این یک متن سیاسی نیست

این متن را قبلا و در روزهایی که حادثه میدان کاج رسانه‌ای شده بود نوشتم اما از انتشار آن منصرف شدم. گمان کردم اتفاقی موردی بود و تا همان حد هم بیش از حد مورد توجه رسانه‌ها قرار گرفته. اما دوباره حادثه‌ای مشابه در کرج اتفاق افتاد. اعدام شهلا جاهد هم در همین روزها باعث شده که دوباره بنشینم و فکر کنم که ما با این همه ایده‌های بزرگ و دهان پرکن آیا به راستی اسیر و گرفتار مسائل روزمره هستیم.

ماجرای قتل میدان کاج شاید در میان هیاهوی رسانه‌ای مدعیان مدیریت جهان گمشده باشد. البته شاید باشند کسانی که به عمق فاجعه فکر کرده باشند. این ماجرا یک بار دیگر نشان داد که دغدغه اصلی ما در این کشور نه راست و دروغ بودن کشتار یهودیان در جنگ جهانی است نه ستادن حق ملت‌های همیشه در صحنه آمریکای جنوبی. کاش فارغ از حل و فصل مسائل کلان جهانی کمی هم به مسائل اجتماعی می‌پرداختیم و کمی از پول‌های آن کیسه مبارک را خرج برادران و فرزندانمان در این مرز و بوم می‌کردیم. این ماجرا به تنهایی نشانگر ابعاد گوناگونی از زندگی این روزهای ماست:

ناموس و ناموس‌پرستی کورکورانه

کاری به این که واقعیت این ماجرا چیست ندارم. اما کلماتی مانند دزد ناموس برایتان آشنا نیست. بله! محاکمه در خیابان مسعود کیمیایی را شاید دیده باشید. به شکل عجیبی این ماجرا به داستان این فیلم نزدیک است. در آنجا هم اسم رمز دزد ناموس است. آنجا هم مانند میدان کاج ناموس همه چیز است و هیچ چیز نیست. ناموسی که لیاقت دارد به خاطر آن آدم کشت؛ ممکن است به خاطرش اعدام شوی؛ اما از این به بعد دیگر کاری به این ناموس محترم نداری. فکر می‌کنید چند نفر از ما اگر در شرایطی مانند قاتل قرار بگیریم دست به چنین اعمالی نمی‌زنیم. البته بماند که گویا ماجرا کمی پیچیده‌تر از یک ناموس‌پرستی ساده بود. اما این کلمه ناموس در دیدگاه‌های ما به دنیا شدیدا تاثیرگذار است. حالا این را بگذارید کنار تماشای هر روزه سریال‌های فارسی وان. بیشتر این سریال‌ها کلمبیایی است. آیا می‌دانید کلمبیا چه گونه کشوری است؟ کشوری که در آن فرسنگ‌ها با این مفاهیم ناموسی ما فاصله دارند. کشوری که در آن خیانت همسر آنچنان که نزد ما پیچیده است نزد آنها پیچیده که نیست هیچ بلکه امری هر روزه است. البته ما در اینجا کی باشیم که بخواهیم مردم همیشه در صحنه آمریکای جنوبی را متهم به بی‌ناموسی بکنیم! اما حواسمان باشد که چه از نظر هیئت حاکمه و چه از نظر تماشای سریال‌های تلویزیونی با مردمی دمخور شدیم که ارضای نیازهای هر روزه برایشان اصل است و ابایی از نمایش این ارضای نیازشان ندارند. بالاخره شما که غریبه نیستید و با یک گوگل ساده فضای آمریکای لاتین دستتان می‌آید. الان من کاری ندارم که کدام درست است و کدام غلط. اگر بخواهیم هگلی به ماجرا نگاه کنیم، تز ناموس پرستی ایرانی در مقابل آنتی تز بی‌خیالی ناموسی لاتینی قرار می‌گیرد. از سنتز این دو به گمان من از خودبیگانگی شدیدی حاصل می‌شود که مصداقش را می‌توانی در ماجرای میدان کاج ببینی. این مشتی از خروار است. در این ماجرا از یک طرف بوی خیانت و رابطه غیراخلاقی طرفین وجود دارد از طرف دیگر حس ناموس پرستی و غیرت و حفاظت از ناموسی که ناموس نیست. این ماجرا کمی پیچیده‌تر از حالت‌های عادی ناموس‌ پرستی است.

کلاه‌برداری و استفاده از اعتماد دیگران

گویا در این رابطه چند نفره خیانت‌های متفاوتی وجود داشته. چند نفر از شما پسرهایی را می‌شناسند که در آن واحد دوست‌دخترهای متعددی دارند؟ یا بالعکس. امری که به نظر می‌آید وجود دارد اما آماری در مورد آن موجود نیست. در حالت کمی پیچیده‌تر باید برویم سراغ چند همسری. مردانی که چند همسر اختیار می‌کنند و زنانی که قانونا نمی‌توانند اما … . اعتماد بین روابط ما وجود ندارد. متاسفانه ما با هم ارتباط برقرار نمی‌کنیم بلکه به خواندن قصد و غرض همدیگر مشغولیم. گمان می‌کنیم هیچ کس قدر اعتماد ما را نمی‌داند و در مقابل سعی می‌کنیم ما هم قدر اعتماد طرف مقابل را ندانیم. در شرایطی که همه ما مبلغ ارزش‌ها هستیم، سعی می‌کنیم به ارزشی پایبند نباشیم.

عدم توانایی تصمیم‌گیری برای حل مسائل معمولی و در دسترس

این به عکس‌العمل مردم برمی‌گردد. گمان می‌کنم هنوز متوسط جامعه ما انقدر بالغ نیست که در مقابل مسائل پیش و پا افتاده عکس‌العمل مناسب نشان دهد. این در واقع به عدم توانایی ما در حل و فصل مسائل پیش و پا افتاده زندگی‌مان هم برمی‌گردد. ما داعیه مدیریت جهان را داریم اما در هر سطحی معمولا دچار مشکلات متعددی هستیم. از سطح خانواده بگیر تا سازمان‌ها و همین طور دولت. متاسفانه دور و بر ما پر شده از مدیر. اما خبری از کارشناسان خبره نیست. کسانی که کار را انجام دهند کمند. در مقابل مدیران فراوانی داریم که می‌خواهند کار را مدیریت کنند حال آن که از مدیریت مسائل شخصی و روزمره خود هم ناتوان هستند. ما به انواع تئوری‌های کلان مدیریتی مجهز شده‌ایم و چشم‌اندزا بسیاری از ما گوگل است و مایکروسافت. اما از زندگی سازمانی معمولی غافل شده‌ایم. به دنبال پیاده‌سازی مدل‌ها مختلفی از  EFQM گرفته تا انواع ISO ها و ITIL و چی و چی هستیم، در کلام روزمره ما کلمه سطح سرویس بالا و پائین می‌جهد، اما در انتها همه از هم ناراضی هستیم. راستی کی از کی راضی است؟ چرا این همه می‌دویم و همه کارهایمان را خوب انجام می‌دهیم اما سرآخر کارها خوب انجام نمی‌شوند؟ چرا کارایی داریم اما اثربخشی نداریم؟

یک سوال!

حالا بگذارید من یک سوال بپرسم: آیا اگر کسی تلفنی مزاحم همسر و مادر و خواهر شما شود فحش خواهر و مادر نثارش می‌کنی و اگر بتوانی … می‌کنی؟

صحنه‌ای بود در نان، عشق، موتور هزار که عموی عروس عکس‌العمل خواستگار را نسبت به متلک گفتن به همسرش در خیابان پرسید. خواستگار محترم و فارغ‌التحصیل برق و الکترونیک امیر شریف فرمودند پلیس ۱۱۰ را در جریان می‌گذارم. شما جای عمو بودید نمی‌گفتید خاک تو اون سرت. چند صحنه جلوتر مرد لوتی داستان در این موقعیت قرار می‌گیرد و سینمایی را به هم می‌زند. آیا همه با تحسین به او نگاه نمی‌کنیم؟ حالا اگر این وسط خونی ریخته شده بود و ماجرا بار تراژیک می‌گرفت چه؟

اینجاست که باید این سوال اساسی را پرسید که تاثیر رسانه‌ها بر کسب معرفت چیست؟

صفحه حوادث روزنامه‌ها با این توجیه منتشر می‌شوند که اگر مردم در مورد اتفاقاتی که در دور و برشان می‌افتد بیشتر بدانند کمتر دچار حادثه می‌شوند. اکنون وقت پرسش از اثربخشی صفحه‌های حوادث روزنامه‌هاست. شاید صفحه‌های حوادث کارا بوده‌اند و شاید مردم آنها را خوانده‌اند اما آیا اثربخش هم بوده‌اند.

پ.ن. خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم نشر چشمه تعطیل شده و جایش لباس فروشی زده‌اند. من آنجا بودم. آن وسط گیج و حیران.

منتشر شده توسط رضا قربانی

که یک روزنامه‌نگاری فناوری است. برای اطلاعات بیشتر صفحه درباره مدیر رسانه را ببینید.

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *