چرا چیزهایی که یزدانی می‌خواند را دوست دارم

آنهایی که رضا یزدانی را از زمانی که هنوز معروف نشده بود می‌‌شناسند ترانه جردن را حتما به یاد دارند:

وقتی که گاز می‌دی،

با ماشین باباجون،

توی سربالاییِ جردن

با موهای چربُ،

قیافه‌ی داغون،

سیگاری کنج لبت روشن

 

یزدانی اولین بار در یکی از فیلم‌های مسعود کیمیایی و با خواندن ترانه‌ای برای لاله‌زار معروف شد. ترانه‌ای که یغما گلرویی سروده بود. کسی که پیش‌تر‌ها مردم او را با ترانه‌هایی که سیاوش قمیشی آنها را در آلبوم بی‌سرزمین‌تر از باد خوانده بود می‌شناختند. رضا یزدانی ترانه‌هایی درباره دو تا از معروف‌ترین خیابان‌های تهران یعنی لاله‌زار و جردن خواند و از خاطراتی گفت که احتمالا نداشت. اما ترانه‌ها خیلی زود در دل مردم نشست و آرام آرام همه متوجه فردی شدند که در ایران راک می‌خواند. آن هم راک مجاز. راک به دلیل این که موسیقی خاص گروه‌هایی مثل متالیکا و ۶۶۶ بود و در ایران هم نگاه رسمی آنها را شیطان‌پرست می‌دانست، معادل با شیطان‌پرستی تلقی می‌شد. برخی هم این موسیقی را متفاوت با رگ و ریشه‌های ایرانی می‌دانستند و آن را سطحی و اعصاب‌خراش معرفی می‌کردند و طرفداران این نوع از موسیقی را هم طرفدران عربده‌کشی. با همه این احوال رضا یزدانی تقریبا همان زمانی مسیرش جدی شد. همان زمان‌ها مردم  خواننده دیگری را هم شناختند که در حال معروف شدن بود: محسن نامجو. محسن نامجو هم تلاش کرد با تلفیق راک و پاپ و جاز و هر چیز بی‌ربط دیگری با موسیقی سنتی ایران به ترکیب معجزه‌آسایی دست پیدا کند و موسیقی ایرانی را از این رو به آن رو کند. در این مسیر او از لگد کردن هیچ چیزی ابایی نداشت و حتی به راحتی دست روی مقدسات مردم گذاشت. خیلی‌ها یادشان نمی‌آید که نامجو در ایران به رسمیت شناخته نمی‌شد تا این که مرکز موسیقی حوزه هنری وارد عمل شد و از اختیاراتی که داشت استفاده کرد و آلبوم ترنج را منتشر کرد. آلبومی که انتشار آن توسط حوزه هنری تا مدت‌ها باعث شماتت حوزه در سطوح کلان شد. نامجو اما نمک‌نشناس‌تر از این حرف‌ها بود و پا روی این از خودگذشتگی هم گذاشت. زمانی او هنوز شناخته شده نبود و انجمن اسلامی شریف او را برای کنسرت به شریف دعوت کرد. آن زمان بلیت این کنسرت مبلغ بالایی بود. این مبلغ بالا هم به خاطر مبلغ بالایی بود که نامجو درخواست کرده بود. آن هم برای کنسرت در جمع دانش‌جویان شریف. او آمد و خواند به طرز اعجاب‌انگیزی نفرت در دل برخی از بچه‌ها کاشت و رفت. او خیلی راحت تا سطح فحش خواهر و مادر به شهرام ناظری گفت و از خیانت این فرد به موسیقی ایرانی گفت. در مقابل مثل یک پاچه‌خوار لعنتی مجیز شجریان را گفت و رفت. او در این مملکت هم نماند و رفت تا شاید شهرت و راحتی بیشتری به دست آورد. همان زمان حوزه هنری پشت یکی دیگر از خواننده‌های این مملکت ایستاد و او اولین آلبوم رسمی‌اش را منتشر کرد: محسن چاووشی. محسن چاووشی پیش از انتشار آلبوم‌اش به اندازه کافی معروف شده بود و بیشتر مردم او را می‌شناختند. اوایل صدای محسن چاووشی بسیار شبیه سیاوش قمیشی بود. با این حال محسن چاووشی از این قدرت صدایش چنان خوب استفاده می‌کرد که حتی سیاوش قمیشی هم از این ناراحت نمی‌شد و گفته بود بدش نمی‌آید با چاووشی با هم بخوانند. البته این اتفاق دست یافتنی نبود. تصورش هم باعث سوت کشیدن مغز می‌شود.

این سه خواننده سه خط جالب در صنعت موسیقی ایران را طی کردند. آنها از یک جا شروع کردند اما یکی شهاب‌سنگی شد که به جو رسیده و در حال تمام شدن است. یکی درختی شده که هر چه سنگین‌تر می‌شود افتاده‌تر می‌شود و دیگری مثل یک پیکان قراضه‌ای که هنوز در جاده‌ها ویراژ می‌دهد.

برگردیم به رضا یزدانی. رضا یزدانی هنوز در ایران می‌خواند. هنوز با وجود همه مشکلاتی که هست کارش را ادامه می‌دهد و هنوز همان مسیری را ادامه می‌دهد که زمانی با خواندن ترانه جردن شروع کرده بود. او و ترانه‌هایش مخاطب انبوه ندارند و البته اجازه ابراز انبوه را هم ندارند. او و ترانه‌هایش و این آلبوم آخرش که با کارن همایون‌فر بسته، نشان می‌دهد که می‌توان ماند و ساخت. هرچند می‌توان رفت و در دامان کسانی نشست که فرش قرمز پهن می‌کنند.

یک زمانی شاید باید دوباره نشست و مسیر این سه خواننده را بررسی کرد. هر سه این سه خواننده از مناطق پایین شهر شروع کردند. نامجو اما ترجیح داد برود از ایران و پل‌های پشت سرش را هم خراب کند. رضا یزدانی در ایران استوار ادامه داد و سعی کرد بین سینمایی‌ها جایی برای خودش باز کند و محسن چاووشی که گوشه‌گیری می‌کند و سعی می‌کند با خودش و خانواده‌اش مشغول باشد این روزها آلبوم دیگری در حال انتشار دارد که خیلی‌ها برای آن لحظه‌شماری می‌کنند. ایران سرزمین فرصت‌های طلایی است و رضا یزدانی  و ترانه‌هایش را دوست دارم چون نشان می‌دهند که ایران یکی از بهترین جاهایی است که می‌توان در آن کار کرد و بالنده شد.

پ.ن. نیازی به توضیح نیست که من با رفتن از ایران و مسافرت و مهاجرت و هر چیز دیگر مشکلی ندارم. مشکل من پشت کردن به اصل و ریشه است و این که ایران را نردبان ترقی کنیم و بعد که بالا رفتیم نردبان را بیندازیم زمین.

یک دیدگاه برای چرا چیزهایی که یزدانی می‌خواند را دوست دارم

  1. فرقانی گفت:

    سلام.

    جالب نوشتید. مخصوصا در مورد محسن نامجو که پیش منم تخریب شد با اون کاراش!

    برای آقای یزدانی هم آرزوی موفقیت بیشتر دارم.

    شما نیز هم موفق باشید.

  2. دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.