چرا بی‌هدفیم؟

اگر از من بپرسند یکی از مهم‌ترین ایراداتی که هر روز در زندگی خودم و دیگران می‌بینم  چیست، پاسخم چیزی نیست جز، بی‌هدفی! بسیاری از ما بی‌هدفیم و هر روز در بی‌هدفی‌مان بیشتری غرق می‌شویم. انبوه صحبت‌های قشنگی هم که از طریق رسانه‌های مختلف  پخش می‌شود و مثلا قرار است ما را از بی‌هدفی هر روزه‌مان برهانند بیشتر به این بی‌هدفی دامن می‌زنند. واقعیت این است که رسانه‌های امروز ایران به ابزاری برای سردرگم و نه حتی سرگرم کردن ما تبدیل شده‌اند و کم‌تر نشریه و برنامه تلویزیونی و رادیویی پیدا می‌شود که به ما آرامش بدهد یا کاری کند که ما در مسیر زندگی احساس با معنا بودن کنیم. احساس با معنا بودن یکی از مهم‌ترین چیزهایی است که در زندگی الکی پرسرعت امروزمان از دست داده‌ایم. این روزها فرصت لذت بردن نداریم و آن را فراموش کرده‌ایم. ما حتی  در شناخت مفهوم لذت هم دچار مشکل شده‌ایم. به شدت از نظر ذهنی به هم ریخته‌ایم و حلقه‌های اتصال‌مان را از دست داده‌ایم. این روزها بیشتر از هر زمان دیگری دور خودمان می‌چرخیم و موضوع‌های مختلفی به سرعت نقل محافل می‌شوند که ارزش نقل شدن را ندارند. اون دو تا دختره که تصادف کردن، اونا که با آهنگ ویل فرل رقصیدن و پلیس گرفتشون، اون جوک‌های بی‌مزه، بهشت و جهنم زوری یا نه، جنازه فروغ را مسعود خان شسته یا نه، اونا که حق ما رو خوردن و بورس گرفتن و ده‌ها موضوع دیگری که بسیاری از ما متخصص شناخت تمام جنبه‌های آنها هستیم. 

ما مرکز دنیا نیستیم؛ اما مرکز زندگی خودمان هستیم. این روزها بیشتر از هر زمان دیگری دچار تناقض‌های عجیب شده‌ایم. تصور می‌کنیم مرکز دنیاییم اما مرکز زندگی خودمان هم نیستیم. این روزها به شدت دیوانه‌وار گرد چیزهایی می‌گردیم که ارزش دور آنها چرخیدن را ندارند. این روزها دلمان به چیزهایی خوش است که ارزش دل خوشی ندارند.

همه این‌ها زمانی به وجود می‌آید که هدف نداریم. اشتباه نکنید! منظورم از هدف چیزهایی مانند این که می‌خواهم تا فلان تاریخ از دانشگاه فارغ شوم، یا می‌خواهم در فلان شرکت این شغل را به دست آورم، یا این قدر درآمد تا این زمان داشته باشم و ماشین بخرم  و خانه و چیزهایی مانند این نیست. منظورم از هدف دلیلی برای بودن است. دلیلی که فراتر از همه این چیزهاست. و این دلیل لزوما یک مفهوم معنوی نیست. بگذارید مثالی بزنم. آنهایی که کارهای اصغر فرهادی را دنبال می‌کنند به خوبی می‌توانند سیر فیلم‌های او را حدس بزنند و اگر احیانا فرهادی فیلمی بسازد که خارج از مسیر فیلم‌سازی او باشد به خوبی خودش را نشان می‌دهد و توی ذوق می‌زند. این به این معنا نیست که فرهادی همیشه یک جور فیلم می‌سازد یا باید بسازد. فرهادی برای خودش جهان‌بینی دارد که فراتر از حرفه فیلم‌سازی اوست. همان چیزی که کسی مثل وودی آلن یا اسکورسیزی دارد. چیزی که جابز داشت و بیل گیتس. جهان‌بینی که این افراد دارند به انتخاب‌های آنها معنا می‌دهد و البته قدرت تصمیم‌گیری. بسیاری از ما به شدت به محیط وابسته‌ایم و چیزهایی که پیش روی‌مان قرار می‌دهد مسیر زندگی ما را تعیین می‌کند، در حالی که افرادی که جهان بینی دارند با محیط تعامل برقرار می‌کنند و علاوه بر تاثیر گرفتن بر آن تاثیر هم می‌گذارند. ما به راحتی می‌توانیم سیر آدم‌هایی که جهان‌بینی دارند را تشخیص دهیم. این آدم‌ها تکلیف‌شان با خودشان روشن است. همین!

17 دیدگاه برای “چرا بی‌هدفیم؟”

    1. درود
      دقیقا مساله همین جاست. هدف داشتتن به همه چیز معنا می‌دهد و زمانی که بی‌هدف هستیم انگار در یک حلقه تکرار می‌افتیم که از آن نمی‌توانیم بیرون بیاییم. مانند مرغ و تخم مرغ می‌ماند. باید انجامش داد. اگر بخواهیم بشکافیمش نمی‌رسیم. اتفاقی که در دور و بر من حداقل زیاد است فکر کردن به این مفهوم است. ما بیشتر از آن که زندگی کنیم فکر می‌کنیم.

  1. کسانی که منش پاک ترین انسان های خلقت را سرلوحه زندگی خود قرار داده اند ، برای آینده خود هدفی متصور هستند که در راستای کمک به پاک ترین انسان زنده ی زمان حاضر باشد. من نفهمیدم چرا این نوشته سعی داشت خود را از اینکه دنیایی فراتر از زندگی مادی برای آرامش انسان قائل شود دور نگه دارد؟! من با اینکه همچین ادعایی ندارم، اما فکر میکنم اگر کسی به درد بخور تر از چیزی که هستم بودم ، بهترین شکل زندگی برای من این بود که هدفم متناسب با هدف آفریننده ام از خلق جهان باشد… باتشکر از تیتر خوب مطلب 🙂

    1. درود
      مشکل من با نمایش دروغ معنویت است و متاسفانه خیلی از کسانی که ادعای معنویت می‌کنند فرسنگ‌ها با آن فاصله دارند. وگرنه عنادی با معنویت ندارم. حرفم این است که همین جا باید بشود هدف قابل لمس داشت که به زندگی معنا بدهد احتمالا.

    2. از حرفایی که زدید احساس رضایت و احساس خوبی بهم دست میده چون هدف نهایی همه ما انسانها از پیش تعیین شده و خدای عزیز اطاعت از خالق و نیکو کاری و خدمت به خلق را از عوامل رضایتمندی وشادابی در زندگی قرار داده خدا خیلی مهربونه و ارزوم اینه که هممون بتونیم ذره ای به او شبیه بشیم.

  2. اغلب ما انسانها هدف نداریم و یا هدفمونو گم میکنیم چون در گذشته بسر میبریم.قبول دارم ما خیلی در فکریم و از روابط اجتماعی باز موندیم از طرفی در روابط اجتماعیمونم خیلی ایده ال گرا هستیم و نحوه ی بودن در جامعه را هم بلد نیستیم.بنابراین مجبوریم بیشتر اوغات در فکر به سر ببریم افکاری که مزاحم بودن ما در زمان حال هستند .دوست عزیزی از نویسنده کتابی به نام اوشو میگفت افکار ازار دهنده مانند میمونهایی هستند که در ذهن ما شروع به پریدن میکنند. اونا رو ببین اما باورشون نکن بذار همونطور که اومدن همونطورم برن.وگرنه فکر کردن که بد نیست تامل کردن و پاسخ مناسب داشتن بهترین کار ممکنه یک انسان اگاه انجام میده مساله ای که زندگی ما رو بی هدف کرده اینه که ما در جای خود نیستیم و بسیاری از کارا رو در جای خودش انجام نمیدیم بعد میمونیم با کلی مساله حل نشده.

  3. سلام من هم دقیقا همین مشکل بی هدفی رو دارم .
    من جهان بینی رو نفهمیدم. بگذارید یه مثال بزنم.آقای فرهادی مثلا از اول برایش مشخص بوده که از حوزه فیلم اجتماعی خوشش می یاد از سوژه های واقعی با جهان بینی ملموس . بعد رفته فیلم های مختلف رو تو تو این زمینه دیده داستان های اجتماعی خونده سفرنامه مردم نگاری قوم نگاری رفته با این مردم زندگی کرده عکاسی کرده و بعد حاصل اش رو فیلم کرده . ولی این شخص هم فراز و فرود داشته تا به این پختگی رسیده و خوب از اول میدونسته که راهش اینه . جاهای زیادی شکست خورده ناکام شده ولی تو زندگی آدم های موفق فقط قله هاس که اهمیت داره . متاسفانه اتفاقی که تو زندگی ماها می افته اینه که موقع گرفتن تصمیم های مهم تو زندگی ما الکی و البختکی تصمیم می گیریم یا می گذاریم بقیه تصمیم بگیرند . اگه شخصی واقعا دلباخته تاتر هست بهش می گیم بره مهندسی بخونه . در ثانی والدین تو ایران از همون ابتدا برای نگه داشتن جایگاهشون فرزندانشون رو گوسفند صفت بار می آرند . این هم می تونه یه دلیل دیگه باشه

    1. در پاسخ به ساره خانم.
      و همین نه گفتنهای والدین و سایر ادمای اطرافمون ریشه خلاقیت رو می سوزونه احتمالا اونچه که ما ازش به هدفمند بودن زندگی یاد میکنیم میبایست ما رو با شادی برسونه و ایده ها و افکار جدید چون معمولا از ذهن جوونترا یا حتی نوجوونها ساخته و پرداخته میشه در کنار عقلانیت و جهتدهی بزرگسالان میتونیه مسیر زندگی مشترک فرزند و پدر و مادر رو به سمت جدیدی سوق بده که دید خانواده رو نسبت به زندگی تغییر بده و از روزمرگی در بیاره. من از خودم شروع میکنم میخوام کمی فکر کنم وبعد اگر لازم بود نه بگم.

  4. سلام من مدتهاست که هدف. زندگیم را پیدا کرده ام . البته این به سال ۹۲و فصل پاییز برمیگرده اما واس عملی شدنش مدت زیادی طول کشید تا بتونم از مبارزات افکار درونیم جان سالم. در برم و هدف اصلی زندگیم را با شادابی دنبال کنم حدودا ۸ماه طول کشید .خروج از غم به طلوع شادی.دلم محتوای جدید میخواد.من فعلا فرصت ساختن وبلاگ واس خود خودم ندارم .منتظر مطالب جدید شما هستم.

  5. پاراگراف آخر را بارها و بارها خوندم. تقریبا یک سالی است که دقیقا درگیر این موضوعم. ممنون جناب قربانی که اینقدر خوب نوشته اید.
    ” جهان‌بینی که این افراد دارند به انتخاب‌های آنها معنا می‌دهد و البته قدرت تصمیم‌گیری. بسیاری از ما به شدت به محیط وابسته‌ایم و چیزهایی که پیش روی‌مان قرار می‌دهد مسیر زندگی ما را تعیین می‌کند، در حالی که افرادی که جهان بینی دارند با محیط تعامل برقرار می‌کنند و علاوه بر تاثیر گرفتن بر آن تاثیر هم می‌گذارند.”

    امیدوارم این روند فرسایشی! برای من بزودی تمام شود. و البته برای دوستانی که مفهوم واقعی مطلب رو درک کردن.
    اگر پیشرفتی حاصل کردید مرا بی خبر نگذارید.

    1. در پاسخ به اقای کیوان .با توجه به تاکید شما بر جهان بینی اگرچه این کلمه تعریف خودشو دارد و به زندگی افراد بر طبق روشها و باورهای مکتبی جهت میدهد اما من تعریف دیگری از جهان بینی را ارایه میدهم که در هدفمندی زندگی نقش زیادی دارد.ایا ما اصلا جهان پیرامون خود را میبینیم یا با هاله ای از توهمات پشت پیله ی ابریشمی به بیرون نگاه میکنیم زمانی میتوانیم طبق اصول و ارزشها جهان اطراف خود را بنگریم که شاداب باشیم و در غیر انصورت اگر بهترین و متعالی ترین مکاتب را نیز انتخاب کرده باشیم در غمگینی نگاه ما به زندگی وارونه است.و هدف که در واقع همان زندگی است دستیافتنی نخواهد بود.

  6. زندگی در گذشته و آینده مشکل خیلی از آدماست به قول معروف باید به این افکار ایست بگویم.ابتدا باید ذهنم را رام کنم در زمان حال زندگی کنم و برای آینده برنامه بچینم به آینده با دیدی مثبت نگاه کنم و به هدف هام جامه عمل بپوشانم …. ولی اینکه جهان بینی داشته باشم خیلی برام مهم نبوده

  7. به نظر من بی هدفی، غم و افسردگی هیچ یک نشان از یک علت بیرونی نیست بلکه همگی احساس هایی است که در انسان ایجاد می شود آنهم به دنبال نوع خاصی از نگاه به طبیعت و محیط اطراف و زندگی و اتفاقات ( حتی خوب!!!). این احساس برای من بارها و بارها در طول یک ماه و هفته و گاها یک روز اتفاق می افتاد. کاری که من کردم این بود که به این احساس ها و ارتباط آن با وقایع روزانه، وضعیت مالی، حجم مشغله روزانه، تفریحات و بسیاری از عوامل دیگر فکر کردم و نهایاتا به این نتیجه رسیدم که گویی انسان نیز در برخی جنبه ها مثل یک ربات عمل می کنه و احساس هایی اینچنینی در نتیجه قرار گرفتن در یک سری از شرایط ایجاد می شه و اگر انسان به شرایط حادث شدن این احساس ها و فاکتورهای دخیل در اون دقت کنه می تونه جلوی ایجاد چنین احساساتی رو بگیره و اونهارو پیشبینی و مهار کنه. بنابراین پیشنهاد من به دوستان اینه که وقتی بنا به هر دلیلی ( دلایل آشکار و پنهانی که هرکس خودش باید فکر کنه و پیدا کنه) احساس افسرده گی و دلگیری می کنید پس یقین بدونین تفکر درباره هدف جهان و احساس لزوم داشتن یک جهانبینی جامع و نهایتا احساس پوچی به دنبالش مثل یک دومینو خواهد آمد بنابراین در این لحظات به دنبال سایت هایی که به شما ساندوویچ جهانبینی صحیح بدن ( شرط می بندم همه کسایی که اینجا میان و الان خواننده این مطلبن داستانشون همینه!!) و صحبت با اطرافیان ( حتی یک عابر قریبه!!) یا کارهایی از این قبیل هم خواهید بود. اما همونطور که هیچ موقع این احساسات آزار دهنده ( که همه ما تجربشو داشتیم) تا همیشه دوام نداشته اینبار هم دوام نخواهد داشت. اما پیشنهاد من اینه که بهترین راه حل به جای راه حل های همیشگی که در بالا اشاره شد،
    در درجه اول لزوم برون رفت سریع از این حالته ( درمان اورژانسی):
    – داروها متفاوته مثلا می تونه شامل گوش دادن به موسیقی، کتاب خوندن، تفریح کردن، ورزش، تعطیل کردن کار و… باشه ( هرکس خودش بهتر می دونه)
    درمرحله دوم ( پیشگیری)
    -لزوم شناخت ابعاد این احساسات و به دست گرفتن کنترل آن ها و مختومه کردن هر چه سریع تر این احساسات و همچنین جلوگیری از ایجاد شزایط ایجاد این احساسات است.
    مثلا یکی از این علل برای من تنهایی است: هر گاه تنها می شم این احساسات به سراغم می یاد و کلی وقتم تلف می شه و زمانم به ناخوشی می گذره پس من تا جایی که میشه از تنهایی پرهیز می کنم. یا مثلا اگر کارهام به عقب بیفته یا سر موقع انجام ندم ( همانطور که دوستان هم اشاره کرده بودند) این آشفتگی در ذهنم ایجاد میشه پس سعی می کنم با برنامه ریزی برای زندگیم و اجتناب از تنبلی و خشکاندن ریشه های تنبلی ( برای هر کس این ریشه ها متفاوته اونارم خودش باید کشف کنه) از افتادن در سیاه چاله این احساسات جلوگیری کنم.

    تا به حال فکر کردین چرا موقعی که شادین احساس می کنین که دنیا خیلی قشنگه و بهترین زندگی رو دارین و در واقع آگاهانه یا ناخودآگاه احساس می کنین که اتفاقا الان بهترین جهان بینی رو دارین ! این هم یه احساسه و به دنبالش دومینویی از احساسات مثبت رو داره که تحت یک سری شرایط مطلوب ایجاد میشه پس سعی ما این باشه که این شرایط رو هم بشناسیم و تلاش کنیم تا شرایطشونو ایجاد کنیم
    نکته آخر در لحظه های آرامش به دنبال جهانبینی برا خوتون باشین نه زمان وقوع طوفان های هیجان و آشفتگی چون بعد طوفان حتی خودتونم بهش اعتباری قایل نخواهید بود.
    مرسی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *