شیر ناصرالدین شاه و هراس از سیستم‌های توزیع‌شده

ناصرالدین شاه شیری داشت که هر هفته یک گوسفند جیره داشت. به شاه خبر دادند که چه نشسته‌ای که نگهبان شیر، یک ران گوسفند را می‌دزدد. شاه دستور داد نگهبانی مواظب اولی باشد. پس از مدتی آن دو با هم ساخت و پاخت کردند و علاوه بر اینکه هر دو ران را می‌دزدیدند، دل و جگر ش را هم می‌خوردند.

شاه خبردار شد و یکی از درباری‌ها را فرستاد که نگهبان آن دو باشد. این یکی چون درباری بود دو برابر آن دو برمی‌داشت. پس از مدتی به شاه خبر دادند: «جناب شاه، شیر از گرسنگی دارد می‌میرد.»

جستجو کردند و دیدند که این سه با هم ساخته‌اند و همه اندام‌های گوسفند را می‌برند و شیر بیچاره فقط دنبه گوسفند برایش می‌ماند. ناچار هر سه را کنار گذاشت و گفت: «اشتباه کردم. یک نگهبان دزد بهتر از سه نگهبان دزد بود.»

شرح حکایت از منظر یک فرد علاقمند به دنیای توزیع‌شده

حکایتی که خواندید حکایت معروفی در بین بچه‌های فعال در حوزه‌های گوناگون مدیریت است. هر کسی از این قصه برداشت خودش را دارد. آن چیزی که در این قصه برای من جالب است جواب ندادن سیستم‌های متمرکز و تلاش همین سیستم‌ها برای حفظ خودشان در طول زمان است.

ادامه خواندن “شیر ناصرالدین شاه و هراس از سیستم‌های توزیع‌شده”

می‌نویسیم تا از مرگ فرار کنیم

مرگ مانند نیش پیشه است و صدای مرگ مانند صدای پشه است، آن هم در زمانی که در یک دشت سرسبز در یک شب خنک تابستانی روی زمین خوابیده‌ایم و آرام گرفته‌ایم و انتظارش را نداریم. در آن شرایط صداهای زیادی به گوش می‌رسد ولی آزاردهنده‌ترین صدا، صدای پشه‌ای است که مدام به ما دور و نزدیک می‌شود تا در یک لحظه نیش زهرآگین خود را بزند و ما را با درد رها کند. فرشته مرگ وقتی نیش خود را می‌زند احتمالا درد جسم تمام می‌شود و تازه درد روح شروع می‌شود. ما انسان‌ها به حکم انسان بودن‌مان با درد عجین شده‌ایم و بسیاری برای مقابله با این دردها خودشان را به درد عادت می‌دهند؛ مثل کاری که ورزشکارها انجام می‌دهند. آنها به صورت پیوسته هر روز مقداری درد مصرف می‌کنند تا بتوانند دردهای بزرگ‌تری را تحمل کنند. ما انسان‌ها هم تلاش می‌کنیم هر روز اندکی درد مصرف کنیم شاید بتوانیم خودمان را برای دردها بزرگ‌تر آماده کنیم. نوشتن نوعی درد کشیدن است برای واکسینه کردن ما در برابر دردهای بزرگ زندگی مانند مرگ!
ادامه خواندن “می‌نویسیم تا از مرگ فرار کنیم”