مثل سکوت بعد از برف

  • طرف می‌رود خانه صاحبخانه. زن و پسر ۴ ساله صاحبخانه را می‌کشد؛ به هوای طلاهای آنها. همین صاحبخانه قبلا دست همین آدم بدبخت را گرفته بود و به او پناه داده بود.
  • رو‌به‌روی دانشکده مدیریت تهران پسری که صورت و گردنش مثل تنور قرمز شده گلاویز است با دختری خوش بر و رو. دختر جیغ و داد می‌کند و نگهبان‌های در ورودی دانشکده این دو را جدا می‌کنند. پسر اما مثل مرغ سر کنده به این ور و آن ور می‌رود و هر بار نوکی به دخترک می‌زند و دخترک جیغی به هوا. پلیس موتور سوار می‌آید. دخترک به سمت پل گیشا می‌رود و پسرک باسرعت دنده عقب می‌گیرد و موتور هم آژیر می‌کشد و آن وری می‌رود.
  • زیر پل گیشا جنازه‌ای بر زمین افتاده و پسری به در ماشین پلیس دستبند زده شده. مردی زیر پارچه‌ای خونین افتاده. موتور سواری است که حوالی تونل توحید با این یکی پسرک تصادف کرده. الان مرده و منتظرند تا پزشکی قانونی بیاید. دخترکی که بی‌هوا از کنار جنازه رد می‌شود جا می‌خورد. چند قدمی می‌رود و بر‌ می‌گردد. از داخل کیف پولی به خروار پول‌های کنار جنازه اضافه می‌کند. آن طرف‌تر و کنار چمران دعوای آن یکی دختر و پسر جماعتی را مشغول خودش کرده. ما هم مشغول تماشا که متوجه می‌شویم در ایستکاه پارک وی ایستاده‌ایم.
  • پارک وی؟
  • نه!
  • یک مقام مسئول خبر از افزایش جرم و جنایت در چند سال گذشته می‌دهد.
  • دکتر عبداللهیان در همایشی در دانشکده علوم اجتماعی می‌گوید تنها هدف دانشگاه کسب دانش است و بس.

بهتر است صحنه پایانی کدام باشد؟

  • دانشجویانی که فارغ می‌شوند و عمری در کله‌شان کرده‌اند به دنبال هدف مقدس کسب علم باشند و چیزی در سر آنها نیست جز مشتی از افکار پرت و وپلای هابرماس و فوکو و آدورنو و هورکهایمر و مارکوزه و چی و چی و چی.
  • دانشجویانی که فارغ می‌شوند و هدف آنها فقط کسب علم نبوده. دانشجویانی که حرف مردم را می‌فهمند و مردم حرف آنها. دانشجویانی که به درد این فضای عصبی می‌خورند. دانشجویانی که دید دارند نه دیدگاه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *