت می‌کرده است. گمان می‌کنیم خدا مرغ را این طوری پرکنده و فریزری خلق کرده است. اما کسانی بودند که پیش از اختراع مرغ پرکنده و فریز شده در کنار مرغ‌دانی خانگی زندگی کردند. سربریدن مرغ را دیدند و یادشان هست که این مرغ زمانی جوجه بوده است.

ناراحت کننده‌تر این جاست که بعضی وقت‌ها ذهن ما هم می‌شود مثل آن مرغ پرکنده فریز شده. آماده مصرف.

شاید یکی از راه‌ها این باشد که گاهی وقت‌ها به آسمان نگاه کنیم. گاهی وقت‌ها آدم‌های دور و برمان را از اول ببینیم. برچسب‌ها را بکنیم و آدم‌ها را دوباره کشف کنیم. شاید نتوانیم مثل عباس آژانس شیشه‌ای باشیم و بتوانیم بی‌شیله پیله همه چیز و همه کس را نگاه کنیم. اما می‌توانیم عباس‌هایی دور و برمان بیابیم.

هنوز لذت کشف کردن را از ما نگرفتند.

نگاهی به کتاب‌های همراه مدیران (بخش اول) راه‌حل‌های حرفه‌ای برای چالش‌های روزانه

مطمئن باشید اگر انتخاب‌ها درست باشند یک جایی همگرا می‌شوند. شرکت توسن، گروه پژوهشی صنعتی آریانا و دانشکده کسب و کار دانشگاه هاروارد، احتمالا فصل مشترک خاصی نداشته باشند. من هر سه این‌ها را دوست دارم. حالا این سه در یک جا به هم رسیده‌اند و آن مجموعه کتاب‌های همراه مدیران است. دانشگاه هاروارد دانشکده کسب و کاری دارد که در جهان بسیار معروف است. گروه پژوهشی آریانا هم تعدادی از فارغ‌التحصیلان شریف هستند که در پاسخ به نیاز و عطش دسترسی به منابع دست اول مدیریت زیر نظر دکتر مشایخی شکل گرفته است. دانشگاه هاروارد مجموعه کتاب‌هایی منتشر کرده که مفاهیم مدیریتی را به صورت کاربردی عرضه کرده است. آریانا هم در شکل و شمایل مناسبی این کتاب‌ها را به فارسی برگردانده است. شرکت توسن هم حامی آریانا در ارائه این کتاب‌ها شده است.

در نگاه اول شاید حجم کتاب‌ها ما را به اشتباه بیندازد و گمان کنیم با کتاب‌های سطحی مانند مدیر یک دقیقه‌ای و امثال آن روبه‌رو هستیم. اما با نگاهی با کتاب‌ها درمی‌یابیم که این گونه نیست. مجموعه کتاب‏های همراه مدیران، راه‏ حل‏های حرفه ‏ای برای چالش‏ هایی که مدیران هر روزه با آنها مواجه می‏ شوند، ارائه می‏‌‌دهد. هر کدام از این کتاب‏ ها شامل مجموعه‏ای از مثال‏های واقعی، نکات، راهنماها و ابزارها و آزمون‏هایی است که به مدیران در شناسایی نقاط قوت و ضعف و کسب مهارت‏ های کلیدی مدیریت کمک می‏ کند. این کتاب‏ها راهنمای ساده و قابل فهم برای همه مخاطبان است و با توجه به اندازه‏ی کوچک آن، استفاده در هر زمان و مکانی امکان‏پذیر است.

 —————————————————————————–

این بسته شامل ۱۳ عنوان از کتاب‌های دانشکده کسب وکار هاروارد است که عبارتند از:

[checklist]

  • تفکر استراتژیک
  • هدف‌گذاری
  • تصمیم‌گیری
  • بودجه‌ریزی
  • مدیریت مالی
  • مدیریت پروژه
  • مدیریت بازاریابی
  • تمرکز بر مشتری
  • استخدام کارکنان
  • مسیر شغلی
  • ارزیابی عملکرد
  • تعدیل کارکنان
  • حفظ کارکنان

[/checklist]

از این نوشته به بعد می‌خواهم هر کدام از این کتاب‌ها را بررسی کنم. حالا اولین کتاب:

کتاب تفکر استراتژیک توسط دیوید کالیس نوشته شده و مسعود سلطانی آن را ترجمه کرده است. این کتاب توسط آریانا قلم منتشر شده است.

چرا تفکر استراتژیک؟

به عنوان مدیر در واحدی از سازمان کار می‌کنید و این سازمان واحدهای مختلفی دارد. هر روز تصمیم‌های متعددی می‌گیرید- تصمیم‌هایی که می‌تواند به سازمان کمک کند، یا به آن آسیب بزند- ‌این موضوع به میزان استراتژیک بودن این تصمیم‌ها بستگی دارد. برای گرفتن تصمیمی که بهترین نتایج را برای سازمان داشته باشد، باید پیامدهای گسترده آن را نیز در نظر داشته باشید. همچنین باید به این نکته توجه داشته باشید که همواره اطلاعات محدود و مبهمی برای تصمیم‌های پیچیده در اختیار دارید.

برای تصمیم‌گیری عاقلانه‌تر، باید تفکری استراتژیک داشته باشید. اما داشتن تفکر استراتژیک یک فرآیند است و باید مهارت‌های آن را یاد بگیرید و به طور درستی به کار ببندید.

این کتاب به شما کمک می‌کند تا این مهارت‌های ضروری را بیاموزید و در آن خبره شوید. ابتدا با کشف نحوه شناخت محیط کسب و کاری که در آن فعالیت می‌کنید و تصریح اهدافی که باید به آن دست بیابید آغاز می‌کنید. با این کار،‌ زمینه تصمیم‌گیری استراتژیک فراهم می‌شود. سپس یاد می‌گیرید چگونه پنج مهار مهم تفکر استراتژیک را به کار بگیرید؛ تعیین روابط، الگوها و روندها در محیط کسب‌وکار، تفکر خلاق، تحلیل اطلاعات، اولویت‌بندی کارها و انتخاب اقدام‌ها.

با تسلط بر فرآیند تفکر استراتژیک و تمرین مهارت‌های آن، به یک متفکر استراتژیک در سازمان تبدیل خواهید شد.

دیوید کالیس نویسنده کتاب کیست؟

دیوید کالیس استاد استراتژی در مدرسه بازرگانی هاروارد است و در آنجا به دانشجویان مدیریت اجرایی و MBA درس می‌دهد. وی متخصص استراتژی بنگاه و رقابت جهانی است. کالیس نویسنده کتاب‌های استراتژی بنگاه (با همکاری مونتگمری) و دفاتر مرکزی بنگاه( با مایکل گلود ودیوید یانگ) است. در سال ۲۰۰۸ نیز، جایزه پنجاهمین دوره مک‌کینزی برای مقاله‌ای که در آن سال منتشر کرده بود، شد. کالیس علاوه بر تدریس، به شرکت‌های بزرگ آمریکایی مشاوره می‌دهد و عضو هیات امنای مدرسه بازرگانی هالت است. وی در یک شرکت مشاوره نیز فعالیت می‌کند و عضو موسس شرکت یادگیری الکترونیک نیز،‌ است.

پ.ن. اگر دوست دارید بدانید کلمه آریانا یعنی چی اینجا را ببینید.

هنر عشق ورزیدن: همه گمان می‌کنند بلدند!

بیشتر مردم تصور می‌کنند عاشق شدن همان عاشق ماندن است. خیلی از ما در این خیال هستیم که عشق یا امری انتزاعی و خارج از چارچوب‌ زندگی است و بیشتر به درد افراد بی‌کار و جوان و خیره‌سر می‌خورد. یا در نهایت فکر می‌کنیم آن هم دوره‌ای دارد و سرشان به سنگ می‌خورد و این داستان را فراموش می‌کنند. اما قصه عشق عجیب‌ترین قصه‌هاست که برای پر معنی کردن زندگی ماست.

همه ما در این جهان تنها هستیم و همه تلاش‌های ما برای فرار از این تنهایی است. همه ما تصور می‌کنیم که بهشت برین جای ما بوده و هست و این روزگار روزگار فصل است و شدید به دنبال راهی برای وصل می‌گردیم. به همین دلیل در همه زندگی تلاش می‌کنیم تنها نمانیم.

وقتی کودکی شیرخواره هستیم هنوز من نداریم. ناخودآگاه با مادر احساس یکی بودن می‌کنیم.‌ به مرور که من رشد می‌کند می‌آموزیم که مادر هم نمی‌تواند تنهایی ما را پر کند. به همین دلیل به سراغ طبیعت می‌رویم. خاک و حیوان و گیاه دنیای کودکی ما را تشکیل می‌دهند. خودمان را با طبیعت یکی می‌دانیم و سعی می‌کنیم به دنیای طبیعت متصل شویم که از این تنهایی در بیاییم. به مرور می‌فهمیم که طبیعت هم از ما جداست و مرز ما با طبیعت هر روز پر رنگ و پر رنگ‌تر می‌شود. به همین خاطر آرام آرام روی می‌آوریم به چیزهای دیگر. سیگار و مواد مخدر، خوشگذرانی، دعا و نیایش، کار شدید، هنر و بسیاری چیزهای دیگر. غافل از این که همه این‌ها مسکن‌های موقتی هستند و هر بار که از آنها دست می‌کشیم و به این زندان تنهایی که در آن هستیم فکر می‌کنیم بیشتر و بیشتر می‌ترسیم.

به همین دلیل بیشتر و بیشتر در این دنیا و مافی‌ها مشغول می‌شویم تا یادمان برود که تنهاییم. به مرور که جوامع بزرگ‌تر می‌شود به دنبال همرنگی هستیم و حتی از این احتیاج به همرنگ بودن هم بی‌خبریم.

آرام آرام وارد دنیایی می‌شویم که دنیایی است پر از ولع خرید و مبادله کردن. حال آن که همه این‌ها بازی‌های بچه‌گانه‌ای است برای رهایی از این تنهایی. انسان‌ها از ذات انسانی خود بیشتر و بیشتر فاصله می‌گیرند و به کالایی برای مبادله تبدیل می‌شوند.

در این دنیای خود ساخته کمتر کسی فکر می‌کند که عشق ورزیدن هنر است. بالاتر از آن زیستن یک هنر است. برای این که یک هنر را یاد بگیرند چه می‌کنند؟

نظریه‌ را می‌آموزند و بعد بسیار تمرین می‌کنند.

عشق پدر و مادر و فرزند، عشق برادرانه، عشق مادرانه، عشق جنسی، عشق به خود و عشق به خدا راه‌هایی هستند که باید آنها را یاد بگیریم تا این زندگی برای ما معنی‌دار شود.

هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد

که آن ادب نتوان یافتن به مکتب‌ها

ز شاه تا به گدا در کشاکش طمع‌اند

به عشق باز دهد جان ز آز و مطلب‌ها

به پر عشق بپرد در هوا و در گردون

چو آفتاب منزه ز جمله گردون‌ها

پیشنهاد می‌کنم که کتاب هنر عشق ورزیدن اریک فروم را که درباره رهایی از بندهای اسارت انسانی است را مطالعه کنید.

به گفته او عشق یگانه پاسخ کافی و عاقلانه به مسئله هستی انسان است.

 

مرنج و مرنجان

بزرگی به بزرگی دیگر می‌رسد و از او تقاضای نصیحت و موعظه می‌کند.

می‌فرماید: مرنج و مرنجان.

می‌فرماید: مرنجان را می‌فهمیم و می‌توانیم کاری کنیم که مردم از ما رنجش و آزرده خاطر نشوند، ولی درمورد مرنج، این کار خیلی مشکل است، چطور می‌شود وقتی کسی که اهانت کرد، یا اسباب ناراحتی به وجود آورد، انسان خود را کنترل کند و ناراحت نشود، به طوری که هم ناراحتی را بروز ندهد و هم خودش را نرنجاند؟

فرمود: اگر انسان همواره خودش را کسی نداند، هیچ وقت رنجش پیدا نمی‌کند.

همچنین از او نقل شده که فرمودند:”خلاصه و لبّ اخلاق در دو کلمه است: مرنج و مرنجان”

از مردمک دیده بباید آموخت

دیدن همه کس را و ندیدن خود را

ازخودراضی نباشیم، فکر نکنیم به جایی رسیده‌ایم و دیگران را پست‌تر از خودمان بدانیم. همین!

 

چرا مردم امنیت در فضای مجازی را جدی نمی‌گیرند؟

امنیت در هرم مازلو در دومین سطح از این هرم پنجگانه قرار دارد. (+) معمولا امنیت سنگ‌بنای یک جامعه امن هم هست. جامعه‌ای که احساس امنیت نداشته باشد دچار مشکلات فراوانی خواهد شد. با این که امنیت زمانی که هست خودشان را نشان نمی‌دهد اما مانند سلامتی وقتی که نیست تاثیر خود را به شدیدترین شکل ممکن نشان می‌دهد.

حرکت از دنیای فیزیکی به دنیای سایبر:

پیش از این که زندگی‌ها فقط در دنیای فیزیکی و ملموس جریان داشت امنیت هم از همان جنس بود. امری قابل لمس برای همگان. اما به مرور که زندگی دو گانه و دو فضایی شروع شد انسان‌ها به موازات یا حتی جدا از زندگی فیزیکی مسیر دیگری را در دنیای مجازی پیش می‌رفتند و می‌روند. بر این دنیا هم همان اصولی حاکم است بر دنیای ملموس فیزیکی. بنابراین امنیت در این دنیا هم از اهمیت فراوانی برخوردار است. در این دنیای سایبری مساله امنیت موضوع جدی‌تری هم هست. چون که قابلیت‌های فراوان این دنیای مجازی برای صدمه زدن به افراد بیشتر از دنیای واقعی است و علاوه بر آن قابلیت پنهان شدن در آن هم بیش‌تر است. بنابراین اگر بنا باشد که مردم از فضای سایبری استفاده مطلوب ببرند لزوم تامین امنیت این فضا هم وجود دارد. مهم‌تر از آن احساس امنیت در این فضاست. چاقو هر چقدر که تیزتر باشد به همان اندازه که مفیدتر است خطرناک‌تر هم هست. در دنیای فیزیکی چاقو هیچ وقت دسته خود را نمی‌برد اما لزوما این قاعده بر این دنیا حاکم نیست و در صورتی که قرار بر بریدن باشد چاقو دسته خودش را هم می‌برد.

به همین دلیل مساله امنیت در فضای سایبر مساله مهمی برای همه کاربران این فضاست.

مامان! می‌تونم به گوگل اعتماد کنم؟

اینفوگرافی مهم‌ترین رخنه‌های امنیتی اخیر

بارها و بارها در مورد اهمیت امنیت در فضای مجازی به مردم گفته شده است. پس چرا مردم جدی نمی‌گیرند و انتظار دارند که یکی هوای آنها را داشته باشد؟

وقتی می‌خواهیم همه کار بکنیم، هیچ کار نمی‌کنیم

وقتی همه چیز بزرگ است هیچ چیز بزرگ نیست. زمانی که تمرکز را فراموش می‌کنیم بین خواسته‌ها و اهداف متفاوت در نوسان هستیم و در نتیجه بدون داشتن هدفی مشخص و یکتا به هیچ چیز هم نخواهیم رسید. فکر نمی‌کنم کسی باشد که اهمیت تمرکز را نداند اما بیشر همین همه از عدم تمرکز نالان و شاکی هستند. معمولا هم مشکل عدم تمرکز را به عواملی در بیرون از خودمان نسبت می‌دهیم.

این نگاه حداکثری که به نتایج و دستاوردهای حداقلی می‌رسد را در تمامی سطوح یک جامعه می‌توان مشاهده کرد:

در سطح فردی: افراد زیادی را می‌بینیم که درباره همه گونه مساله‌ای اظهار نظر می‌کنند و راه حل دارند. بحث‌های درون تاکسی معطوف به حل مسائل ملی، فراملی، بین‌المللی و حتی بزرگ‌تر است. در حالی که مسئله اصلی آدم‌های درون تاکسی همان کرایه تاکسی است که حل نشده به حال خود رها می‌شود. در حالی که برای مذاکرات مسکو و ترکیه دستور کار صادر می‌کنند از حل مسئله ابتدایی خودشان برنمی‌آیند.

در سطح محلی: بسیاری از روزنامه‌های محلی ما تقلیدی خنده‌دار از روزنامه‌های ملی ما هستند. در رسانه‌های محلی ما هر چیزی هست جز خبرها و رویدادها و روندهای محلی. در رسانه‌های محلی ما به کمترین موضوعی که بها داده می‌شود موضوعات محلی است. چرا؟ به نظر من چون سخت است. توجه به مسائل بی‌ربط ملی در رسانه‌های محلی کار آسان‌تری است.

در سطح ملی: شخص یا اشخاصی که وظیفه مدیریت در سطح ملی را بر عهده دارند به دنبال مدیریت جهانی هستند و بری مشکلات جهانی نسخه می‌پیچند. حال آن که عواملی که شاخص اندازه‌گیری توسعه ملی هستند در وضعیت قرمز به سر می‌برند آن گاه مدیر ما تمایل دارد تجربه مدیریت جهانی را هم داشته باشد.

این موضوع را از زاویه دیگری هم می‌توان نگریست. آن هم تمایل ما به مسئولیت حداکثر است. ما همیشه خودمان را برای همه چیز مسئول می‌دانیم و به مقدار کمتری برای آن چیزی که وقعا مسئول ان هستیم.

چند مثال:

ما رسانه ملی داریم. یعنی رسانه‌ای که قرار است همه خواسته‌ها را پوشش دهد. این یعنی مسئولیت حداکثری. یعنی رسانه ملی ما خودش را در برابر آحاد مردم مسئول می‌داند. خب در عمل ما شاهد چه هستیم: کارایی و اثربخشی حداقلی. رسانه ملی نه کار درست ر انجام می‌دهد نه کار را درست.

ما خودرو ملی داریم. یعنی قرار است همه آمال و آرزوهایمان را در این چند ورق فلز و لاستیک ببینم. آن گاه این آمال مجسم می‌شود آینه دق!

اخیرا و به لطف شیادانی که هنر بزرگ آنها ماهی‌گیری است صاحب تبلت ملی هم شدیم. وقتی به آقای مدیر می‌گویند که کجای این تبلت ملی است در پاسخ اپل را مثال می‌زند و این که شما فکر کردید اپل آمریکایی است. نه جانم! اپل حتی آی‌پد را مونتاژ هم نمی‌کند. ما حداقل مونتاژ می‌کنیم!

حالا آن میل به مسئولیت حداکثری را بگذاریم کنار یک ویژگی دیگری که روز به روز در حال افزایش است: دروغ. حالا می‌توانیم از مسئولیت حداکثری‌مان لایه‌ای برای محافظت از دروغ‌هایمان بسازیم. اما این قصر دیر یا زود فرو می‌پاشد و لختی برای ما می‌ماند.

یک عامل دیگر را هم به این دو اضافه کنم که جمع سه تا کامل شود. گفته می‌شود اعتماد به نفس جمعی پایینی داریم. به صورت فردی اعتماد به نفس ما بالاست اما به صورت جمعی نه. فردی احتمالا بیش از حد هم بالاست اما اعتماد به نفس جمعی را می‌توان با همین روحیه مسخره کردن همه چیزمان محک زد.

حالا. دروغ در حال زیاد شدن است. به ظاهر خودمان را مسئول همه چیز می‌دانیم. آن گاه اعتماد به نفس هم نداریم. مجبوریم دستاویزی پیدا کنیم به نام ایران باستان و کوروش و داریوش و این جمله که ما ال بودیم و بل بودیم.

چند نکته:

به هیچ وجه تاریخ‌مان را زیر سوال نبردم. تاریخ‌بازی مان را چرا.

به هیچ وجه ملت ایران را متهم به دروغ نکردم اما بالا‌نشینی دروغ‌گویان را چرا.

به هیچ وجه مسئولیت‌پذیری را زیر سوال نبردم اما مسئولیت‌پذیری نمایی را چرا.

پ.ن. یک فروشگاه محصولات اپل در ایالت جورجیای آمریکا از فروش آی پد به یک دختر ایرانی آمریکایی خودداری کرد. دلیلی که آنها بیان کردند این بود که به دلیل تحریم های آمریکا علیه ایران، آنها نمی توانند محصولات اپل را به ایرانیان بفروشند. این هم مثالی برای این که گاهی وقت‌ها یک کارمند جز و کوچولوی شرکت اپل هم به این باور مسئولیت حداکثری می‌رسد و باعث بدنامی می‌شود. استدلال فروشنده در این حد می‌ماند که یکی از بچه‌ها به بچه دیگر بگوید: بابای من با بابای تو قهره. پس من هم با تو قهرم.

چه کسی به خاطر سرپرستی و خدمت به مادرش، از دیدار محمد (ص) باز ماند؟

[highlight color=”eg. yellow, black”]آن آفتاب پنهان:[/highlight]

مسلمان شدن اویس در یمن و موفق نشدن او به دیدار با محمد یکی از موضوعاتی است که در عرفان و ادبیات فارسی به آن پرداخته شده، رباعی زیر از ابوسعید ابوالخیر یکی از معروف‌ترین نمونه‌ها است که رابطه اویس و محمد صل الله علیه و آله و سلم را یک رابطه عرفانی معرفی می‌کند:

گر در یمنی چو با منی پیش منی

گر پیش منی چو بی منی در یمنی

من با تو چنانم ای نگار یمنی

خود در غلطم که من توام یا تو منی

در تذکرهالاولیا عطار نیشابوری در ذکر شماره ۲ در مورد اُوَیس قَرَنی آمده است:

«آن قبله تابعین، آن قُدوه اربعین، آن آفتاب پنهان، آن نَفسِ رحمان، آن سُهیل یُمَنی، اُویس قَرَنی- رضی الله عنه…»

قرنی در دوران زندگی حضرت محمد(ص) ، پیامیر اسلام، مسلمان شد ولی هرگز او را ندید، نقل می‌کنند وقتی برای دیدار محمد به مدینه آمد او در جنگ بود و او را ندید. پس از درگذشت پیامبر دین اسلام در سال ۶۳۲ میلادی علی – علیه السلام- را ملاقات کرد.

وی پس از این ملاقات قرن را به مقصد کوفه در عراق امروزی ترک کرد و در سال ۶۵۷ در جنگ صفین در حالی که در سپاه علی علیه السلام در برابر معاویه می‌جنگید به شهادت رسید. اویس زمان پیامبر اسلام را درک کرد و مسلمان شد، اما به خاطر سرپرستی و خدمت به مادرش، از دیدار محمد صل الله علیه و آله و سلم بازماند.

محمد صل الله علیه و آله و سلم در باره او چنین گفته‌است: «همانا از سوی قرن، رایحه رحمان می‌شنوم.»

منبع: ویکی‌پدیا فارسی

چرا خداوند به حرف حضرت یونس گوش نداد و مردم نینوا را به جای عذاب دادن ارشاد کرد؟

[highlight color=”eg. yellow, black”] گاهی وقت‌ها چیزهایی هست که نمی‌دانی[/highlight]

حتما شنیده‌اید داستان مردی را که در سازمانی حساب خراب‌کاری کرد و وقتی پیش مدیر عامل آمد که استعفا دهد مدیر عامل گفت کجا؟ ما تا الان چند ده میلیون دلار خرج آموزش شما کردیم.

حالا یک داستان دیگر؛

نثار کردن،دل‌سوزی، احساس مسئولیت، احترام و دانایی. این‌ها چیزهایی است که عشق به آن‌ها نیاز دارد. این به وضوح در عشق مادر به فرزند دیده می‌شود. اگر مادری به فرزندش توجه نداشته باشد و در تغذیه او، شست و شوی او و آسایش‌های جسمی او اهمال کند، هرگز نمی‌توان صمیمیت عشق او را پذیرفت. عشق او وقتی ما را تحت تاثیر قرار می‌دهد که ببینیم برای کودکش دل‌سوزی می‌کند. در مورد عشق به حیوانات و گل‌ها نیز این مسئله صادق است. اگر زنی به ما بگوید که عاشق گل است و ما ببینیم که اغلب فراموش می‌کند گل‌هایش را آب دهد، طبیعتا عشق او به گل را باور نخواهیم کرد.

عشق عبارت است از رغبت جدی به زندگی و پرورش آن چه بدان آن مهر می‌ورزیم. آنجا که این رغبت جدی وجود ندارد، عشق هم نیست. این عنصر عشق در داستان یونس پیامبر به زیبایی بیان شده است. خدا به یونس فرمان داد تا به نینوا برود و ساکنان آنجا را زنهار دهد که اگر روش‌های شیطانی خود را تغییر ندهند، تنبیه خواهند شد. یونس از این ماموریت می‌گریزد، زیرا می‌ترسد که مردم نینوا توبه کنند و خدا آنان را ببخشاید. او مردی است که بسیار به نظم و قانون مقید است، ولی از عشق بهره‌ای ندارد. به هر حال، در ضمن فرار، در دهان ماهی فرو می‌رود؛ و این نشانی از حالت انزوا و زندانی شدن است که فقدان عشق و عدم احساس مسئولیت مشترک برای او به وجود آورده است.

خدا او را نجات می‌دهد، و یونس به نینوا می‌رود. برای ساکنان آنجا، همان طور که خدا دستور داده بود، موعظه می‌کند و آن چه خود وی از می‌ترسید، اتفاق می‌افتد. مردم نینوا از گناهان خود توبه می‌کنند و خدا آنها را می‌بخشد و تصمیم می‌گیرد که شهرشان را نابود نکند. یونس به شدت مایوس و خشمگین می‌شود، او طالب اجرای عدالت است، نه عفو. سرانجام در زیر سایه درختی که خدا برای محافظت او از آفتاب رویانده بود، می‌آرامد. اما هنگامی که خدا آن را می‌پژمراند، یونس مایوس و عصبانی می‌شود و از خدا گله می‌کند. خدا جواب می‌دهد:

تو دلت برای تک‌درختی که زحمتش را نکشیده‌ای و پرورشش را نداده‌ای می‌سوزد، درختی که یک شبه بارور شد و یک‌شبه نیز از بین رفت. پس چگونه من از نینوا، شهری به آن بزرگی، که بیش از ۱۲۰ هزار جمعیت دارد، با رمه و گله فراوان، و با مردمی که هنوز دست راست و چپ خود را تشخیص نمی‌دهند، چشم بپوشم؟

جواب خدا به یونس تمثیلی است. او برای یونس توضیح می‌دهد که جوهر عشق رنج برندن برای چیزی و پروردن آن است، یعنی عشق و رنج جدایی ناپذیرند. آدمی چیزی را دوست می‌دارد که برای آن رنج برده باشد و رنج چیزی را بر خویش هموار می‌کند که عاشقش باشد.

 

ناخدا خورشید و یک درس برای ما: همون که یک دست داره!

دیالوگ ماندگاری هست در فیلمی از ناصر تقوایی به نام ناخدا خورشید. جایی از فیلم کسی به دنبال ناخدا خورشید می‌گردد و می‌گوید:

ناخدا خورشید؟ همون که یه دست نداره.

یکی هم می‌گوید:

ناخدا خورشید! همون که یه دست داره.

می‌گویند ناصر تقوایی استاد فیلمنامه‌نویسی است. حیف که سال‌هاست نمی‌نویسد. حیف که گردش روزگار او را به حاشیه برده است و ما باید به دیالوگ‌های قدیمی دل خوش کنیم.

گاهی وقت‌ها یک کلمه که بر زبان و کاغذ جاری می‌شود و آدم‌هایی هم آنها را می‌شنوند و می‌خوانند، تصور می‌کنند این که چیزی نیست. مادربزرگ ما هم بلد است این حرف‌ها را! حیف از این که گاهی وقت‌ها قدرت درک ما انقدر پایین می‌آید که نمی‌توانیم قدرت کلمات را درک کنیم. کلمه قدرتی دارد بالاتر از همه قدرت‌ها. کلمه به خودی خود قدرت دارد و این چیزی است که اتفاقا مادربزرگ ما از ما بهتر بلد است. قدیمی‌های ما چیزهایی بلد بودند که ما باید از آنها یاد بگیریم.

آن که هیچ نمی‌داند، به چیزی عشق نمی‌ورزد. آن که از عهده هیچ کاری برنمی‌آید، هیچ نمی‌فهمد. آن که هیچ نمی‌فهمد، بی‌ارزش است. ولی آن که می‌فهمد؛ بی‌گمان عشق می‌ورزد، مشاهده می‌کند، می‌بیند … هر چه بیشتر دانش آدمی در چیزی ذاتی باشد، عشق بدان بزرگ‌تر است … هر که فکر کند همه میوه‌ها در همان وقت می‌رسند که توت فرنگی، از انگور چیزی نمی‌داند.

آقا راننده، یالا بزن تو دنده

در این روزها کلاه قرمزی و بچه ننه شهر را گذاشته‌اند روی سرشان. این گمان وجود دارد که این فیلم حسابی مخاطب داشته باشد و از همین الان هم جنجال‌های زیادی به پا کرده است. قصد ندارم بگویم فیلم را ببینید یا نبینید. فقط خواستم به این بهانه نقبی بزنم به کار این دو مرد یعنی ایرج طهماسب و حمید جبلی. در این دنیای پر از های و هوی ما، هستند کسانی که دوستی را فراتر از هر چیز دیگری می‌دانند. آدم‌هایی که در زندگی یک خط سیر مشخص را طی می‌کنند. آدم‌هایی که با رفاقت با هم‌دیگر شروع به انجام کارهایی می‌کنند که دوست دارند. وقتی آنها کارشان را دوست دارند و با عشق و علاقه کار می‌کنند دیگران هم کار آنها را دوست دارند. کوچک‌ و بزرگ کار آنها را دنبال می‌کنند. چون این دو نفر برای کار خودشان ارزش قائل هستند. در نتیجه تمرکزی که این دو دوست قدیمی بر روی کارشان دارند باعث می‌شود دیگران هم بدانند از آنها چه می‌خواهند. به همین دلیل هیچ کسی از این دو انتظار یک فیلم اکشن بزن بزن ندارد. همه آنها دوست دارند بنشینند پای صحبت‌های آنها و نصیحت بشوند. تا کمی یاد بگیرند زندگی لذت‌های کوچکی دارد که باید آنها را دریابیم.

ادب مرد به ز دولت اوست

به راستی به چه دلیل کار می‌کنیم؟ پول؟ قدرت؟ تاثیرگذاری؟ ارتباطات؟ همه این‌ها یا هیچ کدام؟ اگر مروری بر دانش بشری از آغاز تا امروز داشته باشیم متوجه می‌شویم مردان و زنان اندیشه مواردی را مورد تاکید قرار داده‌اند. آموزش، معنویت، تفریح و کار. مرز بین تفریح و کار را هم پول مشخص می‌کند. کار فعالیتی است که انسان در ازای آن پول دریافت می‌کند. اما تفریح فعالیتی است که انسان برای حال خوبی که به او دست می‌دهد به سراغ آن می‌رود. بنابراین کار و تفریح ممکن است اشتراک فراوانی با هم داشته باشند و اصلا یکی باشند. یک فعل برای یکی کار و برای دیگری تفریح باشد. انسان اگر بابت فعلی پول دریافت کند آن فعل کار است و تفریح این گونه نیست. بنابراین درست است که بزرگ‌ترین تفریح کار است اما همیشه باید مرز بین این دو را شفاف کرد. گاهی وقت‌ها مرز این دو از بین می‌رود و آرام آرام به دو حالت دچار می‌شویم. این که برای پول کار می‌کنیم و یا این که پول را فراموش می‌کنیم و احساس می‌کنیم بخشی از حق‌مان را از دست داده‌ایم.

پول مانند کاه است و علوفه و کار مانند گندم است. اگر در زندگی به سراغ گندم برویم کاه و علوفه هم به دست می‌آوریم. اما اگر به دنبال کاه و علوفه برویم چیز زیادی گیرمان نمی‌آید.

بر روی دو گروه از دانش‌جویان تازه فارغ‌التحصیل شده دانشگاه کاری تحقیق انجام دادند. یک گروه به دنبال ثروت‌مند شدن بودند و گروهی دیگر به دنبال عشق و علاقه خود.

از این دو گروه سال‌ها بعد ۱۰۱ نفر ثروتمند شدند. تنها یک نفر از گروهی که به دنبال پول بودند ثروتمند شدند.

بنابراین کسانی به پول بیشتری می‌رسند که کاری را با علاقه انجام دهند. وقتی ما کاری را با علاقه انجام می‌دهیم هرگز و هرگز به خودمان جرئت نمی‌دهیم که بی‌ادبی کنیم. همیشه حواسمان باشد که

ادب مرد به ز دولت اوست

تیم و گروه چه تفاوتی با هم دارند؟

تیم کشتی فرنگی ایران و تیم وزنه‌برداری ایران در المپیک لندن افتخارآفرینی کردند. کسی نمی‌گوید گروه کشتی فرنگی. همه می‌گویند تیم کشتی فرنگی. مانند تیم فوتبال ایران که دوست داریم بیشتر از این افتخارآفرینی کند. کسی نمی‌گوید گروه فوتبال ایران. قصد بازی با کلمات نداریم. به نظر شما تیم و گروه چه تفاوتی با هم دارند؟
برخی می‌گویند تیم‌ و گروه سه تفاوت عمده با هم دارند.

[checklist]

  • هدف مشترک دارند
  • نفرات متناسب با وظایف معلوم دارند و
  • تعاملات اجتماعی نسبتا پایدار بین افراد تیم وجود دارد.

[/checklist]
شاید بشود با همین سه شاخص ساده بررسی کرد که ما در گروه‌های کاری کار می‌کنیم یا در تیم‌های کاری. اگر خودمان را عضوی از یک تیم می‌دانیم آیا می‌توانیم شفاف بگوییم که هدف مشترک ما چیست؟ آیا آدم‌ها در جای مناسب خودشان هستند؟ و آیا تعاملات اجتماعی پایدار داریم یا همه چیز صوری است؟