دسته‌ها
یادداشت‌

دیروز مسعود ده‌نمکی را دیدم

تیتر این پست یک جمله خبری است نه از آن جمله‌های به اصطلاح آوانگارد هنری. واقعیت از این قرار است که دیروز واقعا مسعود ده‌نمکی را دیدم. در جایی که انتظارش را نداشتم. همیشه دیدن آدم معروف‌ها باعث افزایش ترشح آدرنالین در بدن آدم می‌شود و شخص وارد حالتی می‌شود که به آن می‌گویند استرس یا هیجان. در این حالت هیجانی شخص مدام آدرنالین ترشح می‌کند و همین طور هیجان‌زده‌تر می‌شود. در این حالت هیجانی ممکن است به تته پته بیفتد یا در بهترین حالت طلب امضا کند. این موضوع حتی برای آدم معروف‌ها هم صادق است. آنها هم با دیدن آدم معروف‌های دیگر هیجان‌زده می‌شوند و از خودشان آدرنالین ترشح می‌کنند. البته بعضی از آدم معروف‌ها بازیگرتر از بقیه هستند و ادای حالتی را در می‌آورند که انگاری آدرنالین ترشح نمی‌کنند. اما واقعیت این است که آنها هم وقتی یک آدم معروفی را که تا به حال ندیدند می‌بینند هیجان زده می‌شوند. اوج این ماجرا حضور هابرماس در ایران بود که یک عالم آدم معروف دانشگاهی آمده بودند تماشا. گویی فیل از باغ وحش آورده‌اند و الان قرار است برای آنها سخنرانی کند. انگار نه انگار که این‌ها اساتید معروف دانشگاه‌های این مملکت هستند!

بماند. دیروز ممد عزیز رفته بود تبریز و من مانده بودم و جام امید در ورزشگاه غدیر. مجبور شدم خودم دوربین به دست بگیرم و بروم عکاسی. با وجود ۴ تا پروژکتور و یک دوربین EOS 500D  عکس‌ها خوب نشد. چنگی به دل من نزد. بماند که یک کلیپ عالی با آنها درست کردم اما به دلم ماند. کمی زودتر از بقیه زمین را ترک کردم. آمدم کنار سکوها و از پله‌ها رفتم بالا. بالای پله‌ها مسعود ده‌نمکی مثل این آدم خوب‌های همیشه تنهای وسترن تکیه داده بود به نرده‌ها و با موبایلش بازی می‌کرد. روبه‌رویش هم کسی از شلوغی‌های بعد از انتخابات برایش می‌گفت. در چند متری آنها بودم که گفتم آیا باید به مسعود ده‌نمکی سلام کنم یا نه. آخر او کارگردان پرفروش‌ترین فیلم‌های تاریخ سینمای ایران است. من هم که هم عاشق سینما و هم عاشق‌تر کسانی که بلدند از سینما پول دربیاورند. اما خب طرف وقتی مسعود ده‌نمکی باشد کمی عشقم شل می‌شود. او را از از زمان بچگی می‌شناختم. زمانی که رفتم آدم برفی را ببینم با خانواده اما جایش روزی که خواستگار آمد را دیدیم. چون مسعود خان و رفقا پرده آدم برفی را کشیده بودند پائین و مسوولین هم یک فیلم کم‌خطرتر گذاشته بودند اکران. بار دیگر او را در شریف دیدم. تقریبا از فاصله ۱۰ متری. یعنی من ۱۰ متر به او نزدیک شده بودم. اما خب دیشب به فاصله ۱ متری او رسیده بودم. زمانی که در ۱۰ متری او بودم با خودم فکر کردم این مرد عوض شده. به خاطر همین وقتی برگشتم روزنامه متن صفحه هنری فردا را خودم نوشتم و تیتر زدم مسعود خان تولدت مبارک. آن روز کدام استقلال و کدام پرسپولیس را دانشگاه نشان دادند و من گمان کردم با این مرد و آرمان‌های عدالتخواهانه‌اش همراهم. مسعود ده‌نمکی هنوز مثل امروز سینماگر معروفی نبود و در همان جلسه گفت که دارد روی فیلمی در ژانر دفاع مقدس کار می‌کند که متفاوت است. حرفش را قبول کردم. با او همراه بودم. تا زمانی که اخراجی‌ها ساخته شد. یک جای کار اشکال داشت. او داشت چیزی را نقد می‌کرد که خودش داشت نانش را در خود فیلم می‌خورد. قرار بود بگوید چشم‌ها را باید شست و جور دیگر دید اما جلوی دیده‌های ما یک مشت هنرمند جذاب خانم و آقا رژه می‌رفتند و یک مشت جک اس ام اسی تقدیم ما کردند که هنوز هم تابواند. اما او خوب بلد بود دست روی تابوها بگذارد و می‌دانست که چطور از آنها به نفع خودش استفاده کند. از آن روز بود که قهر من با او شروع شد. در واقع تصمیم‌ گرفتم کاری به کارش نداشته باشم. برای من او سینماگر جدی نبود و حرف‌های مهمی که باید می‌زد را بد زده بود. بعدا کمی هم بداخلاقی کرد. در جشنواره فجر و جاهای دیگر که بماند. اخراجی‌های ۲ را هم دیدم اما هنوز فرصت نشده سومی را ببینم. مسعود ده‌نمکی فیلمساز مهمی نیست و مثل یک عالم کارگردان دیگر که من سال تا سال فیلم‌هایشان را نمی‌بینم فیلم‌های او را هم نمی‌بینم. پا بدهد می‌بینم. منتظرش نیستم.

اما دیروز که مسعود ده‌نمکی را دیدم تا به او برسم  یک عالم فکر آمد توی سرم. با خودم گفتم که آیا باید به او سلام بکنم یا نه. ناسلامتی زمانی رفیق بودم با او، لااقل در عالم خیال خودم همراهش بودم. امروز نیستم که نیستم. پس حرمت رفاقت و مردانگی کجا رفته. مگر ادب مرد به ز دولت او نیست. رسیدم و به او نگاهی کردم و رفتم. وقتی که بین او و آن مردی که از شلوغی‌ها می‌گفت قرار گرفتم، مانند ماه که بین خورشید و زمین قرار می‌گیرد، مرد به من گفت خسته نباشی. من هم زیر لب گفتم ممنون و رفتم. سوار ماشین شدم و هنوز در فکر بودم که یک تویوتای کمری از روبه‌رو آمد. راننده آن مهران غفوریان بود. مهرات آمد، ستاره شد، ستاره بود و الان نمی‌دانم چی چی است. فهمیدم که بله. ساعت ۱۰ شب هنرمندان جمع می‌شوند و در ورزشگاه غدیر فوتبال می‌زنند.

در فکر بودم که رسیدم به جلوی در و سرباز جلوی در با لهجه غلیظ ترکی گفت: فیش ورود دارید؟

داشتم. اما هنوز در فکر بودم.

از رضا قربانی

که یک روزنامه‌نگاری فناوری است. برای اطلاعات بیشتر صفحه درباره مدیر رسانه را ببینید.

۶ دیدگاه دربارهٔ «دیروز مسعود ده‌نمکی را دیدم»

درباره دیدن یه آدم معروف صادقانه و جالب نوشته بودید خوشم اومد اولش شوکه شدم فکر کردم واقعا دیدن ده نمکی براتون جالب بوده ولی بعد خوب شد!
راستی اومدن هابرماس منظورتون به دانشکده ارتباطات بوده ؟آخه توی ذهنمه که کاستلز میاد ایران و دانشکده ارتباطات و دکتر نمکدوست اینا به تقلید مکتب فرانکفورت و به شوخی مکتب تهران رو راه میندازن
یه چیز دیگه خیلی ناامیدم که چه شغلی خواهم داشت به خصوص اگه خدا بخواد و مدیریت رسانه قبول شم!
شما می تونید با یه ایده خوب این ناامیدی رو تموم کنید؟

ممنون از لطفتان. یادم نیست چند سال پیش بود اما هابرماس آمده بود ایران و بنده‌ خدا پیرمرد از دیدن آن همه جمعیت ترسیده بود. درباره مدیریت رسانه و شغل نگران نباشید. شاید لازم باشه برگردید و روی مهارت‌ها و توانایی‌های خودتون و ببینید کجا هستید و کجا می‌خواهید باشید. شغل برای پول درآوردن است و همه زندگی نیست. مهم‌تر از شغل خود زندگی است و این که چه می‌خواهید. یه زمانی حساب کردم اگه تا آخر عمرم کار کنم کمتر از ۱ میلیارد در می‌آرم. با خودم گفتم فکر کن این پول را الان داری. چه خواهی کرد. همان را همین الان انجام بده. مهم‌تر از این که چه شغلی داشته باشید این است که می‌خواهید چه مهارتی داشته باشید. تمرین کنید ببینید چطوره.

پاسخ

ممنون ،چه مهارتهایی رو نیاز خواهم داشت که می تونم خودم یاد بگیرم؟ممنون میشم راهنمایی کنید چون الان که شغلی ندارم دنبال این هستم که همه کارهایی که اگه شاغل بودم نمی تونستم انجام بدم رو انجام بدم و بیشتر از هر چیزی یاد بگیرم!

درود
پیش از هر چیز باید یک ماتریس SWOT خودتون را بکشید. مهارت‌هایی که الان دارید و ماموریت و چشم‌انداز خودتان. باقی خود به خود مشخص می‌شود. اگر خواستید با ایمیل من در تماس باشید راهنمای خواهم کرد شما را.
rezamimq@gmail.com

پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *