طالبی

Talebi

با زنگ مینا از خواب پاشدم. بهار و مینا رفته‌اند خانه مادرخانم جان. البته زنگ صدای بهار هنوز در گوشم هست. به همین دلیل چند روزی می‌شود که نظم زندگی به هم ریخته. شاید به همین دلیل بعد از مدت‌ها تلویزیون را نزدیک نیمه شب روشن می‌کنم. شنیدم امشب هفت است. امیر قادری هم هست. دوست دارم ببینم دوباره چگونه یک بحث نقد فیلم را می‌کشاند به یک بحث الکن اقتصاد و مدیریت سینما. اما پیش از آن توصیه‌های چند جوان به مردم بزر‌گ‌تر از خودشان را می‌شنوم. دارند به مردم می‌گویند که چطور رانندگی کنند. برای این مهدی مدرس را آوردند که یک دهن بخواند. پژمان بازغی هم هست. متنی از طرف یکی از دوستانش درباره او خوانده می‌شود که بی‌شباهت به متن‌های تعریف و تمجیدی از خدایان المپ نیست. پژمان بازغی را قبلا در یک برنامه مستند هم دیده بودم. مثل این که ماشین‌بازی خیلی دوست دارد. هر وقت یاد ماشین می‌افتم دلم می‌ریزد برای برادرم که ادمین پیج ماشین‌بازی به سبک آمریکایی است. به او گفتم کمکش می‌کند مستند ماشین بازی به سبک آمریکایی را بسازد. اما هنوز قدم از قدم برنداشتم. این روزها چقدر نیاز به مرشد و راهنما دارم. دکتر قلی‌پور ساعت ۱۲ شب ایمیل می‌زند و به من امید می‌دهد. این روزها چقدر دلم آدم‌هایی می‌خواهد که امید می‌دهند. من هم ساعت ۲ نیمه شب پاسخش را می‌دهم و از او تشکر می‌کنم. احتمالا تصور کند به خاطر بهار است که ساعت ۲ نیمه شب بیدارم. اما به خاطر دیدن برنامه هفت در حین خواندن آن چند کیلو نشریه‌ای است که خریدم. آخر یکی نیست بگوید الان چه وقت مجله خریدن است. عمدا مجله‌ها را خریدم که بخوانم. مجله مجانی زیاد دستم می‌رسد. اما مثل امیر قادری که از آفت نفت بر سینما ناله می‌کند، من هم فکر می‌کنم مال مجانی ارزشی ندارد. خوانده نمی‌شود. شاید فقط دیده شود. اصلا پول دادم خریدم که حتما بخوانم. آن هم زمانی که باید چیزهای دیگری را بخوانم. این کار را می‌کنم که فرار کنم از خواندن آن چیزهایی که باید بخوانم. دیروز باخبر شدم دوستانم کتابی منتشر کردند به نام رسانه‌های اجتماعی. خوشحالم. یادم باشد سر راه اگر شد بروم پاکستان، مرکز مطالعات رسانه‌ها کتاب را بخرم. نمی‌دانم نام کامل مرکز چه بود. اما من در به خاطر سپردن نام‌ها خیلی خوبم. شاید بودم. فشار زیادی نمی آورم ببینم نام مرکز چه بود. فشارهای زیادی هست. باید به آنها برسم. مینا زنگ زده بود خوشحال بود که مرخصی زایمان دوباره شده ۹ ماه. نمی‌دانم من خوشحال باشم یا نه. اصلا چرا آقای روحانی برای کسانی که کارآفرینی می‌کنند فکری نمی‌کند برای این مرخصی زایمان. همه می‌پرسند الان دو هفته مرخصی داری دیگر. سخت است توضیح دادن این که من کارآفرینم. کارمند نیستم. بنابراین خیلی معنی ندارد مرخصی. من ساعت‌هایی از روز را هم کار می‌کنم که شما که کارمند هستید باورتان نمی‌شود. به همه بچه‌های دفتر گفتم پرونده تجارت فردا درباره روحیه کارمندطلبی ایرانی‌ها را بخوانند. فکر کنم نخوانند. خدا را شکر کارمندی در حال تبدیل شدن به یک فحش است. چیزی مثل سیگار فروش. مثلا بگویند فلانی سیگار فروش است فحش است دیگر. لطفی ندارد خب. زمانی بود که می‌گفتند فلانی کارمند است، انگار پادشاه عالم بود. الان موجود فلک‌زده‌ای است که «نه رفته» مهارتی بیاموزد. هنوز یادم هست پیرمردی که به من گفت برو درس بخون چند سال بعد بشین نونشو بخور. هنوز نرسیده آن زمان که بشینم نونشو بخورم. اصلا هر چی بیشتر می‌خوانم بدتر می‌شود. شاید باید آرام آرام جنبش ضد خواندن راه بیندازم. خودم به مدیر عامل یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های نرم‌افزاری ایران گفتم که آقا کاش نمی‌رفتید این درس‌های مدیریتی را بخوانید. آخر شما خود مدیریت بودید. کتاب‌ها را از روی امثال شماها نوشتند. شما که نباید بروید دنبال این حرف‌ها. مجله‌ها ر ا می‌خوانم و حرف‌های امیر قادری را گوش می‌کنم که کل برنامه را آچمز کرده. کاش یک فرصتی می‌شد رو در رو می‌شدم باهاش و یک بحث اساسی می‌کردیم. البته مشکوکم به همه چیز. این روزها شک و تردیدهام بیشتر هم شده. این ۲۴ که دوستش دارم، ایده زده، عسکرپور را گذاشته روبه‌روی رضوی. درباره تهیه‌کنندگی حرف زدند. بعد رفتم تو گوگل سرچ کردم رسیدم به رجا و فعالیت‌های پشت پرده همین موسسه رضوی. هر \ند این روزها باید یک گوش در باشد و یک گوش دروازه. اتفاقا وقتی که منبع رجا نیوز باشد دروازه هم کفایت نمی‌کند. دارم فکر می‌کنم زهرایی بیشتر به نفع نشر ایران بود یا صنعتی‌زاده که جلد نی‌نی‌پلاس رو می‌بینم. یاد بهار می‌افتم. یاد گوسفندی که چند روز پیش جلو در زدیم زمین. یاد جگرهایی می‌افتم که تو بالکن زدم به سیخ. دادم مینا. البته به نام مینا و به کام بقیه. دلم این جا نیست. از طرفی مینا لطف کرده که خانه برای من آرام باشه بنشینم پایان نامه را تمام کنم. من هم یواشکی و دور از چشم مینا یک عالم نشریه آوردم خانه. احساس خیانت دارم. باید بنشینم روی پایان نامه. کاش پایان نامه را قبول می‌کردند که ایسی مانند باشه و من یک نفس ۵۰ هزار کلمه می‌نوشتم می‌رفت پی کارش. اما این روزها دوست دارند یک چیزی بنویسی بگوی ما رفتیم دیدیدم ایکس روی وای این تاثیر را دارد. مثلا ما کشف کردیم اگر محیط کار مناسب باشد کارمندان بهتر کار می‌کنند. هیچ کس نمی‌رود سراغ محمد قوچانی مثلا، که مرد حسابی آخر چه جوری داری کار می‌کنی. بعید می‌دونم در دانشگاه‌هایی که قرار است روی ارتباطات و رسانه کار کنند برای امثال قوچانی تره هم خرد کنند. مینا که زنگ زد، خوشحال بود. البته نه از مرخصی. کلا روحیه بالایی دارد. خودش خبر ندارد. بلند می‌شوم و دو تخم مرغی که باقی مانده در یخچال را می‌اندازم توی ماهیتابه. دیشب هم سنگگ گرفتم. کمی خیار مانده و ماست. باید ترکیب‌شان کنم ببرم دفتر. یک طالبی هم هست که بهتره ببرم دفتر بدهم بچه‌ها بخورند جان بگیرند بهتر کار کنند. آخر در تحقیقات ثابت شده در محیط‌هایی که به کارکنان توجه شود آنها بهتر کار می‌کنند. به طور خاص کسی روی طالبی کار نکرده. شاید خودم یک زمانی این تحقیق را انجام دادم ببینم طالبی چه تاثیری می‌گذارد روی عملکرد. باید بلند شوم بروم اما نه. می‌نشینم این‌ها را بنویسم. شاید بهتر بود می‌نشستم و برنامه‌ریزی می‌کردم. می‌خواهم بزنم بیرون که این حرف بهمنی که صبح در روزنامه‌ها خواندم در گوشم جیغ می‌کشد که من فقط یک هفته رییس بانک مرکزی بودم و آن هم زمان روحانی بود. حرف سنگینی است اگر تعمیم پیدا کند.

منتشر شده توسط رضا قربانی

که یک روزنامه‌نگاری فناوری است. برای اطلاعات بیشتر صفحه درباره مدیر رسانه را ببینید.

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *