برای توسعه و بهبود کسب و کار گاو باش!

برخلاف تصور، چیزهای زیادی هست که ما را تهییج می‌کنند که گاو باشیم. مثلا همین داستان خوب محمد صالح علا که نامش هست جلال آباد. فکر کنم بچه‌های همشهری داستان برای ویژه‌نامه همین سالی که درش هستیم تعدادی داستان کوتاه از نویسنده‌های ایرانی را به صورت صوتی منتشر کردند و بهترین آنها هم همین داستان بود از محمد صالح علا. در بخشی از آن آمده است:

شاید یک روز کتابی بنویسم و در آن ثابت کنم به عکس تصور انسان‌ها، گاو‌ها گاو نیستند. گاو‌ها شخصیت پیچیده‌ای دارند. برخی احساساتی، گوشه گیر، خجالتی و فروتن‌اند، برخی ریاست طلب، پرخاش‌گر و زود رنج‌اند. اندام بزرگی دارند ولی بسیار مهربان، متین و بی‌آزارند. گاو‌ها اغلب بیماری قلبی دارند، تنها به خاطر جثه بزرگشان نیست، به خاطر رنج‌هایی‌ست که در طول زندگی می‌کشند. از نظر عاطفی پیچیده‌اند، ماده‌هایشان مادران خوبی هستند، نُه ماه باردارند و فرزندشان را تا یک سالگی شیر می‌دهند و مراقبت می‌کنند، مهارت‌های زندگی می‌آموزانند، هم به ما شیر می‌دهند و هم به بچه‌هایشان. برای همین بیشتر گاو‌ها دچار کمبود کلسیم هستند، سینه‌هایشان ملتهب و متورم است. حافظه خوبی دارند، باهوش‌اند، هرگز برکه‌ای را که از آن آب نوشیده‌اند یا علفزاری را که در آن علف‌های خوش مزه‌ای چریده‌اند و زیر آفتاب مطبوعی چرت زده‌اند، فراموش نمی‌کنند. خوبی را به خاطر دارند. برای از دست رفتن اعضای از دست رفته خانواده خود، کسانی که با مهربانی و احترام با ایشان رفتار کرده‌اند عزاداری می‌کنند. حتی اشک می‌ریزند. آن‌ها یکسره نشخوار می‌کنند و من کنارشان می‌نشینم و می‌نویسم: خورشید جان، خورشید جان، امان از این بی‌تو گذشتن‌ها. وقتی از شما دورم، برف‌های درونم آغاز می‌شود. کاش می‌دانستید درباره‌تان چه فکر می‌کنم. من برای دیدن شما همه در‌ها را زدم، عاشقی خوبست، زندگی حلال کسانی که عاشقند. من خجالتی‌ام و هنوز نمی‌دانم اسمتان را چگونه تلفظ کنم.‌ای کاش عشق، خود لب و دهان و زبان داشت.

این داستان را می‌توانید بشنوید اینجا.

اما در بورس هم گاوها برای خودشان کسی هستند. این تصویر را می‌شناسید؟

the-charging-bull

گاو‌ها و خرس‌ها دودسته بزرگ سهامداران بورس‌اند. گاو‌ها سرمایه‌گذارانی هستندکه فکر می‌کنند قیمت سهام به اضافه شاخص بازاررشد می‌کند. اما خرس‌ها فکر می‌کنند که ممکن است قیمت سهام وشاخص‌های تعریف شده برای بازار افت کنند. گاو‌ها همیشه نماد افراد موفق و پربازده و خرس‌ها نماد افراد ناموفق و شکست خورده‌اند. انتخاب این دو حیوان  به خاطر قدرت آنهاست. اگر زمانی بین گاو و خرس نبردی شروع شود هرگز نمی‌توان با قطعیت گفت کدام برنده رقابت خواهد شد.

آنهایی که نیویورک رفته‌اند حتما گذرشان به چند متری بورس نیویورک در وال استریت هم افتاده و آن دو مجسمه بزرگ را دیده‌اند. یکی‌اش همین مجسمه برنزی این گاو چند تنی است و دیگری که در مقابل گاو ایستاده یک خرس تنومند است.  گاو همه آنهایی هستند که ر یسک‌پذیری زیادی دارند و فکر می‌کنند ظرفیت رشد در بازار وجود دارد و خرس همه آن سرمایه گذارانی هستند که می‌ترسند، بازار با افت مواجه شود.

نکته مهم اینجاست که یک گاو در بورس اوراق بهادار، همیشه گاو نمی‌ماند. شرایط که تغییر کند ممکن است گاو خرس شود یا خرس گاو. آدم‌ها همیشه در حال تغییر هستند. چه گاو باشید چه خرس باشید، در نهایت احتمالا برنده خواهید شد. دو گروه اما همیشه شکست‌خورده‌اند. یکی گرگ‌ها و دیگری خوک‌ها. چه گاو باشید چه خرس، سود می‌کنید اما اگر گرگ باشید یا خوک از بین می‌روید.

هنوز این سوال باقی مانده که چگونه می‌توان گاو بود؟ آن هم در دنیایی که گاو بودن تشویق نمی‌شود! آن هم در دنیای که خوک بودن تشویق می‌شود و کسی جرئت مقابله با گرگ‌ها را ندارد. دنیای کسب و کار پیچیده‌تر از آن است که به نظر می‌رسد. برای فهمیدن پیچیدگی این دنیا کافی است تصور کنید که یک گاو و یک خرس و یک گرگ و یک خوک، چگونه می‌توانند در یک اتاق کنار هم زندگی کنند. در دنیای کسب و کار این اتفاق می‌افتد. برای موفقیت در کسب و کار لازم نیست گرگ باشید یا خوک، گاو باشید. اما یاد بگیرید که در کنار گرگ‌ها و خوک‌ها زنده بمانید!

داستان کتاب داستان همشهری

نفیسه مرشدزاده عزیز دیگر سردبیر نشریه همشهری داستان نیست. این که چرا تصمیم گرفته برود یا رفته شود، را نمی‌دانم. در هر صورت هر چیزی که هست انشاالله خیر است و شری در آن نباشد که دنیا پر است از این رفتن‌ها. نمی‌دانم سردبیر جدید چه کسی است. در هر حال اگر از من بخواهند نام یک نشریه را به عنوان بهترین نشریه ایران نام ببرم مطمئنا آن نشریه داستان است. بهمن ماه ۹۰  و در پرونده مفصلی که در نشریه مدیریت ارتباطات درباره صنعت کتاب کار کردیم، یک متن مفصل مینا والی عزیز نوشت که هنوز ارزش خوانده شدن دارد. این تحلیل که به کمک خود نفیسه مرشدزاده آماده شده به خوبی نشان می‌دهد که داستان چرا موفق شد. امیدوارم کسی همت کند و این نشریه را به عنوان یک مطالعه موردی موضوع یک سمینار قرار دهد و افراد مختلفی را دعوت کند که درباره دلایل موفقیت نشریه صحبت کنند. من یکی که هر کاری بتوانم انجام می‌دهم. در ادامه متن مینا والی تقدیم می‌گردد.

چگونه تغییرات در زنجیره ارزش کتاب داستان همشهری، باعث رشد مخاطبانش شد؟ در گفت و گو با نفیسه مرشدزاده

از خوب به عالی

[مینا والی | ماهنامه مدیریت ارتباطات]

کتاب همشهری داستان از محصولات گروه مجلات همشهری است که سه سالی از انتشار آن می‌گذرد. در طول انتشار این کتاب یا نشریه تغییراتی اتفاق افتاد که منجر به افزایش میزان فروش آن شد. هدف ما در این نوشته بررسی و تحلیل عوامل موثر بر رشد فروش کتاب داستان است. مخاطب گرامی مدیریت ارتباطات ممکن است بپرسد که مگر کتاب داستان یک نشریه نیست؟ پس چرا در پرونده صنعت کتاب به این نشریه پرداخته شده است؟ واقعیت امر این است که نشریه کتاب داستان تا مدت‌ها با مجوز کتاب منتشر می‌شده است و اخیرا مجوز نشریه ماه‌نامه را گرفته است. اما باز هم این دلیل این انتخاب نیست. ما کتاب داستان را انتخاب کردیم چون می‌توانیم نتیجه برخی از تغییرات را در رشد میزان فروش آن مشاهده کنیم. حال آن که نوع نشریه کتاب داستان آن را به حال و هوای یک کتاب هم نزدیک کرده است. با توجه به این که صنعت کتاب را بر مبنای مدل ارزش افزوده پورتر بررسی می‌کنیم این انتخاب می‌توان به درک بهتر صنعت کتاب کمک کند.CMmagazine

همشهری داستان آذر ماه سال ۸۷ برای اولین بار روی کیوسک روزنامه فروشی‌ها رفت. ۷ شماره اول را مهدی قزلی سردبیری کرد تا اینکه در فروردین ۸۹ نفیسه مرشدزاده با تیم تحریریه جدیدی سردبیری آن را برعهده گرفت. این بار همشهری داستان به صورت ویژه‌نامه مجله «همشهری خردنامه» و به صورت منظم و ماهیانه روی کیوسک خودنمایی می‌کرد. فروردین سال ۹۰ بالاخره بعد از دو سال و نیم انتشار به صورت ویژه‌نامه‌ای، مجله همشهری داستان هم مجوز مستقل گرفت.

بزرگ‌ترین تحولی که همشهری داستان در عمر سه ساله خود دید تغییر تیم تحریریه آن بود که منجر به تغییر فرم و محتوای آن شد. در پی این تغییرات فروش مجله طی چند ماه به ۴ برابر قبل از آن رسید. این تغییرات برند همشهری داستان را متفاوت از قبل کرد؛ چیزی که ما آن را تبدیل یک برند خوب به یک برند عالی می‌نامیم. برندی که طرفداران خاص خود را دارد و موفق شده مخاطبان زیادی را در این بازار کساد کتاب خواندن جذب خود کند.

اما کدام عامل باعث شد این مجله در زمانی نسبتا کوتاه، فروش خود را چهار برابر افزایش دهد و در کنار سایر مجلات پرفروش گروه مجلات همشهری عرض اندام کند؟ تیم تحریریه همشهری داستان یا گروه مجلات همشهری چه کار کردند که این موفقیت به دست آمد؟ برای بررسی دقیق عوامل موفقیت همشهری داستان زنجیره ارزش کتاب را جلو رویمان قرار می‌دهیم. زنجیره ارزش صنعت کتاب شامل مراحل نگارش، نشر، چاپ، توزیع، بازاریابی و خرده‌فروشی است. ما این زنجیره را، مرحله به مرحله به کمک نفیسه مرشدزاده سردبیر داستان بررسی کردیم

پیش از گفت و گو، گشتی میان وب و یادداشت‌های خوانندگان همشهری داستان زدیم که نشان می‌داد بیشتر مخاطبان محتوای مجله را بزرگ‌ترین ویژگی مثبت آن می‌دانند؛ تنوع مطالب و داستان‌ها چیزی بود که چشم بیشتر آنها را گرفته بود. بعد از محتوا هم عکس‌های مجله. سردبیر داستان هم وجود یک تصویر کلی از مجله را قبل از شروع انتشار اولین شماره بزرگ‌ترین عامل موفقیت آن می‌داند. تیم تحریریه با توجه به تصویری که از داستان در ذهنشان بود دقیقا می‌دانستند که چه می‌خواهند منتشر کنند و چه نمی‌خواهند. چه عکسی مناسب این تصویر کلی است؛ و همین طور چه صفحه‌آرایی و حتی قطعی مناسب آن تصویر کلی است. این تصویر ذهنی مشترک بین تیم تحریریه باعث می‌شود کتاب داستان یک موجودیت زنده داشته باشد. به گفته مرشدزاده خوانندگان داستان هم به داستان به صورت یک شخصیت کلی نگاه می‌کنند و این محتوای هر شماره نیست که آنها را تشویق به خرید می‌کند، بلکه شخصیت جذاب و دوست‌داشتی داستان برای آنهاست که فارغ از محتوای درونش خوانندگان را جذب خود می‌کند. در گفتگویی که با مرشدزاده داشتیم تاثیر این تصویر را در تک‌تک مراحل زنجیره ارزش بررسی کردیم.
Dastan-920828

قلم به دست‌های آشنا

اولین مرحله زنجیره ارزش کتاب نگارش است. نگارش در دل خود نوع محتوا، نحوه نگارش و نویسنده متن را دربردارد. داستان از گونه‌های مختلف روایت و موضوعات مختلف برای جلب رضایت سلایق گوناگون استفاده می‌کند. روایت‎‌هایی مانند خاطره، داستان‌های دیدنی، کمیک، مستند مثل روایت آدم‌ها، درباره شغل‌ها و سفرنامه‌ها. حتی در انتخاب خود روایت هم این تنوع وجود دارد؛ مثلا در سفرنامه. در سفرنامه‌ها گاه به سراغ سفرنامه‌های حج رفته‌اند و گاه سفرنامه‌هایی به فرنگ. مرشدزاده در این باره می‌گوید:‌ »ما به همه قشرها پرداخته‌ایم. از مذهبی‌هایی که داستان را پای منبر شنیده‌اند تا نسل‌هایی که داستان‌گویان آنها جور دیگری بودند.» در نگاه سردبیر داستان، داستان فقط داستان کلامی نیست، بلکه روایت اصل است و با همین حساب فیلمنامه و نقاشی هم در داستان حضور دارند.

در بحث نگارش برند و تصویر نویسنده نزد مخاطبان هم می‌تواند تاثیر گذار باشد: نفیسه مرشدزاده، احسان لطفی و حبیبه جعفریان نویسنده‌هایی هستند که پیش از این در همشهری جوان یا سروش جوان هم برای نسل جوان شناخته شده بودند و از آن زمان طرفدارانی دارند و اسم آنها تبدیل به برند شده است. قطعا دیدن نام این افراد در شناسنامه مجله برای مخاطبی که چند سال پیش همشهری جوان و سروش جوان را می‌خواند انگیزه‌ای برای خرید آن ایجاد می‌کند. مرشدزاده این عامل را موثر می‌داند اما می‌گوید: «این مخاطبان کسانی هستند که شماره اول ما را خریدند.» به زبان عدد و رقم می‌شود چیزی حدود یک سوم خریداران الان همشهری داستان.

 

ساده برای خواندن

مرحله دوم نشر است. به زبان حرفه‌ای می‌توان گفت ویراستاری، صفحه‌آرایی، گرافیک، عکس و به طور کلی مرحله‌ای که متن خام به شکل فایل آماده برای چاپ درمی‌آید. عکس عنصر مهمی در مجله داستان است. از همان زمان که داستان به عنوان کتاب و با تحریریه قبلی کار می‌کرد و همین حالا می‌توان اهمیت عکس را از جانب سردبیر و تحریریه داستان دید. داستان قبلی هر شماره پرتره‌ای از نویسندگان ایرانی را روی جلد کار می‌کرد اما داستان جدید هر بار عکس‌هایی با موضوعات مختلف و خلاقانه روی جلد می‌گذارد. عکس‌های جلد داستان وقتی با جمله نوشته شده در زیر آن همراه می‌شوند فضای دیگری را ایجاد می‌کنند. با اینکه مشابه این عکس‌ها در فضای وب به وفور دیده می‌شود اما وقتی روی جلد داستان و همراه با آن جمله برگزیده می‌آید انگار هویتی دیگر می‌یابد. عکس دیگر با عکسی که در اینترنت هم می‌توان دید فرق دارد. مرشدزاده علت این امر را بار جمله می‌داند: «این به خاطر پتانسیل جمله‌ایست که قبلا در متن بوده و وقتی از زندان متن آزاد می‌شود آن پتانسیل آزاد می‌شود و به عکس معنا می‌دهد.» داخل خود مجله هم عکس‌ها با وسواس زیادی انتخاب شده‌اند.

درمورد صفحه‌آرایی نکته قابل توجه اما سادگی آن است که بیشتر داستان را به یک کتاب شبیه کرده است دلیل این امر هم دقیقا راحت‌تر کردن خوانش مجله است. تیم تحریریه داستان با توجه به آن تصویر کلی از مجله به دنبال استفاده از افکت‌های صفحه‌آرایی سنگین که خود دارای پیام دیگری است نبوده‌اند؛ ساده و صریح رفته است سر اصل موضوع که همان خواندن داستان است. به قول مرشدزاده تمام اجزاء در خدمت خوانش بهتر متن است.

Dastan-920828-02

سادگی و برازندگی

موضوع جالب دیگر تغییر نوع چاپ مجله داستان است. نشریه قبلی کیفیت چاپ بهتری داشت و با قیمت پایین‌تری فروخته می‌شد؛ قبلا هزار تومان بود و الان دو هزار تومان. با این حال کاهش کیفیت کاغذ و چاپ درباره این مجله و تغییر قیمت جلودار افزایش تیراژ نبوده است؛ چرا؟ اگر به جنس کاغذ داستان توجه کنیم در حال حاضر کاغذ تحریر برای آن استفاده می‌شود که بیشتر شبیه کاغذ کتاب است. قبلا از کاغذ گلاسه استفاده می‌شد. مرشدزاده انتخاب کاغذ را هم براساس تصویر ذهنی از مجله می‌داند و می‌گوید: «کاغذ گلاسه اشکال حسی دارد. ما برای اولین بار این کاغذ را در کارهای تبلیغاتی دیده‌ایم و عادت نداریم که آن را بخوانیم. عادت داریم نوشته‌های روی کاغذ گلاسه را تماشا کنیم.»

حتی تغییر قطع مجله که کمی بزرگ‌تر شده هم عمدی بوده است. پیش از این داستان در قطع نشریه «ریدرز دایجست» چاپ می‌شد.

 

پاشنه آشیل

توزیع آن قسمت از زنجیره ارزش است که قرار است کالای آماده شده را به دست مخاطبان برساند. دکه‌های روزنامه‌فروشی‌ و کتاب‌فروشی‌ها نقاط فروش مجله هستند، همچنین بخشی از بار توزیع برعهده سیستم اشتراک است. فعالان مطبوعات می‌دانند که سیستم توزیع نشریات در ایران بیمار است. بنابراین این قسمت از زنجیره تا حد زیادی خارج از دسترس مدیران یک نشریه است. به خصوص اطلاعات توزیع از جمله درصد برگشتی از هر دکه در شهرستان‌ها به سختی به مدیران نشریه می‌رسد. داستان نیز گرفتار این بی‌سر و سامانی توزیع است. گرچه مدیران گروه مجلات برای در دست گرفتن این حلقه بیمار و درمان آن تلاش می‌کنند، اما درمان آن نیاز به کار در سطح ملی دارد. تحریریه داستان هم فقط توانسته است با انتشار لیست و نشانی نمایندگان فروش در شهرستان‌ها ارتباطی میان نمایندگان فروش مجله در شهرستان‌ها و خوانندگان علاقمند برقرار کند.

غیر از اینکه سیستم توزیع گریبان‌گیر داستان قبلی هم بود عامل دیگری بر داستان قبلی تاثیر منفی می‌گذاشت و آن فرایند زمان‌بر گرفتن مجوز برای کتاب داستان بود. همان طور که گفتیم داستان در ابتدای انتشارش با مجوز کتاب منتشر می‌شد و بنابراین زمان زیادی را در صف کتاب‌های آماده ممیزی می‌گذراند که باعث می‌شد این مجله به صورت نامنظم روی دکه‌ها برود و فعالان رسانه هم خوب می‌دانند که یک نشریه دوره‌ای اگر در انتشار نظم نداشته باشد چه بلایی سرش می‌آید و چقدر مخاطبان خود را از دست خواهد داد.

 

همه چیز از نیاز شروع می‌شود

همان‌طور که ابتدای این نوشته آمد سردبیر همشهری داستان مهم‌ترین عامل موفقیت داستان را تصویر ذهنی تیم تحریریه از مجله می‌داند؛ اینکه مخاطب امروز چه می‌خواهد و چه محصولی در فضای حاضر مناسب و جوابگوی این نیاز است. این را می‌گوییم بازاریابی. گرچه ممکن است تیم تحریریه نداند که وارد کار بازاریابی شده است اما کاری که انجام دادند و در ادامه شرح خواهیم داد دقیقا خود بازاریابی است. سردبیر مجله و دبیران تحریریه آن از مدت‌ها قبل در قالب کارگاه داستان گروه مجلات همشهری با همدیگر در حوزه داستان کار می‌کردند و بعد از آن هم در جاهای دیگر و در خلال برگزاری کلاس‌های آموزش داستان‌نویسی و فیلمنامه‌نویسی تحقیق و پژوهش انجام دادند و ذائقه مخاطب داستان در ایران دستشان آمد. آنها با این پشتوانه کار تحقیقی و تجربه ارتباط با مخاطبان که در قالب کلاس‌ها و از طریق نظرسنجی‌هایشان صورت می‌گرفت می‌دانستند که چه محصول داستانی می‌تواند پاسخگوی نیاز علاقمندان داستان باشد. بنابراین یک تصویر کلی از مجله در ذهنشان شکل گرفت و طی همکاری‌هایشان به یک تصویر مشترک رسیدند. آنها نیاز مخاطب را شناخته بودند.

بازاریابی را براساس «چهار p معروف» که شامل تبلیغات، قیمت‌گذاری، زمان و مکان مناسب و بسته‌بندی است بررسی می‌کنیم و اینکه چه اتفاقی برای داستان افتاده است. در مورد قسمت اول یعنی تبلیغات، مجله داستان غیر از تبلیغ در سایر مجلات همشهری و به تازگی نصب بیلبورد در سطح شهر کار تبلیغاتی دیگری انجام نداده است. تمام همین فعالیت تبلیغی هم از طرف سازمان مجلات همشهری انجام شده و خود مرشدزاده با تبلیغ وسیع مجله کاملا مخالف است. او بهترین روش تبلیغ داستان را توصیه فرد به فرد می‌داند و به نکته جالبی اشاره می‌کند: «خوانندگان داستان می‌خواهند این حس را داشته باشند که چون داستان می‌خوانم من منحصربه فردم و این مجله فقط به من و تعداد محدودی که مانند من منحصر به فرد هستند تعلق دارد. بنابراین با عمومی کردن تبلیغ خصوصا از طریق رسانه‌ای عامه‌پسند مانند تلویزیون تعداد زیادی از خوانندگان وفادار مجله از دست خواهند رفت. ما نیازی به این نوع تبلیغ نداریم و تنها تبلیغات خوانندگان وفادارمان برای ما کافیست. این مخاطبان بعدها به مبلغین داستان تبدیل می‌شوند، کما اینکه همین حالا هم تا حدی این اتفاق افتاده است.»

درمورد عنصر دوم بازاریابی یعنی قیمت اتفاق جالبی برای داستان رخ داده است. با اینکه کیفیت کاغذ پایین آمد و قیمت از هزار تومان به دو هزار تومان افزایش یافت اما فروش مجله افزایش یافت. با این حال هنوز هم مجله به اعتقاد متخصصان امر با قیمت پایینی که صد در صد می‌ارزد عرضه می‌شود. در بازار مشتری با این میزان هزینه به هیچ‌وجه نمی‌تواند محصول جایگزین که کتاب است را تهیه کند این کمیت و کیفیت بالا را در هیچ محصول مشابه دیگری با این قیمت نمی‌توان یافت.

تیم تحریریه داستان همان طور که در بالا گفته شد در خلال کار تحقیقی خود نیاز مخاطبان را شناختند و آنها می‌دانستند که در این شرایط زمانی که کمی فضای جدی بر جامعه حاکم است چه محتوایی می‌تواند موفق باشد آنها نیاز به یک فضای دیگری را حس می‌کردند که خلق این فضا توسط داستان اتفاق افتاد؛ این بخش سوم «چهار پی معروف بازاریابی» یعنی زمان و مکان مناسب است.

بسته‌بندی عنصر چهارم بازاریابی است. همشهری داستان بدون بسته‌بندی مناسب روی دکه می‌رود که این یکی از نقاط ضعف داستان است و باعث کاهش فروش می‌شود. دکه‌داران برای آسیب ندیدن مجله آن را داخل دکه می‌گذارند که به همین دلیل کمتر دیده می‌شود. مرشدزاده می‌گوید: «اگر مجله را در سلفون عرضه کنیم راحت پنج شش هزار تایی فروش بیشتر می‌شود.»


Dastan-920828-03

امان از این فروش بی‌قواره

آخرین حلقه زنجیره ارزش کتاب خرده‌فروشی است. دکه‌های روزنامه‌فروشی، کتاب‌فروشی‌های بزرگ و شهر کتاب از جمله جاهایی هستند که «همشهری داستان» در آن فروخته می‌شود. این بخش به شدت وابسته به مرحله توزیع است. گفیتم که توزیع بیمار است، بنابراین نمی‌توانیم از سلامت این بخش هم مطمئن باشیم. در کل تهران چیزی حدود ۱۲۰۰ دکه روزنامه‌فروشی وجود دارد و در کل شهرستان‌های کشور ن

می‌خواهید در کسب و کار موفق باشید، آگاهانه خبر بخوانید

دوستی دارم که سایت‌های خبری مثل خبرآنلاین را هر چند ساعت یک بار مرور می‌کند. معمولا در اولین دسترسی به اینترنت ابتدا نگاهی به این سایت می‌اندازد. دوست من کارمند است و این که پی‌گیر آخرین مطالب سایت‌های خبری است به روحیه خبرجوی او برمی‌گردد؛ وگرنه بالا و پایین شدن ارز در اثر بالا و پایین شدن مذاکرات، برداشته شدن تحریم‌ها و مقاومت کنگره آمریکا، کشتار در آمریکا، سفر فلان مقام به فلان منطقه و ده‌ها خبر ریز و درشت دیگر تاثیری در وضعیت سازمان دولتی که او در آن کار می‌کند ندارد. او بیشتر خبرها را از اینترنت دنبال می‌کند و به یاد ندارم به جز مجله‌هایی مانند همشهری جوان نشریه‌های دیگری را خریده و خوانده باشد. علاقمند به مباحثی است که ارتباطی به یکی از شاخه‌های هنر دارد و هر چقدر درجه غیرمتعارف بودن آن بیشتر باشد بیشتر برایش جذابیت  دارد و وقت بیشتریرا  صرف آن می‌کند. شما هم با کمی بالا و پایین، احتمالا در بین دوستان خود چنین فردی را می‌شناسید. کسی که پیوسته آخرین خبرها را دنبال می‌کند. به شدت پی‌گیر نتیجه مذاکرات است. از روی علاقه تا صبح بیدار می‌ماند که مذاکرات را دنبال کند. حتما کسانی را می‌شناسید که بیشتر از توجه به مسائل خرد زندگی درگیر مسائل کلان مملکت باشند. شما هم کسانی را می‌شناسید که هنوز درگیر حقوق سر برج و اجاره خانه خورد هستند اما نظریه‌های فراوانی در زمینه‌های مدیریت کلان کشور دارند.

واقعیت از این قرار است که به نظر می‌رسد به دلیل وجود رسانه‌های ریز و درشت متعدد، ما بیش از هر زمان دیگری در معرض پیام‌های ارسالی رسانه‌ها قرار داریم. همان طور که شعور به عدالت تقسیم شده و کسی اعتراضی در این زمینه ندارد، به نظر می‌رسد هنر و فن مدیریت رسانه هم به عدالت بین همه تقسیم شده است. هیچ کسی اعتراضی در زمینه استفاده از رسانه‌های مختلف ندارد و تصور می‌کند به اندازه کافی توانایی بهره‌مندی شایسته از پیام‌های رسانه‌‌ای را دارد. مردم امروز بیش از هر زمان دیگری در معرض هستند و امروز بیش از هر زمان دیگری زباله‌های رسانه‌ای تولید و توزیع می‌شود. با گسترش دسترسی و امکان تولید محتوی، افراد زیادی به یک‌باره شبیه روزنامه‌نگاران شدند و می‌توانند مخاطبان محدود یا انبوهی داشته باشند. بسیاری از کسانی که در زمینه‌های مختلف تولید محتوی می‌کنند شایستگی یک منبع رسانه‌ای را ندارند و البته کم‌تر کسی هم به این توجه می‌کند. بنابراین در مواجهه معصومانه با رسانه‌ها شاهد حجم وسیعی از مطالب به دردنخور هستیم که کاربردی جز پر کردن وقت ندارند و عمر پرارزش انسان را هدر می‌دهند. بنابرین همه، در هر سطح و جایگاهی لازم است بیش‌تر از گذشته سواد رسانه‌ای خود را افزایش دهند.

اگر زمانی تلویزیون یک منبع معتبر بود و برای اثبات یک ادعا گفتن این که «تلویزیون این را گفت» کفایت می‌کرد، اکنون کم‌تر رسانه‌ای و کم‌تر تولید کننده محتوایی اعتبار دارد. امروز بیش از هر زمان دیگری انگیزه‌های متعدد در تولید محتوی دخالت دارد و تشخیص سره از ناسره مشکل‌تر از گذشته است. البته همان طور که گفتیم کم‌تر کسی است که قبول داشته باشد شایستگی اندکی در مواجهه با رسانه‌ها دارد. شاهد این حرفم هم این است که اگر یک کتاب را ببرید در بین مردم و از آنها بخواهید که در مورد جلد آن نظر دهند، کم‌تر کسی است که بگوید من شایستگی، دانش و مهارت اظهار نظر درباره جلد  کتاب را ندارم.

یکی از گروه‌هایی که به نظرم هوشمندانه (و نه با سواد) از رسانه‌ها استفاده می‌کنند کسانی هستند که کاسبان سر چهارراه‌های تهران را هدایت می‌کنند. احتمالا شما هم متوجه شده‌اید که دستفروش‌های چهار راه‌های تهران که از فرصت چراغ قرمز استفاده می‌کنند به طور مرتب محصولاتی را که می‌فروشند تغییر می‌دهند. در زمان هالووین چیزهایی می‌فروشند که به درد این روزها می‌خورد. در زمان‌های پایان سال چیزهایی می‌فروشند که مناسب عید نوروز است. در زمان فوتبال‌های مهم پرچم تیم‌هایی مثل استقلال و پرسپولیس را می‌فروشند. احتمالا این افراد توسط کسانی هدایت می‌شوند که آنها این زمان‌ها را پیش‌بینی و برای آن خود را آماده می‌کنند. زمانی یکی از مدیران ارشد و صاحبان کسب و کار این کشور به من گفت که اگر وجود مناقصه‌ای را از طریق روزنامه باخبر شود هرگز در آن مناقصه شرکت نمی‌کند. حرف او این بود که من در مناقصه‌ای شرکت می‌کنم که از دو سال قبل از آن باخبرم. البته برخی ممکن است این حرف را تعبیر به رانت اطلاعاتی کنند. اما حرف او این بود که برای موفقیت باید روندها را پیش‌بینی کرد و از رویدادها پیش از وقوع آنها مطلع شد.

بنابراین اگر شما هم مانند دوست من بی‌هدف در سایت‌های خبری فراوان پرسه می‌زنید و انتظار موفقیت حرفه‌ای را دارید، بهتر است در یکی از این دو تجدید نظر کنید.

دفاع از پایان‌نامه کارشناسی ارشد

فردا، دوشنبه ۱۵ مهر ماه، از پایان‌نامه‌ام دفاع خواهم کرد. البته بنده حقیر به پیروی از یکی از دوستان نازنین معتقدم نباید دفاع کرد و باید حمله کرد. چون بهترین دفاع حمله است. با این حال همیشه دعا می‌کنیم که کاش جلسه‌های دفاع گزینه‌ای داشت مانند این که بنده هیچ دفاعی ندارم و از داوران عزیز طلب عفو و بخشش دارم. حالا که نه می‌شود حمله کرد و نه می‌شود طلب بخشش کرد، این بنده حقیر فردا باید از پایان‌نامه‌ای دفاع کنم با عنوان «تاثیر فناوری‌های وب ۲.۰ بر ارتباطات سازمانی». این دفاع مذبوحانه در اتاق ۳۰۱ دانشکده مدیریت تهران و ساعت ۴ و نیم خواهد بود. دانشکده مدیریت تهران هم روبه‌روی تعویض‌روغنی زیر پل گیشاست. اگر قدم رنجه فرمودید جلوی در بفرمایید به جلسه دفاع رضا قربانی می‌روم. این را که بگویید حتما از ورود شما جلوگیری خواهند کرد 🙂 دوست دارم ببینم‌تان.

آینده اتاق خبر [صدا]

چند روز پیش سمیناری برگزار شد که دکتر شکرخواه و دکتر نمک‌دوست درباره اتاق خبر نوین صحبت کردند. متن را از وبلاگ جواد افتاده (bit.ly/18ucpQN) ببینید. صدا را هم از اینجا بشنوید. فقط یکی دو دقیقه اول هوا ضبط شده و خواهش می‌کنم بزنید جلو.

چهارشنبه ۲۷ شهریور ماه ۱۳۹۲

Etemad-92-06-28

چهارشنبه ۲۷ شهریور ماه ۱۳۹۲ یک روز خاص در تقویم است. معمولا تقویم ایرانی پر است از روزهایی که در آنها اتفاق ناگواری افتاده است. معمولا همه ما روزهای فراوانی را به یاد می‌آوریم که پشت سر هم اتفاقات بد و بدتر برای‌مان افتاده است. گویی آرام خودمان را عادت داده‌ایم به این که ناگوار زندگی کنیم. چهارشنبه ۲۷ شهریور ماه ۱۳۹۲، روز خاصی است. نه به این دلیل که بعد از نزدیک به نیم قرن در خارج از ایران قهرمان کشتی جهان شدیم. روز خاصی است نه فقط به این دلیل که کسانی از حصر رهایی یافتند. روز خاصی است نه به این دلیل که یکی از آن سه دانشجو که باقی مانده بود رفتتنی شد. چهارشنبه روز خاصی است نه چون حرکت خودجوشی در این روز اتفاق افتاده یا این که رسانه‌ای تلاش کرده با های و هوی این روز را خاص کند. این روز و خاص بودنش البته تنها مورد توجه روزنامه اعتماد قرار گرفته و آن هم در گزارش‌هایی شتابزده تلاش کرده خاص بودن این روز را بیان کند. روز چهارشنبه روز خاصی است چون:

۱. هیچ کس صبح که از خواب پا می‌شد خودش را برای هیچ کدام از این اتفاق‌های خوبی که افتاد آماده نکرده بود. هیچ کس برنامه‌ریزی نکرده بود. هیچ کس های و هوی نکرده بود. نه کمپینی در کار بود و نه صفحه‌هایی در شبکه‌های اجتماعی و نه سر و صداهایی مزاحم زندگی آرام. اتفاق‌ها خودشان افتادند. البته همه ما می‌دانیم که اتفاق خودش نمی‌افتد. این روز و اتفاق‌هایی که در آن افتاد منطبق با منطق جدید دنیای امروز بود. دنیای که نظم آن را باید در بی‌نظمی جست.

۲. هیچ کس امروز از بیرون آمدن آنها ناراحت نشد و همین طور کسی پشت سر آن که رفت اشکی نریخت و هیچ کس از این که پرچم ایران بالا رفت آزرده نشد. البته هنوز هم هستند تندروهایی که چه این وری و چه آن وری، از آرام شدن اوضاع ناراحت می‌شوند. راحتی آنها در ناراحتی اکثریت است. بازار آن زمانی گرم است که دیگران گرفتار باشند. این دو گانه ما و آنها در این روز شکست. در این روز هر کسی که دلش برای ایران می‌تپد خوشحال بود. حساب آنهایی که به جرز دیوار هم ایراد می‌گیرند جداست. دارم درباره مردم حرف می‌زنم. همان‌هایی که به کم‌ترین‌ها قانع هستند و دستاورد‌شان بیشترین‌هاست. با کسانی که به بیشترین هم قانع نیستند و دستاوردشان کم‌ترینی نیست کاری ندارم.

۳. این روز از چشم تیزبین رسانه ملی دور ماند. رسانه ملی که این روزها میلی‌تر هم شده است، این روز را ندید. جا داشت رسانه ملی این روز را جشن می‌گرفت. سرور می‌داد. به مردم عیدی می‌داد. اما ندید. روزها و سال‌هاست که رسانه ملی از مردم دور شده و مردم را نمی‌بیند. می‌ترسم این ندیدن آرام آرام در دل مردم رسانه هم نفوذ کند. می‌ترسم جزیره‌ای در این کشور پهناور شکل بگیرد که هنرش ندیدن باشد. اما مردم سال‌هاست که از این جزیره عبور کرده‌اند.

۴. مردم سیاسی نیستند. مردم ورزشی‌اند. مردم دوست دارند تیم ورزشی‌شان صعود کند. شده با چنگ و دندان. مردم دوست دارند تیم‌شان مانند بارسلونا باشد. دوست دارند مسی‌ها در تیم‌شان باشند. مردم ایران دوست دارند، پشت کسی بایستند که لیاقت داشته باشد و این روزها مردم ایران، از دل خودشان، کسانی را به جهان معرفی کرده‌اند که تلاش می‌کنند چهره درست ایران را به همه نشان دهند. مردم ایران، فقط مردم روزهای یوم‌الله و انتخابات نیستند. مردم ایران کسانی را می‌خواهند که زندگی‌ را برای‌شان آسان‌تر کنند.

۵. چهارشنبه ۲۷ شهریور ماه ۱۳۹۲ شاید در تقویم‌ها جایی نیابد. در این روز اتفاق غم‌بار بزرگی نیفتاد که بشود این روز را در تقویم تاریخ ثبت کرد. اما یادمان باشد ما برای تاریخ زندگی نمی‌کنیم. تاریخ همان زندگی ماست. چهارشنبه ۲۷ شهریور ماه ۱۳۹۲ روزی بود که مردم ایران زندگی کردند.

زیباکلام

Colour-World

یعنی راحت می‌خوابه؟ تا الان ۳ بار بهار را حمام کردیم. در واقع من نقشی در این حمام رفتن‌ها نداشتم و نهایتا شنونده‌ تلاش‌هی مادر و مادر مادر بهار بودم. سه بار حمام در دو هفته زندگی. بد نیست. ولی دیشب برای اولین بار من و مینا بهار را بردیم حمام. تنهایی. اتفاق عجیبی که منتظرش بودیم افتاد. بعد از ۲ هفته بهار فقط هر دو ساعت یک بار ما را بیدار کرد. تا پیش از این ما کلا بیدار بودیم. اما دیشب هر دو ساعت یک بار بیدار بودیم. ساختار خانه از روزی که بهار آمده به هم ریخته. در حقیقت خانه هیچ ساختاری ندارد. هیچ نظمی در خانه بهار به یک ساعت نمی‌رسد و حداکثر بعد از یک ساعت به بی‌نظمی تبدیل می‌شود. تمام خانه قلمرو بهار است جز آن بخشی را که به او اختصاص دادیم. اولش من خیلی مایل نبودم. مینا دوست داشت. من هم مقاومت نکردم. از دوستی پرسیدم و گفت مقاومت بی‌فایده است. این شد که اتاقی از دو اتاق خانه شد اتاق بهار. یک تخت و یک دکور و یک کمد همه اثاثیه این اتاق است. از بامبوی دوست‌داشتنی که از گل زعیم برایش گرفته‌ام هم بگذریم چیز خاصی در این اتاق نیست. هنوز زود است برای گرفتن عروسک و اسباب‌بازی. البته یک کالسکه هم هست که انداختیم گوشه اتاق. همه چیزهایی هم که در دکور و کمد هست به هیچ دردی نمی‌خورد. بهار در کم‌ترین جایی که حضور دارد همین اتاق است. همه جا هست. اتاق خواب من. اتاق پذیرایی. آشپزخانه. در مصرف اتاقش صرفه‌جویی می‌کند و فقط نظم بی‌خود زندگی من را به هم زده. همه جای خانه اثری از بهار پیدا می‌شود. اگر بخواهم یک لحظه دراز بکشم، باید از بین اثاثیه بهار بگذرم. هر روز جایی که دارم کوچک‌تر می‌شود. ملکه و سلطان خانه دربست بهار است. فعلا من یک موجود اضافی‌ام. البته اعتماد به نفسم بالاست. یک نعمتی که دو هفته است به نعمت بودنش ایمان آوردم، کولر آبی است. و کسی چه می‌داند که کولر آبی چیست. اوایل که خانه را گرم‌خانه کرده بودیم و حتی پیشنهاد دادم برای تکمیل عیش بهار و زجر من، شوفاژها را روشن کنیم. پیشنهادم مورد موافقت قرار نگرفت و به همان خاموش ماندن کولر قناعت شد. کلیدهای کولر برای من منطقه ممنوعه است. کلیدهای کولر شده نماد مبارزه با نفس اماره. و من نمی‌دانم چرا بی‌خود و بی‌جهت می‌گویند این روزها هوا خنک‌تر شده. این روزها به نظم فکر می‌کنم. از خودم هر چند وقت یک‌ بار می‌پرسم نظم چیست؟ هنوز به پاسخ نرسیدم. هنوز نمی‌دانم که نظم چیست. اما ایمان آوردم که همه آن چیزهایی که درباره نظم تصور می‌کردم درست نیست. حداقل یک بخشی‌اش درست نیست. نظم پیچیده‌تر از آن چیزی است که می‌پنداشتم. رشد بهار مصداق یک بی‌نظمی تمام عیار است. ۲ ساعت که نیستم، وقتی بر می‌گردم می‌بینم بهار بزر‌گ‌تر شده. نمی‌دانم ذهن من خطا می‌کند یا رشد نوزاد این چنین سریع است. می‌ترسم اگر یک ماه نباشم دیگر بهار را نشناسم. بهار الان خواب است و دارم به این فکر می‌کنم که قبل از خواب باید ببرمش حمام که امشب هم شاید خوب بخوابد. اگر چند بار این روش جواب دهد طبق استقرا به این نتیجه می‌رسم که این روش مناسبی برای خواباندن نوزاد است و این روش را اعلام عمومی خواهم کرد. البته اعلام متعلق به کسی است که در حد و اندازه اعلام است. من نهایتا می‌روم نی‌نی‌سایت این تجربه را با مادرهای دیگر در میان می‌گذارم. آرش رفته بود دفتر این‌ها را دیده بود. انقدر می‌گفت کر و کثیف بودند که میلم نمی‌کشد سری به سایت‌شان بزنم. دیروز خیلی دلم می‌خواست آرش هم با من و بچه‌ها می‌آمد انتهای خیابان پاستور را می‌دید. آرش مثل من نیست. نمی‌آید. رسول و نیلوفر هم ایثارگرانه ماندند دفتر که کارها نخوابد. تاخیرهامان زیاد شده. اما مهشید و اشکان با من آمدند خانه هنرمندان که انتهای خیابان پاستور با ببینیم. با این که ۱۵ دقیقه زودتر رسیدیم اما روی پله‌ها هم برای ما جا نبود. به یاد دوران نه چندان دور دانشجویی نشستیم روی زمین و با تحمل مرارت‌های فراوان فیلم را دیدیم. از همه بامزه‌تر زیباکلام بود که آوردن بودند‌اش درباره فیلم حرف بزند و اول فیلم گفت من اینجا چه کار می‌کنم؟

هر بار مولفیکس

مای‌بیبی به بهار نمی‌سازد. یکی پیشنهاد داده مولفیکس بگیریم. یکی گرفتیم که امروز داشت تمام می‌شد. دوباره رفتم گرفتم. برای سوختگی پای بچه‌ هم انواع پماد و کرم هست. یکی‌اش را امروز با همین مولفیکس گرفتم. دستمال مربوط هم می‌خواهیم که من مدام به آن می‌گویم دستمال خیس. هنوز نمی‌دانم فرق دستمال خیس و مرطوب چیست. به همین خاطر در ذهنم مانده که این‌ها دستمال خیس است. مینا هر بار اصلاح می‌کند. روی این هر بار تاکید ویژه‌ای دارم. هر بار واقعا موقعیت دردناکی است. مثلا من خودم دو تا حداکثر سه بار می‌توانم در موقعیت هر بار قرار گیرم. هر بار که هر بار تکرار می‌شود، حوصله‌ام سر می‌رود. واقعا خسته می‌شوم. حالا نوزاد این گونه است که مدام و هر یکی دو ساعت یک بار موقعیت هر بار را تکرار می‌کند. هر بار خراب‌کاری می‌کند و باید تمیزش کرد. هر بار شیر می‌خواهد. هر بار باید آروغش را گرفت. هر بار باید بی‌حوصلگی‌اش را تحمل کرد و گریه و جیغش را. موقعیت عجیبی است. امروز این چند قلم را که گرفتم برگشتم تا همان دم در بگذارم و ساعت ۱۱ برسم دفتر. روزهای سختی شده. من حضورم یک نقطه در میان شده و فکر می‌‌کنم این روزها چقدر لازم بود کنار بچه‌هایم در دفتر باشم. حضور که ندارم، به نظرم سختی‌های بچه‌ها بیشتر می‌شود. باید بتوانم هر جوری هست خودم را برسانم به بچه‌ها و کنارشان باشم. گفتم برنامه‌هایی تدارک ببینم که ببرم‌شان بیرون انرژی بگیرند. این روزها باید بتوانم به همه انرژی بدهم. شاید این طوری بتوانم خودم هم انرژی بگیرم. موقعیت عجیبی است. در حال خودم نیستم. در فضای دیگری سیر می‌کنم. در فضایی پر از فکر و خیال. آرام دارم به این فکر می‌کنم که ۳۰ سالگی نزدیک است. سن بدی هم هست این ۳۰ سالگی. نه هنوز جایی را گرفته‌ای نه هنوز معلق در فضایی. در این سن همه چیز در حال رنگ باختن است. رویاهایی که داشته و احتمالا هنوز داری. کارهایی که می‌خواستی بکنی و احیانا انجام دادی و ندادی. البته تصورم این است که این بحران ۳۰ که می‌گویند چیز بسیار بسیار بی‌هویتی باشد. یک درد من درآوردی روشنفکرنمایانه مثلا. ۳۰ سالگی هم مثل هر سن دیگری است. مثل ۲۰. مثل ۴۰. مثل ۵۰. رسیدم دفتر و باید بروم هات‌داگ‌خوران ولیعصر. از دکه روبه‌رویش ۳۰ سال ماهنامه فیلم را هم می‌گیرم که ببینم در این ۳۰ سال چه کرده‌اند. در روزهای عجیبی قرار دارند.

درباره فیلم‌های به اصطلاح تحریمی حوزه هنری

موضوع فیلم‌های به اصطلاح تحریمی حوزه هنری، از آن موضوع‌هایی است که نه هیچ وقت برایم انقدر اهمیت داشته که بنشینم چیزی درباره آن بنویسم و نه این قدر از آن دور بودم که نتوانم چیزی ننویسم. این ماجرا ابعاد متفاوتی دارد. از مظلوم واقع شدن عده‌ای و نهادی تا شارلاتانیسم سینمایی عده‌ای دیگر. ماجرا از زمانی شروع شد که از همان جشنواره فجر سال ۹۰ زمزمه‌هایی شنیده می‌شد در مورد این که تم خیانت در فیلم‌ها زیاد شده و نظام این موضوع را تحمل نمی‌کند. این ماجرای عجیب و غریب پرداختن یک باره به موضوع خیانت از دستاوردهای دولت احمد‌ی‌نژاد، وزارت ارشاد و معاونت سینمایی اوست، که چه شد که این چنین شد باید دقیق بررسی شود. اما در هر حال، زمانی که هنوز بحث‌های حاشیه‌ای که امروز اصل است باب نشده بود، برخی از این فیلم‌های به اصطلاح تحریمی، با برخورد سرد منتقدان روبه‌رو شد. داستان پل چوبی اما قصه دیگری بود. این فیلم به طرز عجیبی به عشق منتقدان سینمایی تبدیل شد و تعریف و تمجیدهای فراوانی از آن شد. اکنون هم که به عنوان آخرین فیلم پخش شده، جشن پیروزی پخش ۶ فیلم تحریمی گرفته شد. در ایران فیلم‌هایی داریم که هیچ وقت اکران نشدند یا با تاخیر اکران شدند. اما هیچ گاه بر آنها نام تحریمی گذاشته نشد. حال چگونه و بر مبنای چه منطقی نام تحریمی برای این فیلم‌ها انتخاب شده بماند. اما این تکنیک بازاریابی در سینمای ایران را باید دستاورد این ماجرا دانست. در ایران معمولا مظلوم مورد توجه قرار می‌گیرد و معمولا چشم بسته حق به او داده می‌شود. بنابراین برخی در ایران خود را در موقعیت مظلوم قرار می‌دهند و از ظلمی که بر آنها رفته داد و بیداد راه می‌اندازند و معمولا هم حق به آنها داده می‌شود. داستان این ۶ فیلم هم چنین است. به طور خاص فیلمی مانند پل چوبی فیلم کم‌ارزشی است که به لطف این هیاهوها مورد توجه قرار گرفت. یا فیلم غیر قابل تحملی مانند من همسرش هستم یا فیلم بی‌ارزشی مانند پذیرایی ساده و حتی یک عاشقانه ساده. فیلم‌هایی مانند برف روی کاج‌ها و من مادر هستم قابل توجه‌اند. این سبد، که از فیلم‌های بی‌ازش تا قابل توجه در آن وجود دارد ائتلاف قابل توجهی در زمینه بازاریابی سینمایی در ایران بود. این ائتلاف دوست‌تر داشت که دشمن فرضی‌اش یعنی حوزه هنری شاخ و شانه می‌کشید تا مظلوم بودن خودش را بیشتر نسان دهد. بزرگ‌ترین تاسف این گروه، این است که هر کاری کردند هیچ پاسخی از حوزه هنری نگرفتند.

این یادداشت را پیش از این در صفحه فیس‌بوکم منتشر کرده بودم. چیزی که باعث شد این متن را اینجا منتشر کنم حرف‌های آقای ساداتیان بود که بعد از کلی انتقاد به حوزه هنری و وزارت ارشاد سابق گفته بود: دولت تدبیر و امید با شعارهایی آمده است اما می‌بینیم اجراها متفاوت است. امید داشتیم آرامشی در سینما حاکم شود تا حداقل کارمان را درست انجام دهیم اما متاسفانه می‌بینیم که فضا همچنان مساعد نیست.

Bani-Film-92-06-28

مسیری که تندروها طی می‌کنند، از هر راهی که باشد به یک نقطه می‌رسد. چه چپ، چه راست. تندروها یک بلای مشترک بر سر ایران می‌آورند.

سایه‌بازی

آرام آرام، خیلی آرام‌تر از آن که فکرش را بکنی، بخشی از زندگی‌ات می‌شود. یک موتیف، یک ساختار تکرارشونده، که یادت نمی‌آید کی آمد. هر چقدر هم که فکر می‌کنی، هر چقدر هم که دورتر را می‌بینی، هر آن چیزی که در ذهنت هست را مرور می‌کنی، یادت نمی‌آید دوران پیش از او چگونه بود. بیشتر تلاش کنی هم فایده ندارد. زندگی‌ات از لحظه‌ای که او آمد تغییر کرد. چیزهایی را دانستی و بخشی از زندگی را دیدی که احتمالا کافی است فقط یک بار آنها را ببینی و از نزدیک لمس کنی. شنیدنش فایده ندارد. مثل شن‌های نرم کنار دریای خزر است. اگر فقط یک بار پایت را رویش بگذاری دیگر تو را با خودش می‌برد. هر موقع از سال هر کجای ایران که باشی آن حس ممکن است سراغت بیاید و تو را با خودش ببرد. اگر هزاران کتاب درباره شن‌های نرم دریای خزر خوانده باشی، اگر ده‌ها فیلم دیده باشی در این مورد، هیچ کدام به اندازه لحظه‌ای پایت را روی شن‌ها گذاشتن به تو تجربه منتقل نمی‌کنند. همه این کتاب‌ها و همه این فیلم‌ها اوج کاری که می‌توانند بکنند این است که تو را تحریک کنند به تجربه. به پریدن از شکاف‌ها و اگر تو فقط در این کتاب‌ها و این فیلم‌ها بمانی، فیلم و کتاب را هم هدر داده‌ایم. اگر بنشینی و فیلم‌ها و کتاب‌ها بشوند آرزو و قبله و قطب‌نمای تو، می‌شوی آدمی که تجربه‌های دیگران را مرور می‌کند. جلبک هم که باشی باید تجربه کنی. خزه باشی هم فرقی نمی‌کند. اگر در کف دریای خزر، در آن میانه‌ها زندگی کنی هم فرقی نمی‌کند. مهم این است که تجربه کنی. تجربه هم دیوانه‌بازی نیست. گاهی وقت‌ها آرام کفش و کتانی را در آوردن است. آرام جوراب را درآوردن و پا روی شن‌ها گذاشتن خودش یک تجربه دیوانه‌وار است. دیوانه‌بازی ربطی به تجربه ندارد. متفاوت نمایی هیچ ارتباطی به این چیزها ندارد. تجربه می‌تواند یک چیز خارق‌العاده باشد و می‌تواند یک چیز ساده معمولی از نظر خیلی‌ها باشد. مهم این است که تو چطور نگاه می‌کنی. چون کسی جای تو زندگی نمی‌کند. دردهایی که تو می‌کشی را نمی‌کشد. خوشی‌های تو را هم ندارد. فقط تو می‌توانی جای خودت زندگی کنی و کتاب‌ها و فیلم‌ها فقط می‌توانند در بخشی از این مسیر به تو کمک کنند. راستی کسی نمی‌داند امروز صبح صبحانه چی خوردی و چطور خوردی! در این مسیر احتمالا کسی می‌تواند به تو کمک کند که می‌داند امروز صبح صبحانه چی خوردی و چطور خوردی. باقی سایه‌هایی هستند که آرام از کنارشان می‌گذری. سایه‌بازی اشتباهی است که ما را از رفتن باز می‌دارد.

فیلم خوب چگونه فیلمی نیست!

رابطه اقتصاد و سینما چیست؟ رابطه نقد فیلم و سینما و این دو با اقتصاد چگونه است؟ آیا اقتصاددانان باید به حوزه سینما ورود کنند یا منتقدان سینمایی به حوزه اقتصاد سینما؟ اقتصاد سینما چه رابطه‌ای با کاسبی دارد؟ بخش خصوصی چه نسبتی با اقتصاد سینما دارد؟ مرز رویا و واقعیت در اقتصاد کجاست؟ سوال‌هایی از این دست مدت‌هاست که ذهنم را مشغول کرده و درباره آن می‌خوانم و می‌نویسم. فیلم هیس که از نظر فروش، قابل قبول بود، از نظر منتقدان ارزش چندانی نداشت. مردم اما برخلاف حرف منتقدان رفتند و این فیلم را دیدند.  هنوز نمی‌دانم دیدن فیلم توسط تعداد بیشتری از مردم یک حسن است برای فیلم یا عیب؟ اگر حسن است پس فیلمی مانند اخراجی‌ها را باید تکریم کرد. اگر عیب است که نمی‌توان از آن برای اثبات خوب بودن فیلم استفاده کرد. در هر صورت تناقض‌های فراوان عالم نقد فیلم با بی‌دقتی در حال وارد شدن به مباحثی ظریف مانند اقتصاد سینماست. آن چه که در ادامه می‌آید سوال و جواب‌هایی است که هیچ کدام احتمالا پاسخ قطعی ندارند. این سوال و جواب‌ها برای بررسی این است که فیلم خوب یعنی چی. در این نوشته وارد بحث اقتصاد نشدم. در نوشته دیگری باید بحث اقتصاد و رابطه آن با فیلم خوب و تاثیر اقتصاد مناسب بر فیلم‌سازی را بررسی کنم.

آیا درباره هر فیلم باید هم نقد مثبت مطرح شود و هم منفی، که موجب جهت‌دهی یک‌طرفه به ذهن خواننده نشود؟

اولا که نقد مثبت و منفی نداریم. نقد نقد است و کلا نقد بد است. چون نقد درد دارد. کسانی که سینه‌شان را باز می‌کنند که بفرما من را نقد کن درک نمی‌کنم. انسان‌ خوب است تظاهر نکند و کمی هم غیرت داشته باشد. اما انسان باهوش، برای زنده ماندن باید تغییر کند و برای تغییر هم باید، با دنیای بیرون ارتباط هوشمندانه‌ای برقرار کند. نقد هم بخشی از این تعامل است. فیلمساز هیچ تفاوتی با یک برنامه‌نویس ندارد. همان‌ قدر که یک برنامه‌نویس نیاز به نقد دارد، یک فیلمساز هم نیاز به نقد دارد. تنها تفاوت برنامه‌نویس و فیلمساز در موضوع کار آنهاست. فیلمساز با محتوی سر و کار دارد برنامه‌نویس با فرم. کار برنامه‌نویس بدون محتوی است و پیامی ندارد که قرار باشد بر کسی تاثیر بگذارد و او را اقناع کند. هر چند برخی برنامه‌نویس‌های هنرمند به موضوع کار خود جوری نگاه می‌کنند که از دل محصول و برنامه خود یک اثر هنری استخراج می‌کنند. به عنوان نمونه می‌توان به محصولات شرکت اپل اشاره کرد.

 

آیا نقد فیلم حتما باید همراه نام منتقد باشد؟

هم بلی. و هم نه. برای این که در طول زمان کسانی که سینما و فیلم را دنبال می‌کنند از قلم و بیان یک نفر خوش‌شان می‌آید و او را به عنوان الگو و داور قبول می‌کنند. ممکن است حرفه‌ای‌ها خواندن نقد چند نفر یا چند نشریه یا چند سایت را دنبال کنند. بنابراین لازم است بدانیم متنی که روبه روی ماست آخرین نقد فلان نویسنده است. اما نقد به عنوان نقد نباید هیچ وابستگی به منتقدش داشته باشد. نقد بعد از آن که گفته شد و نوشته شد، دیگر بیان شده است و تمام. نقد یک محصول مستقل است نسبت به صاحبش و در ارتباط با فیلم و موضوع مورد نقد معنا می‌یابد.

 

آیا این که در مورد فیلم‌ها سلیقه‌ها متفاوتی وجود دارد به معنای این است که یک فیلم می‌تواند از نظر کسی آشغال و از نظر کس دیگری شاهکار باشد؟

ببینید سلیقه‌های متفاوت و برداشت‌های متفاوت یک چیز است، فیلم بد و فیلم خوب هم یک چیز دیگر. ببینید من و شما از پدرخوانده و کریمر علیه کریمر و پالپ فیکشن و رفقای خوب و شمال از شمال غربی و جدایی نادر از سیمین و خیلی از فیلم‌های خوب برداشت‌های متفاوتی داریم. اما همه این‌ها فیلم‌های خوبی هستند. فیلم بد فیلم بد است. ربطی به برداشت متفاوت ندارد. ببینید مثلا من فیلم آخر فرهادی یعنی گذشته را دوست ندارم. این سلیقه و برداشت من است. اما این فیلم، فیلم خوبی است. فیلم خانم درخشنده فیلم بدی است. این که اولویت اول سینما سرگرمی است نه بیانیه اجتماعی دادن، ذات سینماست. سال‌هاست که دوره روشنفکرنمایی و ساختن فیلم‌های معناگرا تمام شده. فیلم خانم درخشنده یادآور آن فیلم‌های یخ و سرد سال‌های ۸۰ میلادی است. فیلم‌هایی که ظاهرا فهمیده‌تر از دیگران بودند. می‌توان مانند اسکورسیزی فیلم ساخت. حرف جدی زد. همه را هم سرگرم کرد. از چیزی هم سواستفاده نکرد. مشابه این فیلم خانم درخشنده سال ۱۹۷۶ ساخته شده است. فیلمی به نام راننده تاکسی. جودی فاستر نوجوان، نقش دختری را بازی می‌کند که مورد تعرض سیستماتیک جامعه قرار گرفته و جامعه به او بد می‌کند. اما اسکورسیزی از احساسات مردم آمریکا سواستفاده نمی‌کند. همین که افراد در نقد فیلم خانم درخشنده بارها ارجاع می‌دهند به وجود این مسائل در جامعه نشان از این دارد که خانم درخشنده در کاری که در پیش گرفته موفق شده است. یعنی توانسته احساسات را تحریک کند و موضوعی مگو را به موضوع صحبت تبدیل کند. اما آیا او تبعات این کارش را می‌داند؟ آیا او مسئولیتی قبول می‌کند؟ اگر خدای نکرده بر مبنای فیلم او اتفاق بدی بیفتد آیا او در هیچ دادگاهی مقصر شناخته می‌شود؟ نه. چون آن یک فیلم است. پیش از خانم درخشنده، آقای ده‌نمکی با اخراجی‌هایش این مسیر را رفته و اتفاق موفق هم شده بود. اتفاقا من اخراجی‌های ۱ و ۲ را دوست دارم. از دیدنش لذت می‌برم. اما این دلیل نمی‌شود که این فیلم بشود یک فیلم خوب. فیلم آشغال فیلم آشغال است. مشکل از جایی شروع می‌شود که کسی که با تمام قواعد شناخته شده آشغال سازی پیش آمده ادعای مصلح اجتماعی بودن و روشنفکر بودن و جامعه‌شناس و طبیب بودن از خودش صادر کند.

 

آیا این که فیلم‌سازها دارای هدف واحدی نیستند و هدف‌های مختلفی از ساخت فیلم دارند و بینندگان هم از دیدن فیلم دنبال اهداف مختلفی هستند، و این‌که هدف شخصی دیدن جذابیت‌های سینمایی نیست، و هدفش نشان دادن مسائل اجتماعی و چالش‌های جامعه در سینماست که می‌گویند در همه جای دنیا وجود دارد، دلیلی می‌شود که فیلمی از نظر سینمایی ضعیف باشد و از نظر محتوی قوی؟

کلا و حاشا که چنین باشد. فیلم بد فیلم بد است. فیلم خوب فیلم خوب. ببینید ما وقتی درباره سینما حرف می‌زنیم یعنی داریم درباره یک صنعت / رسانه / هنر صحبت می‌کنیم. یعنی هیچ اصل من‌درآوردی در این سه قطبی معنی ندارد. برخی از فیلم‌ها به هر سه جنبه توجه دارند و برخی به جنبه‌ای بیشتر. مهم این است که هر فیلم باید در چارچوب صنعت / رسانه / هنر صحبت کند و پیش از گروگان گرفتن جامعه و مشکلاتش تکلیفش را با این سه مشخص کند. فیلم اخراجی‌ها واضحا از نظر هنری و رسانه‌ای حرفی برای گفتن ندارد. نه نوآوری خاصی نه حتی به کار بستن درست کلیشه‌ها. اما این فیلم یک چیز را بهتر از تمام فیلم‌های ایرانی دارد: صنعت. مولف اخراجی‌ها می‌‌داند که کجاست و چه کار می‌کند. چیزی که بسیاری از کسانی که از نظر هنری و رسانه‌ای قوی هستند، از درک آن عاجزند. مسعود ده‌نمکی به دلیل ارتباط بی‌واسطه‌اش با مردم، مانند یک کاسب واقعی است که می‌داند چه چیزی را کجا و به چه کسب چگونه بگوید. خانم درخشنده هم دقیقا مسیری را طی کرده که پیش از او آقای ده‌نمکی طی کرده. درخشنده همان قدر از نظر سینمایی کارش را درست انجام داده که مسعود ده‌نمکی.

 

آیا اگر با دوستان‌مان به سینما برویم، به ما خوش بگذرد و از فیلم خوشمان بیاید یعنی فیلم خوبی دیدیم؟

لزوما نه. فیلم دیدن، مانند هر فعالیت رسانه‌ای دیگری، مستلزم، قرار گرفتن در شرایطی است. این شرایط تاثیر بسیاری در درک مخاطب می‌گذارد. این شرایط از گرما و سرما گرفته تا راحتی صندلی و احساس درونی و دانش و هر چیز با ربط و بی‌ربط دیگری بر درک و لذت بردن از یک فیلم تاثیر می‌گذارد.

 

آیا دیدن یک فیلم می‌تواند تاثیر مثبتی بر روی رفتار همگی ما برای مواجهه با مسائلی که اصلا هم کم نیست داشته باشد؟

این پرسش هنوز بی‌پاسخ مانده است. سوال را می‌شود جور دیگری پرسید. آیا فیلم‌های که خشونت را نمایش می‌دهند باعث افزایش خشونت در جامعه می‌شوند؟ به عنوان نمونه در افغانستان طالبان هیچ فیلم خشنونت‌باری نشان داده نمی‌شد اما در آمریکا به وفور خشونت فراوانی نمایش داده می‌شود. سوال اینجاست، در افغانستان خشونت بیشتری وجود یا در آمریکا؟ آیا مردم برای زندگی به افغانستان مهاجرت می‌کنند یا آمریکا؟ بنابراین ما داریم در مورد مسئله‌ای صحبت می‌کنیم که هنوز ثابت نشده است. احتمالا پیچیدگی‌های فراوانی که در درک آن وجود دارد، ما را دچار این مشکل خواهد کرد که ممکن است به صورت تک عاملی به ماجرا نگاه کنیم و تصور کنیم فیلمی به دلیل این که یک موضوع خاص اجتماعی را هدف قرار داده پس خوب است. این همان درد و مشکلی است که بسیاری از فیلم‌های معناگرا و دولتی به آن دچارند. این فیلم‌ها گمان می‌کنند چون موضوع مهم و احتمالا خوبی را بیان می‌کنند دیگر لازم نیست چیزی را رعایت کنند.

 

آیا اولین شرط یک نقد، عدم داخل کردن احساسات و علایق شخصی در نقد است؟

اصلا و ابدا. مرحوم راجر ابرت پیشتاز وارد کردن احساسات و علایق شخصی بود.

 

ایراد فیلم هیس دخترها فریاد نمی‌زنند چیست؟

یک سوم پایانی فیلم، سر دادن شعار پشت شعار است. نیمه ابتدایی فیلم حداقل کشش و جذابیت دارد. بازی‌های فیلم آزاردهنده است. این فیلم با طرح یک ناهنجاری، و بزرگنمایی آن، با استفاده از احساسات مخاطب، در دل جا باز می‌کند و سپس در این فضای عاطفی ،تحلیل و راه‌کاری فمینیستی و غیر دینی ارائه می‌دهد. این فیلم قابلیت فراوان برای ارائه یک چهره منفی و سیاه از جامعه امروز ایران دارد.

 

در ادامه بخشی از صحبت‌های کارگردان فیلم هیس را به نقل از خبرگزاری ایسنا آورده‌ام. قضاوت با شما.

«هیس!» بیش از ۲۲ نمایش در ایام جشنواره فجر داشت که شخصا در تمام آن‌ها شرکت کردم. در تمام آن‌ نمایش‌ها، همه تماشاگران بدون استثناء از فیلم استقبال ‌کردند و تنها یک نفر بود که گفت «کاش این حرف‌ها را در فیلم‌تان نمی‌زدید چون دیگر نمی‌شود به خیلی‌ها اطمینان کرد». پاسخ دقیقا در همین مطلب نهفته است، اتفاقا من می‌خواستم بگویم به‌راحتی نمی‌شود به هر کسی اعتماد کرد و بچه‌ را به او سپرد.

به‌هر حال باید باور کنیم که این تماشاگران هستند که باید راه را به ما نشان دهند و مشخص کنند که آیا کارمان را درست انجام داده‌ایم یا خیر. به‌نظرم این استقبال از 

من از سال ۶۳ از زمانی که کارم را شروع کرده‌ام تا به الآن با نیت و دغدغه کار خیر به سینما آمدم. من آمده‌ام که آدمهایی را مطرح کنم که کسی مطرحشان نمی‌کند، از چیزهایی حرف بزنم که کسی به آن ها توجهی نمی کند و گفته‌هایم در نهایت طوری باشد که خدا را خوش بیاید، این نیت اصلی من برای ورود به سینما بوده است.

امروز هم رسیده‌ام به “دخترها فریاد نمی زنند”.در همه این فیلم‌ها من مسیرم خیر و رضایت خداوند بوده است. در تمام اینها سعی کردم که مسیرم چیزی جز انسانیت نباشد. همه این ها را ساختم تا از نظر اجتماعی و روانشناختی بتوانم قدمی مثبت در جهت کاهش آسیب های اجتماعی بردارم.

من همه نوع فیلم بلدم بسازم، بلدم فیلمی بسازم که سرگرم‌کننده باشد، یا مردم رابه شدت بخنداند، اما تا به حال این کار را نکرده‌ام،چون معتقدم سینما هدف دارد و من در آن رسالتی دارم که باید این حرف ها را بزنم و فکر می‌کنم الان هم موفق شده‌ام.بعد از نمایش فیلم خانواده هایی که اصلا انتظار نداشتم این حرفها را بزنند و این موضوع برایشان مساله باشد، در گوش من چیزهایی گفتند که من گفتم خدا را شکر که این موضوع را ساختم.

سینمای اجتماعی سینمای شور نیست، سینمای شعور است. سینمایی نیست که بخواهد یک جو ایجاد کند و از این بازار آشفته بهره ای ببرد. سینمایی است که در جهت روح انسان قدم بر می دارد. یک انسانی که از خود بی خود می شود و در جهت گناه قدم بر می دارد یعنی روحش نتوانسته به اندازه ای گنجایش پیدا کند که قدم نگذارد در این راه.

بله؛ من همیشه متهم می شوم به این که شعارمی دهم. اما فکر می‌کنم این حرف ناشی از این باشد که این دوستان واقعیات اجتماعی را هم شعار می دانند، یک عده ای نمی‌خواهند این واقعیات را ببینند. در همین «هیس…» من با صراحت و سادگی از چیزی حرف زدم که درد بزرگ جوامع بشری است نه تنها در جامعه ی ما. جامعه ما اخلاقی است، اما در جوامع دیگر این اتفاق ها نیفتاده؟ در آمریکا این اتفاق نیفتاده؟ همین مساله اخیر مجری بی بی سی مگر مساله هیس نبود؟ در هند در سریلانکا، پاکستان، در بنگلادش، اروپا، آمریکا و در همه جا، موضوع یک موضوع بین المللی است و در همه جا هم موضوعی است که نقش خانواده در آن پر رنگ است. همین خانم اپرا مجری مشهور شبکه‌های آمریکایی مگر مساله اش چیزی جر این بوده است؟

مقایسه دهلیز و هیس دخترها فریاد نمی‌زنند!

His-Dehliz

نگاهی به دو فیلم مهم این روزها یا چرا دهلیز دوست داشتنی است؟ چرا هیس دخترها فریاد نمی‌زنند دوست داشتنی نیست؟

چند هفته پیش برای نشریه‌ای راهنمای جمع و جوری نوشتم درباره فیلم‌های روی پرده. برخی از مخاطبان از معرفی فیلم هیس دخترها فریاد نمی‌زنند دل خوشی نداشتند. این دل‌ناخوشی منجر شد به دیالوگ‌هایی و این دیالوگ‌ها منجر شد به متنی بیش از ۲۰۰۰ کلمه. دیدم روحیه تندخوانی و کم‌خوانی این روزهای ما می‌چربد بر زحمت خواندن آن متن ۲۰۰۰ کلمه‌ای. گذاشتم متن را کنار و گفتم خیلی خلاصه بروم سراغ مقایسه دو فیلم نسبتا مهم این روزها.

فیلم هیس مانند سری فیلم‌ها اخراجی سر و صدای زیادی به پا کرد. بسیار بامزه است که این فیلم هم مانند ساخته‌های مسعود ده‌نمکی اعتبارش را نه از کار زیبای سینمایی‌اش بلکه از سروصداهای پیرامونی گرفته است. هیس در یک کلام فیلمی است بسیار بد درباره یک موضوع بسیار مهم. واقعیت این است که اهمیت موضوع هیس انقدر هست که کسی به لزوم زیبایی یک فیلم توجه نکند. به طور کلی اگر فیلمی درباره یک موضوع زشت هم ساخته شود، لازم است زیبایی سینمایی داشته باشد. چیزی که فیلم خانم درخشنده به شدت از آن دور است و این ضعف را با استفاده فراوان از آدم‌های نسبتا معروف سینمای ایران جبران کرده است.

در مقابل فیلمی تر و تمیز داریم که اولین ساخته کارگردانش است. دهلیز بهروز شعیبی. این فیلم بیش از هر چیز من را یاد طعم خوش حوض نقاشی می‌اندازد. اگر حوض نقاشی و معلولیت پدر و مادر خانواده بهانه‌ای دست یک سری که از فیلم بدشان می‌آمد داده بود، خانواده دهلیز سالم سالم‌اند. سر یک اشتباه کوچک کانون زندگی آنها از هم پاشیده شده است. فیلم را دوست دارم، چون فضای فیلم سالم است. می‌شد صحنه قتل یا بسیاری از صحنه‌های دیگر نشان داده شود. اما در این فیلم به بهانه نقد یک معظل، به نمایش معظل پرداخته نشده است. در این فیلم، فضای سالمی برای نقد و بررسی ایجاد شده و فیلمساز هوشمندانه به سراغ آثار یک معظل رفته است.

ده‌نمکی و سینمایش جای خود دارند. باید بررسی شوند. اما ایرادی که به او سینمایش وارد است این است که از همان چیزی که نقد می‌کند استفاده می‌کند. آن هم استفاده ابزاری. هدف وسیله را توجیه نمی‌کند. فیلم آخر او هم چنین است. او فیلمی درباره یک رسوایی می‌سازد و جوری فضاسازی می‌کند که گویی یک روحانی دچار لغزش اخلاقی شده. اما واقعیت چنین نیست اما او بهره‌برداری اش را کرده. خانم درخشنده هم چنین کردند. او به بهانه نقد یک معضل اجتماعی به نمای معضل پرداخته است. خوشبختانه هم‌زمان با فیلم او فیلمی اکران شده که معظلی را نمایش می‌دهد بی‌آن که به سراغ نمایش‌های جذاب و مشتری‌پسند از این فضا رفته باشد.

چرا نمایشگاهی در حاشیه همایش بانکداری اسلامی؟

چند سالی می‌شود که در کنار همایش بانکداری اسلامی نمایشگاهی برگزار می‌گردد که ارتباط اندکی با همایش بانکداری اسلامی دارد. در همایش بحث‌های کلان پولی و مالی و اقتصادی مطرح می‌شود و در حاشیه همایش چند بانک و شرکت‌های فعال در صنعت بانکداری و پرداخت الکترونیک ایران حضور می‌یابند و محصولات و سرویس‌های قدیمی و جدید خود را معرفی می‌کنند. شرکت‌ها این حق را دارند که هزینه‌های بازاریابی‌شان را هر جایی که تمایل دارند خرج کنند. بنابراین پرسش مطرح شده در این یادداشت صرفا طرح یک سوال است و هیچ غرضی در آن وجود ندارد. سوال اینجاست که شرکت‌هایی که در این نمایشگاه حاضر می‌شوند، چقدر از هزینه‌هایی که در این نمایشگاه می‌کنند، سود می‌برند. امسال نسبت به سال‌های گذشته تعداد غرفه‌های کوچک کم‌تر شده بود و غرفه‌های بزرگ، بزرگ‌تر شده بودند. مطمئنا حضور در نمایشگاهی در کنار یکی از بزرگ‌ترین همایش‌های بانکداری اسلامی ایران و حتی خاورمیانه، برای شرکت‌ها جذابیت فراوانی دارد. اما آیا بازاریابی بر محور جذابیت می‌چرخد؟ سوال اینجاست که چه تصمیم‌سازی برای بانکداری و پرداخت الکترونیک از بستر نمایشگاه شکل می‌گیرد؟ در نمایشگاهی که هزینه‌های حضور در آن کم نیست، چه دستاوردی وجود دارد؟ آیا صرف حضور تعدادی از مدیران بانکی، دلیل موجهی برای حضور در چنین نمایشگاهی است؟ نمایشگاهی در حاشیه همایشی که کوچک‌ترین فضایی برای طرح مباحث علمی مربوط به شرکت‌کنندگان در نمایشگاه ندارد، چه فایده‌ای برای شرکت‌کنندگان در نمایشگاه دارد؟

باید توضیح دهم که من به هیچ وجه قصد ندارم زحمت و تلاش کسانی که در نمایشگاه حاضر شدند یا برای برگزاری نمایشگاه زحمت کشیدند را زیر سوال ببرم. بلکه سوال در فلسفه این نمایشگاه است. توجه کنیم که چند سالی هست که همایشی به صورت تخصصی برای بانکداری و پرداخت الکترونیک برگزار می‌شود و بیشتر شرکت‌های فعال در صنعت بانکداری و پرداخت الکترونیک ایران در آن هم حضور دارند. بنابراین نفس حضور در این نمایشگاه جای سوال دارد؟ مخاطبان این دو نمایشگاه چه تفاوتی با هم دارند؟ شاید وقت آن رسیده که مدیران ارشد و کلان اقتصادی، فکری به حال نمایشگاه جانبی همایش کنند و صرفا همایش را برگزار کنند. برگزاری نمایشگاهی که کوچک‌ترین ارتباطی با همایش ندارد، چیزی جز صرف هزینه و زمان و البته کوچک کردن تلاش شرکت‌هایی که در زمینه بانکداری و پرداخت الکترونیک ایران فعالیت می‌کنند نیست.

زمان بهره‌برداری از روش‌های بهتر در زمینه روابط عمومی، بازاریابی و تبلیغات فرا نرسیده است. مدت‌هاست که زمانش گذشته و اگر دیر بجنبیم از قافله عقب می‌مانیم.

شناسنامه

Shenasname

امروز شناسنامه بهار را گرفتم. از ثبت احوال سر حبیب‌الهی. شناسنامه قشنگی است. مانند پاسپورت می‌ماند. تمیز و مرتب. با توجه به ماهیت ثبت احوال، به نظرم خیلی سریع کارم را راه می‌اندازند. البته قبلش یک صف هست. ابتدای صف یک دستگاه کارتخوان قرار دارد به همراه یک آقایی که اعصاب اندکی دارد. از هر کسی کارتش را می‌گیرد و می‌کشد و بعد کارش را می‌پرسد. بیشتر مردم برای گرفتن شناسنامه نوزاد آمده‌اند. نرخ تولد بچه چقدر بالاست. اما سریع یادم می‌افتد که این طوری نمی‌‌شود استنتاج کرد. باید رفت و آمارها را دید. آمارها می‌گویند تولد‌ها دارد کم می‌شود. کپی کارت ملی من و مینا را هم می‌خواهند. خانمی کمی پر استرس، پشت شیشه می‌گوید پول خرد بده. ندارم. توی ماشین ۲۰۰ تومن بود که کارم را راه می‌انداخت. اما می‌بینم سخت است. ۱۰۰۰ تومن گرویی می‌گذارم که بعدا ۲۰۰ تومن بیاورم و این هزاری را ببرم. اما همان زمان می‌دانم که هرگز برای گرفتن امانتی‌ام نمی‌آیم. می‌روم طبقه اول. یک عالم تازه پدر نشسته‌اند. من هم باید بنشینم. هفت هشت باجه هست که فقط دو تایش کار می‌کند. یکی برای فوتی‌هاست که دو تا خانم از اول که من رفتم تا آخر نشسته بودند جلوی آن و التماس و خواهش که کارشان راه بیفتد. مرگ هم دردسر است به خدا. یکی از خانم‌ها می‌گوید تا ساعت ۳ عصر هم می‌ماند که کارش راه بیفتند. نگران می‌شوم. باجه دیگر مدارک را می‌گیرد. بعد از چند دقیقه خانمی که اصلا نمی‌شود او را دید نام‌ها را صدا می‌زند. صدا می‌زند بهار. کاغذی می‌دهد دستم که آن را امضا کنم. آن را امضا می‌کنم و بعد شناسنامه را می‌دهد دستم. همان شناسنامه زیبای دوست داشتنی را. می‌زنم بیرون از ثبت احوال. پل را رد می‌کنم. قبلا زیر این پل لوازم یدکی رنو می‌فروختند. سال‌ها پیش لوازم رنویم را از اینجا می‌گرفتم. الان به خرابه‌ای تبدیل شده. یعنی چه معنایی دارد؟ از خیابان روبه‌روی حبیب‌الهی می‌روم پایین. سال‌ها پیش این خیابان را بالا و پایین کرده بودم که گواهینامه بگیرم. رانندگی و ماشین‌سواری را زودتر از گواهینامه گرفتن شروع کرده بودم، استاد رانندگی‌ام هم این را خیلی زود فهمید و رندی کرد گفت بروم استراحت کنم و روز امتحان بیایم. روز امتحان هم افسر یک نگاهی به من کرد و گفت برو. من هم رفتم و بعدا کارت گواهینامه‌ام را فرستادند دفتر روزنامه شریف. بچه‌ها از من شیرینی خواسته بودند و من نمی‌فهمیدم که چرا باید شیرینی بدهم. یکی دو سال بدون گواهینامه رانندگی کرده بودم. گفتند خوب نیست و خطر دارد و رفتم گرفتم. کجای این شیرینی دارد؟ برجی تو این خیابان پت و پهن زده بودند که یادم نبود قبلا بود با نبود. اما مطمئنم که سوپرمارکت پای برج نبود. گفتم آب بگیرم بخورم. به این فکر می‌کردم که باید بیشتر به خودم توجه کنم. خیلی کم به خودم توجه می‌کنم. آب را که گرفتم دیدم لعنت به من مازیار فلاحی هم آمده. یادم آمد خیلی وقت است آلبوم پاپ نخریدم. آخر از زمانی که مینا بهار را حامله بود من فقط کلاسیک گوش کردم یا موسیقی فیلم. گفتیم این موسیقی‌ها تاثیر می‌گذارد روی روحیه بچه. نمی‌دانستیم این طور می‌شود که در گرمای طاقت‌فرسا باید بخوابیم و همراه با صدای منظم گریه. تا جایی که فشار روحی باعث شود حیاط را برای خوابیدن ترجیج دهم. البته می‌گویند طبیعی است. تا چله همین است. خب یک اتفاق‌هایی هم افتاده. نه این که تا بهار را دیدم ز این رو به آن رو شده باشم نه. این طور نبود. اما خیلی خشک و خالی هم نبود. مثلا صبر و تحملم خیلی زیاد شده. تمرکزم بهتر شده. همین پایان‌نامه. در روزهایی دارم انجامش می‌دهم که چند ماه پیش باورم نمی‌شد این طوری هم بتوانم کار کنم. یعنی با این سرعتی که الان کار می‌کنم، اگر در این دو سال کار کرده بودم تا الان ۱۲ شاید هم ۱۳ پایان نامه نوشته بودم. مازیار فلاحی را که می‌گیرم می‌گویم این مستند خانم حکمت را هم بگیرم. انقدر نام بدی دارد که دوست ندارم کسی ببیند من دارم عقاید یک آکتور سینما را می‌خرم. ولی من کارشناس مدیریت و اقتصاد رسانه‌ام و باید این چیزها را ببینم. الان هم که دوره اقتصاد است. آقای فیاض در گفت و گویش با مهرنامه این را گفت. مهرنامه یک عالم متن کار کرده درباره مفهوم اعتدال. یعنی کسی هم این متن‌ها را می‌خواند؟ در خانه مادرخانم جان بودم و خودم دیدم که در برنامه دیدبان بی‌بی‌سی رسیدند به همین مهرنامه و خانم مجری و آقای بهنود خندیدند. خنده معنی‌داری بود. همه نشریه‌ها را بررسی کردند جز این یکی را. گفتند بماند برای بعد. یعنی آنها هم نخوانده بودند؟ خود قوچانی که می‌خواند؟ ولی از متن آقای سریع‌القم اصلا احساس خوبی نداشتم. همه‌اش مردم ایران را زده بود. این‌ها به روحانی مشورت می‌دهند؟ نگرانم. حمیدرضا ابک هم گویی دل خوشی ندارد از این پرونده مهر‌نامه. می‌گویم متن سریع‌القم ناراحتم کرد او هم در همین فیس‌بوک می‌گوید که استاد در حال ادامه تزشان درباره شناخت رفتار مردم ایران هستند. دارم آزادی را لعنت به من، گوش کنان می‌آیم سمت چهار راه کالج. خدایا من چقدر این آزادی را، زیر باد کولر دوست دارم. پس این چند سال در جردن چه کار می‌کردم. من را چه به جردن؟ شاید تجربه خوبی بوده و خودم نمی‌دانم. سینما سپیده را که رد می‌کنم می‌بینم نوشته ارزان‌ترین سینمای ممتاز کشور. با خودم فکر می‌کنم زمانی بود که هیچ پردیسی در این شهر نبود و همین سینما سپیده واقعا یکی از بهترین‌های شهر بود. از چهار راه ولیعصر که رد می‌شوم باز یادم می‌آید که من چقدر این قسمت‌های خیابان آزادی را دوست دارم. هر وقت که رد می‌شوی یک عالم آدم تازه می‌بینی. در چهار راه ولیعصر هرگز یک آدم را دو بار نمی‌بینی. این چهار راه یک عالم جای کشف نشده برای من دارد. می‌رسم زیر پل و دور می‌زنم و وارد کوچه البرز می‌شوم. کنار مدرسه نشانی ستاد یارانه را نوشته‌اند. یادم می‌افتد که باید بروم برای گرفتن یارانه بهار ثبت‌نام کنم. البته صحبتش شده که در دولت روحانی یارانه ندهند. آخر مرخضی زایمان که در سلسله احمدی‌نژاد شده بود ۹ ماه را در سلسله روحانی کردند شش ماه. به بچه‌ها فکر می‌کنم که بعدا تاریخ خواندن چقدر سخت‌شان می‌شود. ما زمانی تاریخ خواندیم که اواخر سلسه هاشمی بود. بعد دوران خاتمی شروع شد. ما در خود تاریخ بودیم. بچه من باید برود سلسله محمود و روحانی و … را هم حفظ کند آیا؟ به هر حال این دولت روحانی کار را سرلوحه خودش قرار داده و راضی‌ام. آمده بودم یک نگاهی به فیس‌بوک بکنم شاید این درد بی‌خوابی درمان شود. می‌بینم که امیر قادری نوشته امشب می‌رود هفت. گیج می‌شوم که نکند امروز جمعه است. پس بچه‌ها چرا آمدند دفتر؟ بعد خودم امیر در همین فیس‌بوک می‌گوید هفت از جمعه‌ها رفته شنبه. تغییر شروع شده است. بهار از راه رسیده است و من هم می‌خواهم در خط اعتدال حرکت کنم.

طالبی

Talebi

با زنگ مینا از خواب پاشدم. بهار و مینا رفته‌اند خانه مادرخانم جان. البته زنگ صدای بهار هنوز در گوشم هست. به همین دلیل چند روزی می‌شود که نظم زندگی به هم ریخته. شاید به همین دلیل بعد از مدت‌ها تلویزیون را نزدیک نیمه شب روشن می‌کنم. شنیدم امشب هفت است. امیر قادری هم هست. دوست دارم ببینم دوباره چگونه یک بحث نقد فیلم را می‌کشاند به یک بحث الکن اقتصاد و مدیریت سینما. اما پیش از آن توصیه‌های چند جوان به مردم بزر‌گ‌تر از خودشان را می‌شنوم. دارند به مردم می‌گویند که چطور رانندگی کنند. برای این مهدی مدرس را آوردند که یک دهن بخواند. پژمان بازغی هم هست. متنی از طرف یکی از دوستانش درباره او خوانده می‌شود که بی‌شباهت به متن‌های تعریف و تمجیدی از خدایان المپ نیست. پژمان بازغی را قبلا در یک برنامه مستند هم دیده بودم. مثل این که ماشین‌بازی خیلی دوست دارد. هر وقت یاد ماشین می‌افتم دلم می‌ریزد برای برادرم که ادمین پیج ماشین‌بازی به سبک آمریکایی است. به او گفتم کمکش می‌کند مستند ماشین بازی به سبک آمریکایی را بسازد. اما هنوز قدم از قدم برنداشتم. این روزها چقدر نیاز به مرشد و راهنما دارم. دکتر قلی‌پور ساعت ۱۲ شب ایمیل می‌زند و به من امید می‌دهد. این روزها چقدر دلم آدم‌هایی می‌خواهد که امید می‌دهند. من هم ساعت ۲ نیمه شب پاسخش را می‌دهم و از او تشکر می‌کنم. احتمالا تصور کند به خاطر بهار است که ساعت ۲ نیمه شب بیدارم. اما به خاطر دیدن برنامه هفت در حین خواندن آن چند کیلو نشریه‌ای است که خریدم. آخر یکی نیست بگوید الان چه وقت مجله خریدن است. عمدا مجله‌ها را خریدم که بخوانم. مجله مجانی زیاد دستم می‌رسد. اما مثل امیر قادری که از آفت نفت بر سینما ناله می‌کند، من هم فکر می‌کنم مال مجانی ارزشی ندارد. خوانده نمی‌شود. شاید فقط دیده شود. اصلا پول دادم خریدم که حتما بخوانم. آن هم زمانی که باید چیزهای دیگری را بخوانم. این کار را می‌کنم که فرار کنم از خواندن آن چیزهایی که باید بخوانم. دیروز باخبر شدم دوستانم کتابی منتشر کردند به نام رسانه‌های اجتماعی. خوشحالم. یادم باشد سر راه اگر شد بروم پاکستان، مرکز مطالعات رسانه‌ها کتاب را بخرم. نمی‌دانم نام کامل مرکز چه بود. اما من در به خاطر سپردن نام‌ها خیلی خوبم. شاید بودم. فشار زیادی نمی آورم ببینم نام مرکز چه بود. فشارهای زیادی هست. باید به آنها برسم. مینا زنگ زده بود خوشحال بود که مرخصی زایمان دوباره شده ۹ ماه. نمی‌دانم من خوشحال باشم یا نه. اصلا چرا آقای روحانی برای کسانی که کارآفرینی می‌کنند فکری نمی‌کند برای این مرخصی زایمان. همه می‌پرسند الان دو هفته مرخصی داری دیگر. سخت است توضیح دادن این که من کارآفرینم. کارمند نیستم. بنابراین خیلی معنی ندارد مرخصی. من ساعت‌هایی از روز را هم کار می‌کنم که شما که کارمند هستید باورتان نمی‌شود. به همه بچه‌های دفتر گفتم پرونده تجارت فردا درباره روحیه کارمندطلبی ایرانی‌ها را بخوانند. فکر کنم نخوانند. خدا را شکر کارمندی در حال تبدیل شدن به یک فحش است. چیزی مثل سیگار فروش. مثلا بگویند فلانی سیگار فروش است فحش است دیگر. لطفی ندارد خب. زمانی بود که می‌گفتند فلانی کارمند است، انگار پادشاه عالم بود. الان موجود فلک‌زده‌ای است که «نه رفته» مهارتی بیاموزد. هنوز یادم هست پیرمردی که به من گفت برو درس بخون چند سال بعد بشین نونشو بخور. هنوز نرسیده آن زمان که بشینم نونشو بخورم. اصلا هر چی بیشتر می‌خوانم بدتر می‌شود. شاید باید آرام آرام جنبش ضد خواندن راه بیندازم. خودم به مدیر عامل یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های نرم‌افزاری ایران گفتم که آقا کاش نمی‌رفتید این درس‌های مدیریتی را بخوانید. آخر شما خود مدیریت بودید. کتاب‌ها را از روی امثال شماها نوشتند. شما که نباید بروید دنبال این حرف‌ها. مجله‌ها ر ا می‌خوانم و حرف‌های امیر قادری را گوش می‌کنم که کل برنامه را آچمز کرده. کاش یک فرصتی می‌شد رو در رو می‌شدم باهاش و یک بحث اساسی می‌کردیم. البته مشکوکم به همه چیز. این روزها شک و تردیدهام بیشتر هم شده. این ۲۴ که دوستش دارم، ایده زده، عسکرپور را گذاشته روبه‌روی رضوی. درباره تهیه‌کنندگی حرف زدند. بعد رفتم تو گوگل سرچ کردم رسیدم به رجا و فعالیت‌های پشت پرده همین موسسه رضوی. هر \ند این روزها باید یک گوش در باشد و یک گوش دروازه. اتفاقا وقتی که منبع رجا نیوز باشد دروازه هم کفایت نمی‌کند. دارم فکر می‌کنم زهرایی بیشتر به نفع نشر ایران بود یا صنعتی‌زاده که جلد نی‌نی‌پلاس رو می‌بینم. یاد بهار می‌افتم. یاد گوسفندی که چند روز پیش جلو در زدیم زمین. یاد جگرهایی می‌افتم که تو بالکن زدم به سیخ. دادم مینا. البته به نام مینا و به کام بقیه. دلم این جا نیست. از طرفی مینا لطف کرده که خانه برای من آرام باشه بنشینم پایان نامه را تمام کنم. من هم یواشکی و دور از چشم مینا یک عالم نشریه آوردم خانه. احساس خیانت دارم. باید بنشینم روی پایان نامه. کاش پایان نامه را قبول می‌کردند که ایسی مانند باشه و من یک نفس ۵۰ هزار کلمه می‌نوشتم می‌رفت پی کارش. اما این روزها دوست دارند یک چیزی بنویسی بگوی ما رفتیم دیدیدم ایکس روی وای این تاثیر را دارد. مثلا ما کشف کردیم اگر محیط کار مناسب باشد کارمندان بهتر کار می‌کنند. هیچ کس نمی‌رود سراغ محمد قوچانی مثلا، که مرد حسابی آخر چه جوری داری کار می‌کنی. بعید می‌دونم در دانشگاه‌هایی که قرار است روی ارتباطات و رسانه کار کنند برای امثال قوچانی تره هم خرد کنند. مینا که زنگ زد، خوشحال بود. البته نه از مرخصی. کلا روحیه بالایی دارد. خودش خبر ندارد. بلند می‌شوم و دو تخم مرغی که باقی مانده در یخچال را می‌اندازم توی ماهیتابه. دیشب هم سنگگ گرفتم. کمی خیار مانده و ماست. باید ترکیب‌شان کنم ببرم دفتر. یک طالبی هم هست که بهتره ببرم دفتر بدهم بچه‌ها بخورند جان بگیرند بهتر کار کنند. آخر در تحقیقات ثابت شده در محیط‌هایی که به کارکنان توجه شود آنها بهتر کار می‌کنند. به طور خاص کسی روی طالبی کار نکرده. شاید خودم یک زمانی این تحقیق را انجام دادم ببینم طالبی چه تاثیری می‌گذارد روی عملکرد. باید بلند شوم بروم اما نه. می‌نشینم این‌ها را بنویسم. شاید بهتر بود می‌نشستم و برنامه‌ریزی می‌کردم. می‌خواهم بزنم بیرون که این حرف بهمنی که صبح در روزنامه‌ها خواندم در گوشم جیغ می‌کشد که من فقط یک هفته رییس بانک مرکزی بودم و آن هم زمان روحانی بود. حرف سنگینی است اگر تعمیم پیدا کند.

نیمچه نقدی بر فیلم «پل چوبی»

Pole-Chobi

‍مشکلی که من با «پل چوبی» دارم!
فیلم دقیقا از همان جایی می‌خورد که داستانش درباره آن است. دو بار در فیلم مستقیم اشاره می‌کند که گاهی وقت‌ها نقشه‌هایت و طرح‌هایت با اجرا جور در نمی‌آید. آن چیزی که ایده ذهنی توست در اجرا نمی‌نشیند. این فیلم ایده‌های خوب و درخشانی دارد که از اجرای نامتناسب و عمیق نشدن‌هایش ضربه می‌خورد. اگر نویسنده و کارگردان می‌رفتند آن ور دیوار‌هایی که مردم را هراسان و همیشه منتظر بچه‌هایشان نشان می‌دهند، اوضاع فرق می‌کرد. فیلمساز مانند مردم پشت دیوارها مانده. فیلمساز جایی که باید از دیوارها می‌گذشته متاسفانه مانده و این فیلم را ناقص کرده. اجرا را ضعیف کرده. چیزی که طرح می‌کنم سیاسی نیست. دارم در مورد مهندس تجربی حرف می‌زنم که معلوم نیست چه دردی دارد؟ درد عشق؟ درد مبارزه سیاسی؟ درد عشق بی‌سرانجام؟ درد خیانت؟ از چه چیزی می‌خواهد فرار کند؟ آن ویلای زیبای شمال، آن ماشین شاسی بلند، آن آپارتمان شیک، آن شغل، آن خانواده حاجی و خیلی چیزهای دیگر همه و همه دلایلی برای ماندن هستند. نگاه فیلم مانند نگاه مانی به پول و ثروت است که به نظر دمده می‌آید، اما گویا هنوز می‌شود، از آن داستانی درآورد! مانی نمی‌داند که چرا ظروفچی بودن را رها کرده و آمده که در خرابه‌ای زندگی کند و کد بزند و اجاره خانه‌ای بدهد و اندکی هم سرمایه‌گذاری کند؟ پیام این که به مانی گفته می‌شود برود به حاجی بگوید ظروفچی است که به عشقش برسد چیست؟ این که باید در برابر زمانه ایستاد یا سرخم کرد؟ فیلمساز مطمئنا ایده‌ای داشته است. اما این ایده در فیلم وجود ندارد. فیلم آن درون یک شیر را ندارد. فیلم مثل شیری است که اندام قوی دارد اما این اندام قوی کافی نیست. یک میل درونی لازم است که در این فیلم وجود ندارد. یک یکپارچی لازم است که در این فیلم خبری از آن نیست. تکه تکه‌های فیلم به یکدیگر نچسبیده‌اند و قرار است از فیلم خوشمان بیاید و حالمان خوب شود چون بعضی می‌خواهند حال‌مان خوب نشود. فیلم چیزی که کم دارد را از بیرون انتظار دارد.

هفت بیجار

Haft-Bijar

من اینجا چه کار می‌کنم؟ از خودم این جمله را زیاد می‌پرسم. احتمالا بعضی‌های دیگر هم هستند که از خودشان این جمله را بپرسند. یک جورهایی این جمله جهانی است و ربطی به کشورهای شمال و جنوب و توسعه یافته و در حال توسعه و آمریکا و سوریه و ایران و هند و آلمان ندارد. هر جایی که باشی ممکن است این را بپرسی. آخرین بار این جمله را از خودم کی پرسیدم؟ یادم هست اما نمی‌توانم بگویم. آدم بعضی جاها هست که رویش نمی‌شود بگوید بوده. حالا ممکن است با هر دیدگاهی نگاه کنی. مدهبی باشی حرام است. مدهبی نباشی به دور از اعتقاداتت است. خب می‌شود این فهرست را ادامه داد همین طور. اصلا چه فرقی می‌کند مذهبی باشی یا نباشی. مهم این است از بودن در یک جایی احساس خوبی نداری. قبل‌ترش کجا بودم؟ آن را هم نمی‌توانم بگویم. بهتر است اصلا اعتراف نکنم به این که آخرین بار این سوال من اینجا چه کار می‌کنم را کی و کجا از خودم پرسیدم. شاید یک فاکتور مهم، تواتر باشد. بله! تواتر گزینه خوبی است. مثلا هر چند وقت یک بار این را از خودم می‌پرسم؟ این طوری لازم هم نیست اعتراف کنم. البته پیش خودم نیازی به اعتراف که ندارم. می‌دانم خب. اما نه. به نظرم آدم پیش خودش هم باید اعتراف کند. باید تمامی ابعاد آن حضور را یادآوری کند. مشکل این‌جاست البته که یادآوری حضور در جایی که بودی و نباید می‌بودی برخلاف تصور ناراحت کنده نیست همیشه. بعضی وقت‌ها شروع می‌کنی به توجیه کردن که خب خیلی هم بد نیست. چه اشکالی دارد؟ خب هم آدمی اشکال‌هایی دارد. این هم اشکال من. آرام به یک جور التقاط می‌رسم. برای خودم تکه‌چینی می‌کنم. یک تکه از اینجا. یک تکه از آنجا. یک نمونه این وضعیت در ترشی‌ها می‌شود ترشی هفت بیجار. ترشی دوست داشتنی است. من یکی که دوست دارم همه ترشی‌ها را یک جا داشته باشم. هفت بیجار پاسخی است به این نیاز. همه نیاز دارند هفت بیجارهایی داشته باشند. فقط مشکل این‌جاست که بعضی از این هفت بیجارها قابل بیان عمومی نیستند. یعنی دوست نداریم کسی بداند ما چه هفت بیجارهایی داریم. البته احتمالا پیدا شوند آدم‌هایی که هفت بیجار ندارند. کسانی که مثلا ترشی سیر دارند. یا ترشی‌های ساده‌تر و شفاف‌تر و مشخص‌تر. اما کی گفته شفافیت خوب است. ته شفافیت می‌شود زندگی در خانه‌های شیشه‌ای! فعلا که حمام‌ها و دستشویی‌هاش ایجاد شده. به نظرم گشت ارشاد باید یک کاری بکند. نمی‌شود که. اصلا این نابسامانی‌ها دارد از این خانه‌ها شروع می‌شود خب. مثل ویرس می‌ماند این هفت بیجار. شاید هم مثل اکسیژن برای آهن. دارم می‌رسم به این که زور بالای سرم باشد. بعد به این می‌رسم که زور بالای سر دیگران باشد. اصلا باید ترکه انگور برد بالا سر مردم.

این نوشته را ناقص رها می‌کنم برسم به من اینجا چه کار می‌کنم خودم!

تلویزیون اینترنتی در ایران! قصه ناتمام

خبری که در ادامه آمده خبر مهمی است. البته اگر طعم واقعیت بگیرد.

مدیرعامل شرکت سروش رسانه از راه‌اندازی سرویس IP مدیا و عرضه این خدمات در فاز نخست به ۱۵۰ هزار نفر از دهه فجر امسال خبر داد و گفت: تا پایان امسال تلویزیون اینترنتی در تهران و ۶ شهر بزرگ کشور فعال می‌شود. ادامه مطلب “تلویزیون اینترنتی در ایران! قصه ناتمام”

سیاه نمایی

Prado

پرادو کله می‌کند. پژو آر دی در جاده احمد آباد نتوانسته بود از پرادو رد شود، حالا در اولین فرصتی که پیش آمده بود، از پرادو رد شد و جلوی ماشین زد روی ترمز. پرادو هم کله کرد. مرد نخراشیده نتراشیده‌ای از آر دی سبز رنگ پیاده شد و آمد سمت پرادو. کنار ماشین که می‌رسد محکم می‌زند به شیشه کنار راننده. بازی‌اش گرفته. می‌خواهد کمی سربه‌سر راننده بگذارد. راننده آرام نشسته و او را نگاه می‌کند. مرد داد و بی‌داد می‌کند و فحش‌های متناسب با وضعیت نتراشیدگی نخراشیدگی‌اش می‌دهد. راننده پرادو آرام خم می‌شود و از داخل داشبور کلت کمری بیرون می‌آورد. مرد نخراشیده در موقعیت عجیبی گیر کرده است. با خودش می‌گوید تقلبی است. راننده پرادو کلت را آماده شلیک می‌کند. سر کلت را می‌گیرد به سوی نخراشیده. نخراشیده بین شجاعت و حماقت مانده است. شیشه پرادو آرام می‌رود پایین و در کسری از ثانیه مغز نخراشیده می‌‌ریزد کف خیابان. سکوت همه جا را پر می‌کند. این سکوت را صدای آر دی سبز رنگی می‌شکند که بکس باد می‌کند و به سرعت دور می‌شود. پرادو هم دنبال ماشین بکس باد می‌کند. چند بار از عقب به ماشین می‌کوبد و در نهایت آر دی محکم می‌‌رود توی یکی از درخت‌های کنار جاده. راننده پیاده می‌شود و چند بار به درون ماشین شلیک می‌کند. و همین جا صحنه سیاه می‌شود و تیتراژ ابتدای فیلم می‌آید. فیلمی که دوست دارم، این طور شروع می‌شود. اما مشکلم این جاست که همیشه تا این جایش را می‌دانم. از این جا به بعدش برای من یک پرده سیاه است و بس. یعنی دوست دارم پرده سیاه بماند و مخاطب خودش داستان خودش را بسازد. چه اشکالی دارد. اما این فیلم اصلا نمی‌فروشد. مردم شاکی می‌شوند. می‌آیند بیرون سینما و می‌گویند پول‌شان را می‌خواهند. مردم در برابر این فیلم احساس کلاه‌برداری به‌شان دست می‌دهد. مردم رنگ دوست دارند. سیاهی هم در کنار رنگ‌های دیگر است که معنی پیدا می‌کند وگرنه این می‌شود سیاه‌نمایی. سیاه‌نمایی هم دکانی است برای خودش. هم برای آنهای که سیاه‌نمایی می‌کنند و هم برای آنهایی که با سیاه‌نمایی مبارزه می‌کنند و هم کسانی که از سیاه‌نمایی تعبیر به رنگی‌نمایی می‌کنند. اصلا فیلم‌های سینمایی باید رنگی رنگی باشند. پر از رنگ‌های جورواجور. سینما را ساختند تا برویم این فقر رنگ‌مان را جبران کنیم. مثل کسانی که می‌روند لخت می‌شوند زیر آفتاب که فقر ویتامین دی را جبران کنند. سینما هم برای جبران همین رویاهای رنگی است. خب درست نیست که من یک فیلم بسازم و به جای دنیای رنگی به مردم دنیای سیاه بفروشم. مردم دنیا‌شان همین طوری هم سیاه است. مردم عاشق این‌اند که چیزهای جذاب ببینند. علمای سینما و هنر هم به همین خاطر است که می‌گویند سینما باید جذاب باشد. اما این دلیل نمی‌شود که آدم فیلم شخصی‌اش را در ذهنش نسازد. ولی نباید هزینه کرد و این فیلم شخصی را آورد سینما. وقت این و آن را گرفت. اما همین فیلم شخصی من یک پایان بندی هم دارد که از نظر من شاهکار است و از نظر خیلی‌ها به درد لای جرز دیوار هم نمی‌خورد. در پایان راننده پرادو سوار، یکه و تنها، به سوی خورشید در حال غروب حرکت می‌کند. یعنی این جوری فیلم از سیاه‌نمایی در می‌آید؟

چرا تعداد سینمارو‌ها کاهش می‌یابد؟

بسیاری کاهش مخاطب در سالن‌های سینما را به این دلیل می‌دانند که این مخاطب به تماشاهای محصولات سینمایی و مانند آن در خانه روی آورده است. در حالی که بالطبع این ماجرا در بیرون مرزهای ایران هم وجود دارد اما آنجا سالن‌ها خالی نشده که هیچ، نسبت به گذشته تعداد مخاطبان بیشتر هم شده است.
پاسخ را در مخاطب جسته‌اند. به نظرم این همه ابعاد موضوع را توضیح نمی‌دهد. چون مخاطب یکی از سه عنصر یک فرایند هنری است. در راس مدیریت کلان (مدیریت بر رسانه) وجود دارد. این مجموعه در تعیین نسبتش با سینما دچار مشکل است. هنوز نمی‌داند از سینما چه می‌خواهد یا چه باید بخواهد یا چه می‌تواند بخواهد. این بلاتکلیفی در بخش دیگری منجر می‌شود به به هم‌ریختگی که آن بخشی است که سینماگران فعالیت می‌کنند. یعنی مدیریت در رسانه. این جایی است که سینماگران نمی‌دانند چه باید بکنند. آنها بین مخاطب و بین حاکمیت گرفتار شده‌اند. این فراتر از موضوعاتی مانند سانسور و سفارشی‌سازی و غیره است. در واقع سینماگر ایرانی در تعیین نسبتش با مخاطب و حاکمیت دچار دوگانگی می‌شود و نمی‌داند که اگر مخاطب را جذب کند موفق شده یا اگر مخاطب را دفع کند. مخاطب هم جای خودش را دارد. مخاطب این به هم‌ریختگی را درک می‌کند. لازم نیست تحصیل‌کرده باشد. مخاطب به دنبال چیزهای دیگری می‌رود و این چنین می‌شود که سالن‌ها خالی می‌شوند. مخاطب مقصر نیست. او متهم نیست به این که عادت به سینما رفتن ندارد. او حق دارد که سینما نمی‌رود. چون سینما آن چیزی که باید را نمی‌تواند به او عرضه کند. هر چند که این رابطه متقابل است و به مرور به سینما کشاندن مخاطب سخت‌تر هم می‌شود.