سیاه نمایی

Prado

پرادو کله می‌کند. پژو آر دی در جاده احمد آباد نتوانسته بود از پرادو رد شود، حالا در اولین فرصتی که پیش آمده بود، از پرادو رد شد و جلوی ماشین زد روی ترمز. پرادو هم کله کرد. مرد نخراشیده نتراشیده‌ای از آر دی سبز رنگ پیاده شد و آمد سمت پرادو. کنار ماشین که می‌رسد محکم می‌زند به شیشه کنار راننده. بازی‌اش گرفته. می‌خواهد کمی سربه‌سر راننده بگذارد. راننده آرام نشسته و او را نگاه می‌کند. مرد داد و بی‌داد می‌کند و فحش‌های متناسب با وضعیت نتراشیدگی نخراشیدگی‌اش می‌دهد. راننده پرادو آرام خم می‌شود و از داخل داشبور کلت کمری بیرون می‌آورد. مرد نخراشیده در موقعیت عجیبی گیر کرده است. با خودش می‌گوید تقلبی است. راننده پرادو کلت را آماده شلیک می‌کند. سر کلت را می‌گیرد به سوی نخراشیده. نخراشیده بین شجاعت و حماقت مانده است. شیشه پرادو آرام می‌رود پایین و در کسری از ثانیه مغز نخراشیده می‌‌ریزد کف خیابان. سکوت همه جا را پر می‌کند. این سکوت را صدای آر دی سبز رنگی می‌شکند که بکس باد می‌کند و به سرعت دور می‌شود. پرادو هم دنبال ماشین بکس باد می‌کند. چند بار از عقب به ماشین می‌کوبد و در نهایت آر دی محکم می‌‌رود توی یکی از درخت‌های کنار جاده. راننده پیاده می‌شود و چند بار به درون ماشین شلیک می‌کند. و همین جا صحنه سیاه می‌شود و تیتراژ ابتدای فیلم می‌آید. فیلمی که دوست دارم، این طور شروع می‌شود. اما مشکلم این جاست که همیشه تا این جایش را می‌دانم. از این جا به بعدش برای من یک پرده سیاه است و بس. یعنی دوست دارم پرده سیاه بماند و مخاطب خودش داستان خودش را بسازد. چه اشکالی دارد. اما این فیلم اصلا نمی‌فروشد. مردم شاکی می‌شوند. می‌آیند بیرون سینما و می‌گویند پول‌شان را می‌خواهند. مردم در برابر این فیلم احساس کلاه‌برداری به‌شان دست می‌دهد. مردم رنگ دوست دارند. سیاهی هم در کنار رنگ‌های دیگر است که معنی پیدا می‌کند وگرنه این می‌شود سیاه‌نمایی. سیاه‌نمایی هم دکانی است برای خودش. هم برای آنهای که سیاه‌نمایی می‌کنند و هم برای آنهایی که با سیاه‌نمایی مبارزه می‌کنند و هم کسانی که از سیاه‌نمایی تعبیر به رنگی‌نمایی می‌کنند. اصلا فیلم‌های سینمایی باید رنگی رنگی باشند. پر از رنگ‌های جورواجور. سینما را ساختند تا برویم این فقر رنگ‌مان را جبران کنیم. مثل کسانی که می‌روند لخت می‌شوند زیر آفتاب که فقر ویتامین دی را جبران کنند. سینما هم برای جبران همین رویاهای رنگی است. خب درست نیست که من یک فیلم بسازم و به جای دنیای رنگی به مردم دنیای سیاه بفروشم. مردم دنیا‌شان همین طوری هم سیاه است. مردم عاشق این‌اند که چیزهای جذاب ببینند. علمای سینما و هنر هم به همین خاطر است که می‌گویند سینما باید جذاب باشد. اما این دلیل نمی‌شود که آدم فیلم شخصی‌اش را در ذهنش نسازد. ولی نباید هزینه کرد و این فیلم شخصی را آورد سینما. وقت این و آن را گرفت. اما همین فیلم شخصی من یک پایان بندی هم دارد که از نظر من شاهکار است و از نظر خیلی‌ها به درد لای جرز دیوار هم نمی‌خورد. در پایان راننده پرادو سوار، یکه و تنها، به سوی خورشید در حال غروب حرکت می‌کند. یعنی این جوری فیلم از سیاه‌نمایی در می‌آید؟

منتشر شده توسط رضا قربانی

که یک روزنامه‌نگاری فناوری است. برای اطلاعات بیشتر صفحه درباره مدیر رسانه را ببینید.

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *