شناسنامه

Shenasname

امروز شناسنامه بهار را گرفتم. از ثبت احوال سر حبیب‌الهی. شناسنامه قشنگی است. مانند پاسپورت می‌ماند. تمیز و مرتب. با توجه به ماهیت ثبت احوال، به نظرم خیلی سریع کارم را راه می‌اندازند. البته قبلش یک صف هست. ابتدای صف یک دستگاه کارتخوان قرار دارد به همراه یک آقایی که اعصاب اندکی دارد. از هر کسی کارتش را می‌گیرد و می‌کشد و بعد کارش را می‌پرسد. بیشتر مردم برای گرفتن شناسنامه نوزاد آمده‌اند. نرخ تولد بچه چقدر بالاست. اما سریع یادم می‌افتد که این طوری نمی‌‌شود استنتاج کرد. باید رفت و آمارها را دید. آمارها می‌گویند تولد‌ها دارد کم می‌شود. کپی کارت ملی من و مینا را هم می‌خواهند. خانمی کمی پر استرس، پشت شیشه می‌گوید پول خرد بده. ندارم. توی ماشین ۲۰۰ تومن بود که کارم را راه می‌انداخت. اما می‌بینم سخت است. ۱۰۰۰ تومن گرویی می‌گذارم که بعدا ۲۰۰ تومن بیاورم و این هزاری را ببرم. اما همان زمان می‌دانم که هرگز برای گرفتن امانتی‌ام نمی‌آیم. می‌روم طبقه اول. یک عالم تازه پدر نشسته‌اند. من هم باید بنشینم. هفت هشت باجه هست که فقط دو تایش کار می‌کند. یکی برای فوتی‌هاست که دو تا خانم از اول که من رفتم تا آخر نشسته بودند جلوی آن و التماس و خواهش که کارشان راه بیفتد. مرگ هم دردسر است به خدا. یکی از خانم‌ها می‌گوید تا ساعت ۳ عصر هم می‌ماند که کارش راه بیفتند. نگران می‌شوم. باجه دیگر مدارک را می‌گیرد. بعد از چند دقیقه خانمی که اصلا نمی‌شود او را دید نام‌ها را صدا می‌زند. صدا می‌زند بهار. کاغذی می‌دهد دستم که آن را امضا کنم. آن را امضا می‌کنم و بعد شناسنامه را می‌دهد دستم. همان شناسنامه زیبای دوست داشتنی را. می‌زنم بیرون از ثبت احوال. پل را رد می‌کنم. قبلا زیر این پل لوازم یدکی رنو می‌فروختند. سال‌ها پیش لوازم رنویم را از اینجا می‌گرفتم. الان به خرابه‌ای تبدیل شده. یعنی چه معنایی دارد؟ از خیابان روبه‌روی حبیب‌الهی می‌روم پایین. سال‌ها پیش این خیابان را بالا و پایین کرده بودم که گواهینامه بگیرم. رانندگی و ماشین‌سواری را زودتر از گواهینامه گرفتن شروع کرده بودم، استاد رانندگی‌ام هم این را خیلی زود فهمید و رندی کرد گفت بروم استراحت کنم و روز امتحان بیایم. روز امتحان هم افسر یک نگاهی به من کرد و گفت برو. من هم رفتم و بعدا کارت گواهینامه‌ام را فرستادند دفتر روزنامه شریف. بچه‌ها از من شیرینی خواسته بودند و من نمی‌فهمیدم که چرا باید شیرینی بدهم. یکی دو سال بدون گواهینامه رانندگی کرده بودم. گفتند خوب نیست و خطر دارد و رفتم گرفتم. کجای این شیرینی دارد؟ برجی تو این خیابان پت و پهن زده بودند که یادم نبود قبلا بود با نبود. اما مطمئنم که سوپرمارکت پای برج نبود. گفتم آب بگیرم بخورم. به این فکر می‌کردم که باید بیشتر به خودم توجه کنم. خیلی کم به خودم توجه می‌کنم. آب را که گرفتم دیدم لعنت به من مازیار فلاحی هم آمده. یادم آمد خیلی وقت است آلبوم پاپ نخریدم. آخر از زمانی که مینا بهار را حامله بود من فقط کلاسیک گوش کردم یا موسیقی فیلم. گفتیم این موسیقی‌ها تاثیر می‌گذارد روی روحیه بچه. نمی‌دانستیم این طور می‌شود که در گرمای طاقت‌فرسا باید بخوابیم و همراه با صدای منظم گریه. تا جایی که فشار روحی باعث شود حیاط را برای خوابیدن ترجیج دهم. البته می‌گویند طبیعی است. تا چله همین است. خب یک اتفاق‌هایی هم افتاده. نه این که تا بهار را دیدم ز این رو به آن رو شده باشم نه. این طور نبود. اما خیلی خشک و خالی هم نبود. مثلا صبر و تحملم خیلی زیاد شده. تمرکزم بهتر شده. همین پایان‌نامه. در روزهایی دارم انجامش می‌دهم که چند ماه پیش باورم نمی‌شد این طوری هم بتوانم کار کنم. یعنی با این سرعتی که الان کار می‌کنم، اگر در این دو سال کار کرده بودم تا الان ۱۲ شاید هم ۱۳ پایان نامه نوشته بودم. مازیار فلاحی را که می‌گیرم می‌گویم این مستند خانم حکمت را هم بگیرم. انقدر نام بدی دارد که دوست ندارم کسی ببیند من دارم عقاید یک آکتور سینما را می‌خرم. ولی من کارشناس مدیریت و اقتصاد رسانه‌ام و باید این چیزها را ببینم. الان هم که دوره اقتصاد است. آقای فیاض در گفت و گویش با مهرنامه این را گفت. مهرنامه یک عالم متن کار کرده درباره مفهوم اعتدال. یعنی کسی هم این متن‌ها را می‌خواند؟ در خانه مادرخانم جان بودم و خودم دیدم که در برنامه دیدبان بی‌بی‌سی رسیدند به همین مهرنامه و خانم مجری و آقای بهنود خندیدند. خنده معنی‌داری بود. همه نشریه‌ها را بررسی کردند جز این یکی را. گفتند بماند برای بعد. یعنی آنها هم نخوانده بودند؟ خود قوچانی که می‌خواند؟ ولی از متن آقای سریع‌القم اصلا احساس خوبی نداشتم. همه‌اش مردم ایران را زده بود. این‌ها به روحانی مشورت می‌دهند؟ نگرانم. حمیدرضا ابک هم گویی دل خوشی ندارد از این پرونده مهر‌نامه. می‌گویم متن سریع‌القم ناراحتم کرد او هم در همین فیس‌بوک می‌گوید که استاد در حال ادامه تزشان درباره شناخت رفتار مردم ایران هستند. دارم آزادی را لعنت به من، گوش کنان می‌آیم سمت چهار راه کالج. خدایا من چقدر این آزادی را، زیر باد کولر دوست دارم. پس این چند سال در جردن چه کار می‌کردم. من را چه به جردن؟ شاید تجربه خوبی بوده و خودم نمی‌دانم. سینما سپیده را که رد می‌کنم می‌بینم نوشته ارزان‌ترین سینمای ممتاز کشور. با خودم فکر می‌کنم زمانی بود که هیچ پردیسی در این شهر نبود و همین سینما سپیده واقعا یکی از بهترین‌های شهر بود. از چهار راه ولیعصر که رد می‌شوم باز یادم می‌آید که من چقدر این قسمت‌های خیابان آزادی را دوست دارم. هر وقت که رد می‌شوی یک عالم آدم تازه می‌بینی. در چهار راه ولیعصر هرگز یک آدم را دو بار نمی‌بینی. این چهار راه یک عالم جای کشف نشده برای من دارد. می‌رسم زیر پل و دور می‌زنم و وارد کوچه البرز می‌شوم. کنار مدرسه نشانی ستاد یارانه را نوشته‌اند. یادم می‌افتد که باید بروم برای گرفتن یارانه بهار ثبت‌نام کنم. البته صحبتش شده که در دولت روحانی یارانه ندهند. آخر مرخضی زایمان که در سلسله احمدی‌نژاد شده بود ۹ ماه را در سلسله روحانی کردند شش ماه. به بچه‌ها فکر می‌کنم که بعدا تاریخ خواندن چقدر سخت‌شان می‌شود. ما زمانی تاریخ خواندیم که اواخر سلسه هاشمی بود. بعد دوران خاتمی شروع شد. ما در خود تاریخ بودیم. بچه من باید برود سلسله محمود و روحانی و … را هم حفظ کند آیا؟ به هر حال این دولت روحانی کار را سرلوحه خودش قرار داده و راضی‌ام. آمده بودم یک نگاهی به فیس‌بوک بکنم شاید این درد بی‌خوابی درمان شود. می‌بینم که امیر قادری نوشته امشب می‌رود هفت. گیج می‌شوم که نکند امروز جمعه است. پس بچه‌ها چرا آمدند دفتر؟ بعد خودم امیر در همین فیس‌بوک می‌گوید هفت از جمعه‌ها رفته شنبه. تغییر شروع شده است. بهار از راه رسیده است و من هم می‌خواهم در خط اعتدال حرکت کنم.

منتشر شده توسط رضا قربانی

که یک روزنامه‌نگاری فناوری است. برای اطلاعات بیشتر صفحه درباره مدیر رسانه را ببینید.

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *