کرگدن‌های ذهنی (۱)

کرگدن‌های ذهنی
کرگدن‌های ذهنی

اگر کرگدن‌ها نقاشی می‌کردند احتمالا در همه نقاشی‌هایشان یک شاخ، دقیقا وسط‌ آن نقاشی وجود داشت. شاخی که کرگدن حواسش به آن نیست و همیشه دنیا را با آن می‌بیند. این شاخ جلوی دید کرگدن را نگرفته اما دنیای متفاوتی را در جلوی دید او می‌گذارد. امانوئل کانت نام این شاخ را گذاشته عینک ذهن. همه ما کرگدن‌هایی هستیم که دنیا را با عینک‌های ذهنی خودمان می‌بینیم. این است فلسفه کرگدن‌های ذهنی. هر بار در این ستون با یک کرگدن ذهنی در خدمت شماییم.

کرگدن ذهنی قرار است تلنگری باشد برای انسان امروزی که گمان می‌کند بی‌طرفانه قضاوت می‌کند. بسیاری از ما هر روز صد‌ها و شاید هزار‌ها تصمیم‌ می‌گیریم. گاهی این تصمیم‌ها را با منطق و حساب و کتاب می‌گیریم و گاهی هم از روی شهود و کاملا حسی. ما مدام در حال قضاوت کردن هستیم و ممکن است گاهی حتی به فرایند قضاوت کردن هم توجه نکنیم.

کرگدن ذهنی شماره ۱

ثریا و قاسم در بوتیک

ثریا و قاسم در بوتیک بودند. آن‌ها به دنبال یک کت و شلوار برای قاسم می‌گشتند. تا الان فروشگاه‌های پائین چهارراه ولیعصر را دیده بودند. ثریا کمی مشکل‌پسند بود و هر چیزی را پسند نمی‌کرد. قاسم هم خیلی پول نداشت که بتوانند هر چیزی بخرند. باید با بودجه محدودی که داشتند هم چیزی می‌خریدند که ثریا می‌پسندید و هم اینکه آبرومند می‌بود. در این بوتیک دیگر رسیده بودند به آن چیزی که می‌خواستند. یک کت سفید از نوعی که سخنرانان موفقیت و خواننده‌های عروسی تن می‌کنند را پسندیده بودند. این کت و شلوار احتمالا‌‌ همان چیزی بود که می‌خواستند. قیمت این کت و شلوار ۲۵۰ هزار تومان بود. با چَک و چونه هم شده بود ۲۴۰ هزار تومان. برای یک کت و شلوار سفیدی که خانم آدم هم خوشش آمده قیمت بدی نیست. از بین این کلمات هم که نمی‌شود در مورد کیفیت دوخت و پارچه هم چیزی را به شما منتقل کرد. احتمالا چاره‌ای نیست جز اینکه حرف من را قبول کنید. احتمالا من هم اندک سلیقه‌ای دارم و احتمالا شما هم انقدر بزرگوار هستید که قبول کنید که با ۲۴۰ هزار تومان این کت و شلوار خوبی بوده. تازه آنهایی هم که پول برندشان را می‌گیرند احتمالا چیزی سر‌تر از این کت و شلوارهای سری دوزی کم ندارند. در هر حال گرفتند ین کت و شلوار سفید را. پای دخل آمده بودند که فروشنده که خودش هم کت سفیدی پوشیده بود گفت پیرهن چی؟ نمی‌خواید؟ کمی دو دل بودند. فروشنده هم معطل نکرد و بلافاصه یک سری پیرهن رنگارنگ ردیف کرد جلوی این زوج جوان. ثریا گفت این آبیه چطوره؟ قاسم هم بدش نمی‌آمد. گفت بد نیست. خوبه. آن را هم برداشتند. فروشنده که فهمیده بود زبان این مشتری‌ها را گفت کمربند هم بردارید و این بار اصلا فرصت پاسخ دادن هم نداد و جلدی رفت سمت جایی که کمربند‌ها آویزان بود. یکی یکی آن‌ها را معرفی کرد و این بار قاسم خودش یکی از مدل‌ها را انتخاب کرد. آمدند پای دخل و حساب و کتاب. سر کت و شلوار چانه‌ها را زده بودند و این بار دیگر چانه خور نداشت ماجرا. این چند قلم به عبارتی شد ۲۹۰ هزار تومان. خب نسبت به ۲۴۰ هزار تومان بد نبود. خیلی بیشتر از آن چیزی که می‌خواستند نشد. چانه هم نزدند این بار و خوشحال و شادمان آمدند بیرون.

این ماجرا می‌توانست همین جا تمام شود. که در این صورت یک ماجرای نیمه تمام بود. ماجرا وقتی کامل شد که در مغازه‌ای دیگر‌‌ همان پیراهن را با‌‌ همان دوخت و جنس دیدند که ۱۰ هزار تومان قیمت داشت. اما آن‌ها ۳۰ تومن خریده بودند. این دو نفر هم آدم‌هایی نبودند که به این راحتی سرشان کلاه برود و به هر حال سرشان در حساب و کتاب بود. پس چه شد که این طور شد؟

۱. حتما از قیمت‌ها خبر نداشتند وگرنه این طوری سرشان کلاه نمی‌رفت.

۲. دیگر رویشان نشده بود که چانه بزنند به خاطر همین هم چون چانه نزدند سرشان کلاه رفت.

۳. فروشنده با تکیه به قیمت ۲۴۰ هزار تومان دو جنس کوچک بعدی را با قیمتی بالا‌تر فروخت. آن دو هر چقدر هم که گران بودند در برابر ۲۴۰ تومن گم بودند.

۴. این زوج پول خیلی برایشان مهم نبوده و انقدر دارند که این پول‌ها برایشان پولی نباشد.

در پست بعدی کرگدن ذهنی در مورد خطایی‌شناختی که ثریا و قاسم مرتکب آن شدند صحبت خواهیم کرد: خطای لنگرگاه.

منتشر شده توسط رضا قربانی

که یک روزنامه‌نگاری فناوری است. برای اطلاعات بیشتر صفحه درباره مدیر رسانه را ببینید.

به گفتگو بپیوندید

4 نظر

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *