چرا همه‌تون خفه شدین خو؟

اهواز برای من یعنی تابستان سال ۸۰. شاید هم ۷۹ یا ۸۱. مهم نیست. اهواز برای من یعنی روزهایی که شاگرد شوفر تریلی ماشین‌بر بودم؛ آن هم کشنده و تریلی که با استاندادهای آن روز هم غیراستاندارد بود. اهواز برای من یعنی رسیدن به شهر در زمانی که دقیقا خورشید عمود می‌تابید. نمی‌تابید، شلاق می‌زد. اهواز برای من یعنی ولع پیدا کردن یک سایه کوچک گوشه یک دیوار. اهواز برای من یعنی عرق کردن پیوسته و باز کردن دست‌ها و پاها، برای این که تحمل نداشتم خودم را تحمل کنم. این اولین و آخرین باری بود که به اهواز رفتم؛ و کلا خوزستان. عید یکی دو سال پیش خواستم عید برویم آنجا با راهیان نور. نشد. ادامه خواندن “چرا همه‌تون خفه شدین خو؟”

آیا باران کوثری حق دارد درباره جامعه نظر دهد؟

حتما این روزها در جریان جلسه‌ای قرار گرفته‌اید که باران کوثری و یک جامعه‌شناس روبه‌روی هم قرار گرفته‌اند. یک طرف این گفتگو محمد‌علی الستی قرار دارد که در رزومه او این‌ها نوشته شده است:

– دکتری تخصصی (.Ph.D) علوم ارتباطات اجتماعی – روزنامه‌نگاری

– جامعه‌شناسی ارتباطات و استاد دانشگاه

– عضو هیات علمی دانشکده روانشناسی و علوم اجتماعی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکز

– محقق، پژوهشگر و کاوشگر در حوزه‌های زبانشناسی اجتماعی، روانشناسی اجتماعی، آسیب‌شناسی و جامعه‌شناسی ارتباطات و جامعه‌شناسی آموزش‌وپرورش با بیش از ۱۸۷ مقاله تخصصی در نشریات علمی داخلی و خارجی

– سال ۸۴ پژوهشگر نمونه کشور (دریافت تندیس و لوح محقق نمونه کشور)

ادامه خواندن “آیا باران کوثری حق دارد درباره جامعه نظر دهد؟”

رسانه‌های جدید دنیای جدید به‌هم‌ریخته

آن‌چه که در ادامه مطرح می‌کنم نه پاسخ که صرفا پرسش‌هایی است از روی کنجکاوی. فقط همین مقدمه را بگویم که در روزهای گذشته وب‌سایت معماری نیوز دست به انتشار فهرستی از مدیران شهرداری زده است که املاکی با تخفیف از طرف شهرداری به آنها واگذار شده است. این موضوع با مخالفت جدی شورای شهر و شهرداری روبه‌رو شده است و جناب قالیباف و چمران از یاشار سلطانی مدیرمسئول سایت خبری معماری نیوز شکایت کرده‌اند. یاشار سلطانی هم استناد می‌کند به نامه‌ای از سازمان بازرسی کل کشور به شهرداری. اطلاعات بیشتر را می‌توانید در خود وب‌سایت معماری‌ نیوز ببینید. ادامه خواندن “رسانه‌های جدید دنیای جدید به‌هم‌ریخته”

«بچهغول» متولد شد

امروز ۱۶ مرداد ماه و به مناسبت روز خبرنگار (۱۷ مرداد ماه)، پژوهشکده پولی و بانکی پاداش مناسبی به خبرنگاران حوزه بانک داد. پژوهشکده پولی و بانکی که از نامش به نظر نمی‌آید کارش وب‌سایت خبری راه‌انداختن باشد، وب‌سایت خبری زده است و پا در عرصه‌ای گذاشته و به رقابت با کسانی پرداخته که تا دیروز قرار بود منبع خبری آنها باشد. ما به فال نیک می‌گیریم این دست‌اندازی فیل به زمین بازی خرگوش‌ها را و به همین مناسبت آن وب‌سایت رنگی‌رنگی را «بچهغول» می‌نامیم. ممکن است بگویند بنده چون هفت هشت سالی خون دل خورده‌ام پای شبکه راه پرداخت و در این سال‌ها یک یه ریالی هم از هیچ دولتی نگرفته‌ام و خوشحالم که چنین خطایی نکردم، ناراحتم که دولت پول بیت‌المال را این طوری حرام می‌کند. هر کسی فکر می‌کند که من ناراحتم کاملا درست فکر می‌کند. چون من در این سال‌ها به سختی خودم را سرپا نگه‌داشته‌ام که اخلاق حرفه‌ای را رعایت کنم و با انواع موانع کسب‌وکار مثل مالیات و بیمه و انواع قوانین دست‌‌وپاگیر مبارزه کرده‌ام که آخرسر چه بشود؟ یک نهاد دولتی، پول دولت، یعنی همان پولی که از مالیات گرفتن از من و امثال من به‌دست‌آمده را این گونه حرام کنند؟ اگر حداقل یک وب‌سایتک درست و حسابی می‌ساختند من با طیب خاطر دکانم را تعطیل می‌کردم، اما وقتی می‌بینم یک وب‌سایت رنگی‌رنگی ساختند باید سکوت کنم؟ ادامه خواندن “«بچهغول» متولد شد”

چرا از رسانه زدن جاهایی مثل پژوهشکده پولی و بانکی باید ترسید؟

۱. وقتی مدت زیادی به جایی سر نمی‌زنیم، اگر حواسمان نباشد، گردوخاک آنجا را می‌گیرد و مدام برگشت سخت‌تر و سخت‌تر می‌شود و ممکن است مثل معبدهایی که در دل جنگل‌های آمریکای جنوبی جاخوش کرده، یک وبلاگ هم بشود معبدی دورافتاده و فقط این خیال همراهش باشد که زمانی اینجا این همه کلبه احزان نبود و بروبیایی داشت! ادامه خواندن “چرا از رسانه زدن جاهایی مثل پژوهشکده پولی و بانکی باید ترسید؟”

میمون مسلح به مسلسل نباشیم!

۱

همیشه درباره خودم این نگرانی را داشتم که دچار آفت خرده‌ دانش گردم. احتمالا خرده دانش از خرده شیشه در وجود فرد بدتر باشد و ضرر بیشتری به افراد برساند. درک و دریافت افراد به پیش‌زمینه‌های ذهنی قبلی آنها برمی‌گردد و برمبنای آن همه چیز را تحلیل می‌کنند. به عبارت دیگر مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد! یا آن طور که می‌گویند کافر همه را به کیش خویش پندارد. اگر در دور و برتان زنان زخم‌خورده از نامردان روزگار باشد ممکن است این جمله برایتان مکرر باشد که مردها همه‌شان سروته یک کرباس‌اند و همه‌شان نامردند. در حالی که این زنان محترمه از بین همه مردهای عالم نامردها را انتخاب کردند و جمله درست این است که «همه مردهایی که من می‌شناسم نامرد از آب درآمدند.» بنابراین هرگز نمی‌توان بر مبنای تعداد محدودی مشاهده به نتیجه کلی رسید. رسیدن به نتیجه کلی در علوم اجتماعی پیچید‌گی‌های زیادی دارد. همین پیچیدگی باعث می‌‌شود دو اتفاق رخ بدهد: یکی کسانی که بدون روش علمی به نتیجه‌های درست یا غلط می‌رسند و دیگری کسانی هستند که با کلمه‌بازی سعی می‌کنند خود را عالم و دانشمند جلوه دهند و مثل میمونی که مسلسل دست گرفته نظریه‌های باربط و بی‌ربط را به سروصورت آدم‌ پرتاب می‌کنند. ادامه خواندن “میمون مسلح به مسلسل نباشیم!”

کدهای اخلاقی IEEE

در گروه تلگرامی راه پرداخت این روزها بحث جدی درباره شیوه جدید اخذ کارمزد شکل گرفته و من شاهد بحث‌های عمیقی هستم که مخالفان و موافقان درباره این طرح انجام می‌دهند. به جزییات و محتوا فعلا کاری ندارم. یکی از دوستان متن ترجمه شده کدهای اخلاقی IEEE را ارسال کرده بود که مطالعه آن به نظرم باید هر چند وقت یک بار تکرار شود تا این مانیفست اخلاقی ملکه ذهن شود.  همانطوری که در این مانیفست امده تصمیمات مهندسی باید به گونه‌ای اتخاذ شود که منجر به رفاه بشریت شود. ادامه خواندن “کدهای اخلاقی IEEE”

بازاریابی محتوایی و دروغ‌هایش

افسانه‌ها درباره بازاریابی محتوایی زیاد است! واقعا چرا؟

مدتی است شرکت‌های جالبی در زمینه بازاریابی محتوایی پا به عرصه وجود گذاشته‌اند و بیشتر آن‌ها هم با ارائه آمارهایی سعی می‌کنند نشان دهند که بازاریابی محتوایی آینده بازاریابی است و کسانی که قدرت و اهمیت واژه‌ها را درک نکنند در آینده نزدیک کلاه‌شان پس معرکه خواهد بود و بهتر است که یا در کلاس‌های آموزشی معجزه‌گون آن‌ها شرکت کنند یا از بسته‌های کمکی آن‌ها برای بازاریابی محتوایی استفاده کنند و یک شبه ره صد ساله را طی کنند. قبل از اینکه به سراغ این توهم بروم بگذارید یک چیز را روشن کنم. ادامه خواندن “بازاریابی محتوایی و دروغ‌هایش”

آیا خداحافظ روزنامه‌نگاری؟

یکی از مهم‌ترین  فعالیت‌های روزنامه‌نگاران نوشتن خبر است. خبر پایه و اساس روزنامه‌نگاری است. هرچند برخی تمام عمر خبرنگار می‌مانند و روزنامه‌نگار نمی‌شوند، اما روزنامه‌نگاری که خبرنگار نباشد مانند مدیر بانکی است که هیچ‌گاه تحویل‌دار شعبه نبوده است. احتمالا مثال‌های نقضی می‌توان پیدا کرد که نشان دهد کسی هیچ‌‌وقت تحویل‌دار شعبه نبوده اما مدیر بانک لایقی هم هست و من هم چند نفری را می‌شناسم. پس احتمالا بشود با چراغ گشت و روزنامه‌نگاری یافت که هیچ‌وقت خبرنگار نبوده است. اما این یک قاعده عام است که خبر پایه و اساس روزنامه‌نگاری و رسانه‌نگاری است. البته به نظرم این روزها بسیاری از رسانه‌ها خبرزده شده‌اند و مردم را هم با خبر اشباع کرده‌اند. روزنامه‌نگاری در بهترین حالتش ارائه بسته‌های تحلیلی مرتبط با خبرهای روز است نه تکرار خبرهایی که در این دوره و زمانه از طریق فضای سایبر به خوبی قابل پیدا کردن است. ادامه خواندن “آیا خداحافظ روزنامه‌نگاری؟”

از بروس علی تا استارتاپ‌ علی

زمانی در شرکتی کار می‌کردم که در کوچه نور بود. در کارت ویزیت این شرکت به زبان انگلیسی نشانی کوچه نور این طور نوشته شده بود: Noor Alley. تا جایی که یادم هست نام فارسی کوچه هم سمت دیگر کارت ویزیت نوشته شده بود. روزی یکی از بزرگان قوم قصد عزیمت به شرکت را داشت و از روی کارت ویزیت سعی کرده بود محل را پیدا کند و درون مرز پرگهر نشانی کوچه را به زبان انگلیسی می‌خواست پیدا کند. طرف مدت زیادی سرگردان خیابان شده بود و نمی‌توانست کوچه را پیدا کند و آخر سر گفتیم که چطور کوچه نور را پیدا نمی‌کنید که بنده خدای نسبتا مغرور شاکی شد که من دارم دنبال کوچه نورعلی می‌گردم. اگر نام کوچه نور است پس چرا نوشته‌اید نورعلی؟ تصور می‌کنم دوست بزرگوارمان حتی بعد از جلسه هم متوجه نشد که Alley کوچه‌های تنگ را می‌گویند و Ali نام یک فرد و نورعلی بی‌ربط به کل این ماجرا. به خیال خودش گرفتار بی‌سوادانی شده بود که کوچه نور را نوشته‌اند نورعلی.

در سال‌های شصت و تا حدودی هفتاد مهم‌ترین شخصیت سینمایی جهان از نظر ما کسی نبود جز بروس‌لی که گاهی به تقلید از صمد و فیلم‌های پیش از انقلاب، صدایش می‌کردیم بروس علی و بروس‌ علی بازی یکی از تفریحات بی‌خود ما در آن دوران بود. مخصوصا بعد از پخش یکی از قسمت‌های پرشمار ماجراهای بروس‌لی ناگهان دوز بروس‌ علی در کل ایران بالا می‌رفت و شروع می‌کردیم به جفتک‌پرانی به هوای این که این حرکات حرکات رزمی هستند. بین ما برخی ماجرا را جدی‌تر گرفته و کلاس‌های کاراته و تکواندو و کمربندهای رنگی پررونق‌ بود. مثل امروز که خانواده‌ها بچه زبان‌بسته را می‌فرستند کلاس زبان که هنوز زبان اول یاد نگرفته زبان دوم یاد بگیرد، خانواده‌ها بچه‌هایشان را می‌فرستادند باشگاه که حرکات رزمی یاد بگیرند. تب بروس‌علی ما را فرستاد کلاس‌های تکواندو تا این که به مرور قهرمان‌هایمان عوض شدند. ادامه خواندن “از بروس علی تا استارتاپ‌ علی”

نوآوری یا کیفیت! کدام یک مهم‌تر است؟

اگر مطالب رسانه‌های ایرانی و غیرایرانی را دنبال کنید، تب توجه به استارتاپ‌ها را مشاهده می‌کنید. این تب چنان رسانه‌ها را پر کرده که اگر دقت نکنید تصور می‌کنید، مهم‌ترین مسئله امروز مدیریت در جهان استارتاپ‌ها هستند و بس. این موضوع نه فقط در ایران، بلکه در کشوری مثل آمریکا آزاردهنده شده است. این روز‌ها بسیاری می‌خواهند استارتاپ خودشان را راه بیندازند و بسیاری سودای موفقیت‌های مالی و غیرمالی در سر دارند و تصور می‌کنند استارتاپ نام رمز رسیدن به این موفقیت در کمترین زمان ممکن است. این روز‌ها انقدر درباره نوآوری و خلاقیت و پاسخ به نیازی از مردم که هنوز خدمت و محصولی برای آن توسعه داده نشده همه جا صحبت می‌شود که اگر شما بخشی از این فضا نباشید احساس می‌کنید، عقب مانده‌اید از این قافله تغییر. طبیعی است که بنده منکر ارزش استارتاپ‌ها و نوآوری و خلاقیت و هر چیز جدیدی که دنیا را تغییر دهد نیستم و آن چیزی که من را آزار می‌دهد این تب مهارنشدنی است و جالب است که این تب به صورت خاص در فضای فناوری اطلاعات خیمه زده است. در فناوری اطلاعات این تصور که افراد می‌توانند چند نفری از گاراژ یک خانه به بالا‌ترین نقطه موفقیت برسند یک تصور فراگیر است و افسانه‌ای است که بسیاری را در دنیا همراه خودش کرده است. برخی تصور می‌‌کنند فیس‌بوک و چیزهایی مانند آن به آسانی در ایران نیز قابل شبیه‌سازی هستند و کافی است ما‌‌ همان روش‌هایی را برویم که آن‌ها رفته‌اند. غافل از اینکه چیزی مانند فیس‌بوک هماهنگی شدیدی با محیطی که در آن توسعه‌ یافته دارد. فیس‌بوک هماهنگی خوبی با مردمش، سیستم اقتصادیش و حکومتش دارد. بنابراین در صورتی می‌توان یک روش را در محیط دیگری پیاده کرد که تمامی ابعاد مختلف نیز قابل شبیه‌سازی باشند. در شرایطی که حاکمیت در ذات خود با ذات شبکه‌های اجتماعی همراهی ندارد، تصور توسعه یک استارتاپ شبکه اجتماعی معرکه‌گیری در حاشیه یک نمایش بزرگ است. ادامه خواندن “نوآوری یا کیفیت! کدام یک مهم‌تر است؟”

۶ چیز مهمی که دانشگاه به من یاد نداد

تیتر نوشته این است: ۶ چیز مهمی که دانشگاه به من یاد نداد. کامل‌ترش این است که «۶ چیز مهمی که دانشگاه به من یاد نداد و من با هزینه بسیار زیاد آنها را یاد گرفتم». دانشگاه‌های ایران، بیشتر از این که دانشجو را آماده کار و زندگی کنند، از آنها دانشمند و پژوهشگر می‌سازند. به همین دلیل ساده و ابتدایی، از دل دانشگاه‌های ما نوابغی بیرون می‌آیند که ظرفیت استفاده از آنها هم وجود ندارد و رهسپار دیار فرنگ می‌شوند؛ کمتر کسی پیدا می‌شود که از دانشگاه چیزهایی آموخته باشد و بگوید آنها را در محیط کار و زندگی به کار بسته است. باور کنید که اگر در دانشگاه‌های ما فنون آبیاری گیاهان آپارتمانی آموزش می‌دادند، کاربرد بیشتری نسبت به بسیاری از مباحث مطرح شده در دانشگاه‌ها داشت؛ اما دانشگاه‌های ما چه چیزی یاد نمی‌دهند که ما باید با هزینه زیاد آنها را یاد بگیریم. ادامه خواندن “۶ چیز مهمی که دانشگاه به من یاد نداد”

چرا بی‌هدفیم؟

اگر از من بپرسند یکی از مهم‌ترین ایراداتی که هر روز در زندگی خودم و دیگران می‌بینم  چیست، پاسخم چیزی نیست جز، بی‌هدفی! بسیاری از ما بی‌هدفیم و هر روز در بی‌هدفی‌مان بیشتری غرق می‌شویم. انبوه صحبت‌های قشنگی هم که از طریق رسانه‌های مختلف  پخش می‌شود و مثلا قرار است ما را از بی‌هدفی هر روزه‌مان برهانند بیشتر به این بی‌هدفی دامن می‌زنند. واقعیت این است که رسانه‌های امروز ایران به ابزاری برای سردرگم و نه حتی سرگرم کردن ما تبدیل شده‌اند و کم‌تر نشریه و برنامه تلویزیونی و رادیویی پیدا می‌شود که به ما آرامش بدهد یا کاری کند که ما در مسیر زندگی احساس با معنا بودن کنیم. احساس با معنا بودن یکی از مهم‌ترین چیزهایی است که در زندگی الکی پرسرعت امروزمان از دست داده‌ایم. این روزها فرصت لذت بردن نداریم و آن را فراموش کرده‌ایم. ما حتی  در شناخت مفهوم لذت هم دچار مشکل شده‌ایم. به شدت از نظر ذهنی به هم ریخته‌ایم و حلقه‌های اتصال‌مان را از دست داده‌ایم. این روزها بیشتر از هر زمان دیگری دور خودمان می‌چرخیم و موضوع‌های مختلفی به سرعت نقل محافل می‌شوند که ارزش نقل شدن را ندارند. اون دو تا دختره که تصادف کردن، اونا که با آهنگ ویل فرل رقصیدن و پلیس گرفتشون، اون جوک‌های بی‌مزه، بهشت و جهنم زوری یا نه، جنازه فروغ را مسعود خان شسته یا نه، اونا که حق ما رو خوردن و بورس گرفتن و ده‌ها موضوع دیگری که بسیاری از ما متخصص شناخت تمام جنبه‌های آنها هستیم.  ادامه خواندن “چرا بی‌هدفیم؟”

هیچ رویداد اول هفته و آخر هفته مربوط به کارآفرینی مفید نیست!

هیچ رویداد اول هفته و آخر هفته مربوط به کارآفرینی مفید نیست و شرکت در هیچ کدام ارزش افزوده‌ای برای کسی ندارد! احتمالا این ادعای بزرگی است و حالا بعد از چند سال که  از ورود این تب به کشور گذشته می‌توان به آسانی از آن دفاع کرد. شاید اندک فوایدی هم داشته باشند، اما به طور کلی انقدر کم فایده هستند که می‌شود به آسانی از خیرش گذشت. البته طبیعتا ذهن‌‌های آگاه و روشن می‌دانند که این حکم هیچ چیزی درباره تک تک افراد شرکت کننده و درگیر در این رویدادهای متنوع و پرتعداد نمی‌گوید و صرفا به کلیت خود رویداد نظر دارد. چرا رویدادهای مربوط به کارآفرینی، کسب و کار، توسعه کسب و کار و مواردی مانند آن هیچ کمکی به کسی نمی‌کند؟

دلیل آن بسیار ساده و بدیهی است. ادامه خواندن “هیچ رویداد اول هفته و آخر هفته مربوط به کارآفرینی مفید نیست!”

مثل شیر با تمام وجود به شکارت حمله کن

اگر از من بپرسند بزرگ‌ترین آفتِ امروزِ ما چیست، پاسخم این است: «تردید». تردید کلیدواژه‌ توصیف حال و روز ماست. زمان‌های زیادی از زندگی روزمره و عادی ما باتردید می‌گذرد. لزوما هم تردید ما مربوط به چیزهای کلان و بزرگ نیست. تردید در همین چیزهای پیش و پا افتاده معمولی؛ تردید در این که همان کاری را بکنیم که درسش را خوانده‌ایم یا کاری را انجام دهیم که درآمد بیشتری دارد یا کاری که احتمالا دوستش داریم یا کاری که در آن مهارت بیشتری داریم. تردید در این که این حرفی را بزنیم یا نزنیم و این که آن حرف را بهتر بود می‌زدیم یا خوب شد که نزدیم. تردید آفت زندگی ماست و به نظر می‌رسد انسان‌هایی که تردیدی ندارند یک جای کارشان می‌لنگد! تردید به قدمت بشر، تاریخ دارد. از همان اول و داستان آدم و حوا هم تردید نقش مهمی در هبوط انسان داشت. اگر انسان یقین داشت که احتمالا این دنیا و زمین و این داستان‌ها پیش نمی‌آمد. تردید هست، چون انسان هست. البته تردید رویه دیگر علم و دانش و منطق و فهم بشری و انسانی است و به خودی خود بد نیست. اگر قرار بود همه چیز قطعی باشد که تغییر و تحول و بهبودی هم در کار نبود. اما خب این سوال، همیشه باقی می‌ماند که چرا تغییر و تحول و بهبود. چرا از اول کاملِ کامل نیستیم؟ ادامه خواندن “مثل شیر با تمام وجود به شکارت حمله کن”

فردوسی زمان ما کیست؟

داستان سخت توسعه در ایران؛

همه ما به نیکی از فردوسی یاد می‌کنیم. بزرگ‌ترین کار او را دوست داریم، هرچند احتمالا نتوانسته‌‌ایم متن آن را کامل بخوانیم و جسته وگریخته بخش‌هایی از آن را خوانده‌ایم. با این حال قصه‌های او را شنیده‌ایم. درباره خود او اما روایت‌ها ناقص و الکن است. چیز زیادی درباره او نمی‌دانیم. همه آن چیزی هم که می‌دانیم ناراحت‌کننده است. فردوسی ۳۰ سال نشسته و اساطیر و افسانه‌ها و قصه‌های ایران را جمع کرده؛ حاصلش شده شاهنامه. این حاصل به دستگاه حاکم آن زمان عرضه شده و به دلایل پوچ مورد توجه قرار نگرفته. خود فردوسی هم سرخورده شده و در نهایت در گم‌نامی از دنیا رفته است. حتی آرامگاه او در توس که امروز محلی برای گردشگری و حضور توریست‌هاست حکایت دیگری از تنهایی و بی‌کسی اوست. او را در قبرستان مسلمانان جایی نبود و در نتیجه در باغی که می‌گویند برای دخترش بوده دفن شده. این رفتار را یونانی‌ها هم با هومر داشته‌اند. رومی‌ها با ویرژیل. اگر ادامه بدهیم و تاریخ را یک‌باره بپریم و برسیم به همین چند سال پیش هم مورد پیدا می‌کنیم. شخصی در همین ایران زندگی می‌کرد که تا پیش از مرگش کمتر کسی او را می‌شناخت و آنهایی هم که او را می‌شناختند کم‌تر از خار به او نمی‌گفتند. کسان زیادی بودند که او را نواختند. اما به یک باره و بعد از شهادت غریبانه‌اش شد آقا سید مرتضی آوینی. بسیاری او را مرتضی می‌خوانند و آخرین ورژن دیگری از نام او این روزها به بازار آمده: مرضا! احتمالا کنایه از شدت رفاقتی است که این دوستان با آ مرضا آوینی داشتند. عجیب نیست این رفتار! در همه دنیا دیده می‌شود. درهمه دنیا اشک تمساح معادلی دارد برای خودش. در همه دوران‌ تاریخ بشری بودند کسانی که مثل فردوسی بودند و مثل فردوسی کار کردند. البته این طبیعت روزگار است که دور و گردش معمولا به دست آقا محمودهای غزنوی است. در همه دوران‌ها کسانی وجود دارند که ارزش فعالیت‌ها و اهداف و رویاها را نمی‌دانند. کسانی هستند که کار خوب را لگدمال می‌کنند. اما چه باک! تا زمانی که فردوسی‌ها انگیزه دارند و تلاش می‌کنند و مفید واقع می‌شوند این چیزها چه اهمیتی دارد. مهم این است که فردوسی کاری را کرده که دلش راضی بوده. این مهم است که آدم دلش راضی باشد. کاری را کند که از آن رضایت دارد. دیروز در خبرها آمده بود که بالای ۸۰ درصد ایرانی‌ها از کاری که می‌کنند رضایت ندارند. دنیا را نمی‌دانم، اما آنجا هم احتمالا چنین آماری داشته باشند. مردم دو دسته‌اند. آنهایی که راضی‌اند از کارهایی که می‌کنند و آنهایی که راضی نیستند. استادی داشتم که به دانشجویانی که دوست داشتند نویسنده شوند، حرف جالبی می‌زد. می‌پرسیدند که چگونه می‌توانیم نویسنده خوبی شویم و استاد می‌گفت شما پیش از آن که بخواهید نویسنده باشید باید بخواهید که بنویسید. شاید روزی نویسنده خوبی شدید. مهم این خواستن است. این که فعل را درست صرف کنیم مهم است. فاعل بودن چیز مهمی نیست. در صورت لزوم در این نقش قرار می‌گیریم.

روز فردوسی‌تان مبارک باشد.

پ.ن: البته روز فردوسی ۲۵ اردیبهشت است و هنوز چند روزی مانده. چه فرقی می‌کند که زودتر بگویم و بنویسم؟

گروه رسانه‌ای شفق ارتباطی به فیلم «من روحانی هستم» ندارد

در روزهای گذشته، برخی رسانه‌ها با انتشار مطالبی خلاف واقع باعث ایجاد سوتفاهم‌ درباره گروه رسانه‌ای شفق شده‌اند. این روزها  فیلمی با عنوان «من روحانی هستم» در فضای آنلاین منتشر شده و گفته می‌شود «گروه چند رسانه‌ای شفق» تهیه‌کننده این فیلم بوده است. به دلیل تشابه اسمی این تیم با «گروه رسانه‌ای شفق» برخی از رسانه‌ها گمراه شده و شرکت ما را تهیه‌کننده این فیلم معرفی کرده‌اند.

«گروه رسانه‌ای شفق» برند شرکتی با عنوان تامین محتوای شفق است که در زمینه خدمات بازاریابی، روابط عمومی، تبلیغات و برندینگ فعالیت می‌کند و هیچ گونه فعالیتی در زمینه تولید مستندهای سیاسی ندارد. هیچ یک از پرسنل این شرکت نیز همکاری در تولید مستند یاد شده نداشته مطالب خلاف واقع منتشر شده در برخی رسانه‌های تکذیب می‌گردد. در همین راستا از خبرنگاران و رسانه‌نگاران محترم خواهشمندیم به این موضوع توجه فرمایند و با انتشار اطلاعات غلط فعالیت یک شرکت خصوصی و مستقل از هر نهاد دولتی و غیر دولتی را دچار مشکل نکنند. بدیهی است که گروه رسانه‌ای شفق حق پی‌گیری و اعاده حیثیت را برای خود محفوظ می‌داند.

اصلاحیه روزنامه شرق

وب‌سایت گروه چند رسانه‌ای شفق (که ارتباطی به فعالیت ما ندارد)

خبر اشتباه تابناک درباره رییس هیات مدیره شرکت

http://shafaghmediagroup.ir/?p=218

هیچ عشقی با سکوت زنده نمی‌ماند

میلان کوندرا رمان جمع و جوری دارد به نام هویت. کوندرا در رمان، وضع انسان معاصر را زیر ذره‌بین گذاشته و سرگشتگی و التهاب جان و روان او را نمایش می‌دهد. جایی در رمان این جمله از زبان یکی از شخصیت‌ها بیان می‌شود: «هیچ عشقی با سکوت زنده نمی‌ماند.» اگر یک چیز بتواند کاری که ما در گروه رسانه‌ای شفق دنبال می‌کنیم را بیان کند همین جمله است. ما تلاش می‌کنیم عشق زنده بماند و در این راه زبان مشتریان‌مان می‌شویم. اگر فیلم «او» را دیده باشید کار ما چیزی است شبیه آن تشکیلات عریض و طویلی که برای مردم و از طرف آنها نامه می‌نوشتند. بگذریم.

من و دوستانم در گروه رسانه‌ای شفق در حال توسعه کسب و کارمان هستیم. برای این هم به دنبال جذب نیروهای تازه، پرانرژی، سرحال و با انگیزه می‌گردیم. قبل از این که بگوییم چه نیروهایی می‌خواهیم درباره گروه رسانه‌ای شفق چند کلمه حرف بزنیم که خودش مشخص می‌کند دنبال چه هستیم. ادامه خواندن “هیچ عشقی با سکوت زنده نمی‌ماند”

کوله‌پشتی برای سال ۹۳

BaHaR

به پیشنهاد امیر مهرانی بزرگوار این یادداشت را نوشتم. امیر مهرانی جریانی را راه انداخته و من هم سعی کردم بخشی از این جریان دوست داشتنی باشم.

۹۲ سال عجیبی بود؛ احتمالا برای همه ما، حداقل از نظر تغییرات اجتماعی و سیاسی عجیب بود. زمستان سال ۹۱ به این فکر می‌کردم که آینده ما چه خواهد شد  و مدام به این  می‌رسیدم که باید دولتی  سر کار بیاید که طیف وسیعی از مردم پشتش باشند. آن زمان تصور می‌کردم این اتفاق نمی‌افتد و فقط یک معجزه می‌تواند ما را نجات دهد؛ و باور کردنی نبود. معجزه اتفاق افتاد. و همه آنهایی هم که ممکن است بگویند ما کاری به مسائل اجتماعی و سیاسی نداریم، دیدند که زندگی چقدر می‌تواند آسان شود، اگر آرامش و تدبیر حاکم گردد. سال ۹۲ اما برای من از این هم سال عجیب‌تری بود. این که  از یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های فناوری اطلاعات ایرانی بیرون بزنم و شرکت خودم را داشته باشم، به من نشان داد که راه‌اندازی یک کسب و کار و سرپا نگه داشتن آن یک معجزه است و ما چقدر هر روز شاهد معجزه‌ایم. یادم می‌آید که با اعضای هیئت مدیره شرکت ساعت‌ها بر سر این بحث می‌کردیم که باید برای یک نقش فردی با سطح مشخصی از توانایی‌ها و مهارت‌ها را وارد مجموعه کنیم و این قدر  هم باید حقوق بدهیم و می‌ترسیدیم از این کار. و دل به دریا زدیم و معجزه خودش اتفاق افتاد. اگر از این سال عجیب بخواهم چند تا چیز  گلچین کنم که بماند برایم در سال ۹۳ بدم نمی‌آید این‌ها را انتخاب کنم: ادامه خواندن “کوله‌پشتی برای سال ۹۳”

چرا روزنامه‌های ما بفرموده عمل می‌کنند

Yarane-Kala

مهم‌ترین سوژه این روزهای مردم صف‌های تشکیل شده برای سبد کالاست و بار دیگر شاهد انعکاس دلبخواهی یک موضوع توسط رسانه‌ها هستیم. بار دیگر هر رسانه‌ای با نگاه به صاحبش و این که چه کسی پول رسانه را می‌دهد شروع کرد به تولید محتوا. کمتر رسانه‌ای به اصل ماجرا درست نگاه کرد و کم‌تر کسی به خودش زحمت داد در این روزهای سرد برفی از تحریریه بزند بیرون و برود با کارشناسان صحبت کند. صحبت‌ها خلاصه شد به انتشار خبرهایی که بیانیه‌مانند هستند و عکس‌های از فلاکت مردم که در این کشور به راحتی می‌توان چنین تصاویری شکار کرد. بار دیگر صف مهم‌ترین موضوع روز کشور شد و کسی نگاه نکرد که چرا این مردم عاشق صف هستند. چرا مردم اعتماد نمی‌کنند.

به عنوان نمونه می‌توان به آقای کیهان اشاره کرد. ادامه خواندن “چرا روزنامه‌های ما بفرموده عمل می‌کنند”