مارکس؛ خدایی که شکست خورد

کارل مارکس فیلسوف معروف آلمانی بر این باور بود که مبنایی علمی برای توضیح تحولات تاریخی پیدا کرده است و به این ترتیب نوع بشر را قادر ساخته تا تحولات آینده جامعه را با دقت علمی پیش‌بینی کند. اکنون و بعد از این که نظریه‌های مارکس به محک آزمون گذاشته شده است ما بهتر می‌توانیم اندیشه‌های او را نقد کنیم.

مقاله نسبتا مفصل و ساده‌ای در مورد کارل مارکس نوشتم که می‌توانید کل آن را در ادامه بخوانید. همچنین می‌توانید این مقاله را در قالب pdf از اینجا دانلود کنید. فایل ارایه مقاله را هم از اینجا دانلود کنید.

مارکس

خدایی که شکست خورد[۱]

سیاست چگونه شکل گرفت؟

قبل از صحبت در مورد کارل مارکس بهتر از چارچوبی برای خودمان تدوین کنیم. در این چارچوب به این می‌پردازیم که حکومت‌ها چگونه شکل گرفتند تا بعد به این سوال بپردازیم که چه کسانی باید حکومت کنند؟

حکومت‌ها در ابتدا برای دفاع از شهروندان به وجود آمدند. با توجه به این که طبیعت بزرگتر از آنی بود که کسی به تنهایی صاحب طبیعت بشود حکومت‌ها به جای افراد صاحب طبیعت شدند و از آن استفاده کردند. مدیریت محیط و منابع طبیعی به معنی دفاع در برابر طبیعت و تغییرات جوی و اقلیمی و اهمیت دادن به تغذیه‌ی شهروندان به مروز جزو وظایف حاکمان و حکومت‌ها شد. اما حکومت‌ها برای انجام این فعالیت نیاز به پول داشتند؛ با توجه به این که از طبیعت پولی به دست نمی‌آید، بنابراین حاکمان به جمع‌آوری مالیات پرداختند. مطابق فلسفه قطره قطره جمع گردد و انگهی دریا شود، ثروت حاکمان رو به فزونی نهاد و برای این که پول زیادی دستشان بود به مرور برخی از آنها دچار فساد شدند. در برخی نقاط دنیا برای جلوگیری از فساد به حکومت قانون روی آوردند. در نتیجه افکار متفکرانی مانند منتسکیو تفکیک قوا صورت گرفت و این باعث شد مردم در حاکمیت مشارکت کنند و به قوانین یا نمایندگانی که قرار بود آن قوانین را بررسی کنند رای بدهند. از اینجا به بعد نظام‌های پارلمانی شکل گرفت. در ادامه برای گسترش اقتدار حکومت‌ها و ارائه‌ی خدمات به مردم نیاز به یک نظام اداری بود. برای راحتی فعالیت نظام اداری به مرور مرزها سیاسی بین کشورها از بین رفتند که در انتهای آن پدیده جهانی شدن مطرح شد و ایده‌آل برخی از بین بردن تفاوت‌ها شد. این برخی اشاره به کسانی دارد که پیرو افکار فیلسوف آلمانی کارل مارکس بودند و خودشان را مارکسیست می‌خواندند؛ بعضی‌هاشان هم خودشان را با نام‌های دیگری خطاب می‌کردند؛ مثلا کمونیست.

هر مجموعه انسانی، خانواده یا ملت، به حریم و فضای خود نیاز دارد. کشورهای کمونیستی علی رغم این اصل دست به آزمایش زدند: مثلا آنها چندین خانواده را در یک آپارتمان اشتراکی جا دادند. آزمایش آنها شکست خورد. بنابراین ترکیب و ادغام کردن چندین ملت در یک وطن هم نتیجه‌ای بهتر نخواهد داشت. همسایه‌ها دقیقا به خاطر این که نزدیکند، نیاز دارند تفاوت‌های خود را مشخص کنند تا با دیگری اشتباه گرفته نشوند. فروید نام این مسئله را خودشیفتگی به تفاوت‌های کوچک گذاشته بود. یعنی عاشق تفاوت‌های کوچک خود بودن. این چیزی بود که نابغه بزرگی به نام کارل مارکس که کمونیسم ریشه در اندیشه‌های او دارد آن را نادیده گرفته بود. برخلاف انتظار در جایی که همه از امکانات یکسانی برخوردار باشند تعارض بیشتری به وجود خواهد آمد. چون در این شرایط تفاوت‌های کوچک که حمل بر ارزش بیشتر دیگری می‌شود به راحتی رصد می‌شود. ملت‌ها مانند نارسیس دوست دارند در عمق تاریخ خود غرق شوند و به تحسین قهرمانان خود بپردازند؛ تا به این ترتیب از همسایه‌های خود که کمی شبیه آنها هستند متمایز شوند. برای اداره این دویست کشور و همین یک سیاره، انسان‌های فراوانی دست به تفکر زدند. کارل مارکس اولین و آخرین آنها نبود. اما او آخرین کسی بود که ایده‌های بزرگی در سر داشت.

فلسفه سیاسی در پاسخ به این سوال اساسی به وجود آمد؛ چه کسی باید حکومت کند؟ به این سوال اندیشمندان پاسخ‌خای متفاوتی با وجه به زمینه فکری‌شان داده‌اند. معروف‌ترین این افراد این‌ها هستند.

  1. افلاطون
  2. توماس هابز
  3. جان لاک
  4. جان استوارت میل
  5. کارل مارکس

ما به سراغ آخرین نظریه‌پرداز بزرگ فلسفه سیاسی می‌رویم.

کارل مارکس (۱۸۱۸ـ۱۸۸۳) که بود؟

کارل مارکس که برای اداره هر چه بهتر این سیاره رویاهای بزرگی داشت را می‌توان با این جملات توصیف کرد:

  • او فیلسوف عمل بود.
  • روش تفکر ما را درباه جامعه از ریشه متحول کرد.
  • تاریخ را همان مبارزه طبقاتی می‌دانست.
  • می‌گفت تاریخ می‌کوشد تا به علم تبدیل شود.
  • بر این باور بود که مبنایی علمی برای توضیح تحولات تاریخی پیدا کرده است و به این ترتیب نوع بشر را قادر ساخته تا تحولات آینده جامعه را با دقت علمی پیش‌بینی کند.

واژگانی که شنیدن نام کارل مارکس در ذهن ما تداعی می‌کند، انقلاب، قدرت و رنج بشری است. کارل مارکس جزو معدود فیلسوفانی بود که این شانس را داشت که فلسفه‌اش به محک آزمون گذاشته شود.

او سومین فرزند خانواده‌ای با نه فرزند بود. نیاکانش یهودی بودند اما پدر و مادرش برای ادامه شغل وکالت پدر به مذهب پروتستان گرویدند. مارکس دانشجوی نابغه‌ای نبود. روزها و همین طور شب‌های او در دانشگاه بن به الواتی گذشت؛ ولی بالخره به خودش آمد و از دانشگاه ینا دکتری فلسفه گرفت. حقوق، فلسفه و تاریخ خواند و پایان‌نامه‌اش درباره فلسفه یونان باستان بود. دیدگاه‌های سیاسی و خصومت آشکار او با دین باعث شد نتواند در دانشگاه کاری پیدا کند. به کُلن رفت و سردبیر بسیار موفق یک روزنامه سیاسی شد. اما روزنامه‌اش توقیف شد، سپس به پاریس رفت و آنجا با سوسیالیست‌های هم‌عصرش آشنا شد و همان جا بود که دوست، همکار و پشتیبان مالی تمام عمرش، فردریش انگلس را یافت. ۱۸۴۵ از فرانسه اخراج شد. به بلژیک رفت؛ در بروکسل و به همراه انگلس مانیفست کمونیستی را در ۱۸۴۹ نوشت. از بروکسل هم اخراج شد و به لندن رسید. سرانجام و تا پایان عمر ساکن همان لندن شد و چون بسیار آدم ولخرجی بود و کار درست و حسابی نداشت، همیشه دست در جیب یار غارش انگلس پولدار داشت. در ۱۸۶۷ شاهکارش یعنی سرمایه را نوشت. در ۱۸۸۳ هم بر اثر ابتلا به برونشیت درگذشت.

فلسفه مارکس چگونه شکل گرفت؟

در ذهن مارکس، سه سنت عقلانی پیشرفته ترکیب شدند و اندیشه مارکسیسم شکل گرفت:

  1. فلسفه آلمان،
  2. نظریه سیاسی فرانسه،
  3. و علم اقتصاد انگلیسی.

فلسفه هگلی

مارکس در فلسفه فرزند هگل بود؛ البته با یک تفاوت بسیار اساسی که در ادامه توضیح می‌دهیم. فلسفه هگل را می‌توان دراین ۱۰ گویه زیر خلاصه کرد:

  1. واقعیت وضعی ثابت نیست بلکه یک فرایند تاریخی در حال تکوین است.
  2. کلید ادراک واقعیت، فهم ماهیت تحولات تاریخی است.
  3. تحولات در تاریخ تصادفی نیست بلکه از قانونی قابل شناسایی پیروی می‌کند.
  4. آن قانون قابل شناسایی تغییر و تحول همان قانون دیالکتیک است.
  5. آنچه این قانون را پیوسته فعال نگه می‌دارد اصل بیگانگی است.
  6. فرایند دیالکتیک در اختیار انسان نیست بلکه طبق قوانین درونی خودش پیش می‌رود.
  7. در وضعیت نهایی همه تضادهای درونی برطرف می‌شود و آنگاه دیگر اثری از خودبیگانگی نخواهد ماند.
  8. در وضعیت بدون تضاد انسان تحت تاثیر نیروهای خارج از اختیارش کشانده نمی‌شود و  صاحب اختیار می‌شود.
  9. امکان آزادی، خودشکوفایی و رضایت درونی برای نوع بشر فراهم خواهد شد.

۱۰.  این جامعه، جامعه غیر منسجم مورد نظر لیبرال‌ها نخواهد بود، بلکه جامعه‌ای منسجم است که افراد آن در کلیت یکپارچه‌ای جذب و حل می‌شوند.

مارکس تحت تاثیر دیگر هگلی چپ یعنی لودویگ فوئرباخ برخلاف خود هگل معتقد بود واقعیت، روحی یا معنوی نیست؛ بلکه مادی است. مارکس برخلاف هگل خودش را ماتریالیست می‌دانست نه ایده‌آلیست.  نظام فلسفی مارکس را ماتریالیسم تاریخی یا ماتریالیسم دیالکتیک می‌خوانند. مارکس به اعتقاد خود هگل را از روی سر، بر روی پاهایش قرار داد. به این معنی که فلسفه و روش او را که دیالکتیک بود به نحو پویاتری سرانجام بخشید. مارکس روش دیالکتیک هگل را که بر اصل تضاد برقرار بود در عرصه زندگی بشری وارد کرد.

برای فهم اندیشه‌های فلسفی مارکس به ناچار باید به ریشه‌ها مراجعه کنیم.

هگل (۱۷۷۰ـ۱۸۳۱) که بود؟

در چند جمله می‌توان هگل را چنین وصف کرد:

  • بشارت‌دهنده امر مطلق
  • بلندپروازترین و نظام‌مندترین متفکر بعد از ارسطو
  • بنیان‌گذار فلسفه ذهنی‌گرایی (ایده‌آلیسم) مطلق

برخلاف هم‌دانشگاهیش شلینگ هگل دیررس بود. او بسیار تحت تاثیر فیخته و شلینگ بود. در ادامه ایده‌های فلسفی او را مرور می‌کنیم:

  1. ۱. جهان معنی دارد.

هگل پیرو کانت بود، اما از گفته کانت که جهان فراسوی تجربه را کماکان شناخت‌ناپذیر می‌دانست راضی نبود. از نظر هگل هر چیزی در جهان نمودی است از روح جهان یا weltgeist که تحققش در جهان فرایندی عاقلانه و دیالکتیکی است. Geist  در زبان آلمانی چیزی بین روح و ذهن است. به همین دلیل ترجمه آن آسان نیست. می‌شود آن را ایده یا ذهن ترجمه کرد و گفت واقعیت نهایی همان ایده یا ذهن است.  یالکتیک هگل فرایند منطقی کشف حقیقت است. تز، آنتی تز، و سنتز. یا نهاد، برابرنهاد و هم‌نهاد. سنتز شکل والای حقیقت است. حقیقت وحدت تز و آنتی تز است. هگل کلمه دیالکتیک را از آثار افلاطون برداشته است. هر چند که معنایی منظور نظر هگل است با آن دیالکتیک معروف افلاطون برای کشف حقیقت فاصله دارد. بنابراین می‌توانیم همه چیز را در جهان بفهمیم چون همه چیز نتیجه روح مطلق (ذهن) است.

بنابراین دیالکتیک یا قانون تغییر و تحول در این سه مرحله خلاصه می‌شود:

  • تز: مفهوم هستی
  • آنتی تز: مفهوم نیستی
  • سنتز: مفهوم شدن

همه چیز در این جهان تغییر می‌کند: افکار، ادیان، هنرها، علوم، اقتصاد، نهادها و موسسات خود جامعه. اما نکته مهم در این تغییر این است:

  1. ۲. تاریخ هدفمند است.

سیر روح جهان در جستجوی آزادی است. تاریخ سیر پیش‌رونده‌ی این آزادی است. تاریخ هدف دارد و هدفش معقول است: آن هدف، آشکار کردن ایده‌ی آزادی در آگاهی آدمی است.

نخستین مرحله آزادی شناخت خویشتن است. خویشتن در برابر آنتی تزش یعنی دیگری قرار می‌گیرد. مانند ارباب و بنده.  به محض این که همگان به دریافت و فهم جدیدی رسیدند، تاریخ انسانی می‌تواند به مرحله جدیدی از ذهنیت برسد. بنابراین روح مطلق از طریق سنتز تز و آنتی تز خود را در کلام آگاهی انسانی متجلی می‌کند و به پالایش ایده آزادی می‌پردازد. از نظر هگل تجسم نهایی روح را می‌توان در دولت قانون‌سالارـ مدرن یافت. به نظر هگل فقط درون بافت اجتماعی دولت است که فرد می‌تواند آزاد باشد.

کل پیشرفت تاریخ سیر Geist به سوی خودآگاهی و خودشناسی است. هگل این یگانگی خودآگاه همه چیز را امر مطلق نامید.

Zeitgeist یا روح زمانه: حتی در موارد خلاقیت فردی هم، شخص در روح زمانه پیچیده و گرفتار است. بتهوون مربوط به عصر خودش بود. همین طور فردوسی و حافظ و سعدی و شکسپیر و دیگران.

اگر هیچ تضادی باقی نماند پس دیگر تغییر و تحولی هم درکار نخواهد بود. سوال اینجاست: در چه مرحله‌ای از رشد جامعه وضعیت بدون تضاد تحقق می‌یابد؟ بستگی دارد. اگر این سوال را از هگلی‌های راست و چپ بپرسید دو جواب متفاوت خواهید شنید:

پاسخ هگلی‌های راست: رژیم سلطنت مشروطه پروس.

پاسخ هگلی‌های چپ: حکومت پروس در ۱۸۳۰ بسیار دور از نمونه آرمانی است. مهم‌ترین آنها کارل مارکس بود.

هگلی‌های راست در نهایت به نازیسم و هگلی‌های چپ در نهایت به کمونیسم رسیدند.

  1. ۳. از خودبیگانگی

مفهوم از خودبیگانگی یا بیگانگی در آثار هگل این بود که چیزی که در واقع بخشی از وجود ماست برایمان غریبه و دشمن به نظر برسد. هم در دنیای روحانی و هم در دنیای مادی، این حالت بیگانگی نیروی محرک لازم برای تغییر دیالکتیکی را فراهم می‌کند.

چند جمله منتخب از هگل

  • آن چه تجربه و تاریخ می‌آموزند این است که مردم و حکومت‌ها هرگز چیزی از تاریخ یاد نگرفته‌اند یا براساس اصول منتج از آن عمل نکرده‌اند.
  • تراژدی‌های اصیل جهان کشمکش بین حق و باطل نیستند. تعارض و کشاکش بین دو حق‌اند.
  • هیچ چیز بزرگی در جهان بدون رنج حاصل نشده است.
  • یافتن نقص در افراد، در حکومت‌ها و در پروردگار آسان‌تر است تا دیدن ارزش و اهمیت واقعی آنها.
  • جسارت دیدن حقیقت اولین شرط پژوهش فلسفی است.

مارکس و داروین مفهوم رشد و تحول پیوسته و دائم را محور اندیشه خود قرار دادند. یکی به دیالکتیک ماتریالیستی رسید دیگری به نظریه تکامل. اما در ادامه بررسی ریشه‌ها باید سری به یکی از معروف‌ترین فیلسوفان یونان بزنیم.

هراکلیت (هراکلیتوس)

هراکلیتوس چند اندیشه بنیادی داشت که در شکل‌گیری تفکرات هگل و مارکس تاثیر فراوانی داشت.

  1. وحدت اضداد: راه رو به بالا همان است که به پائین می‌رود. بطری نیمه پر و نیمه خالی هر دو یک چیز هستند. جمع همین اضداد است که دنیا را می‌سازد.
  2. همه چیز جاری و در تغییر است.  بر همین مبنا غیرممکن است بتوانید در یک رودخانه، دو بار قدم بگذارید.

هراکلیتوس جمله معروفی دارد: سرشت هر کس سرنوشت اوست.

هراکلیتوس بر مبنای این تفکرات به این نتیجه رسیده بود که جهان از آتش ساخته شده است.

فیخته

فیخته می‌گفت شناخت بشر از واقعیت تجربی سرچشمه نمی‌گیرد، بلکه برعکس، جهان تجربی ساخته و پرداخته ذهن شناسنده است.

شلینگ

انسان بخشی از طبیعت است، بنابراین خلاقیت انسان بخشی از قدرت سازندگی طبیعت است. طبیعت در انسان به خودآگاهی رسیده است.

علاوه بر این چند نفر برای درک اندیشه‌های مارکس نیاز است تا با اندیشه‌های انگلس نیز آشنا باشیم. مطلبی در این مورد از دانشنامه اینترنتی ویکیپدیا انتخاب شده و در ضمیمه ۳ این متن آماده است.

اقتصاد پایه و اساس است

از نظر مارکس در بنیادی‌ترین، سطح عامل اصلی و تعیین کننده دگرگونی اجتماعی، رشد ابزار تولید است. در مرحله بعد، نوبت به شکل‌گیری و رشد طبقات اجتماعی و تضاد میان طبقات می‌رسد. در مرحله بعد از این‌ها روبنا قرار دارد: موسسات و نهادهای اجتماعی و سیاسی، ادیان، فلسفه‌ها، هنرها، آرا و افکار. همه این‌ها برپایه زیرساخت اجتماعی رشد می‌کنند.

مثال: شکل‌گیری اولین شهرهای صنعتی در کنار رودخانه‌ها بود. چون برای دسترسی به مواد اولیه تنها ابزار حمل و نقل در ابعاد بزرگ کشتی‌ها بودند. اما بعد از این که قطارهایی که با نیروی بخار کار می‌کردند آمدند این قید از بین رفت. در نتیجه دیگر شهرهای صنعتی در کنار رودخانه‌ها متمرکز نبودند. این مثال قدرت ابزار تولید در تغییرات اجتماعی را نشان می‌دهد. اندیشه اقتصادی مارکس از سوسیالیسم در مقابل کاپیتالیسم دفاع می‌کرد.

مفاهیم اساسی اندیشه اقتصادی او از این قرار است:

نظریه ارزش کار: میان ارزش استفاده‌ای و ارزش مبادله‌ای یک کالا تفاوت وجود دارد. ارزش اقتصادی مقدار نیروی کار و زحمتی است که برای تولید آن صرف شده است.

نظریه ارزش اضافی: کارگر معمولی مجبور است کار خود (در واقع خود را) به سان یک کالا بفروشد. کارفرما پول بیشتری از کار کارگر به دست می‌آورد. این منبع تعارض کارگر و کارفرماست. بنابراین در داخل سرمایه‌داری یک نوع نزاع اساسی وجود دارد.

تمرکز سرمایه و ظهور سوسیالیسم؛ مارکس معتقد است در نتیجه دو مفهوم قبلی پولدارها و صاحبان سرمایه پولدارتر و کارگران و طبقه پائین اجتماع ضعیف‌تر و ضعیف‌تر می‌شوند و این سکوت قبل از فریاد فرا رسیدن سوسیالیسم و یا جامعه بدون طبقه خواهد بود.

انقلاب و اخلاق؛ یا اندیشه سیاسی مارکس

مارکس معتقد بود که جامعه سرمایه‌داری صنعتی زمان خودش، مرحله ماقبل آخر در مسیر تحول تاریخی است. جامعه بعدی از نظر او جامعه بی‌طبقه بود. در جامعه بی‌طبقه دیگر نیازی به حکومت بر مردم نخواهد بود بلکه فقط باید به مدیریت و اداره امور پرداخت. مارکس معتقد بود که اکتشافات صنعتی و تکنولوژی بسیار سریع‌تر از فنون نظارت و کنترل آنها پیشرفت می‌کنند. این اندیشه او را به دو مفهوم رسانده بود:

  1. از خودبیگانگی یا self alienation

ازخودبیگانگی یا الیناسیون واژه‌ای است که در لغت به‌ معنی از دست دادن، یا قطع ارتباط با چیزی است. این واژه به‌ویژه با دست‌نوشته‌های اقتصادی ـ فلسفی مارکس شهرت یافت. در اصطلاح مارکس این اصطلاح برای انسانی به‌کار رفته‌است که با طبیعت انسانی بیگانه شده‌است. مارکس این اصطلاح را از دو واژه هگلی Entäusserung و Entfremdung اخذ کرده‌است. هگل این دو واژه را برای توصیف آگاهی ناخشنود در تمدن روم و قرون وسطای مسیحی به‌کار برده‌است. مارکس این واژه را برای توصیف کارگران مزدبگیری به‌کار برد که از وضع زندگی راضی‌کننده‌ای برخوردار نیستند، چرا که فعالیت زندگی آن‌ها ـ به‌عنوان عامل اجتماعی مولد ـ خالی از هرگونه کنش یا رضایت گروهی است و هیچ‌گونه مالکیتی بر زندگی یا محصولاتشان ندارند.

  1. بت‌پرستی یا fetishism

پرستش فراورده‌های کار. وحشتناک‌ترین اثر و نتیجه سرمایه‌داری، غیرانسانی ساختن روابط میان مردم و جابجایی شخص و شی است. سوسیالیسم از نظر مارکس قرار بود اخلاقی مبتنی بر ارزش‌های انسانی را به پا ‌دارد.

انتقادات وارد بر نظریات مارکس

قبل از توضیح بیشتر نظریات مارکس برخلاف روال معمول ابتدا انتقادات وارد بر نظریات کارکس را مطرح و در ادامه نظریات او را بیشتر توضیح خواهیم داد. متاسفانه آرمانشهر تصور شده توسط مارکس خرابه‌ای بیش نبود و مارکس پیامبری دروغین بود.

او درباره ماهیت نظریه‌اش اشتباه می‌کرد و آن را کاملا علمی می‌پنداشت. همان گونه که فیزیک نیوتنی علمی است او نظریه‌اش را علمی می‌دانست. مارکسیست‌ها حاضر به تحمل هیچ ایده و نظری نبودند و در نهایت به حکومت‌های تمامیت‌خواه یا توتالیتر تبدیل شدند. آنها هرگاه به قدرت می‌رسیدند انتشار یا تعلیم هرگونه اندیشه‌ای را که با عقایدشان منطبق نبود ممنوع می‌کردند. آنها بر این باور اشتباه بودند که تحقق سوسیالیسم اجتاب‌ناپذیر است.

مثلا تروتسکی می‌گفت: مخالفان مارکسیسم به زباله‌دان تاریخ روانه می‌شوند.

اما آنها چرا جاذبه داشتند و هنوز ۲۵ درصد مردم دنیا در نظامی سیاسی که برگرفته از اندیشه‌های مارکس است زندگی می‌کنند؟ چون آنها مدعی علم، امروزی بودن و آینده را از آن خود دانستن بودند. در ابتدا تعداد زیادی از روشنفکران کشورهای عقب‌مانده مدهوش آموزه‌های کمونیستی شدند. البته جنبه اقتصادی آن هم تاثیرگذار بود.  این یک نمایش جالب از تاثیر عملی افکار در دنیای واقعی بود. در نهایت حکومت مارکسیستی فقر و استبداد به ارمغان آوردند. بیشتر انتقادها به نظریات مارکس متوجه فلسفه تاریخ و نظریه اقتصادی آن است. چون فهم گذشته بنیاد معتبری برای پیشگویی آینده نیست. همچنین ارزشیابی اخلاقی او هم جای اشکال دارد که می‌گفت هر مرحله از تاریخ اخلاقا بالاتر از مرحله پیشین است.

نظام سرمایه‌داری برخلاف تصور کمونیست‌ها از هم نپاشید. البته برخی می‌گویند سرمایه‌داران هوشمند اندیشه‌های سوسیالیستی را برای حفظ و بقای خود استفاده کردند. مثلا توسعه اتحادیه‌های کارگری، قوانین ضد تراست، موازین تامین اجتماعی و …

البته اشکالاتی هم بر نظریه ماتریالیستی آنها وارد است. یا این که چرا این فرایند دیالکتیکی باید در سوسیالیسم مارکسی یعنی کمونیسم متوقف شود. مهم‌ترین انتقاد به اندیشه‌های مارکس هم این است که دیالکتیک او برخلاف ادعایش علمی نیست.

او پیش‌بینی کرده بود ابتدا در انگلستان انقلاب سوسیالیستی اتفاق بیفتد. اما این گونه نشد و در روسیه اولین انقلاب کمونیستی اتفاق افتد که از نظر صنعتی بسیار عقب‌تر از آلمان، آمریکا و انگلستان بود.

مارکس به اشتباه فکر می‌کرد تغییرات کمی به تغییرات کیفی تبدیل می‌شود. مانند تغییرات آب در اثر تغییر دما.

یا این که ایثار و فداکاری در چارچوب فکری مارکس قابل توجیه نیست و بدون آن هم مبارزه اجتماعی ممکن نخواهد بود.

مارکسیست‌های معروف در سیاست این‌ها بودند

در روسیه: لنین، تروتسکی و استالین

در یوگوسلاوی: مارشال تیتو

در چین: مائو تسه دون

در ویتنام: هوشی‌مین

و در کوبا: فیدل کاسترو

بیایید نام مارکسیست‌های معروف در هنر و علوم انسانی را هم مرور کنیم:

ژان پل سارتر، نمایشنامه‌نویس

برتولت برشت، نمایشنامه‌نویس

پابلو نرودا، شاعر

پابلو پیکاسو، نقاش

لویی آلتوسر، هورکهایمر و آدورنو، دانشمندان علوم انسانی

اینجا نکته ظریفی وجود دارد؛ عملکرد راستین هنر از نظر مارکسیست‌ها موشکافی و نقد اجتماعی است. مردم باید از طریق هنر عمیق‌تر بیندیشند و بفهمند که چه مشکلاتی در جامعه‌ای که عضو آن هستند و در نوع ارتباطی که خودشان با جامعه دارند وجود دارد.  باید بتوانند مشکلات زندگی خودشان را بشناسند. هنر باید آنان را به فکر بیندازد تا خواستار تغییر جامعه شوند. در مقابل هنر بد سعی در متعالی نشان دادن ارزش‌های موجود جامعه دارد و تلاش می‌کند مردم را فریب بدهد و به خواب فرو ببرد. اگر یک سره تمام اندیشه‌های مارکس را رد کنیم همان اشتباهی را تکرار خواهیم کرد که پیروان مارکس کردند. در نظریات مارکس ایده‌های بزرگی وجود دارد. یکی از آنها همین نوع نگاه مارکسیست‌ها به هنر است.

ایده‌ی بزرگ مارکس: ما در جهان مادی زندگی می‌کنیم

شاید بهتر باشد کمی از اندیشه‌های مارکس را بیشتر بشکافیم. مارکس مانند هگل معتقد بود که تاریخ فرایندی دیالکتیکی دارد. از نظر مارکس و برخلاف هگل روح مطلقی این فرایند را هدایت نمی‌کند، بلکه نیروهای اقتصادی و مبارزات طبقاتی آن را به پیش می‌رانند. مارکس جهان را مادی می‌بیند. مانند ارسطو که صورت‌های افلاطونی را از آسمان به پایین آورد، و آن را درون خود چیزها قرار داد، مارکس هم دیالکتیک تاریخی هگل را به جهان مادی فرود آورد.

از نظر مارکس، تضاد بین طبقات غنی و فقیر، نظام اقتصادی جدید و نظام طبقاتی را به بار آورده است. بورژوازی و مالکان سرمایه از پرولتاریا (طبقه کارگر) بهره‌کشی و آنها را از خودبیگانه می‌کنند و به این ترتیب سرانجام وضعیتی را پدید می‌آورند که مارکس آن را واپسین مبارزه طبقاتی می‌داند. از نظر مارکس، از خودبیگانگی کارگران در عصر صنعتی ناشی از ماهیت خود کار بوده است. کارگران هیچ تعلقی به تولیدات خود ندارند. برعکس کشاورزان که با زمینی که روی آن کار می‌کردند ارتباط برقرار می‌کردند. منافع یک طبقه هم همیشه با منافع طبقه دیگر در تعارض و تضاد است. از دید مارکس این شدت گرفتن دامنه‌های دیالکتیکی نشانه مبارزه آخر است.

مارکس معتقد بود کمونیسم به عنوان جامعه‌ای بی‌طبقه و بدون مالکیت خصوصی جامعه بهتری است. اما موضوع به همین سادگی هم نیست. از نظر مارکس این جبر تاریخ است که سرمایه‌داری خودش را نابود کند و پرولتاریا به قدرت برسد. در بینش دیالکتیکی او همه دوره‌های تاریخی، حتی سرمایه‌داری که از آن بیزار بود، جبری و اجتناب‌ناپذیر بوده‌اند.

سرمایه‌داری ابزار و روش افزایش تولید را فراهم کرد. این مرحله‌ای ضروری بود. زیرا آنتی‌تز آن یعنی کمونیسم به پا می‌خیزد و این ثروت و توانایی تولید به تساوی تقسیم می‌شود. مردم هم به تساوی از آن بهره‌مند می‌شوند. دولت کمونیستی با دولت سرمایه‌داری در تضاد است و به نظر او حکومت کمونیستی آخرین دوران دیالکتیکی تاریخ خواهد بود. دورانی نهایی که بشریت از آن بهره‌مند می‌‌شود.

اما امروز سرمایه‌داری از بین نرفت که هیچ، بزرگ‌تر و فربه‌تر شده است.

اما این مهم نیست. مهم‌ترین کار مارکس این بود که شالوده‌ی اجتماع را نیروهای مبادله، توزیع و مصرف اقتصادی دانست. در حالی که همه فیلسوفان آن زمان برای فهم جامعه به فلسفه، مذهب و ادبیات گذشته نگاه کرده بودند.

امروز اندیشمندان به این نیروها نظر دارند تا براساس آنها گذشته و حال را تببین و ساختارهای اقتصادی دیگری را جایگزین کنند که شاید زندگی بهتری برای ما به ارمغان بیاورد.

جمله‌های منتخب از مارکس

فیلسوفان فقط جهان را به روش‌های مختلف تفسیر کرده‌اند؛ اما مهم متحول کردن آن است.

نویسنده باید پول دربیاورد تا بتواند زندگی کند و بنویسد، اما به هیچ وجه نباید برای پول درآوردن زندگی کند و بنویسد.

اگر به کسی ماهی بفروشی او یک روزه می‌خوردش. اگر به کسی ماهی‌گیری یاد بدهی، یک کسب و کار را از بین برده‌ای.

سنت تمامی نسل‌های مرده مانند کابوسی بر مغز زنده‌ها سنگینی می‌کند.

هدف من در زندگی معزول کردن خدا و ویران کردن سرمایه‌داری است.

تاریخ کاری انجام نمی‌دهد، نه ثروت کلان دارد و نه در میدان نبرد می‌جنگد. همه این کارها را آدم‌های زنده و واقعی انجام می‌دهند.

کارگران چیزی ندارند که از دست بدهند مگر زنجیرهایشان، و جهانی را دارند که به دستش بیاورند.

کارگران جهان متحد شوید.

از هر کس به اندازه توانش، به هر کس به اندازه نیازش.

تاریخ تکرار می‌شود، اول به صورت تراژدی و بعد به صورت کمدی.

نوش‌داروی رنج فکری درد جسمانی است.

دین افیون توده‌هاست.

بهتر بود کارل به جای این که این همه راجع به سرمایه بنویسد، سرمایه‌ای هم می‌زد. (مادرزن کارل مارکس)

منابع

  • کتاب کوچک سیاست، سیاست چگونه پدید آمد، داستان پیدایش دولت، قانون، جمهوریت و مالیات، اُدُن وَله، کیان فروزش، نشر اختران، ۱۳۸۷
  • کتاب کوچک فلسفه، حکمت بزرگترین اندیشمندان جهان به زبان خودمانی، گریگوری برگمن، کیوان قبادیان، نشر اختران، ۱۳۸۵
  • داستان فلسفه، برایان مگی، مانی صالحی علامه، کتاب آمه، ۱۳۸۸
  • کلیات فلسفه، ریچارد پاپکین، آوروم استرول، دکتر سید جلال‌الدین مجتبوی، انتشارات حکمت، ۱۳۸۳
  • دانشنامه اینترنتی ویکیپدیا

[۱] برگرفته از عنوان کتابی به همین نام نوشته کوستلر و …

دسته‌هادسته‌بندی نشده

3 دیدگاه برای “مارکس؛ خدایی که شکست خورد”

  1. سلام کارتان تحقیق ارزشمندیست الخصوص قسمت( فلسفه مارکس ).
    اگر در مورد (وجه تولید) مارکس چیزی دارین برام بفرستین .
    مجید رحیم زاده
    آقای قربانی شما دانشجوی ارتباطات هستید ؟

    1. درود
      من دانشجوی مدیریت رسانه در تهران هستم. این تحقیقی بود که برای درس سیاست انجام داده بودم و با توجه به علایقی که در زمینه سیستم های اقتصادی بازار آزاد و سیستم های سوسیالیستی دارم حتما ادامه دار خواهد بود. اما در مورد وجه تولید کاری نکردم.
      موفق باشی رفیق

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *