دسته‌ها
یادداشت‌

چرا بی‌هدفیم؟

اگر از من بپرسند یکی از مهم‌ترین ایراداتی که هر روز در زندگی خودم و دیگران می‌بینم  چیست، پاسخم چیزی نیست جز، بی‌هدفی! بسیاری از ما بی‌هدفیم و هر روز در بی‌هدفی‌مان بیشتری غرق می‌شویم. انبوه صحبت‌های قشنگی هم که از طریق رسانه‌های مختلف  پخش می‌شود و مثلا قرار است ما را از بی‌هدفی هر روزه‌مان برهانند بیشتر به این بی‌هدفی دامن می‌زنند. واقعیت این است که رسانه‌های امروز ایران به ابزاری برای سردرگم و نه حتی سرگرم کردن ما تبدیل شده‌اند و کم‌تر نشریه و برنامه تلویزیونی و رادیویی پیدا می‌شود که به ما آرامش بدهد یا کاری کند که ما در مسیر زندگی احساس با معنا بودن کنیم. احساس با معنا بودن یکی از مهم‌ترین چیزهایی است که در زندگی الکی پرسرعت امروزمان از دست داده‌ایم. این روزها فرصت لذت بردن نداریم و آن را فراموش کرده‌ایم. ما حتی  در شناخت مفهوم لذت هم دچار مشکل شده‌ایم. به شدت از نظر ذهنی به هم ریخته‌ایم و حلقه‌های اتصال‌مان را از دست داده‌ایم. این روزها بیشتر از هر زمان دیگری دور خودمان می‌چرخیم و موضوع‌های مختلفی به سرعت نقل محافل می‌شوند که ارزش نقل شدن را ندارند. اون دو تا دختره که تصادف کردن، اونا که با آهنگ ویل فرل رقصیدن و پلیس گرفتشون، اون جوک‌های بی‌مزه، بهشت و جهنم زوری یا نه، جنازه فروغ را مسعود خان شسته یا نه، اونا که حق ما رو خوردن و بورس گرفتن و ده‌ها موضوع دیگری که بسیاری از ما متخصص شناخت تمام جنبه‌های آنها هستیم. 

دسته‌ها
یادداشت‌

هیچ رویداد اول هفته و آخر هفته مربوط به کارآفرینی مفید نیست!

هیچ رویداد اول هفته و آخر هفته مربوط به کارآفرینی مفید نیست و شرکت در هیچ کدام ارزش افزوده‌ای برای کسی ندارد! احتمالا این ادعای بزرگی است و حالا بعد از چند سال که  از ورود این تب به کشور گذشته می‌توان به آسانی از آن دفاع کرد. شاید اندک فوایدی هم داشته باشند، اما به طور کلی انقدر کم فایده هستند که می‌شود به آسانی از خیرش گذشت. البته طبیعتا ذهن‌‌های آگاه و روشن می‌دانند که این حکم هیچ چیزی درباره تک تک افراد شرکت کننده و درگیر در این رویدادهای متنوع و پرتعداد نمی‌گوید و صرفا به کلیت خود رویداد نظر دارد. چرا رویدادهای مربوط به کارآفرینی، کسب و کار، توسعه کسب و کار و مواردی مانند آن هیچ کمکی به کسی نمی‌کند؟

دلیل آن بسیار ساده و بدیهی است.

دسته‌ها
یادداشت‌

مثل شیر با تمام وجود به شکارت حمله کن

اگر از من بپرسند بزرگ‌ترین آفتِ امروزِ ما چیست، پاسخم این است: «تردید». تردید کلیدواژه‌ توصیف حال و روز ماست. زمان‌های زیادی از زندگی روزمره و عادی ما باتردید می‌گذرد. لزوما هم تردید ما مربوط به چیزهای کلان و بزرگ نیست. تردید در همین چیزهای پیش و پا افتاده معمولی؛ تردید در این که همان کاری را بکنیم که درسش را خوانده‌ایم یا کاری را انجام دهیم که درآمد بیشتری دارد یا کاری که احتمالا دوستش داریم یا کاری که در آن مهارت بیشتری داریم. تردید در این که این حرفی را بزنیم یا نزنیم و این که آن حرف را بهتر بود می‌زدیم یا خوب شد که نزدیم. تردید آفت زندگی ماست و به نظر می‌رسد انسان‌هایی که تردیدی ندارند یک جای کارشان می‌لنگد! تردید به قدمت بشر، تاریخ دارد. از همان اول و داستان آدم و حوا هم تردید نقش مهمی در هبوط انسان داشت. اگر انسان یقین داشت که احتمالا این دنیا و زمین و این داستان‌ها پیش نمی‌آمد. تردید هست، چون انسان هست. البته تردید رویه دیگر علم و دانش و منطق و فهم بشری و انسانی است و به خودی خود بد نیست. اگر قرار بود همه چیز قطعی باشد که تغییر و تحول و بهبودی هم در کار نبود. اما خب این سوال، همیشه باقی می‌ماند که چرا تغییر و تحول و بهبود. چرا از اول کاملِ کامل نیستیم؟

دسته‌ها
یادداشت‌

فردوسی زمان ما کیست؟

داستان سخت توسعه در ایران؛

همه ما به نیکی از فردوسی یاد می‌کنیم. بزرگ‌ترین کار او را دوست داریم، هرچند احتمالا نتوانسته‌‌ایم متن آن را کامل بخوانیم و جسته وگریخته بخش‌هایی از آن را خوانده‌ایم. با این حال قصه‌های او را شنیده‌ایم. درباره خود او اما روایت‌ها ناقص و الکن است. چیز زیادی درباره او نمی‌دانیم. همه آن چیزی هم که می‌دانیم ناراحت‌کننده است. فردوسی ۳۰ سال نشسته و اساطیر و افسانه‌ها و قصه‌های ایران را جمع کرده؛ حاصلش شده شاهنامه. این حاصل به دستگاه حاکم آن زمان عرضه شده و به دلایل پوچ مورد توجه قرار نگرفته. خود فردوسی هم سرخورده شده و در نهایت در گم‌نامی از دنیا رفته است. حتی آرامگاه او در توس که امروز محلی برای گردشگری و حضور توریست‌هاست حکایت دیگری از تنهایی و بی‌کسی اوست. او را در قبرستان مسلمانان جایی نبود و در نتیجه در باغی که می‌گویند برای دخترش بوده دفن شده. این رفتار را یونانی‌ها هم با هومر داشته‌اند. رومی‌ها با ویرژیل. اگر ادامه بدهیم و تاریخ را یک‌باره بپریم و برسیم به همین چند سال پیش هم مورد پیدا می‌کنیم. شخصی در همین ایران زندگی می‌کرد که تا پیش از مرگش کمتر کسی او را می‌شناخت و آنهایی هم که او را می‌شناختند کم‌تر از خار به او نمی‌گفتند. کسان زیادی بودند که او را نواختند. اما به یک باره و بعد از شهادت غریبانه‌اش شد آقا سید مرتضی آوینی. بسیاری او را مرتضی می‌خوانند و آخرین ورژن دیگری از نام او این روزها به بازار آمده: مرضا! احتمالا کنایه از شدت رفاقتی است که این دوستان با آ مرضا آوینی داشتند. عجیب نیست این رفتار! در همه دنیا دیده می‌شود. درهمه دنیا اشک تمساح معادلی دارد برای خودش. در همه دوران‌ تاریخ بشری بودند کسانی که مثل فردوسی بودند و مثل فردوسی کار کردند. البته این طبیعت روزگار است که دور و گردش معمولا به دست آقا محمودهای غزنوی است. در همه دوران‌ها کسانی وجود دارند که ارزش فعالیت‌ها و اهداف و رویاها را نمی‌دانند. کسانی هستند که کار خوب را لگدمال می‌کنند. اما چه باک! تا زمانی که فردوسی‌ها انگیزه دارند و تلاش می‌کنند و مفید واقع می‌شوند این چیزها چه اهمیتی دارد. مهم این است که فردوسی کاری را کرده که دلش راضی بوده. این مهم است که آدم دلش راضی باشد. کاری را کند که از آن رضایت دارد. دیروز در خبرها آمده بود که بالای ۸۰ درصد ایرانی‌ها از کاری که می‌کنند رضایت ندارند. دنیا را نمی‌دانم، اما آنجا هم احتمالا چنین آماری داشته باشند. مردم دو دسته‌اند. آنهایی که راضی‌اند از کارهایی که می‌کنند و آنهایی که راضی نیستند. استادی داشتم که به دانشجویانی که دوست داشتند نویسنده شوند، حرف جالبی می‌زد. می‌پرسیدند که چگونه می‌توانیم نویسنده خوبی شویم و استاد می‌گفت شما پیش از آن که بخواهید نویسنده باشید باید بخواهید که بنویسید. شاید روزی نویسنده خوبی شدید. مهم این خواستن است. این که فعل را درست صرف کنیم مهم است. فاعل بودن چیز مهمی نیست. در صورت لزوم در این نقش قرار می‌گیریم.

روز فردوسی‌تان مبارک باشد.

پ.ن: البته روز فردوسی ۲۵ اردیبهشت است و هنوز چند روزی مانده. چه فرقی می‌کند که زودتر بگویم و بنویسم؟

دسته‌ها
یادداشت‌

هیچ عشقی با سکوت زنده نمی‌ماند

میلان کوندرا رمان جمع و جوری دارد به نام هویت. کوندرا در رمان، وضع انسان معاصر را زیر ذره‌بین گذاشته و سرگشتگی و التهاب جان و روان او را نمایش می‌دهد. جایی در رمان این جمله از زبان یکی از شخصیت‌ها بیان می‌شود: «هیچ عشقی با سکوت زنده نمی‌ماند.» اگر یک چیز بتواند کاری که ما در گروه رسانه‌ای شفق دنبال می‌کنیم را بیان کند همین جمله است. ما تلاش می‌کنیم عشق زنده بماند و در این راه زبان مشتریان‌مان می‌شویم. اگر فیلم «او» را دیده باشید کار ما چیزی است شبیه آن تشکیلات عریض و طویلی که برای مردم و از طرف آنها نامه می‌نوشتند. بگذریم.

من و دوستانم در گروه رسانه‌ای شفق در حال توسعه کسب و کارمان هستیم. برای این هم به دنبال جذب نیروهای تازه، پرانرژی، سرحال و با انگیزه می‌گردیم. قبل از این که بگوییم چه نیروهایی می‌خواهیم درباره گروه رسانه‌ای شفق چند کلمه حرف بزنیم که خودش مشخص می‌کند دنبال چه هستیم.

دسته‌ها
یادداشت‌

کوله‌پشتی برای سال ۹۳

BaHaR

به پیشنهاد امیر مهرانی بزرگوار این یادداشت را نوشتم. امیر مهرانی جریانی را راه انداخته و من هم سعی کردم بخشی از این جریان دوست داشتنی باشم.

۹۲ سال عجیبی بود؛ احتمالا برای همه ما، حداقل از نظر تغییرات اجتماعی و سیاسی عجیب بود. زمستان سال ۹۱ به این فکر می‌کردم که آینده ما چه خواهد شد  و مدام به این  می‌رسیدم که باید دولتی  سر کار بیاید که طیف وسیعی از مردم پشتش باشند. آن زمان تصور می‌کردم این اتفاق نمی‌افتد و فقط یک معجزه می‌تواند ما را نجات دهد؛ و باور کردنی نبود. معجزه اتفاق افتاد. و همه آنهایی هم که ممکن است بگویند ما کاری به مسائل اجتماعی و سیاسی نداریم، دیدند که زندگی چقدر می‌تواند آسان شود، اگر آرامش و تدبیر حاکم گردد. سال ۹۲ اما برای من از این هم سال عجیب‌تری بود. این که  از یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های فناوری اطلاعات ایرانی بیرون بزنم و شرکت خودم را داشته باشم، به من نشان داد که راه‌اندازی یک کسب و کار و سرپا نگه داشتن آن یک معجزه است و ما چقدر هر روز شاهد معجزه‌ایم. یادم می‌آید که با اعضای هیئت مدیره شرکت ساعت‌ها بر سر این بحث می‌کردیم که باید برای یک نقش فردی با سطح مشخصی از توانایی‌ها و مهارت‌ها را وارد مجموعه کنیم و این قدر  هم باید حقوق بدهیم و می‌ترسیدیم از این کار. و دل به دریا زدیم و معجزه خودش اتفاق افتاد. اگر از این سال عجیب بخواهم چند تا چیز  گلچین کنم که بماند برایم در سال ۹۳ بدم نمی‌آید این‌ها را انتخاب کنم:

دسته‌ها
یادداشت‌

۲۰ چیز که یک کارآفرین را از پا می‌اندازد

درباره کارآفرینی و موفقیت بسیار صحبت می‌شود و همه درباره راز و رمزهای موفقیت می‌گویند. البته درباره شکست  کم‌تر کسی صحبت می‌کند؛ طبیعی هم هست. همه دوست دارند از موفقیت‌هایشان بگویند و مردم هم دوست دارند درباره موفقیت‌ها بشنوند. کم‌تر کسی اسن که حاضر باشد درباره شکست‌هایش صحبت کند. با این حال چند ده برابر کارآفرینی‌های موفق مواردی داریم که منجر به شکست شده است. اتفاقا دانستن این که چگونه ممکن است شکست بخوریم راه خوبی برای موفق شدن است. آن چه که در این یادداشت نوشتم آموزه‌های شخصی من در این سال‌هاست و لزوما علمی نیست و فرد دیگری ممکن است نظر دیگری داشته باشد.

۱

کارآفرین یادش می‌رود که شرایط تغییر می‌کند

در ایران پیچیدگی خاصی در زمینه شناخت محیط وجود دارد. تغییر در ایران هم‌زمان هست و نیست. برخی در ایران به چاه نفت متصل شده‌اند و توپ هم آنها را تکان نمی‌دهد. اما برخی هستند که چاه نفت ندارند و تغییر شرایط به راحتی آنها را زمین‌گیر می‌کند. شرکت‌های تولیدی فراوانی را می‌شود نام برد که در اثر وارد شدن یک محصول خارجی و جدید و البته کارا و ارزان کاملا از بین رفته‌اند. در ایران تغییر شرایط یا هیچ تاثیری بر کسب و کارها ندارد یا به شدت تاثیر می‌گذارد. همان گونه که تغییر شرایط ممکن است کسب و کار را بالا ببرد به آسانی هم پایین می‌کشد. با این حال بیشتر کارآفرین‌ها یادشان می‌رود که شرایط تغییر می‌کند و خودشان را باید با آن وفق دهند. متاسفانه کارآفرین‌ها هم دچار خطا می‌شوند و موفقیت‌های دیگران را به حساب پول و پارتی می‌گذارند و شکست‌های خودشان را به حساب زیرآب‌زنی!

دسته‌ها
یادداشت‌

فرهنگ واژه‌های بانکداری و پرداخت الکترونیک را منتشر کردیم

کتاب «فرهنگ واژه‌های بانکداری و پرداخت الکترونیک» به همت گروه رسانه‌ای شفق و تالیف مهندس وحید صیامی منتشر شد. این کتاب روز دوشنبه ۱۶ دی ماه در سومین همایش سالانه بانکداری الکترونیک و نظام‌های پرداخت رونمایی و به شرکت‌کنندگان در این همایش اهدا می‌گردد. کتاب «فرهنگ واژه‌های بانکداری و پرداخت الکترونیک» در گروه رسانه‌ای شفق تالیف شده و حامی انتشار آن نیز شرکت «توسن تکنو» است. محتوی این کتاب ۱۲۸ صفحه‌ای شامل واژه‌های کاربردی مرتبط با بانکداری، پرداخت الکترونیک، بانکداری الکترونیک، مدیریت ریسک، هوش تجاری و حوزه‌های مرتبط با صنعت بانکداری و پرداخت الکترونیک است.

این کتاب را مهندس وحید صیامی فعال و مشاور شرکت‌های صنعت بانکداری و پرداخت الکترونیک ایران تالیف و دکتر محمد مظاهری مدیر عامل شرکت «توسن تکنو» نیز مقدمه آن را نوشته است.

Ebanking-&-Payment-Glossary

در مقدمه کتاب «فرهنگ واژه‌های بانکداری و پرداخت الکترونیک» آمده است: «مگر مهم‌تر از واژه‌ها چه چیزی داریم که این چنین در کاربرد آنها بی‌دقتی می‌کنیم؟ واقعیت این است که واژه‌ها ارزش بالایی دارند. واژه‌ها تفاوت‌ها را بیان می‌کنند و البته شباهت‌ها را. مردمی که فرهنگ مشابهی دارند از واژه‌های مشابهی هم استفاده می‌کنند. بانکداری و پرداخت الکترونیک هم دنیایی از واژه‌ها دارد که همین واژه‌ها هر روز و هر روز در خانواده بزرگ فعالان بانکداری و پرداخت الکترونیک ایران استفاده می‌شوند. گاهی وقت‌ها یک واژه را بارها و بارها استفاده می‌کنیم بدون آن که معنای دقیق واژه را بدانیم. کثرت و تواتر، توهم دانستن ایجاد می‌کنند و زمانی که به کرات از چیزی استفاده می‌کنیم گمان می‌کنیم آن را می‌شناسیم. واژه‌ها مهم‌ترین ابزار ارتباط هستند و در شناخت آنها هر تلاشی ارزشمند است و البته ناکافی.»

دسته‌ها
یادداشت‌

آیا کسب و کارها هم شب یلدا دارند؟

بله. هر کسب و کاری شب یلدایی دارد. شب یلدای کسب و کارها دقیقا زمانی است که مشکلات به اوج خودش می‌رسد. همه چیز تیره و تار می‌شود. کسی که رویش حساب کرده‌اید غزل خداحافظی می‌خواند. یکی از بهترین نیروهای‌تان محیط کاری را دوست ندارد و شما دقیقا  در این زمان به او احتیاج فراوانی دارید و او دیگر دل به کار نمی‌دهد. دوره وصول مطالبات‌تان بیشتر و بیشتر می‌شود. حقوق‌ها را نمی‌توانید سر وقت پرداخت کنید و فشار کارها بیشتر و بیشتر می‌گردد و حتی مجبورید از همکاران خود بخواهید که پنج‌شنبه و جمعه هم به سر کار بیایند. قراردادهای جدید هنوز امضا نشده و دقیقا به هر چیزی که دست می‌زنید بدتر می‌شود. عصبانی هستید و فشار کاری عصبانیت شما را هم بیشتر می‌کند. در خانواده هم نگران که چرا این قدر کار می‌کنید. کسب و کارها در این نقطه تکلیف خودشان را معلوم می‌کنند.  یا از  شب یلدا به سلامت نمی‌گذرند و در ادامه بیشتر و بیشتر در تاریکی فرو می‌روند. یا از این شب عبور می‌کنند و از فردای هر روز حداقل به اندازه یک دقیقه هم که شده از سیاهی بیرون می‌آیند. کسب و کارها از شب یلدا که می‌گذرند چند ماهی طول می‌کشد و وقتی به خودشان می‌آیند می‌بینند فصل تغییر کرده و بهار از راه رسیده است. و بهار ارزانی کسانی است که سختی‌ها را تحمل کردند. کسانی که فقط سوز سرما را هدف گرفتند و همه تمرکزشان به روی سوز سرما  بود، حواس‌شان نبود که این آخرین تلاش‌هایی است برای بازنگه داشتن آنها از ادامه طی طریق. یلدا آخرین ضربه شب است بر پیکره روز و آخرین ضربه محکم‌ترین ضربه است. ضربه‌های بعدی هر کدام در حکم تلاش ناامیدانه شب هستند برای غلبه بر روز. و زمانی که شب کوتاه و کوتاه‌تر می‌شود عید فرا می‌رسد و از آن به بعد این روز است که قوی‌تر می‌شود. و البته این دور کماکان ادامه دارد. کسب و کارها گاهی در روزهای بهاری خود هستند و گاهی در روزهای زمستانی. یک کسب و کار خوب نه در روزهای بهاری بیش از حد شیفته خود می‌شود و نه در روزهای زمستانی ناامید و خسته می‌گردد.

کسب و کارهای خوب آهسته و پیوسته ادامه می‌دهند.

دسته‌ها
یادداشت‌

بزرگ‌ترین آفت کسب و کارهای کوچک چیست؟

حالا که اینجا ایستاده‌ام، گاهی برمی‌گردم و به گذشته نگاه می‌کنم، به تجربه‌هایی که در یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های پیش‌روی فناوری در ایران داشتم، به تجربه‌هایی هم که چند سال گذشته در شرکت کوچک خودم به دست آوردم، بهتر می‌توانم آسیب‌های محیط‌های کسب و کارهای کوچک در ایران را بشناسم. حالا که به گذشته نگاه می‌کنم به خوبی این موضوع برایم روشن می‌شود که کار در یک شرکت بزرگ بسیار متفاوت با یک شرکت کوچک است. این گزاره انقدر که واضح به نظر می‌رسد واضح و روشن نیست. به طرز فاجعه‌باری سیستم آموزشی ایران دانشجویان را آماده فعالیت در سازمان‌های بزرگ می‌کنند و به طرز تاسف‌بارتری کم‌ترین آموزش‌ها برای فعالیت در شرکت‌های کوچک داده می‌شود.

Start-Up

دسته‌ها
مدیریت رسانه یادداشت‌

یک نکته درباره تاثیر شمقدریسم بر سینمای ایران و پرورش منتقدیسم

حالا که شمقدری رفته و به جایش ایوبی به سازمان سینمایی آمده فرصتی شده تا دوران ۸ ساله گذشته مورد نقد جدی قرار گیرد و شمقدریسم به زیر سوال برود. اما به نظرم نقد اشتباه، ادامه همان مسیر شمقدریسم و درک نکردن آن چیزی است که باعث شد ۸ سال به پدیده شمقدریسم سر و کله بزنیم که مطمئنا فراتر از شخص شمقدری است که او ۴ سال در این پست بود اما پدیده او ۸ سال حاکمیت داشت. برخیمی‌گویند اخراجی‌ها محصول دوره شمقدریسم است. طبیعی است که درباره الی و جدایی نادر از سیمین هم محصول همین دوره است. پس نمی‌توان چنین نتیجه‌گیری کرد که دوره بد شمقدریسم منجر شدی به محصولی بد مانند اخراجی‌ها. البته اگر اخراجی‌ها را بد بدانیم! در همین دوره جدایی نادر از سیمین تولید شده و درباره الی. اگر این آخری را محصول تلاش فردی می‌دانیم آن را هم باید محصول تلاش فردی بدانیم. اگر از توقیف این یکی صحبت می‌کنیم آن یکی هم راحت اکران نشده. اگر هوشمندی و زیرکی فرهادی فیلمش را خودش را از افتادن در ورطه توقیفی نجات داده آن جا هم رندی ده‌نمکی او را از بیرون ماندن از صنعت سینما نجات داده است. اگر برای این یکی همه سر و دست شکستند، برای آن یکی جز حاتمی کیا کسی تره هم خورد نکرد. بنابراین این مقایسه‌ها غلط اندر غلط است. اما برخی اخراجی‌ها را با راه آب ابریشم و فرزند چهارم مقایسه می‌کنند که واضحا قیاس مع‌الفارغ است. اگر آن سمت پای دولت در کار نیست این سمت پول دولت در میان است. شنیدم کسی اقبال به اخراجی‌ها را نشانه بیماری جامعه می‌دانست. به نظرم کسی که مردمش را بیمار می‌داند خودش بیمار است. کسی که در بین مردم بیمار زندگی می‌کند و تصور می‌کند این مردم بیمار هستند مازوخیستی است و هر چه سریع‌تر بهتر است فکر به حال خودش بکند.

دسته‌ها
یادداشت‌

درباره دو گاف کانون ایران نوین در خسته‌کننده‌ترین رویداد ورزشی ایران

AD

دقایقی پیش بازی پیش‌کسوت‌های پرسپولیس و آس میلان تمام شد. پیش از این تبلیغات فراوانی برای این بازی شده بود. گفته می‌شد سالن ۱۰۰ هزار نفری آزادی مملو از تماشاگر خواهد شد در حالی که نصف استادیوم هم پر نشده بود. کسانی که بازی را مشاهده کردند هم دیدند که چه بازی ضعیفی بود و اسطوره‌ها و افسانه‌های فوتبالی چگونه در کمتر از یک نیمه فروریختند و حتی بعد از دقیقه ۲۰ بازی توان دویدن هم نداشتند. کیفیت پایین بازی و قضاوت درباره آن را به عهده کارشناسان فوتبال می‌گذاریم. دو گاف به نظرم جالب بود که در انبوه مواردی که درباره این بازی به آن می‌توان پرداخت قابل بررسی است.

Kanon-Iran-Novin

۱. در تبلیغات این بازی گفته شده بود که این بازی بزرگ‌ترین رویداد ورزشی ایران است. قضاوت درباره بزرگ‌ترین رویداد ورزشی ایران را با مشاهده بازی می‌توان انجام داد. واقعیت این است که در ایران در سال‌های گذشته رویدادهای ورزشی بسیاری بزرگ‌تری نسبت به این رویداد برگزار شده و البته هیچ کدام ادعای بزرگ‌ترین بودن نداشتند و اساسا طرح بزرگ‌ترین بودن در زمینه رویدادهای ورزشی بی‌معنی است و بیشتر یک حیله تبلیغاتی است که بعد از انجام رویداد و مشاهده حقارت رویداد تنها چیزی که به یادگار می‌گذارد نفرت از تبلیغات است. برخی گمان می‌کنند تبلیغات یعنی دروغ. یعنی حرف بدون اساس. در حالی که تبلیغات ترغیب مردم به مصرف یک کالا یا خدمت با روش‌های خلاقانه است. برخی گمان می‌کنند دروغ گفتن یا اغراق در تبلیغات اشکالی ندارد در حالی که تبلیغاتی که آغشته به دروغ است، در نهایت هم به ضرر خود تبلیغات است هم به ضرر تبلیغات کننده و هم به ضرر همه کسانی که این گونه تبلیغ می‌کنند.

دسته‌ها
یادداشت‌

برای توسعه و بهبود کسب و کار گاو باش!

برخلاف تصور، چیزهای زیادی هست که ما را تهییج می‌کنند که گاو باشیم. مثلا همین داستان خوب محمد صالح علا که نامش هست جلال آباد. فکر کنم بچه‌های همشهری داستان برای ویژه‌نامه همین سالی که درش هستیم تعدادی داستان کوتاه از نویسنده‌های ایرانی را به صورت صوتی منتشر کردند و بهترین آنها هم همین داستان بود از محمد صالح علا. در بخشی از آن آمده است:

شاید یک روز کتابی بنویسم و در آن ثابت کنم به عکس تصور انسان‌ها، گاو‌ها گاو نیستند. گاو‌ها شخصیت پیچیده‌ای دارند. برخی احساساتی، گوشه گیر، خجالتی و فروتن‌اند، برخی ریاست طلب، پرخاش‌گر و زود رنج‌اند. اندام بزرگی دارند ولی بسیار مهربان، متین و بی‌آزارند. گاو‌ها اغلب بیماری قلبی دارند، تنها به خاطر جثه بزرگشان نیست، به خاطر رنج‌هایی‌ست که در طول زندگی می‌کشند. از نظر عاطفی پیچیده‌اند، ماده‌هایشان مادران خوبی هستند، نُه ماه باردارند و فرزندشان را تا یک سالگی شیر می‌دهند و مراقبت می‌کنند، مهارت‌های زندگی می‌آموزانند، هم به ما شیر می‌دهند و هم به بچه‌هایشان. برای همین بیشتر گاو‌ها دچار کمبود کلسیم هستند، سینه‌هایشان ملتهب و متورم است. حافظه خوبی دارند، باهوش‌اند، هرگز برکه‌ای را که از آن آب نوشیده‌اند یا علفزاری را که در آن علف‌های خوش مزه‌ای چریده‌اند و زیر آفتاب مطبوعی چرت زده‌اند، فراموش نمی‌کنند. خوبی را به خاطر دارند. برای از دست رفتن اعضای از دست رفته خانواده خود، کسانی که با مهربانی و احترام با ایشان رفتار کرده‌اند عزاداری می‌کنند. حتی اشک می‌ریزند. آن‌ها یکسره نشخوار می‌کنند و من کنارشان می‌نشینم و می‌نویسم: خورشید جان، خورشید جان، امان از این بی‌تو گذشتن‌ها. وقتی از شما دورم، برف‌های درونم آغاز می‌شود. کاش می‌دانستید درباره‌تان چه فکر می‌کنم. من برای دیدن شما همه در‌ها را زدم، عاشقی خوبست، زندگی حلال کسانی که عاشقند. من خجالتی‌ام و هنوز نمی‌دانم اسمتان را چگونه تلفظ کنم.‌ای کاش عشق، خود لب و دهان و زبان داشت.

این داستان را می‌توانید بشنوید اینجا.

اما در بورس هم گاوها برای خودشان کسی هستند. این تصویر را می‌شناسید؟

the-charging-bull

گاو‌ها و خرس‌ها دودسته بزرگ سهامداران بورس‌اند. گاو‌ها سرمایه‌گذارانی هستندکه فکر می‌کنند قیمت سهام به اضافه شاخص بازاررشد می‌کند. اما خرس‌ها فکر می‌کنند که ممکن است قیمت سهام وشاخص‌های تعریف شده برای بازار افت کنند. گاو‌ها همیشه نماد افراد موفق و پربازده و خرس‌ها نماد افراد ناموفق و شکست خورده‌اند. انتخاب این دو حیوان  به خاطر قدرت آنهاست. اگر زمانی بین گاو و خرس نبردی شروع شود هرگز نمی‌توان با قطعیت گفت کدام برنده رقابت خواهد شد.

آنهایی که نیویورک رفته‌اند حتما گذرشان به چند متری بورس نیویورک در وال استریت هم افتاده و آن دو مجسمه بزرگ را دیده‌اند. یکی‌اش همین مجسمه برنزی این گاو چند تنی است و دیگری که در مقابل گاو ایستاده یک خرس تنومند است.  گاو همه آنهایی هستند که ر یسک‌پذیری زیادی دارند و فکر می‌کنند ظرفیت رشد در بازار وجود دارد و خرس همه آن سرمایه گذارانی هستند که می‌ترسند، بازار با افت مواجه شود.

نکته مهم اینجاست که یک گاو در بورس اوراق بهادار، همیشه گاو نمی‌ماند. شرایط که تغییر کند ممکن است گاو خرس شود یا خرس گاو. آدم‌ها همیشه در حال تغییر هستند. چه گاو باشید چه خرس باشید، در نهایت احتمالا برنده خواهید شد. دو گروه اما همیشه شکست‌خورده‌اند. یکی گرگ‌ها و دیگری خوک‌ها. چه گاو باشید چه خرس، سود می‌کنید اما اگر گرگ باشید یا خوک از بین می‌روید.

هنوز این سوال باقی مانده که چگونه می‌توان گاو بود؟ آن هم در دنیایی که گاو بودن تشویق نمی‌شود! آن هم در دنیای که خوک بودن تشویق می‌شود و کسی جرئت مقابله با گرگ‌ها را ندارد. دنیای کسب و کار پیچیده‌تر از آن است که به نظر می‌رسد. برای فهمیدن پیچیدگی این دنیا کافی است تصور کنید که یک گاو و یک خرس و یک گرگ و یک خوک، چگونه می‌توانند در یک اتاق کنار هم زندگی کنند. در دنیای کسب و کار این اتفاق می‌افتد. برای موفقیت در کسب و کار لازم نیست گرگ باشید یا خوک، گاو باشید. اما یاد بگیرید که در کنار گرگ‌ها و خوک‌ها زنده بمانید!

دسته‌ها
یادداشت‌

می‌خواهید در کسب و کار موفق باشید، آگاهانه خبر بخوانید

دوستی دارم که سایت‌های خبری مثل خبرآنلاین را هر چند ساعت یک بار مرور می‌کند. معمولا در اولین دسترسی به اینترنت ابتدا نگاهی به این سایت می‌اندازد. دوست من کارمند است و این که پی‌گیر آخرین مطالب سایت‌های خبری است به روحیه خبرجوی او برمی‌گردد؛ وگرنه بالا و پایین شدن ارز در اثر بالا و پایین شدن مذاکرات، برداشته شدن تحریم‌ها و مقاومت کنگره آمریکا، کشتار در آمریکا، سفر فلان مقام به فلان منطقه و ده‌ها خبر ریز و درشت دیگر تاثیری در وضعیت سازمان دولتی که او در آن کار می‌کند ندارد. او بیشتر خبرها را از اینترنت دنبال می‌کند و به یاد ندارم به جز مجله‌هایی مانند همشهری جوان نشریه‌های دیگری را خریده و خوانده باشد. علاقمند به مباحثی است که ارتباطی به یکی از شاخه‌های هنر دارد و هر چقدر درجه غیرمتعارف بودن آن بیشتر باشد بیشتر برایش جذابیت  دارد و وقت بیشتریرا  صرف آن می‌کند. شما هم با کمی بالا و پایین، احتمالا در بین دوستان خود چنین فردی را می‌شناسید. کسی که پیوسته آخرین خبرها را دنبال می‌کند. به شدت پی‌گیر نتیجه مذاکرات است. از روی علاقه تا صبح بیدار می‌ماند که مذاکرات را دنبال کند. حتما کسانی را می‌شناسید که بیشتر از توجه به مسائل خرد زندگی درگیر مسائل کلان مملکت باشند. شما هم کسانی را می‌شناسید که هنوز درگیر حقوق سر برج و اجاره خانه خورد هستند اما نظریه‌های فراوانی در زمینه‌های مدیریت کلان کشور دارند.

واقعیت از این قرار است که به نظر می‌رسد به دلیل وجود رسانه‌های ریز و درشت متعدد، ما بیش از هر زمان دیگری در معرض پیام‌های ارسالی رسانه‌ها قرار داریم. همان طور که شعور به عدالت تقسیم شده و کسی اعتراضی در این زمینه ندارد، به نظر می‌رسد هنر و فن مدیریت رسانه هم به عدالت بین همه تقسیم شده است. هیچ کسی اعتراضی در زمینه استفاده از رسانه‌های مختلف ندارد و تصور می‌کند به اندازه کافی توانایی بهره‌مندی شایسته از پیام‌های رسانه‌‌ای را دارد. مردم امروز بیش از هر زمان دیگری در معرض هستند و امروز بیش از هر زمان دیگری زباله‌های رسانه‌ای تولید و توزیع می‌شود. با گسترش دسترسی و امکان تولید محتوی، افراد زیادی به یک‌باره شبیه روزنامه‌نگاران شدند و می‌توانند مخاطبان محدود یا انبوهی داشته باشند. بسیاری از کسانی که در زمینه‌های مختلف تولید محتوی می‌کنند شایستگی یک منبع رسانه‌ای را ندارند و البته کم‌تر کسی هم به این توجه می‌کند. بنابراین در مواجهه معصومانه با رسانه‌ها شاهد حجم وسیعی از مطالب به دردنخور هستیم که کاربردی جز پر کردن وقت ندارند و عمر پرارزش انسان را هدر می‌دهند. بنابرین همه، در هر سطح و جایگاهی لازم است بیش‌تر از گذشته سواد رسانه‌ای خود را افزایش دهند.

اگر زمانی تلویزیون یک منبع معتبر بود و برای اثبات یک ادعا گفتن این که «تلویزیون این را گفت» کفایت می‌کرد، اکنون کم‌تر رسانه‌ای و کم‌تر تولید کننده محتوایی اعتبار دارد. امروز بیش از هر زمان دیگری انگیزه‌های متعدد در تولید محتوی دخالت دارد و تشخیص سره از ناسره مشکل‌تر از گذشته است. البته همان طور که گفتیم کم‌تر کسی است که قبول داشته باشد شایستگی اندکی در مواجهه با رسانه‌ها دارد. شاهد این حرفم هم این است که اگر یک کتاب را ببرید در بین مردم و از آنها بخواهید که در مورد جلد آن نظر دهند، کم‌تر کسی است که بگوید من شایستگی، دانش و مهارت اظهار نظر درباره جلد  کتاب را ندارم.

یکی از گروه‌هایی که به نظرم هوشمندانه (و نه با سواد) از رسانه‌ها استفاده می‌کنند کسانی هستند که کاسبان سر چهارراه‌های تهران را هدایت می‌کنند. احتمالا شما هم متوجه شده‌اید که دستفروش‌های چهار راه‌های تهران که از فرصت چراغ قرمز استفاده می‌کنند به طور مرتب محصولاتی را که می‌فروشند تغییر می‌دهند. در زمان هالووین چیزهایی می‌فروشند که به درد این روزها می‌خورد. در زمان‌های پایان سال چیزهایی می‌فروشند که مناسب عید نوروز است. در زمان فوتبال‌های مهم پرچم تیم‌هایی مثل استقلال و پرسپولیس را می‌فروشند. احتمالا این افراد توسط کسانی هدایت می‌شوند که آنها این زمان‌ها را پیش‌بینی و برای آن خود را آماده می‌کنند. زمانی یکی از مدیران ارشد و صاحبان کسب و کار این کشور به من گفت که اگر وجود مناقصه‌ای را از طریق روزنامه باخبر شود هرگز در آن مناقصه شرکت نمی‌کند. حرف او این بود که من در مناقصه‌ای شرکت می‌کنم که از دو سال قبل از آن باخبرم. البته برخی ممکن است این حرف را تعبیر به رانت اطلاعاتی کنند. اما حرف او این بود که برای موفقیت باید روندها را پیش‌بینی کرد و از رویدادها پیش از وقوع آنها مطلع شد.

بنابراین اگر شما هم مانند دوست من بی‌هدف در سایت‌های خبری فراوان پرسه می‌زنید و انتظار موفقیت حرفه‌ای را دارید، بهتر است در یکی از این دو تجدید نظر کنید.

دسته‌ها
یادداشت‌

چهارشنبه ۲۷ شهریور ماه ۱۳۹۲

Etemad-92-06-28

چهارشنبه ۲۷ شهریور ماه ۱۳۹۲ یک روز خاص در تقویم است. معمولا تقویم ایرانی پر است از روزهایی که در آنها اتفاق ناگواری افتاده است. معمولا همه ما روزهای فراوانی را به یاد می‌آوریم که پشت سر هم اتفاقات بد و بدتر برای‌مان افتاده است. گویی آرام خودمان را عادت داده‌ایم به این که ناگوار زندگی کنیم. چهارشنبه ۲۷ شهریور ماه ۱۳۹۲، روز خاصی است. نه به این دلیل که بعد از نزدیک به نیم قرن در خارج از ایران قهرمان کشتی جهان شدیم. روز خاصی است نه فقط به این دلیل که کسانی از حصر رهایی یافتند. روز خاصی است نه به این دلیل که یکی از آن سه دانشجو که باقی مانده بود رفتتنی شد. چهارشنبه روز خاصی است نه چون حرکت خودجوشی در این روز اتفاق افتاده یا این که رسانه‌ای تلاش کرده با های و هوی این روز را خاص کند. این روز و خاص بودنش البته تنها مورد توجه روزنامه اعتماد قرار گرفته و آن هم در گزارش‌هایی شتابزده تلاش کرده خاص بودن این روز را بیان کند. روز چهارشنبه روز خاصی است چون:

۱. هیچ کس صبح که از خواب پا می‌شد خودش را برای هیچ کدام از این اتفاق‌های خوبی که افتاد آماده نکرده بود. هیچ کس برنامه‌ریزی نکرده بود. هیچ کس های و هوی نکرده بود. نه کمپینی در کار بود و نه صفحه‌هایی در شبکه‌های اجتماعی و نه سر و صداهایی مزاحم زندگی آرام. اتفاق‌ها خودشان افتادند. البته همه ما می‌دانیم که اتفاق خودش نمی‌افتد. این روز و اتفاق‌هایی که در آن افتاد منطبق با منطق جدید دنیای امروز بود. دنیای که نظم آن را باید در بی‌نظمی جست.

۲. هیچ کس امروز از بیرون آمدن آنها ناراحت نشد و همین طور کسی پشت سر آن که رفت اشکی نریخت و هیچ کس از این که پرچم ایران بالا رفت آزرده نشد. البته هنوز هم هستند تندروهایی که چه این وری و چه آن وری، از آرام شدن اوضاع ناراحت می‌شوند. راحتی آنها در ناراحتی اکثریت است. بازار آن زمانی گرم است که دیگران گرفتار باشند. این دو گانه ما و آنها در این روز شکست. در این روز هر کسی که دلش برای ایران می‌تپد خوشحال بود. حساب آنهایی که به جرز دیوار هم ایراد می‌گیرند جداست. دارم درباره مردم حرف می‌زنم. همان‌هایی که به کم‌ترین‌ها قانع هستند و دستاورد‌شان بیشترین‌هاست. با کسانی که به بیشترین هم قانع نیستند و دستاوردشان کم‌ترینی نیست کاری ندارم.

۳. این روز از چشم تیزبین رسانه ملی دور ماند. رسانه ملی که این روزها میلی‌تر هم شده است، این روز را ندید. جا داشت رسانه ملی این روز را جشن می‌گرفت. سرور می‌داد. به مردم عیدی می‌داد. اما ندید. روزها و سال‌هاست که رسانه ملی از مردم دور شده و مردم را نمی‌بیند. می‌ترسم این ندیدن آرام آرام در دل مردم رسانه هم نفوذ کند. می‌ترسم جزیره‌ای در این کشور پهناور شکل بگیرد که هنرش ندیدن باشد. اما مردم سال‌هاست که از این جزیره عبور کرده‌اند.

۴. مردم سیاسی نیستند. مردم ورزشی‌اند. مردم دوست دارند تیم ورزشی‌شان صعود کند. شده با چنگ و دندان. مردم دوست دارند تیم‌شان مانند بارسلونا باشد. دوست دارند مسی‌ها در تیم‌شان باشند. مردم ایران دوست دارند، پشت کسی بایستند که لیاقت داشته باشد و این روزها مردم ایران، از دل خودشان، کسانی را به جهان معرفی کرده‌اند که تلاش می‌کنند چهره درست ایران را به همه نشان دهند. مردم ایران، فقط مردم روزهای یوم‌الله و انتخابات نیستند. مردم ایران کسانی را می‌خواهند که زندگی‌ را برای‌شان آسان‌تر کنند.

۵. چهارشنبه ۲۷ شهریور ماه ۱۳۹۲ شاید در تقویم‌ها جایی نیابد. در این روز اتفاق غم‌بار بزرگی نیفتاد که بشود این روز را در تقویم تاریخ ثبت کرد. اما یادمان باشد ما برای تاریخ زندگی نمی‌کنیم. تاریخ همان زندگی ماست. چهارشنبه ۲۷ شهریور ماه ۱۳۹۲ روزی بود که مردم ایران زندگی کردند.

دسته‌ها
یادداشت‌

زیباکلام

Colour-World

یعنی راحت می‌خوابه؟ تا الان ۳ بار بهار را حمام کردیم. در واقع من نقشی در این حمام رفتن‌ها نداشتم و نهایتا شنونده‌ تلاش‌هی مادر و مادر مادر بهار بودم. سه بار حمام در دو هفته زندگی. بد نیست. ولی دیشب برای اولین بار من و مینا بهار را بردیم حمام. تنهایی. اتفاق عجیبی که منتظرش بودیم افتاد. بعد از ۲ هفته بهار فقط هر دو ساعت یک بار ما را بیدار کرد. تا پیش از این ما کلا بیدار بودیم. اما دیشب هر دو ساعت یک بار بیدار بودیم. ساختار خانه از روزی که بهار آمده به هم ریخته. در حقیقت خانه هیچ ساختاری ندارد. هیچ نظمی در خانه بهار به یک ساعت نمی‌رسد و حداکثر بعد از یک ساعت به بی‌نظمی تبدیل می‌شود. تمام خانه قلمرو بهار است جز آن بخشی را که به او اختصاص دادیم. اولش من خیلی مایل نبودم. مینا دوست داشت. من هم مقاومت نکردم. از دوستی پرسیدم و گفت مقاومت بی‌فایده است. این شد که اتاقی از دو اتاق خانه شد اتاق بهار. یک تخت و یک دکور و یک کمد همه اثاثیه این اتاق است. از بامبوی دوست‌داشتنی که از گل زعیم برایش گرفته‌ام هم بگذریم چیز خاصی در این اتاق نیست. هنوز زود است برای گرفتن عروسک و اسباب‌بازی. البته یک کالسکه هم هست که انداختیم گوشه اتاق. همه چیزهایی هم که در دکور و کمد هست به هیچ دردی نمی‌خورد. بهار در کم‌ترین جایی که حضور دارد همین اتاق است. همه جا هست. اتاق خواب من. اتاق پذیرایی. آشپزخانه. در مصرف اتاقش صرفه‌جویی می‌کند و فقط نظم بی‌خود زندگی من را به هم زده. همه جای خانه اثری از بهار پیدا می‌شود. اگر بخواهم یک لحظه دراز بکشم، باید از بین اثاثیه بهار بگذرم. هر روز جایی که دارم کوچک‌تر می‌شود. ملکه و سلطان خانه دربست بهار است. فعلا من یک موجود اضافی‌ام. البته اعتماد به نفسم بالاست. یک نعمتی که دو هفته است به نعمت بودنش ایمان آوردم، کولر آبی است. و کسی چه می‌داند که کولر آبی چیست. اوایل که خانه را گرم‌خانه کرده بودیم و حتی پیشنهاد دادم برای تکمیل عیش بهار و زجر من، شوفاژها را روشن کنیم. پیشنهادم مورد موافقت قرار نگرفت و به همان خاموش ماندن کولر قناعت شد. کلیدهای کولر برای من منطقه ممنوعه است. کلیدهای کولر شده نماد مبارزه با نفس اماره. و من نمی‌دانم چرا بی‌خود و بی‌جهت می‌گویند این روزها هوا خنک‌تر شده. این روزها به نظم فکر می‌کنم. از خودم هر چند وقت یک‌ بار می‌پرسم نظم چیست؟ هنوز به پاسخ نرسیدم. هنوز نمی‌دانم که نظم چیست. اما ایمان آوردم که همه آن چیزهایی که درباره نظم تصور می‌کردم درست نیست. حداقل یک بخشی‌اش درست نیست. نظم پیچیده‌تر از آن چیزی است که می‌پنداشتم. رشد بهار مصداق یک بی‌نظمی تمام عیار است. ۲ ساعت که نیستم، وقتی بر می‌گردم می‌بینم بهار بزر‌گ‌تر شده. نمی‌دانم ذهن من خطا می‌کند یا رشد نوزاد این چنین سریع است. می‌ترسم اگر یک ماه نباشم دیگر بهار را نشناسم. بهار الان خواب است و دارم به این فکر می‌کنم که قبل از خواب باید ببرمش حمام که امشب هم شاید خوب بخوابد. اگر چند بار این روش جواب دهد طبق استقرا به این نتیجه می‌رسم که این روش مناسبی برای خواباندن نوزاد است و این روش را اعلام عمومی خواهم کرد. البته اعلام متعلق به کسی است که در حد و اندازه اعلام است. من نهایتا می‌روم نی‌نی‌سایت این تجربه را با مادرهای دیگر در میان می‌گذارم. آرش رفته بود دفتر این‌ها را دیده بود. انقدر می‌گفت کر و کثیف بودند که میلم نمی‌کشد سری به سایت‌شان بزنم. دیروز خیلی دلم می‌خواست آرش هم با من و بچه‌ها می‌آمد انتهای خیابان پاستور را می‌دید. آرش مثل من نیست. نمی‌آید. رسول و نیلوفر هم ایثارگرانه ماندند دفتر که کارها نخوابد. تاخیرهامان زیاد شده. اما مهشید و اشکان با من آمدند خانه هنرمندان که انتهای خیابان پاستور با ببینیم. با این که ۱۵ دقیقه زودتر رسیدیم اما روی پله‌ها هم برای ما جا نبود. به یاد دوران نه چندان دور دانشجویی نشستیم روی زمین و با تحمل مرارت‌های فراوان فیلم را دیدیم. از همه بامزه‌تر زیباکلام بود که آوردن بودند‌اش درباره فیلم حرف بزند و اول فیلم گفت من اینجا چه کار می‌کنم؟

دسته‌ها
یادداشت‌

هر بار مولفیکس

مای‌بیبی به بهار نمی‌سازد. یکی پیشنهاد داده مولفیکس بگیریم. یکی گرفتیم که امروز داشت تمام می‌شد. دوباره رفتم گرفتم. برای سوختگی پای بچه‌ هم انواع پماد و کرم هست. یکی‌اش را امروز با همین مولفیکس گرفتم. دستمال مربوط هم می‌خواهیم که من مدام به آن می‌گویم دستمال خیس. هنوز نمی‌دانم فرق دستمال خیس و مرطوب چیست. به همین خاطر در ذهنم مانده که این‌ها دستمال خیس است. مینا هر بار اصلاح می‌کند. روی این هر بار تاکید ویژه‌ای دارم. هر بار واقعا موقعیت دردناکی است. مثلا من خودم دو تا حداکثر سه بار می‌توانم در موقعیت هر بار قرار گیرم. هر بار که هر بار تکرار می‌شود، حوصله‌ام سر می‌رود. واقعا خسته می‌شوم. حالا نوزاد این گونه است که مدام و هر یکی دو ساعت یک بار موقعیت هر بار را تکرار می‌کند. هر بار خراب‌کاری می‌کند و باید تمیزش کرد. هر بار شیر می‌خواهد. هر بار باید آروغش را گرفت. هر بار باید بی‌حوصلگی‌اش را تحمل کرد و گریه و جیغش را. موقعیت عجیبی است. امروز این چند قلم را که گرفتم برگشتم تا همان دم در بگذارم و ساعت ۱۱ برسم دفتر. روزهای سختی شده. من حضورم یک نقطه در میان شده و فکر می‌‌کنم این روزها چقدر لازم بود کنار بچه‌هایم در دفتر باشم. حضور که ندارم، به نظرم سختی‌های بچه‌ها بیشتر می‌شود. باید بتوانم هر جوری هست خودم را برسانم به بچه‌ها و کنارشان باشم. گفتم برنامه‌هایی تدارک ببینم که ببرم‌شان بیرون انرژی بگیرند. این روزها باید بتوانم به همه انرژی بدهم. شاید این طوری بتوانم خودم هم انرژی بگیرم. موقعیت عجیبی است. در حال خودم نیستم. در فضای دیگری سیر می‌کنم. در فضایی پر از فکر و خیال. آرام دارم به این فکر می‌کنم که ۳۰ سالگی نزدیک است. سن بدی هم هست این ۳۰ سالگی. نه هنوز جایی را گرفته‌ای نه هنوز معلق در فضایی. در این سن همه چیز در حال رنگ باختن است. رویاهایی که داشته و احتمالا هنوز داری. کارهایی که می‌خواستی بکنی و احیانا انجام دادی و ندادی. البته تصورم این است که این بحران ۳۰ که می‌گویند چیز بسیار بسیار بی‌هویتی باشد. یک درد من درآوردی روشنفکرنمایانه مثلا. ۳۰ سالگی هم مثل هر سن دیگری است. مثل ۲۰. مثل ۴۰. مثل ۵۰. رسیدم دفتر و باید بروم هات‌داگ‌خوران ولیعصر. از دکه روبه‌رویش ۳۰ سال ماهنامه فیلم را هم می‌گیرم که ببینم در این ۳۰ سال چه کرده‌اند. در روزهای عجیبی قرار دارند.

دسته‌ها
یادداشت‌

درباره فیلم‌های به اصطلاح تحریمی حوزه هنری

موضوع فیلم‌های به اصطلاح تحریمی حوزه هنری، از آن موضوع‌هایی است که نه هیچ وقت برایم انقدر اهمیت داشته که بنشینم چیزی درباره آن بنویسم و نه این قدر از آن دور بودم که نتوانم چیزی ننویسم. این ماجرا ابعاد متفاوتی دارد. از مظلوم واقع شدن عده‌ای و نهادی تا شارلاتانیسم سینمایی عده‌ای دیگر. ماجرا از زمانی شروع شد که از همان جشنواره فجر سال ۹۰ زمزمه‌هایی شنیده می‌شد در مورد این که تم خیانت در فیلم‌ها زیاد شده و نظام این موضوع را تحمل نمی‌کند. این ماجرای عجیب و غریب پرداختن یک باره به موضوع خیانت از دستاوردهای دولت احمد‌ی‌نژاد، وزارت ارشاد و معاونت سینمایی اوست، که چه شد که این چنین شد باید دقیق بررسی شود. اما در هر حال، زمانی که هنوز بحث‌های حاشیه‌ای که امروز اصل است باب نشده بود، برخی از این فیلم‌های به اصطلاح تحریمی، با برخورد سرد منتقدان روبه‌رو شد. داستان پل چوبی اما قصه دیگری بود. این فیلم به طرز عجیبی به عشق منتقدان سینمایی تبدیل شد و تعریف و تمجیدهای فراوانی از آن شد. اکنون هم که به عنوان آخرین فیلم پخش شده، جشن پیروزی پخش ۶ فیلم تحریمی گرفته شد. در ایران فیلم‌هایی داریم که هیچ وقت اکران نشدند یا با تاخیر اکران شدند. اما هیچ گاه بر آنها نام تحریمی گذاشته نشد. حال چگونه و بر مبنای چه منطقی نام تحریمی برای این فیلم‌ها انتخاب شده بماند. اما این تکنیک بازاریابی در سینمای ایران را باید دستاورد این ماجرا دانست. در ایران معمولا مظلوم مورد توجه قرار می‌گیرد و معمولا چشم بسته حق به او داده می‌شود. بنابراین برخی در ایران خود را در موقعیت مظلوم قرار می‌دهند و از ظلمی که بر آنها رفته داد و بیداد راه می‌اندازند و معمولا هم حق به آنها داده می‌شود. داستان این ۶ فیلم هم چنین است. به طور خاص فیلمی مانند پل چوبی فیلم کم‌ارزشی است که به لطف این هیاهوها مورد توجه قرار گرفت. یا فیلم غیر قابل تحملی مانند من همسرش هستم یا فیلم بی‌ارزشی مانند پذیرایی ساده و حتی یک عاشقانه ساده. فیلم‌هایی مانند برف روی کاج‌ها و من مادر هستم قابل توجه‌اند. این سبد، که از فیلم‌های بی‌ازش تا قابل توجه در آن وجود دارد ائتلاف قابل توجهی در زمینه بازاریابی سینمایی در ایران بود. این ائتلاف دوست‌تر داشت که دشمن فرضی‌اش یعنی حوزه هنری شاخ و شانه می‌کشید تا مظلوم بودن خودش را بیشتر نسان دهد. بزرگ‌ترین تاسف این گروه، این است که هر کاری کردند هیچ پاسخی از حوزه هنری نگرفتند.

این یادداشت را پیش از این در صفحه فیس‌بوکم منتشر کرده بودم. چیزی که باعث شد این متن را اینجا منتشر کنم حرف‌های آقای ساداتیان بود که بعد از کلی انتقاد به حوزه هنری و وزارت ارشاد سابق گفته بود: دولت تدبیر و امید با شعارهایی آمده است اما می‌بینیم اجراها متفاوت است. امید داشتیم آرامشی در سینما حاکم شود تا حداقل کارمان را درست انجام دهیم اما متاسفانه می‌بینیم که فضا همچنان مساعد نیست.

Bani-Film-92-06-28

مسیری که تندروها طی می‌کنند، از هر راهی که باشد به یک نقطه می‌رسد. چه چپ، چه راست. تندروها یک بلای مشترک بر سر ایران می‌آورند.

دسته‌ها
یادداشت‌

سایه‌بازی

آرام آرام، خیلی آرام‌تر از آن که فکرش را بکنی، بخشی از زندگی‌ات می‌شود. یک موتیف، یک ساختار تکرارشونده، که یادت نمی‌آید کی آمد. هر چقدر هم که فکر می‌کنی، هر چقدر هم که دورتر را می‌بینی، هر آن چیزی که در ذهنت هست را مرور می‌کنی، یادت نمی‌آید دوران پیش از او چگونه بود. بیشتر تلاش کنی هم فایده ندارد. زندگی‌ات از لحظه‌ای که او آمد تغییر کرد. چیزهایی را دانستی و بخشی از زندگی را دیدی که احتمالا کافی است فقط یک بار آنها را ببینی و از نزدیک لمس کنی. شنیدنش فایده ندارد. مثل شن‌های نرم کنار دریای خزر است. اگر فقط یک بار پایت را رویش بگذاری دیگر تو را با خودش می‌برد. هر موقع از سال هر کجای ایران که باشی آن حس ممکن است سراغت بیاید و تو را با خودش ببرد. اگر هزاران کتاب درباره شن‌های نرم دریای خزر خوانده باشی، اگر ده‌ها فیلم دیده باشی در این مورد، هیچ کدام به اندازه لحظه‌ای پایت را روی شن‌ها گذاشتن به تو تجربه منتقل نمی‌کنند. همه این کتاب‌ها و همه این فیلم‌ها اوج کاری که می‌توانند بکنند این است که تو را تحریک کنند به تجربه. به پریدن از شکاف‌ها و اگر تو فقط در این کتاب‌ها و این فیلم‌ها بمانی، فیلم و کتاب را هم هدر داده‌ایم. اگر بنشینی و فیلم‌ها و کتاب‌ها بشوند آرزو و قبله و قطب‌نمای تو، می‌شوی آدمی که تجربه‌های دیگران را مرور می‌کند. جلبک هم که باشی باید تجربه کنی. خزه باشی هم فرقی نمی‌کند. اگر در کف دریای خزر، در آن میانه‌ها زندگی کنی هم فرقی نمی‌کند. مهم این است که تجربه کنی. تجربه هم دیوانه‌بازی نیست. گاهی وقت‌ها آرام کفش و کتانی را در آوردن است. آرام جوراب را درآوردن و پا روی شن‌ها گذاشتن خودش یک تجربه دیوانه‌وار است. دیوانه‌بازی ربطی به تجربه ندارد. متفاوت نمایی هیچ ارتباطی به این چیزها ندارد. تجربه می‌تواند یک چیز خارق‌العاده باشد و می‌تواند یک چیز ساده معمولی از نظر خیلی‌ها باشد. مهم این است که تو چطور نگاه می‌کنی. چون کسی جای تو زندگی نمی‌کند. دردهایی که تو می‌کشی را نمی‌کشد. خوشی‌های تو را هم ندارد. فقط تو می‌توانی جای خودت زندگی کنی و کتاب‌ها و فیلم‌ها فقط می‌توانند در بخشی از این مسیر به تو کمک کنند. راستی کسی نمی‌داند امروز صبح صبحانه چی خوردی و چطور خوردی! در این مسیر احتمالا کسی می‌تواند به تو کمک کند که می‌داند امروز صبح صبحانه چی خوردی و چطور خوردی. باقی سایه‌هایی هستند که آرام از کنارشان می‌گذری. سایه‌بازی اشتباهی است که ما را از رفتن باز می‌دارد.

دسته‌ها
یادداشت‌

فیلم خوب چگونه فیلمی نیست!

رابطه اقتصاد و سینما چیست؟ رابطه نقد فیلم و سینما و این دو با اقتصاد چگونه است؟ آیا اقتصاددانان باید به حوزه سینما ورود کنند یا منتقدان سینمایی به حوزه اقتصاد سینما؟ اقتصاد سینما چه رابطه‌ای با کاسبی دارد؟ بخش خصوصی چه نسبتی با اقتصاد سینما دارد؟ مرز رویا و واقعیت در اقتصاد کجاست؟ سوال‌هایی از این دست مدت‌هاست که ذهنم را مشغول کرده و درباره آن می‌خوانم و می‌نویسم. فیلم هیس که از نظر فروش، قابل قبول بود، از نظر منتقدان ارزش چندانی نداشت. مردم اما برخلاف حرف منتقدان رفتند و این فیلم را دیدند.  هنوز نمی‌دانم دیدن فیلم توسط تعداد بیشتری از مردم یک حسن است برای فیلم یا عیب؟ اگر حسن است پس فیلمی مانند اخراجی‌ها را باید تکریم کرد. اگر عیب است که نمی‌توان از آن برای اثبات خوب بودن فیلم استفاده کرد. در هر صورت تناقض‌های فراوان عالم نقد فیلم با بی‌دقتی در حال وارد شدن به مباحثی ظریف مانند اقتصاد سینماست. آن چه که در ادامه می‌آید سوال و جواب‌هایی است که هیچ کدام احتمالا پاسخ قطعی ندارند. این سوال و جواب‌ها برای بررسی این است که فیلم خوب یعنی چی. در این نوشته وارد بحث اقتصاد نشدم. در نوشته دیگری باید بحث اقتصاد و رابطه آن با فیلم خوب و تاثیر اقتصاد مناسب بر فیلم‌سازی را بررسی کنم.

آیا درباره هر فیلم باید هم نقد مثبت مطرح شود و هم منفی، که موجب جهت‌دهی یک‌طرفه به ذهن خواننده نشود؟

اولا که نقد مثبت و منفی نداریم. نقد نقد است و کلا نقد بد است. چون نقد درد دارد. کسانی که سینه‌شان را باز می‌کنند که بفرما من را نقد کن درک نمی‌کنم. انسان‌ خوب است تظاهر نکند و کمی هم غیرت داشته باشد. اما انسان باهوش، برای زنده ماندن باید تغییر کند و برای تغییر هم باید، با دنیای بیرون ارتباط هوشمندانه‌ای برقرار کند. نقد هم بخشی از این تعامل است. فیلمساز هیچ تفاوتی با یک برنامه‌نویس ندارد. همان‌ قدر که یک برنامه‌نویس نیاز به نقد دارد، یک فیلمساز هم نیاز به نقد دارد. تنها تفاوت برنامه‌نویس و فیلمساز در موضوع کار آنهاست. فیلمساز با محتوی سر و کار دارد برنامه‌نویس با فرم. کار برنامه‌نویس بدون محتوی است و پیامی ندارد که قرار باشد بر کسی تاثیر بگذارد و او را اقناع کند. هر چند برخی برنامه‌نویس‌های هنرمند به موضوع کار خود جوری نگاه می‌کنند که از دل محصول و برنامه خود یک اثر هنری استخراج می‌کنند. به عنوان نمونه می‌توان به محصولات شرکت اپل اشاره کرد.

 

آیا نقد فیلم حتما باید همراه نام منتقد باشد؟

هم بلی. و هم نه. برای این که در طول زمان کسانی که سینما و فیلم را دنبال می‌کنند از قلم و بیان یک نفر خوش‌شان می‌آید و او را به عنوان الگو و داور قبول می‌کنند. ممکن است حرفه‌ای‌ها خواندن نقد چند نفر یا چند نشریه یا چند سایت را دنبال کنند. بنابراین لازم است بدانیم متنی که روبه روی ماست آخرین نقد فلان نویسنده است. اما نقد به عنوان نقد نباید هیچ وابستگی به منتقدش داشته باشد. نقد بعد از آن که گفته شد و نوشته شد، دیگر بیان شده است و تمام. نقد یک محصول مستقل است نسبت به صاحبش و در ارتباط با فیلم و موضوع مورد نقد معنا می‌یابد.

 

آیا این که در مورد فیلم‌ها سلیقه‌ها متفاوتی وجود دارد به معنای این است که یک فیلم می‌تواند از نظر کسی آشغال و از نظر کس دیگری شاهکار باشد؟

ببینید سلیقه‌های متفاوت و برداشت‌های متفاوت یک چیز است، فیلم بد و فیلم خوب هم یک چیز دیگر. ببینید من و شما از پدرخوانده و کریمر علیه کریمر و پالپ فیکشن و رفقای خوب و شمال از شمال غربی و جدایی نادر از سیمین و خیلی از فیلم‌های خوب برداشت‌های متفاوتی داریم. اما همه این‌ها فیلم‌های خوبی هستند. فیلم بد فیلم بد است. ربطی به برداشت متفاوت ندارد. ببینید مثلا من فیلم آخر فرهادی یعنی گذشته را دوست ندارم. این سلیقه و برداشت من است. اما این فیلم، فیلم خوبی است. فیلم خانم درخشنده فیلم بدی است. این که اولویت اول سینما سرگرمی است نه بیانیه اجتماعی دادن، ذات سینماست. سال‌هاست که دوره روشنفکرنمایی و ساختن فیلم‌های معناگرا تمام شده. فیلم خانم درخشنده یادآور آن فیلم‌های یخ و سرد سال‌های ۸۰ میلادی است. فیلم‌هایی که ظاهرا فهمیده‌تر از دیگران بودند. می‌توان مانند اسکورسیزی فیلم ساخت. حرف جدی زد. همه را هم سرگرم کرد. از چیزی هم سواستفاده نکرد. مشابه این فیلم خانم درخشنده سال ۱۹۷۶ ساخته شده است. فیلمی به نام راننده تاکسی. جودی فاستر نوجوان، نقش دختری را بازی می‌کند که مورد تعرض سیستماتیک جامعه قرار گرفته و جامعه به او بد می‌کند. اما اسکورسیزی از احساسات مردم آمریکا سواستفاده نمی‌کند. همین که افراد در نقد فیلم خانم درخشنده بارها ارجاع می‌دهند به وجود این مسائل در جامعه نشان از این دارد که خانم درخشنده در کاری که در پیش گرفته موفق شده است. یعنی توانسته احساسات را تحریک کند و موضوعی مگو را به موضوع صحبت تبدیل کند. اما آیا او تبعات این کارش را می‌داند؟ آیا او مسئولیتی قبول می‌کند؟ اگر خدای نکرده بر مبنای فیلم او اتفاق بدی بیفتد آیا او در هیچ دادگاهی مقصر شناخته می‌شود؟ نه. چون آن یک فیلم است. پیش از خانم درخشنده، آقای ده‌نمکی با اخراجی‌هایش این مسیر را رفته و اتفاق موفق هم شده بود. اتفاقا من اخراجی‌های ۱ و ۲ را دوست دارم. از دیدنش لذت می‌برم. اما این دلیل نمی‌شود که این فیلم بشود یک فیلم خوب. فیلم آشغال فیلم آشغال است. مشکل از جایی شروع می‌شود که کسی که با تمام قواعد شناخته شده آشغال سازی پیش آمده ادعای مصلح اجتماعی بودن و روشنفکر بودن و جامعه‌شناس و طبیب بودن از خودش صادر کند.

 

آیا این که فیلم‌سازها دارای هدف واحدی نیستند و هدف‌های مختلفی از ساخت فیلم دارند و بینندگان هم از دیدن فیلم دنبال اهداف مختلفی هستند، و این‌که هدف شخصی دیدن جذابیت‌های سینمایی نیست، و هدفش نشان دادن مسائل اجتماعی و چالش‌های جامعه در سینماست که می‌گویند در همه جای دنیا وجود دارد، دلیلی می‌شود که فیلمی از نظر سینمایی ضعیف باشد و از نظر محتوی قوی؟

کلا و حاشا که چنین باشد. فیلم بد فیلم بد است. فیلم خوب فیلم خوب. ببینید ما وقتی درباره سینما حرف می‌زنیم یعنی داریم درباره یک صنعت / رسانه / هنر صحبت می‌کنیم. یعنی هیچ اصل من‌درآوردی در این سه قطبی معنی ندارد. برخی از فیلم‌ها به هر سه جنبه توجه دارند و برخی به جنبه‌ای بیشتر. مهم این است که هر فیلم باید در چارچوب صنعت / رسانه / هنر صحبت کند و پیش از گروگان گرفتن جامعه و مشکلاتش تکلیفش را با این سه مشخص کند. فیلم اخراجی‌ها واضحا از نظر هنری و رسانه‌ای حرفی برای گفتن ندارد. نه نوآوری خاصی نه حتی به کار بستن درست کلیشه‌ها. اما این فیلم یک چیز را بهتر از تمام فیلم‌های ایرانی دارد: صنعت. مولف اخراجی‌ها می‌‌داند که کجاست و چه کار می‌کند. چیزی که بسیاری از کسانی که از نظر هنری و رسانه‌ای قوی هستند، از درک آن عاجزند. مسعود ده‌نمکی به دلیل ارتباط بی‌واسطه‌اش با مردم، مانند یک کاسب واقعی است که می‌داند چه چیزی را کجا و به چه کسب چگونه بگوید. خانم درخشنده هم دقیقا مسیری را طی کرده که پیش از او آقای ده‌نمکی طی کرده. درخشنده همان قدر از نظر سینمایی کارش را درست انجام داده که مسعود ده‌نمکی.

 

آیا اگر با دوستان‌مان به سینما برویم، به ما خوش بگذرد و از فیلم خوشمان بیاید یعنی فیلم خوبی دیدیم؟

لزوما نه. فیلم دیدن، مانند هر فعالیت رسانه‌ای دیگری، مستلزم، قرار گرفتن در شرایطی است. این شرایط تاثیر بسیاری در درک مخاطب می‌گذارد. این شرایط از گرما و سرما گرفته تا راحتی صندلی و احساس درونی و دانش و هر چیز با ربط و بی‌ربط دیگری بر درک و لذت بردن از یک فیلم تاثیر می‌گذارد.

 

آیا دیدن یک فیلم می‌تواند تاثیر مثبتی بر روی رفتار همگی ما برای مواجهه با مسائلی که اصلا هم کم نیست داشته باشد؟

این پرسش هنوز بی‌پاسخ مانده است. سوال را می‌شود جور دیگری پرسید. آیا فیلم‌های که خشونت را نمایش می‌دهند باعث افزایش خشونت در جامعه می‌شوند؟ به عنوان نمونه در افغانستان طالبان هیچ فیلم خشنونت‌باری نشان داده نمی‌شد اما در آمریکا به وفور خشونت فراوانی نمایش داده می‌شود. سوال اینجاست، در افغانستان خشونت بیشتری وجود یا در آمریکا؟ آیا مردم برای زندگی به افغانستان مهاجرت می‌کنند یا آمریکا؟ بنابراین ما داریم در مورد مسئله‌ای صحبت می‌کنیم که هنوز ثابت نشده است. احتمالا پیچیدگی‌های فراوانی که در درک آن وجود دارد، ما را دچار این مشکل خواهد کرد که ممکن است به صورت تک عاملی به ماجرا نگاه کنیم و تصور کنیم فیلمی به دلیل این که یک موضوع خاص اجتماعی را هدف قرار داده پس خوب است. این همان درد و مشکلی است که بسیاری از فیلم‌های معناگرا و دولتی به آن دچارند. این فیلم‌ها گمان می‌کنند چون موضوع مهم و احتمالا خوبی را بیان می‌کنند دیگر لازم نیست چیزی را رعایت کنند.

 

آیا اولین شرط یک نقد، عدم داخل کردن احساسات و علایق شخصی در نقد است؟

اصلا و ابدا. مرحوم راجر ابرت پیشتاز وارد کردن احساسات و علایق شخصی بود.

 

ایراد فیلم هیس دخترها فریاد نمی‌زنند چیست؟

یک سوم پایانی فیلم، سر دادن شعار پشت شعار است. نیمه ابتدایی فیلم حداقل کشش و جذابیت دارد. بازی‌های فیلم آزاردهنده است. این فیلم با طرح یک ناهنجاری، و بزرگنمایی آن، با استفاده از احساسات مخاطب، در دل جا باز می‌کند و سپس در این فضای عاطفی ،تحلیل و راه‌کاری فمینیستی و غیر دینی ارائه می‌دهد. این فیلم قابلیت فراوان برای ارائه یک چهره منفی و سیاه از جامعه امروز ایران دارد.

 

در ادامه بخشی از صحبت‌های کارگردان فیلم هیس را به نقل از خبرگزاری ایسنا آورده‌ام. قضاوت با شما.

«هیس!» بیش از ۲۲ نمایش در ایام جشنواره فجر داشت که شخصا در تمام آن‌ها شرکت کردم. در تمام آن‌ نمایش‌ها، همه تماشاگران بدون استثناء از فیلم استقبال ‌کردند و تنها یک نفر بود که گفت «کاش این حرف‌ها را در فیلم‌تان نمی‌زدید چون دیگر نمی‌شود به خیلی‌ها اطمینان کرد». پاسخ دقیقا در همین مطلب نهفته است، اتفاقا من می‌خواستم بگویم به‌راحتی نمی‌شود به هر کسی اعتماد کرد و بچه‌ را به او سپرد.

به‌هر حال باید باور کنیم که این تماشاگران هستند که باید راه را به ما نشان دهند و مشخص کنند که آیا کارمان را درست انجام داده‌ایم یا خیر. به‌نظرم این استقبال از 

من از سال ۶۳ از زمانی که کارم را شروع کرده‌ام تا به الآن با نیت و دغدغه کار خیر به سینما آمدم. من آمده‌ام که آدمهایی را مطرح کنم که کسی مطرحشان نمی‌کند، از چیزهایی حرف بزنم که کسی به آن ها توجهی نمی کند و گفته‌هایم در نهایت طوری باشد که خدا را خوش بیاید، این نیت اصلی من برای ورود به سینما بوده است.

امروز هم رسیده‌ام به “دخترها فریاد نمی زنند”.در همه این فیلم‌ها من مسیرم خیر و رضایت خداوند بوده است. در تمام اینها سعی کردم که مسیرم چیزی جز انسانیت نباشد. همه این ها را ساختم تا از نظر اجتماعی و روانشناختی بتوانم قدمی مثبت در جهت کاهش آسیب های اجتماعی بردارم.

من همه نوع فیلم بلدم بسازم، بلدم فیلمی بسازم که سرگرم‌کننده باشد، یا مردم رابه شدت بخنداند، اما تا به حال این کار را نکرده‌ام،چون معتقدم سینما هدف دارد و من در آن رسالتی دارم که باید این حرف ها را بزنم و فکر می‌کنم الان هم موفق شده‌ام.بعد از نمایش فیلم خانواده هایی که اصلا انتظار نداشتم این حرفها را بزنند و این موضوع برایشان مساله باشد، در گوش من چیزهایی گفتند که من گفتم خدا را شکر که این موضوع را ساختم.

سینمای اجتماعی سینمای شور نیست، سینمای شعور است. سینمایی نیست که بخواهد یک جو ایجاد کند و از این بازار آشفته بهره ای ببرد. سینمایی است که در جهت روح انسان قدم بر می دارد. یک انسانی که از خود بی خود می شود و در جهت گناه قدم بر می دارد یعنی روحش نتوانسته به اندازه ای گنجایش پیدا کند که قدم نگذارد در این راه.

بله؛ من همیشه متهم می شوم به این که شعارمی دهم. اما فکر می‌کنم این حرف ناشی از این باشد که این دوستان واقعیات اجتماعی را هم شعار می دانند، یک عده ای نمی‌خواهند این واقعیات را ببینند. در همین «هیس…» من با صراحت و سادگی از چیزی حرف زدم که درد بزرگ جوامع بشری است نه تنها در جامعه ی ما. جامعه ما اخلاقی است، اما در جوامع دیگر این اتفاق ها نیفتاده؟ در آمریکا این اتفاق نیفتاده؟ همین مساله اخیر مجری بی بی سی مگر مساله هیس نبود؟ در هند در سریلانکا، پاکستان، در بنگلادش، اروپا، آمریکا و در همه جا، موضوع یک موضوع بین المللی است و در همه جا هم موضوعی است که نقش خانواده در آن پر رنگ است. همین خانم اپرا مجری مشهور شبکه‌های آمریکایی مگر مساله اش چیزی جر این بوده است؟