زیباکلام

Colour-World

یعنی راحت می‌خوابه؟ تا الان ۳ بار بهار را حمام کردیم. در واقع من نقشی در این حمام رفتن‌ها نداشتم و نهایتا شنونده‌ تلاش‌هی مادر و مادر مادر بهار بودم. سه بار حمام در دو هفته زندگی. بد نیست. ولی دیشب برای اولین بار من و مینا بهار را بردیم حمام. تنهایی. اتفاق عجیبی که منتظرش بودیم افتاد. بعد از ۲ هفته بهار فقط هر دو ساعت یک بار ما را بیدار کرد. تا پیش از این ما کلا بیدار بودیم. اما دیشب هر دو ساعت یک بار بیدار بودیم. ساختار خانه از روزی که بهار آمده به هم ریخته. در حقیقت خانه هیچ ساختاری ندارد. هیچ نظمی در خانه بهار به یک ساعت نمی‌رسد و حداکثر بعد از یک ساعت به بی‌نظمی تبدیل می‌شود. تمام خانه قلمرو بهار است جز آن بخشی را که به او اختصاص دادیم. اولش من خیلی مایل نبودم. مینا دوست داشت. من هم مقاومت نکردم. از دوستی پرسیدم و گفت مقاومت بی‌فایده است. این شد که اتاقی از دو اتاق خانه شد اتاق بهار. یک تخت و یک دکور و یک کمد همه اثاثیه این اتاق است. از بامبوی دوست‌داشتنی که از گل زعیم برایش گرفته‌ام هم بگذریم چیز خاصی در این اتاق نیست. هنوز زود است برای گرفتن عروسک و اسباب‌بازی. البته یک کالسکه هم هست که انداختیم گوشه اتاق. همه چیزهایی هم که در دکور و کمد هست به هیچ دردی نمی‌خورد. بهار در کم‌ترین جایی که حضور دارد همین اتاق است. همه جا هست. اتاق خواب من. اتاق پذیرایی. آشپزخانه. در مصرف اتاقش صرفه‌جویی می‌کند و فقط نظم بی‌خود زندگی من را به هم زده. همه جای خانه اثری از بهار پیدا می‌شود. اگر بخواهم یک لحظه دراز بکشم، باید از بین اثاثیه بهار بگذرم. هر روز جایی که دارم کوچک‌تر می‌شود. ملکه و سلطان خانه دربست بهار است. فعلا من یک موجود اضافی‌ام. البته اعتماد به نفسم بالاست. یک نعمتی که دو هفته است به نعمت بودنش ایمان آوردم، کولر آبی است. و کسی چه می‌داند که کولر آبی چیست. اوایل که خانه را گرم‌خانه کرده بودیم و حتی پیشنهاد دادم برای تکمیل عیش بهار و زجر من، شوفاژها را روشن کنیم. پیشنهادم مورد موافقت قرار نگرفت و به همان خاموش ماندن کولر قناعت شد. کلیدهای کولر برای من منطقه ممنوعه است. کلیدهای کولر شده نماد مبارزه با نفس اماره. و من نمی‌دانم چرا بی‌خود و بی‌جهت می‌گویند این روزها هوا خنک‌تر شده. این روزها به نظم فکر می‌کنم. از خودم هر چند وقت یک‌ بار می‌پرسم نظم چیست؟ هنوز به پاسخ نرسیدم. هنوز نمی‌دانم که نظم چیست. اما ایمان آوردم که همه آن چیزهایی که درباره نظم تصور می‌کردم درست نیست. حداقل یک بخشی‌اش درست نیست. نظم پیچیده‌تر از آن چیزی است که می‌پنداشتم. رشد بهار مصداق یک بی‌نظمی تمام عیار است. ۲ ساعت که نیستم، وقتی بر می‌گردم می‌بینم بهار بزر‌گ‌تر شده. نمی‌دانم ذهن من خطا می‌کند یا رشد نوزاد این چنین سریع است. می‌ترسم اگر یک ماه نباشم دیگر بهار را نشناسم. بهار الان خواب است و دارم به این فکر می‌کنم که قبل از خواب باید ببرمش حمام که امشب هم شاید خوب بخوابد. اگر چند بار این روش جواب دهد طبق استقرا به این نتیجه می‌رسم که این روش مناسبی برای خواباندن نوزاد است و این روش را اعلام عمومی خواهم کرد. البته اعلام متعلق به کسی است که در حد و اندازه اعلام است. من نهایتا می‌روم نی‌نی‌سایت این تجربه را با مادرهای دیگر در میان می‌گذارم. آرش رفته بود دفتر این‌ها را دیده بود. انقدر می‌گفت کر و کثیف بودند که میلم نمی‌کشد سری به سایت‌شان بزنم. دیروز خیلی دلم می‌خواست آرش هم با من و بچه‌ها می‌آمد انتهای خیابان پاستور را می‌دید. آرش مثل من نیست. نمی‌آید. رسول و نیلوفر هم ایثارگرانه ماندند دفتر که کارها نخوابد. تاخیرهامان زیاد شده. اما مهشید و اشکان با من آمدند خانه هنرمندان که انتهای خیابان پاستور با ببینیم. با این که ۱۵ دقیقه زودتر رسیدیم اما روی پله‌ها هم برای ما جا نبود. به یاد دوران نه چندان دور دانشجویی نشستیم روی زمین و با تحمل مرارت‌های فراوان فیلم را دیدیم. از همه بامزه‌تر زیباکلام بود که آوردن بودند‌اش درباره فیلم حرف بزند و اول فیلم گفت من اینجا چه کار می‌کنم؟

هر بار مولفیکس

مای‌بیبی به بهار نمی‌سازد. یکی پیشنهاد داده مولفیکس بگیریم. یکی گرفتیم که امروز داشت تمام می‌شد. دوباره رفتم گرفتم. برای سوختگی پای بچه‌ هم انواع پماد و کرم هست. یکی‌اش را امروز با همین مولفیکس گرفتم. دستمال مربوط هم می‌خواهیم که من مدام به آن می‌گویم دستمال خیس. هنوز نمی‌دانم فرق دستمال خیس و مرطوب چیست. به همین خاطر در ذهنم مانده که این‌ها دستمال خیس است. مینا هر بار اصلاح می‌کند. روی این هر بار تاکید ویژه‌ای دارم. هر بار واقعا موقعیت دردناکی است. مثلا من خودم دو تا حداکثر سه بار می‌توانم در موقعیت هر بار قرار گیرم. هر بار که هر بار تکرار می‌شود، حوصله‌ام سر می‌رود. واقعا خسته می‌شوم. حالا نوزاد این گونه است که مدام و هر یکی دو ساعت یک بار موقعیت هر بار را تکرار می‌کند. هر بار خراب‌کاری می‌کند و باید تمیزش کرد. هر بار شیر می‌خواهد. هر بار باید آروغش را گرفت. هر بار باید بی‌حوصلگی‌اش را تحمل کرد و گریه و جیغش را. موقعیت عجیبی است. امروز این چند قلم را که گرفتم برگشتم تا همان دم در بگذارم و ساعت ۱۱ برسم دفتر. روزهای سختی شده. من حضورم یک نقطه در میان شده و فکر می‌‌کنم این روزها چقدر لازم بود کنار بچه‌هایم در دفتر باشم. حضور که ندارم، به نظرم سختی‌های بچه‌ها بیشتر می‌شود. باید بتوانم هر جوری هست خودم را برسانم به بچه‌ها و کنارشان باشم. گفتم برنامه‌هایی تدارک ببینم که ببرم‌شان بیرون انرژی بگیرند. این روزها باید بتوانم به همه انرژی بدهم. شاید این طوری بتوانم خودم هم انرژی بگیرم. موقعیت عجیبی است. در حال خودم نیستم. در فضای دیگری سیر می‌کنم. در فضایی پر از فکر و خیال. آرام دارم به این فکر می‌کنم که ۳۰ سالگی نزدیک است. سن بدی هم هست این ۳۰ سالگی. نه هنوز جایی را گرفته‌ای نه هنوز معلق در فضایی. در این سن همه چیز در حال رنگ باختن است. رویاهایی که داشته و احتمالا هنوز داری. کارهایی که می‌خواستی بکنی و احیانا انجام دادی و ندادی. البته تصورم این است که این بحران ۳۰ که می‌گویند چیز بسیار بسیار بی‌هویتی باشد. یک درد من درآوردی روشنفکرنمایانه مثلا. ۳۰ سالگی هم مثل هر سن دیگری است. مثل ۲۰. مثل ۴۰. مثل ۵۰. رسیدم دفتر و باید بروم هات‌داگ‌خوران ولیعصر. از دکه روبه‌رویش ۳۰ سال ماهنامه فیلم را هم می‌گیرم که ببینم در این ۳۰ سال چه کرده‌اند. در روزهای عجیبی قرار دارند.

درباره فیلم‌های به اصطلاح تحریمی حوزه هنری

موضوع فیلم‌های به اصطلاح تحریمی حوزه هنری، از آن موضوع‌هایی است که نه هیچ وقت برایم انقدر اهمیت داشته که بنشینم چیزی درباره آن بنویسم و نه این قدر از آن دور بودم که نتوانم چیزی ننویسم. این ماجرا ابعاد متفاوتی دارد. از مظلوم واقع شدن عده‌ای و نهادی تا شارلاتانیسم سینمایی عده‌ای دیگر. ماجرا از زمانی شروع شد که از همان جشنواره فجر سال ۹۰ زمزمه‌هایی شنیده می‌شد در مورد این که تم خیانت در فیلم‌ها زیاد شده و نظام این موضوع را تحمل نمی‌کند. این ماجرای عجیب و غریب پرداختن یک باره به موضوع خیانت از دستاوردهای دولت احمد‌ی‌نژاد، وزارت ارشاد و معاونت سینمایی اوست، که چه شد که این چنین شد باید دقیق بررسی شود. اما در هر حال، زمانی که هنوز بحث‌های حاشیه‌ای که امروز اصل است باب نشده بود، برخی از این فیلم‌های به اصطلاح تحریمی، با برخورد سرد منتقدان روبه‌رو شد. داستان پل چوبی اما قصه دیگری بود. این فیلم به طرز عجیبی به عشق منتقدان سینمایی تبدیل شد و تعریف و تمجیدهای فراوانی از آن شد. اکنون هم که به عنوان آخرین فیلم پخش شده، جشن پیروزی پخش ۶ فیلم تحریمی گرفته شد. در ایران فیلم‌هایی داریم که هیچ وقت اکران نشدند یا با تاخیر اکران شدند. اما هیچ گاه بر آنها نام تحریمی گذاشته نشد. حال چگونه و بر مبنای چه منطقی نام تحریمی برای این فیلم‌ها انتخاب شده بماند. اما این تکنیک بازاریابی در سینمای ایران را باید دستاورد این ماجرا دانست. در ایران معمولا مظلوم مورد توجه قرار می‌گیرد و معمولا چشم بسته حق به او داده می‌شود. بنابراین برخی در ایران خود را در موقعیت مظلوم قرار می‌دهند و از ظلمی که بر آنها رفته داد و بیداد راه می‌اندازند و معمولا هم حق به آنها داده می‌شود. داستان این ۶ فیلم هم چنین است. به طور خاص فیلمی مانند پل چوبی فیلم کم‌ارزشی است که به لطف این هیاهوها مورد توجه قرار گرفت. یا فیلم غیر قابل تحملی مانند من همسرش هستم یا فیلم بی‌ارزشی مانند پذیرایی ساده و حتی یک عاشقانه ساده. فیلم‌هایی مانند برف روی کاج‌ها و من مادر هستم قابل توجه‌اند. این سبد، که از فیلم‌های بی‌ازش تا قابل توجه در آن وجود دارد ائتلاف قابل توجهی در زمینه بازاریابی سینمایی در ایران بود. این ائتلاف دوست‌تر داشت که دشمن فرضی‌اش یعنی حوزه هنری شاخ و شانه می‌کشید تا مظلوم بودن خودش را بیشتر نسان دهد. بزرگ‌ترین تاسف این گروه، این است که هر کاری کردند هیچ پاسخی از حوزه هنری نگرفتند.

این یادداشت را پیش از این در صفحه فیس‌بوکم منتشر کرده بودم. چیزی که باعث شد این متن را اینجا منتشر کنم حرف‌های آقای ساداتیان بود که بعد از کلی انتقاد به حوزه هنری و وزارت ارشاد سابق گفته بود: دولت تدبیر و امید با شعارهایی آمده است اما می‌بینیم اجراها متفاوت است. امید داشتیم آرامشی در سینما حاکم شود تا حداقل کارمان را درست انجام دهیم اما متاسفانه می‌بینیم که فضا همچنان مساعد نیست.

Bani-Film-92-06-28

مسیری که تندروها طی می‌کنند، از هر راهی که باشد به یک نقطه می‌رسد. چه چپ، چه راست. تندروها یک بلای مشترک بر سر ایران می‌آورند.

سایه‌بازی

آرام آرام، خیلی آرام‌تر از آن که فکرش را بکنی، بخشی از زندگی‌ات می‌شود. یک موتیف، یک ساختار تکرارشونده، که یادت نمی‌آید کی آمد. هر چقدر هم که فکر می‌کنی، هر چقدر هم که دورتر را می‌بینی، هر آن چیزی که در ذهنت هست را مرور می‌کنی، یادت نمی‌آید دوران پیش از او چگونه بود. بیشتر تلاش کنی هم فایده ندارد. زندگی‌ات از لحظه‌ای که او آمد تغییر کرد. چیزهایی را دانستی و بخشی از زندگی را دیدی که احتمالا کافی است فقط یک بار آنها را ببینی و از نزدیک لمس کنی. شنیدنش فایده ندارد. مثل شن‌های نرم کنار دریای خزر است. اگر فقط یک بار پایت را رویش بگذاری دیگر تو را با خودش می‌برد. هر موقع از سال هر کجای ایران که باشی آن حس ممکن است سراغت بیاید و تو را با خودش ببرد. اگر هزاران کتاب درباره شن‌های نرم دریای خزر خوانده باشی، اگر ده‌ها فیلم دیده باشی در این مورد، هیچ کدام به اندازه لحظه‌ای پایت را روی شن‌ها گذاشتن به تو تجربه منتقل نمی‌کنند. همه این کتاب‌ها و همه این فیلم‌ها اوج کاری که می‌توانند بکنند این است که تو را تحریک کنند به تجربه. به پریدن از شکاف‌ها و اگر تو فقط در این کتاب‌ها و این فیلم‌ها بمانی، فیلم و کتاب را هم هدر داده‌ایم. اگر بنشینی و فیلم‌ها و کتاب‌ها بشوند آرزو و قبله و قطب‌نمای تو، می‌شوی آدمی که تجربه‌های دیگران را مرور می‌کند. جلبک هم که باشی باید تجربه کنی. خزه باشی هم فرقی نمی‌کند. اگر در کف دریای خزر، در آن میانه‌ها زندگی کنی هم فرقی نمی‌کند. مهم این است که تجربه کنی. تجربه هم دیوانه‌بازی نیست. گاهی وقت‌ها آرام کفش و کتانی را در آوردن است. آرام جوراب را درآوردن و پا روی شن‌ها گذاشتن خودش یک تجربه دیوانه‌وار است. دیوانه‌بازی ربطی به تجربه ندارد. متفاوت نمایی هیچ ارتباطی به این چیزها ندارد. تجربه می‌تواند یک چیز خارق‌العاده باشد و می‌تواند یک چیز ساده معمولی از نظر خیلی‌ها باشد. مهم این است که تو چطور نگاه می‌کنی. چون کسی جای تو زندگی نمی‌کند. دردهایی که تو می‌کشی را نمی‌کشد. خوشی‌های تو را هم ندارد. فقط تو می‌توانی جای خودت زندگی کنی و کتاب‌ها و فیلم‌ها فقط می‌توانند در بخشی از این مسیر به تو کمک کنند. راستی کسی نمی‌داند امروز صبح صبحانه چی خوردی و چطور خوردی! در این مسیر احتمالا کسی می‌تواند به تو کمک کند که می‌داند امروز صبح صبحانه چی خوردی و چطور خوردی. باقی سایه‌هایی هستند که آرام از کنارشان می‌گذری. سایه‌بازی اشتباهی است که ما را از رفتن باز می‌دارد.

فیلم خوب چگونه فیلمی نیست!

رابطه اقتصاد و سینما چیست؟ رابطه نقد فیلم و سینما و این دو با اقتصاد چگونه است؟ آیا اقتصاددانان باید به حوزه سینما ورود کنند یا منتقدان سینمایی به حوزه اقتصاد سینما؟ اقتصاد سینما چه رابطه‌ای با کاسبی دارد؟ بخش خصوصی چه نسبتی با اقتصاد سینما دارد؟ مرز رویا و واقعیت در اقتصاد کجاست؟ سوال‌هایی از این دست مدت‌هاست که ذهنم را مشغول کرده و درباره آن می‌خوانم و می‌نویسم. فیلم هیس که از نظر فروش، قابل قبول بود، از نظر منتقدان ارزش چندانی نداشت. مردم اما برخلاف حرف منتقدان رفتند و این فیلم را دیدند.  هنوز نمی‌دانم دیدن فیلم توسط تعداد بیشتری از مردم یک حسن است برای فیلم یا عیب؟ اگر حسن است پس فیلمی مانند اخراجی‌ها را باید تکریم کرد. اگر عیب است که نمی‌توان از آن برای اثبات خوب بودن فیلم استفاده کرد. در هر صورت تناقض‌های فراوان عالم نقد فیلم با بی‌دقتی در حال وارد شدن به مباحثی ظریف مانند اقتصاد سینماست. آن چه که در ادامه می‌آید سوال و جواب‌هایی است که هیچ کدام احتمالا پاسخ قطعی ندارند. این سوال و جواب‌ها برای بررسی این است که فیلم خوب یعنی چی. در این نوشته وارد بحث اقتصاد نشدم. در نوشته دیگری باید بحث اقتصاد و رابطه آن با فیلم خوب و تاثیر اقتصاد مناسب بر فیلم‌سازی را بررسی کنم.

آیا درباره هر فیلم باید هم نقد مثبت مطرح شود و هم منفی، که موجب جهت‌دهی یک‌طرفه به ذهن خواننده نشود؟

اولا که نقد مثبت و منفی نداریم. نقد نقد است و کلا نقد بد است. چون نقد درد دارد. کسانی که سینه‌شان را باز می‌کنند که بفرما من را نقد کن درک نمی‌کنم. انسان‌ خوب است تظاهر نکند و کمی هم غیرت داشته باشد. اما انسان باهوش، برای زنده ماندن باید تغییر کند و برای تغییر هم باید، با دنیای بیرون ارتباط هوشمندانه‌ای برقرار کند. نقد هم بخشی از این تعامل است. فیلمساز هیچ تفاوتی با یک برنامه‌نویس ندارد. همان‌ قدر که یک برنامه‌نویس نیاز به نقد دارد، یک فیلمساز هم نیاز به نقد دارد. تنها تفاوت برنامه‌نویس و فیلمساز در موضوع کار آنهاست. فیلمساز با محتوی سر و کار دارد برنامه‌نویس با فرم. کار برنامه‌نویس بدون محتوی است و پیامی ندارد که قرار باشد بر کسی تاثیر بگذارد و او را اقناع کند. هر چند برخی برنامه‌نویس‌های هنرمند به موضوع کار خود جوری نگاه می‌کنند که از دل محصول و برنامه خود یک اثر هنری استخراج می‌کنند. به عنوان نمونه می‌توان به محصولات شرکت اپل اشاره کرد.

 

آیا نقد فیلم حتما باید همراه نام منتقد باشد؟

هم بلی. و هم نه. برای این که در طول زمان کسانی که سینما و فیلم را دنبال می‌کنند از قلم و بیان یک نفر خوش‌شان می‌آید و او را به عنوان الگو و داور قبول می‌کنند. ممکن است حرفه‌ای‌ها خواندن نقد چند نفر یا چند نشریه یا چند سایت را دنبال کنند. بنابراین لازم است بدانیم متنی که روبه روی ماست آخرین نقد فلان نویسنده است. اما نقد به عنوان نقد نباید هیچ وابستگی به منتقدش داشته باشد. نقد بعد از آن که گفته شد و نوشته شد، دیگر بیان شده است و تمام. نقد یک محصول مستقل است نسبت به صاحبش و در ارتباط با فیلم و موضوع مورد نقد معنا می‌یابد.

 

آیا این که در مورد فیلم‌ها سلیقه‌ها متفاوتی وجود دارد به معنای این است که یک فیلم می‌تواند از نظر کسی آشغال و از نظر کس دیگری شاهکار باشد؟

ببینید سلیقه‌های متفاوت و برداشت‌های متفاوت یک چیز است، فیلم بد و فیلم خوب هم یک چیز دیگر. ببینید من و شما از پدرخوانده و کریمر علیه کریمر و پالپ فیکشن و رفقای خوب و شمال از شمال غربی و جدایی نادر از سیمین و خیلی از فیلم‌های خوب برداشت‌های متفاوتی داریم. اما همه این‌ها فیلم‌های خوبی هستند. فیلم بد فیلم بد است. ربطی به برداشت متفاوت ندارد. ببینید مثلا من فیلم آخر فرهادی یعنی گذشته را دوست ندارم. این سلیقه و برداشت من است. اما این فیلم، فیلم خوبی است. فیلم خانم درخشنده فیلم بدی است. این که اولویت اول سینما سرگرمی است نه بیانیه اجتماعی دادن، ذات سینماست. سال‌هاست که دوره روشنفکرنمایی و ساختن فیلم‌های معناگرا تمام شده. فیلم خانم درخشنده یادآور آن فیلم‌های یخ و سرد سال‌های ۸۰ میلادی است. فیلم‌هایی که ظاهرا فهمیده‌تر از دیگران بودند. می‌توان مانند اسکورسیزی فیلم ساخت. حرف جدی زد. همه را هم سرگرم کرد. از چیزی هم سواستفاده نکرد. مشابه این فیلم خانم درخشنده سال ۱۹۷۶ ساخته شده است. فیلمی به نام راننده تاکسی. جودی فاستر نوجوان، نقش دختری را بازی می‌کند که مورد تعرض سیستماتیک جامعه قرار گرفته و جامعه به او بد می‌کند. اما اسکورسیزی از احساسات مردم آمریکا سواستفاده نمی‌کند. همین که افراد در نقد فیلم خانم درخشنده بارها ارجاع می‌دهند به وجود این مسائل در جامعه نشان از این دارد که خانم درخشنده در کاری که در پیش گرفته موفق شده است. یعنی توانسته احساسات را تحریک کند و موضوعی مگو را به موضوع صحبت تبدیل کند. اما آیا او تبعات این کارش را می‌داند؟ آیا او مسئولیتی قبول می‌کند؟ اگر خدای نکرده بر مبنای فیلم او اتفاق بدی بیفتد آیا او در هیچ دادگاهی مقصر شناخته می‌شود؟ نه. چون آن یک فیلم است. پیش از خانم درخشنده، آقای ده‌نمکی با اخراجی‌هایش این مسیر را رفته و اتفاق موفق هم شده بود. اتفاقا من اخراجی‌های ۱ و ۲ را دوست دارم. از دیدنش لذت می‌برم. اما این دلیل نمی‌شود که این فیلم بشود یک فیلم خوب. فیلم آشغال فیلم آشغال است. مشکل از جایی شروع می‌شود که کسی که با تمام قواعد شناخته شده آشغال سازی پیش آمده ادعای مصلح اجتماعی بودن و روشنفکر بودن و جامعه‌شناس و طبیب بودن از خودش صادر کند.

 

آیا این که فیلم‌سازها دارای هدف واحدی نیستند و هدف‌های مختلفی از ساخت فیلم دارند و بینندگان هم از دیدن فیلم دنبال اهداف مختلفی هستند، و این‌که هدف شخصی دیدن جذابیت‌های سینمایی نیست، و هدفش نشان دادن مسائل اجتماعی و چالش‌های جامعه در سینماست که می‌گویند در همه جای دنیا وجود دارد، دلیلی می‌شود که فیلمی از نظر سینمایی ضعیف باشد و از نظر محتوی قوی؟

کلا و حاشا که چنین باشد. فیلم بد فیلم بد است. فیلم خوب فیلم خوب. ببینید ما وقتی درباره سینما حرف می‌زنیم یعنی داریم درباره یک صنعت / رسانه / هنر صحبت می‌کنیم. یعنی هیچ اصل من‌درآوردی در این سه قطبی معنی ندارد. برخی از فیلم‌ها به هر سه جنبه توجه دارند و برخی به جنبه‌ای بیشتر. مهم این است که هر فیلم باید در چارچوب صنعت / رسانه / هنر صحبت کند و پیش از گروگان گرفتن جامعه و مشکلاتش تکلیفش را با این سه مشخص کند. فیلم اخراجی‌ها واضحا از نظر هنری و رسانه‌ای حرفی برای گفتن ندارد. نه نوآوری خاصی نه حتی به کار بستن درست کلیشه‌ها. اما این فیلم یک چیز را بهتر از تمام فیلم‌های ایرانی دارد: صنعت. مولف اخراجی‌ها می‌‌داند که کجاست و چه کار می‌کند. چیزی که بسیاری از کسانی که از نظر هنری و رسانه‌ای قوی هستند، از درک آن عاجزند. مسعود ده‌نمکی به دلیل ارتباط بی‌واسطه‌اش با مردم، مانند یک کاسب واقعی است که می‌داند چه چیزی را کجا و به چه کسب چگونه بگوید. خانم درخشنده هم دقیقا مسیری را طی کرده که پیش از او آقای ده‌نمکی طی کرده. درخشنده همان قدر از نظر سینمایی کارش را درست انجام داده که مسعود ده‌نمکی.

 

آیا اگر با دوستان‌مان به سینما برویم، به ما خوش بگذرد و از فیلم خوشمان بیاید یعنی فیلم خوبی دیدیم؟

لزوما نه. فیلم دیدن، مانند هر فعالیت رسانه‌ای دیگری، مستلزم، قرار گرفتن در شرایطی است. این شرایط تاثیر بسیاری در درک مخاطب می‌گذارد. این شرایط از گرما و سرما گرفته تا راحتی صندلی و احساس درونی و دانش و هر چیز با ربط و بی‌ربط دیگری بر درک و لذت بردن از یک فیلم تاثیر می‌گذارد.

 

آیا دیدن یک فیلم می‌تواند تاثیر مثبتی بر روی رفتار همگی ما برای مواجهه با مسائلی که اصلا هم کم نیست داشته باشد؟

این پرسش هنوز بی‌پاسخ مانده است. سوال را می‌شود جور دیگری پرسید. آیا فیلم‌های که خشونت را نمایش می‌دهند باعث افزایش خشونت در جامعه می‌شوند؟ به عنوان نمونه در افغانستان طالبان هیچ فیلم خشنونت‌باری نشان داده نمی‌شد اما در آمریکا به وفور خشونت فراوانی نمایش داده می‌شود. سوال اینجاست، در افغانستان خشونت بیشتری وجود یا در آمریکا؟ آیا مردم برای زندگی به افغانستان مهاجرت می‌کنند یا آمریکا؟ بنابراین ما داریم در مورد مسئله‌ای صحبت می‌کنیم که هنوز ثابت نشده است. احتمالا پیچیدگی‌های فراوانی که در درک آن وجود دارد، ما را دچار این مشکل خواهد کرد که ممکن است به صورت تک عاملی به ماجرا نگاه کنیم و تصور کنیم فیلمی به دلیل این که یک موضوع خاص اجتماعی را هدف قرار داده پس خوب است. این همان درد و مشکلی است که بسیاری از فیلم‌های معناگرا و دولتی به آن دچارند. این فیلم‌ها گمان می‌کنند چون موضوع مهم و احتمالا خوبی را بیان می‌کنند دیگر لازم نیست چیزی را رعایت کنند.

 

آیا اولین شرط یک نقد، عدم داخل کردن احساسات و علایق شخصی در نقد است؟

اصلا و ابدا. مرحوم راجر ابرت پیشتاز وارد کردن احساسات و علایق شخصی بود.

 

ایراد فیلم هیس دخترها فریاد نمی‌زنند چیست؟

یک سوم پایانی فیلم، سر دادن شعار پشت شعار است. نیمه ابتدایی فیلم حداقل کشش و جذابیت دارد. بازی‌های فیلم آزاردهنده است. این فیلم با طرح یک ناهنجاری، و بزرگنمایی آن، با استفاده از احساسات مخاطب، در دل جا باز می‌کند و سپس در این فضای عاطفی ،تحلیل و راه‌کاری فمینیستی و غیر دینی ارائه می‌دهد. این فیلم قابلیت فراوان برای ارائه یک چهره منفی و سیاه از جامعه امروز ایران دارد.

 

در ادامه بخشی از صحبت‌های کارگردان فیلم هیس را به نقل از خبرگزاری ایسنا آورده‌ام. قضاوت با شما.

«هیس!» بیش از ۲۲ نمایش در ایام جشنواره فجر داشت که شخصا در تمام آن‌ها شرکت کردم. در تمام آن‌ نمایش‌ها، همه تماشاگران بدون استثناء از فیلم استقبال ‌کردند و تنها یک نفر بود که گفت «کاش این حرف‌ها را در فیلم‌تان نمی‌زدید چون دیگر نمی‌شود به خیلی‌ها اطمینان کرد». پاسخ دقیقا در همین مطلب نهفته است، اتفاقا من می‌خواستم بگویم به‌راحتی نمی‌شود به هر کسی اعتماد کرد و بچه‌ را به او سپرد.

به‌هر حال باید باور کنیم که این تماشاگران هستند که باید راه را به ما نشان دهند و مشخص کنند که آیا کارمان را درست انجام داده‌ایم یا خیر. به‌نظرم این استقبال از 

من از سال ۶۳ از زمانی که کارم را شروع کرده‌ام تا به الآن با نیت و دغدغه کار خیر به سینما آمدم. من آمده‌ام که آدمهایی را مطرح کنم که کسی مطرحشان نمی‌کند، از چیزهایی حرف بزنم که کسی به آن ها توجهی نمی کند و گفته‌هایم در نهایت طوری باشد که خدا را خوش بیاید، این نیت اصلی من برای ورود به سینما بوده است.

امروز هم رسیده‌ام به “دخترها فریاد نمی زنند”.در همه این فیلم‌ها من مسیرم خیر و رضایت خداوند بوده است. در تمام اینها سعی کردم که مسیرم چیزی جز انسانیت نباشد. همه این ها را ساختم تا از نظر اجتماعی و روانشناختی بتوانم قدمی مثبت در جهت کاهش آسیب های اجتماعی بردارم.

من همه نوع فیلم بلدم بسازم، بلدم فیلمی بسازم که سرگرم‌کننده باشد، یا مردم رابه شدت بخنداند، اما تا به حال این کار را نکرده‌ام،چون معتقدم سینما هدف دارد و من در آن رسالتی دارم که باید این حرف ها را بزنم و فکر می‌کنم الان هم موفق شده‌ام.بعد از نمایش فیلم خانواده هایی که اصلا انتظار نداشتم این حرفها را بزنند و این موضوع برایشان مساله باشد، در گوش من چیزهایی گفتند که من گفتم خدا را شکر که این موضوع را ساختم.

سینمای اجتماعی سینمای شور نیست، سینمای شعور است. سینمایی نیست که بخواهد یک جو ایجاد کند و از این بازار آشفته بهره ای ببرد. سینمایی است که در جهت روح انسان قدم بر می دارد. یک انسانی که از خود بی خود می شود و در جهت گناه قدم بر می دارد یعنی روحش نتوانسته به اندازه ای گنجایش پیدا کند که قدم نگذارد در این راه.

بله؛ من همیشه متهم می شوم به این که شعارمی دهم. اما فکر می‌کنم این حرف ناشی از این باشد که این دوستان واقعیات اجتماعی را هم شعار می دانند، یک عده ای نمی‌خواهند این واقعیات را ببینند. در همین «هیس…» من با صراحت و سادگی از چیزی حرف زدم که درد بزرگ جوامع بشری است نه تنها در جامعه ی ما. جامعه ما اخلاقی است، اما در جوامع دیگر این اتفاق ها نیفتاده؟ در آمریکا این اتفاق نیفتاده؟ همین مساله اخیر مجری بی بی سی مگر مساله هیس نبود؟ در هند در سریلانکا، پاکستان، در بنگلادش، اروپا، آمریکا و در همه جا، موضوع یک موضوع بین المللی است و در همه جا هم موضوعی است که نقش خانواده در آن پر رنگ است. همین خانم اپرا مجری مشهور شبکه‌های آمریکایی مگر مساله اش چیزی جر این بوده است؟

مقایسه دهلیز و هیس دخترها فریاد نمی‌زنند!

His-Dehliz

نگاهی به دو فیلم مهم این روزها یا چرا دهلیز دوست داشتنی است؟ چرا هیس دخترها فریاد نمی‌زنند دوست داشتنی نیست؟

چند هفته پیش برای نشریه‌ای راهنمای جمع و جوری نوشتم درباره فیلم‌های روی پرده. برخی از مخاطبان از معرفی فیلم هیس دخترها فریاد نمی‌زنند دل خوشی نداشتند. این دل‌ناخوشی منجر شد به دیالوگ‌هایی و این دیالوگ‌ها منجر شد به متنی بیش از ۲۰۰۰ کلمه. دیدم روحیه تندخوانی و کم‌خوانی این روزهای ما می‌چربد بر زحمت خواندن آن متن ۲۰۰۰ کلمه‌ای. گذاشتم متن را کنار و گفتم خیلی خلاصه بروم سراغ مقایسه دو فیلم نسبتا مهم این روزها.

فیلم هیس مانند سری فیلم‌ها اخراجی سر و صدای زیادی به پا کرد. بسیار بامزه است که این فیلم هم مانند ساخته‌های مسعود ده‌نمکی اعتبارش را نه از کار زیبای سینمایی‌اش بلکه از سروصداهای پیرامونی گرفته است. هیس در یک کلام فیلمی است بسیار بد درباره یک موضوع بسیار مهم. واقعیت این است که اهمیت موضوع هیس انقدر هست که کسی به لزوم زیبایی یک فیلم توجه نکند. به طور کلی اگر فیلمی درباره یک موضوع زشت هم ساخته شود، لازم است زیبایی سینمایی داشته باشد. چیزی که فیلم خانم درخشنده به شدت از آن دور است و این ضعف را با استفاده فراوان از آدم‌های نسبتا معروف سینمای ایران جبران کرده است.

در مقابل فیلمی تر و تمیز داریم که اولین ساخته کارگردانش است. دهلیز بهروز شعیبی. این فیلم بیش از هر چیز من را یاد طعم خوش حوض نقاشی می‌اندازد. اگر حوض نقاشی و معلولیت پدر و مادر خانواده بهانه‌ای دست یک سری که از فیلم بدشان می‌آمد داده بود، خانواده دهلیز سالم سالم‌اند. سر یک اشتباه کوچک کانون زندگی آنها از هم پاشیده شده است. فیلم را دوست دارم، چون فضای فیلم سالم است. می‌شد صحنه قتل یا بسیاری از صحنه‌های دیگر نشان داده شود. اما در این فیلم به بهانه نقد یک معظل، به نمایش معظل پرداخته نشده است. در این فیلم، فضای سالمی برای نقد و بررسی ایجاد شده و فیلمساز هوشمندانه به سراغ آثار یک معظل رفته است.

ده‌نمکی و سینمایش جای خود دارند. باید بررسی شوند. اما ایرادی که به او سینمایش وارد است این است که از همان چیزی که نقد می‌کند استفاده می‌کند. آن هم استفاده ابزاری. هدف وسیله را توجیه نمی‌کند. فیلم آخر او هم چنین است. او فیلمی درباره یک رسوایی می‌سازد و جوری فضاسازی می‌کند که گویی یک روحانی دچار لغزش اخلاقی شده. اما واقعیت چنین نیست اما او بهره‌برداری اش را کرده. خانم درخشنده هم چنین کردند. او به بهانه نقد یک معضل اجتماعی به نمای معضل پرداخته است. خوشبختانه هم‌زمان با فیلم او فیلمی اکران شده که معظلی را نمایش می‌دهد بی‌آن که به سراغ نمایش‌های جذاب و مشتری‌پسند از این فضا رفته باشد.

چرا نمایشگاهی در حاشیه همایش بانکداری اسلامی؟

چند سالی می‌شود که در کنار همایش بانکداری اسلامی نمایشگاهی برگزار می‌گردد که ارتباط اندکی با همایش بانکداری اسلامی دارد. در همایش بحث‌های کلان پولی و مالی و اقتصادی مطرح می‌شود و در حاشیه همایش چند بانک و شرکت‌های فعال در صنعت بانکداری و پرداخت الکترونیک ایران حضور می‌یابند و محصولات و سرویس‌های قدیمی و جدید خود را معرفی می‌کنند. شرکت‌ها این حق را دارند که هزینه‌های بازاریابی‌شان را هر جایی که تمایل دارند خرج کنند. بنابراین پرسش مطرح شده در این یادداشت صرفا طرح یک سوال است و هیچ غرضی در آن وجود ندارد. سوال اینجاست که شرکت‌هایی که در این نمایشگاه حاضر می‌شوند، چقدر از هزینه‌هایی که در این نمایشگاه می‌کنند، سود می‌برند. امسال نسبت به سال‌های گذشته تعداد غرفه‌های کوچک کم‌تر شده بود و غرفه‌های بزرگ، بزرگ‌تر شده بودند. مطمئنا حضور در نمایشگاهی در کنار یکی از بزرگ‌ترین همایش‌های بانکداری اسلامی ایران و حتی خاورمیانه، برای شرکت‌ها جذابیت فراوانی دارد. اما آیا بازاریابی بر محور جذابیت می‌چرخد؟ سوال اینجاست که چه تصمیم‌سازی برای بانکداری و پرداخت الکترونیک از بستر نمایشگاه شکل می‌گیرد؟ در نمایشگاهی که هزینه‌های حضور در آن کم نیست، چه دستاوردی وجود دارد؟ آیا صرف حضور تعدادی از مدیران بانکی، دلیل موجهی برای حضور در چنین نمایشگاهی است؟ نمایشگاهی در حاشیه همایشی که کوچک‌ترین فضایی برای طرح مباحث علمی مربوط به شرکت‌کنندگان در نمایشگاه ندارد، چه فایده‌ای برای شرکت‌کنندگان در نمایشگاه دارد؟

باید توضیح دهم که من به هیچ وجه قصد ندارم زحمت و تلاش کسانی که در نمایشگاه حاضر شدند یا برای برگزاری نمایشگاه زحمت کشیدند را زیر سوال ببرم. بلکه سوال در فلسفه این نمایشگاه است. توجه کنیم که چند سالی هست که همایشی به صورت تخصصی برای بانکداری و پرداخت الکترونیک برگزار می‌شود و بیشتر شرکت‌های فعال در صنعت بانکداری و پرداخت الکترونیک ایران در آن هم حضور دارند. بنابراین نفس حضور در این نمایشگاه جای سوال دارد؟ مخاطبان این دو نمایشگاه چه تفاوتی با هم دارند؟ شاید وقت آن رسیده که مدیران ارشد و کلان اقتصادی، فکری به حال نمایشگاه جانبی همایش کنند و صرفا همایش را برگزار کنند. برگزاری نمایشگاهی که کوچک‌ترین ارتباطی با همایش ندارد، چیزی جز صرف هزینه و زمان و البته کوچک کردن تلاش شرکت‌هایی که در زمینه بانکداری و پرداخت الکترونیک ایران فعالیت می‌کنند نیست.

زمان بهره‌برداری از روش‌های بهتر در زمینه روابط عمومی، بازاریابی و تبلیغات فرا نرسیده است. مدت‌هاست که زمانش گذشته و اگر دیر بجنبیم از قافله عقب می‌مانیم.

شناسنامه

Shenasname

امروز شناسنامه بهار را گرفتم. از ثبت احوال سر حبیب‌الهی. شناسنامه قشنگی است. مانند پاسپورت می‌ماند. تمیز و مرتب. با توجه به ماهیت ثبت احوال، به نظرم خیلی سریع کارم را راه می‌اندازند. البته قبلش یک صف هست. ابتدای صف یک دستگاه کارتخوان قرار دارد به همراه یک آقایی که اعصاب اندکی دارد. از هر کسی کارتش را می‌گیرد و می‌کشد و بعد کارش را می‌پرسد. بیشتر مردم برای گرفتن شناسنامه نوزاد آمده‌اند. نرخ تولد بچه چقدر بالاست. اما سریع یادم می‌افتد که این طوری نمی‌‌شود استنتاج کرد. باید رفت و آمارها را دید. آمارها می‌گویند تولد‌ها دارد کم می‌شود. کپی کارت ملی من و مینا را هم می‌خواهند. خانمی کمی پر استرس، پشت شیشه می‌گوید پول خرد بده. ندارم. توی ماشین ۲۰۰ تومن بود که کارم را راه می‌انداخت. اما می‌بینم سخت است. ۱۰۰۰ تومن گرویی می‌گذارم که بعدا ۲۰۰ تومن بیاورم و این هزاری را ببرم. اما همان زمان می‌دانم که هرگز برای گرفتن امانتی‌ام نمی‌آیم. می‌روم طبقه اول. یک عالم تازه پدر نشسته‌اند. من هم باید بنشینم. هفت هشت باجه هست که فقط دو تایش کار می‌کند. یکی برای فوتی‌هاست که دو تا خانم از اول که من رفتم تا آخر نشسته بودند جلوی آن و التماس و خواهش که کارشان راه بیفتد. مرگ هم دردسر است به خدا. یکی از خانم‌ها می‌گوید تا ساعت ۳ عصر هم می‌ماند که کارش راه بیفتند. نگران می‌شوم. باجه دیگر مدارک را می‌گیرد. بعد از چند دقیقه خانمی که اصلا نمی‌شود او را دید نام‌ها را صدا می‌زند. صدا می‌زند بهار. کاغذی می‌دهد دستم که آن را امضا کنم. آن را امضا می‌کنم و بعد شناسنامه را می‌دهد دستم. همان شناسنامه زیبای دوست داشتنی را. می‌زنم بیرون از ثبت احوال. پل را رد می‌کنم. قبلا زیر این پل لوازم یدکی رنو می‌فروختند. سال‌ها پیش لوازم رنویم را از اینجا می‌گرفتم. الان به خرابه‌ای تبدیل شده. یعنی چه معنایی دارد؟ از خیابان روبه‌روی حبیب‌الهی می‌روم پایین. سال‌ها پیش این خیابان را بالا و پایین کرده بودم که گواهینامه بگیرم. رانندگی و ماشین‌سواری را زودتر از گواهینامه گرفتن شروع کرده بودم، استاد رانندگی‌ام هم این را خیلی زود فهمید و رندی کرد گفت بروم استراحت کنم و روز امتحان بیایم. روز امتحان هم افسر یک نگاهی به من کرد و گفت برو. من هم رفتم و بعدا کارت گواهینامه‌ام را فرستادند دفتر روزنامه شریف. بچه‌ها از من شیرینی خواسته بودند و من نمی‌فهمیدم که چرا باید شیرینی بدهم. یکی دو سال بدون گواهینامه رانندگی کرده بودم. گفتند خوب نیست و خطر دارد و رفتم گرفتم. کجای این شیرینی دارد؟ برجی تو این خیابان پت و پهن زده بودند که یادم نبود قبلا بود با نبود. اما مطمئنم که سوپرمارکت پای برج نبود. گفتم آب بگیرم بخورم. به این فکر می‌کردم که باید بیشتر به خودم توجه کنم. خیلی کم به خودم توجه می‌کنم. آب را که گرفتم دیدم لعنت به من مازیار فلاحی هم آمده. یادم آمد خیلی وقت است آلبوم پاپ نخریدم. آخر از زمانی که مینا بهار را حامله بود من فقط کلاسیک گوش کردم یا موسیقی فیلم. گفتیم این موسیقی‌ها تاثیر می‌گذارد روی روحیه بچه. نمی‌دانستیم این طور می‌شود که در گرمای طاقت‌فرسا باید بخوابیم و همراه با صدای منظم گریه. تا جایی که فشار روحی باعث شود حیاط را برای خوابیدن ترجیج دهم. البته می‌گویند طبیعی است. تا چله همین است. خب یک اتفاق‌هایی هم افتاده. نه این که تا بهار را دیدم ز این رو به آن رو شده باشم نه. این طور نبود. اما خیلی خشک و خالی هم نبود. مثلا صبر و تحملم خیلی زیاد شده. تمرکزم بهتر شده. همین پایان‌نامه. در روزهایی دارم انجامش می‌دهم که چند ماه پیش باورم نمی‌شد این طوری هم بتوانم کار کنم. یعنی با این سرعتی که الان کار می‌کنم، اگر در این دو سال کار کرده بودم تا الان ۱۲ شاید هم ۱۳ پایان نامه نوشته بودم. مازیار فلاحی را که می‌گیرم می‌گویم این مستند خانم حکمت را هم بگیرم. انقدر نام بدی دارد که دوست ندارم کسی ببیند من دارم عقاید یک آکتور سینما را می‌خرم. ولی من کارشناس مدیریت و اقتصاد رسانه‌ام و باید این چیزها را ببینم. الان هم که دوره اقتصاد است. آقای فیاض در گفت و گویش با مهرنامه این را گفت. مهرنامه یک عالم متن کار کرده درباره مفهوم اعتدال. یعنی کسی هم این متن‌ها را می‌خواند؟ در خانه مادرخانم جان بودم و خودم دیدم که در برنامه دیدبان بی‌بی‌سی رسیدند به همین مهرنامه و خانم مجری و آقای بهنود خندیدند. خنده معنی‌داری بود. همه نشریه‌ها را بررسی کردند جز این یکی را. گفتند بماند برای بعد. یعنی آنها هم نخوانده بودند؟ خود قوچانی که می‌خواند؟ ولی از متن آقای سریع‌القم اصلا احساس خوبی نداشتم. همه‌اش مردم ایران را زده بود. این‌ها به روحانی مشورت می‌دهند؟ نگرانم. حمیدرضا ابک هم گویی دل خوشی ندارد از این پرونده مهر‌نامه. می‌گویم متن سریع‌القم ناراحتم کرد او هم در همین فیس‌بوک می‌گوید که استاد در حال ادامه تزشان درباره شناخت رفتار مردم ایران هستند. دارم آزادی را لعنت به من، گوش کنان می‌آیم سمت چهار راه کالج. خدایا من چقدر این آزادی را، زیر باد کولر دوست دارم. پس این چند سال در جردن چه کار می‌کردم. من را چه به جردن؟ شاید تجربه خوبی بوده و خودم نمی‌دانم. سینما سپیده را که رد می‌کنم می‌بینم نوشته ارزان‌ترین سینمای ممتاز کشور. با خودم فکر می‌کنم زمانی بود که هیچ پردیسی در این شهر نبود و همین سینما سپیده واقعا یکی از بهترین‌های شهر بود. از چهار راه ولیعصر که رد می‌شوم باز یادم می‌آید که من چقدر این قسمت‌های خیابان آزادی را دوست دارم. هر وقت که رد می‌شوی یک عالم آدم تازه می‌بینی. در چهار راه ولیعصر هرگز یک آدم را دو بار نمی‌بینی. این چهار راه یک عالم جای کشف نشده برای من دارد. می‌رسم زیر پل و دور می‌زنم و وارد کوچه البرز می‌شوم. کنار مدرسه نشانی ستاد یارانه را نوشته‌اند. یادم می‌افتد که باید بروم برای گرفتن یارانه بهار ثبت‌نام کنم. البته صحبتش شده که در دولت روحانی یارانه ندهند. آخر مرخضی زایمان که در سلسله احمدی‌نژاد شده بود ۹ ماه را در سلسله روحانی کردند شش ماه. به بچه‌ها فکر می‌کنم که بعدا تاریخ خواندن چقدر سخت‌شان می‌شود. ما زمانی تاریخ خواندیم که اواخر سلسه هاشمی بود. بعد دوران خاتمی شروع شد. ما در خود تاریخ بودیم. بچه من باید برود سلسله محمود و روحانی و … را هم حفظ کند آیا؟ به هر حال این دولت روحانی کار را سرلوحه خودش قرار داده و راضی‌ام. آمده بودم یک نگاهی به فیس‌بوک بکنم شاید این درد بی‌خوابی درمان شود. می‌بینم که امیر قادری نوشته امشب می‌رود هفت. گیج می‌شوم که نکند امروز جمعه است. پس بچه‌ها چرا آمدند دفتر؟ بعد خودم امیر در همین فیس‌بوک می‌گوید هفت از جمعه‌ها رفته شنبه. تغییر شروع شده است. بهار از راه رسیده است و من هم می‌خواهم در خط اعتدال حرکت کنم.

طالبی

Talebi

با زنگ مینا از خواب پاشدم. بهار و مینا رفته‌اند خانه مادرخانم جان. البته زنگ صدای بهار هنوز در گوشم هست. به همین دلیل چند روزی می‌شود که نظم زندگی به هم ریخته. شاید به همین دلیل بعد از مدت‌ها تلویزیون را نزدیک نیمه شب روشن می‌کنم. شنیدم امشب هفت است. امیر قادری هم هست. دوست دارم ببینم دوباره چگونه یک بحث نقد فیلم را می‌کشاند به یک بحث الکن اقتصاد و مدیریت سینما. اما پیش از آن توصیه‌های چند جوان به مردم بزر‌گ‌تر از خودشان را می‌شنوم. دارند به مردم می‌گویند که چطور رانندگی کنند. برای این مهدی مدرس را آوردند که یک دهن بخواند. پژمان بازغی هم هست. متنی از طرف یکی از دوستانش درباره او خوانده می‌شود که بی‌شباهت به متن‌های تعریف و تمجیدی از خدایان المپ نیست. پژمان بازغی را قبلا در یک برنامه مستند هم دیده بودم. مثل این که ماشین‌بازی خیلی دوست دارد. هر وقت یاد ماشین می‌افتم دلم می‌ریزد برای برادرم که ادمین پیج ماشین‌بازی به سبک آمریکایی است. به او گفتم کمکش می‌کند مستند ماشین بازی به سبک آمریکایی را بسازد. اما هنوز قدم از قدم برنداشتم. این روزها چقدر نیاز به مرشد و راهنما دارم. دکتر قلی‌پور ساعت ۱۲ شب ایمیل می‌زند و به من امید می‌دهد. این روزها چقدر دلم آدم‌هایی می‌خواهد که امید می‌دهند. من هم ساعت ۲ نیمه شب پاسخش را می‌دهم و از او تشکر می‌کنم. احتمالا تصور کند به خاطر بهار است که ساعت ۲ نیمه شب بیدارم. اما به خاطر دیدن برنامه هفت در حین خواندن آن چند کیلو نشریه‌ای است که خریدم. آخر یکی نیست بگوید الان چه وقت مجله خریدن است. عمدا مجله‌ها را خریدم که بخوانم. مجله مجانی زیاد دستم می‌رسد. اما مثل امیر قادری که از آفت نفت بر سینما ناله می‌کند، من هم فکر می‌کنم مال مجانی ارزشی ندارد. خوانده نمی‌شود. شاید فقط دیده شود. اصلا پول دادم خریدم که حتما بخوانم. آن هم زمانی که باید چیزهای دیگری را بخوانم. این کار را می‌کنم که فرار کنم از خواندن آن چیزهایی که باید بخوانم. دیروز باخبر شدم دوستانم کتابی منتشر کردند به نام رسانه‌های اجتماعی. خوشحالم. یادم باشد سر راه اگر شد بروم پاکستان، مرکز مطالعات رسانه‌ها کتاب را بخرم. نمی‌دانم نام کامل مرکز چه بود. اما من در به خاطر سپردن نام‌ها خیلی خوبم. شاید بودم. فشار زیادی نمی آورم ببینم نام مرکز چه بود. فشارهای زیادی هست. باید به آنها برسم. مینا زنگ زده بود خوشحال بود که مرخصی زایمان دوباره شده ۹ ماه. نمی‌دانم من خوشحال باشم یا نه. اصلا چرا آقای روحانی برای کسانی که کارآفرینی می‌کنند فکری نمی‌کند برای این مرخصی زایمان. همه می‌پرسند الان دو هفته مرخصی داری دیگر. سخت است توضیح دادن این که من کارآفرینم. کارمند نیستم. بنابراین خیلی معنی ندارد مرخصی. من ساعت‌هایی از روز را هم کار می‌کنم که شما که کارمند هستید باورتان نمی‌شود. به همه بچه‌های دفتر گفتم پرونده تجارت فردا درباره روحیه کارمندطلبی ایرانی‌ها را بخوانند. فکر کنم نخوانند. خدا را شکر کارمندی در حال تبدیل شدن به یک فحش است. چیزی مثل سیگار فروش. مثلا بگویند فلانی سیگار فروش است فحش است دیگر. لطفی ندارد خب. زمانی بود که می‌گفتند فلانی کارمند است، انگار پادشاه عالم بود. الان موجود فلک‌زده‌ای است که «نه رفته» مهارتی بیاموزد. هنوز یادم هست پیرمردی که به من گفت برو درس بخون چند سال بعد بشین نونشو بخور. هنوز نرسیده آن زمان که بشینم نونشو بخورم. اصلا هر چی بیشتر می‌خوانم بدتر می‌شود. شاید باید آرام آرام جنبش ضد خواندن راه بیندازم. خودم به مدیر عامل یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های نرم‌افزاری ایران گفتم که آقا کاش نمی‌رفتید این درس‌های مدیریتی را بخوانید. آخر شما خود مدیریت بودید. کتاب‌ها را از روی امثال شماها نوشتند. شما که نباید بروید دنبال این حرف‌ها. مجله‌ها ر ا می‌خوانم و حرف‌های امیر قادری را گوش می‌کنم که کل برنامه را آچمز کرده. کاش یک فرصتی می‌شد رو در رو می‌شدم باهاش و یک بحث اساسی می‌کردیم. البته مشکوکم به همه چیز. این روزها شک و تردیدهام بیشتر هم شده. این ۲۴ که دوستش دارم، ایده زده، عسکرپور را گذاشته روبه‌روی رضوی. درباره تهیه‌کنندگی حرف زدند. بعد رفتم تو گوگل سرچ کردم رسیدم به رجا و فعالیت‌های پشت پرده همین موسسه رضوی. هر \ند این روزها باید یک گوش در باشد و یک گوش دروازه. اتفاقا وقتی که منبع رجا نیوز باشد دروازه هم کفایت نمی‌کند. دارم فکر می‌کنم زهرایی بیشتر به نفع نشر ایران بود یا صنعتی‌زاده که جلد نی‌نی‌پلاس رو می‌بینم. یاد بهار می‌افتم. یاد گوسفندی که چند روز پیش جلو در زدیم زمین. یاد جگرهایی می‌افتم که تو بالکن زدم به سیخ. دادم مینا. البته به نام مینا و به کام بقیه. دلم این جا نیست. از طرفی مینا لطف کرده که خانه برای من آرام باشه بنشینم پایان نامه را تمام کنم. من هم یواشکی و دور از چشم مینا یک عالم نشریه آوردم خانه. احساس خیانت دارم. باید بنشینم روی پایان نامه. کاش پایان نامه را قبول می‌کردند که ایسی مانند باشه و من یک نفس ۵۰ هزار کلمه می‌نوشتم می‌رفت پی کارش. اما این روزها دوست دارند یک چیزی بنویسی بگوی ما رفتیم دیدیدم ایکس روی وای این تاثیر را دارد. مثلا ما کشف کردیم اگر محیط کار مناسب باشد کارمندان بهتر کار می‌کنند. هیچ کس نمی‌رود سراغ محمد قوچانی مثلا، که مرد حسابی آخر چه جوری داری کار می‌کنی. بعید می‌دونم در دانشگاه‌هایی که قرار است روی ارتباطات و رسانه کار کنند برای امثال قوچانی تره هم خرد کنند. مینا که زنگ زد، خوشحال بود. البته نه از مرخصی. کلا روحیه بالایی دارد. خودش خبر ندارد. بلند می‌شوم و دو تخم مرغی که باقی مانده در یخچال را می‌اندازم توی ماهیتابه. دیشب هم سنگگ گرفتم. کمی خیار مانده و ماست. باید ترکیب‌شان کنم ببرم دفتر. یک طالبی هم هست که بهتره ببرم دفتر بدهم بچه‌ها بخورند جان بگیرند بهتر کار کنند. آخر در تحقیقات ثابت شده در محیط‌هایی که به کارکنان توجه شود آنها بهتر کار می‌کنند. به طور خاص کسی روی طالبی کار نکرده. شاید خودم یک زمانی این تحقیق را انجام دادم ببینم طالبی چه تاثیری می‌گذارد روی عملکرد. باید بلند شوم بروم اما نه. می‌نشینم این‌ها را بنویسم. شاید بهتر بود می‌نشستم و برنامه‌ریزی می‌کردم. می‌خواهم بزنم بیرون که این حرف بهمنی که صبح در روزنامه‌ها خواندم در گوشم جیغ می‌کشد که من فقط یک هفته رییس بانک مرکزی بودم و آن هم زمان روحانی بود. حرف سنگینی است اگر تعمیم پیدا کند.

نیمچه نقدی بر فیلم «پل چوبی»

Pole-Chobi

‍مشکلی که من با «پل چوبی» دارم!
فیلم دقیقا از همان جایی می‌خورد که داستانش درباره آن است. دو بار در فیلم مستقیم اشاره می‌کند که گاهی وقت‌ها نقشه‌هایت و طرح‌هایت با اجرا جور در نمی‌آید. آن چیزی که ایده ذهنی توست در اجرا نمی‌نشیند. این فیلم ایده‌های خوب و درخشانی دارد که از اجرای نامتناسب و عمیق نشدن‌هایش ضربه می‌خورد. اگر نویسنده و کارگردان می‌رفتند آن ور دیوار‌هایی که مردم را هراسان و همیشه منتظر بچه‌هایشان نشان می‌دهند، اوضاع فرق می‌کرد. فیلمساز مانند مردم پشت دیوارها مانده. فیلمساز جایی که باید از دیوارها می‌گذشته متاسفانه مانده و این فیلم را ناقص کرده. اجرا را ضعیف کرده. چیزی که طرح می‌کنم سیاسی نیست. دارم در مورد مهندس تجربی حرف می‌زنم که معلوم نیست چه دردی دارد؟ درد عشق؟ درد مبارزه سیاسی؟ درد عشق بی‌سرانجام؟ درد خیانت؟ از چه چیزی می‌خواهد فرار کند؟ آن ویلای زیبای شمال، آن ماشین شاسی بلند، آن آپارتمان شیک، آن شغل، آن خانواده حاجی و خیلی چیزهای دیگر همه و همه دلایلی برای ماندن هستند. نگاه فیلم مانند نگاه مانی به پول و ثروت است که به نظر دمده می‌آید، اما گویا هنوز می‌شود، از آن داستانی درآورد! مانی نمی‌داند که چرا ظروفچی بودن را رها کرده و آمده که در خرابه‌ای زندگی کند و کد بزند و اجاره خانه‌ای بدهد و اندکی هم سرمایه‌گذاری کند؟ پیام این که به مانی گفته می‌شود برود به حاجی بگوید ظروفچی است که به عشقش برسد چیست؟ این که باید در برابر زمانه ایستاد یا سرخم کرد؟ فیلمساز مطمئنا ایده‌ای داشته است. اما این ایده در فیلم وجود ندارد. فیلم آن درون یک شیر را ندارد. فیلم مثل شیری است که اندام قوی دارد اما این اندام قوی کافی نیست. یک میل درونی لازم است که در این فیلم وجود ندارد. یک یکپارچی لازم است که در این فیلم خبری از آن نیست. تکه تکه‌های فیلم به یکدیگر نچسبیده‌اند و قرار است از فیلم خوشمان بیاید و حالمان خوب شود چون بعضی می‌خواهند حال‌مان خوب نشود. فیلم چیزی که کم دارد را از بیرون انتظار دارد.

هفت بیجار

Haft-Bijar

من اینجا چه کار می‌کنم؟ از خودم این جمله را زیاد می‌پرسم. احتمالا بعضی‌های دیگر هم هستند که از خودشان این جمله را بپرسند. یک جورهایی این جمله جهانی است و ربطی به کشورهای شمال و جنوب و توسعه یافته و در حال توسعه و آمریکا و سوریه و ایران و هند و آلمان ندارد. هر جایی که باشی ممکن است این را بپرسی. آخرین بار این جمله را از خودم کی پرسیدم؟ یادم هست اما نمی‌توانم بگویم. آدم بعضی جاها هست که رویش نمی‌شود بگوید بوده. حالا ممکن است با هر دیدگاهی نگاه کنی. مدهبی باشی حرام است. مدهبی نباشی به دور از اعتقاداتت است. خب می‌شود این فهرست را ادامه داد همین طور. اصلا چه فرقی می‌کند مذهبی باشی یا نباشی. مهم این است از بودن در یک جایی احساس خوبی نداری. قبل‌ترش کجا بودم؟ آن را هم نمی‌توانم بگویم. بهتر است اصلا اعتراف نکنم به این که آخرین بار این سوال من اینجا چه کار می‌کنم را کی و کجا از خودم پرسیدم. شاید یک فاکتور مهم، تواتر باشد. بله! تواتر گزینه خوبی است. مثلا هر چند وقت یک بار این را از خودم می‌پرسم؟ این طوری لازم هم نیست اعتراف کنم. البته پیش خودم نیازی به اعتراف که ندارم. می‌دانم خب. اما نه. به نظرم آدم پیش خودش هم باید اعتراف کند. باید تمامی ابعاد آن حضور را یادآوری کند. مشکل این‌جاست البته که یادآوری حضور در جایی که بودی و نباید می‌بودی برخلاف تصور ناراحت کنده نیست همیشه. بعضی وقت‌ها شروع می‌کنی به توجیه کردن که خب خیلی هم بد نیست. چه اشکالی دارد؟ خب هم آدمی اشکال‌هایی دارد. این هم اشکال من. آرام به یک جور التقاط می‌رسم. برای خودم تکه‌چینی می‌کنم. یک تکه از اینجا. یک تکه از آنجا. یک نمونه این وضعیت در ترشی‌ها می‌شود ترشی هفت بیجار. ترشی دوست داشتنی است. من یکی که دوست دارم همه ترشی‌ها را یک جا داشته باشم. هفت بیجار پاسخی است به این نیاز. همه نیاز دارند هفت بیجارهایی داشته باشند. فقط مشکل این‌جاست که بعضی از این هفت بیجارها قابل بیان عمومی نیستند. یعنی دوست نداریم کسی بداند ما چه هفت بیجارهایی داریم. البته احتمالا پیدا شوند آدم‌هایی که هفت بیجار ندارند. کسانی که مثلا ترشی سیر دارند. یا ترشی‌های ساده‌تر و شفاف‌تر و مشخص‌تر. اما کی گفته شفافیت خوب است. ته شفافیت می‌شود زندگی در خانه‌های شیشه‌ای! فعلا که حمام‌ها و دستشویی‌هاش ایجاد شده. به نظرم گشت ارشاد باید یک کاری بکند. نمی‌شود که. اصلا این نابسامانی‌ها دارد از این خانه‌ها شروع می‌شود خب. مثل ویرس می‌ماند این هفت بیجار. شاید هم مثل اکسیژن برای آهن. دارم می‌رسم به این که زور بالای سرم باشد. بعد به این می‌رسم که زور بالای سر دیگران باشد. اصلا باید ترکه انگور برد بالا سر مردم.

این نوشته را ناقص رها می‌کنم برسم به من اینجا چه کار می‌کنم خودم!

سیاه نمایی

Prado

پرادو کله می‌کند. پژو آر دی در جاده احمد آباد نتوانسته بود از پرادو رد شود، حالا در اولین فرصتی که پیش آمده بود، از پرادو رد شد و جلوی ماشین زد روی ترمز. پرادو هم کله کرد. مرد نخراشیده نتراشیده‌ای از آر دی سبز رنگ پیاده شد و آمد سمت پرادو. کنار ماشین که می‌رسد محکم می‌زند به شیشه کنار راننده. بازی‌اش گرفته. می‌خواهد کمی سربه‌سر راننده بگذارد. راننده آرام نشسته و او را نگاه می‌کند. مرد داد و بی‌داد می‌کند و فحش‌های متناسب با وضعیت نتراشیدگی نخراشیدگی‌اش می‌دهد. راننده پرادو آرام خم می‌شود و از داخل داشبور کلت کمری بیرون می‌آورد. مرد نخراشیده در موقعیت عجیبی گیر کرده است. با خودش می‌گوید تقلبی است. راننده پرادو کلت را آماده شلیک می‌کند. سر کلت را می‌گیرد به سوی نخراشیده. نخراشیده بین شجاعت و حماقت مانده است. شیشه پرادو آرام می‌رود پایین و در کسری از ثانیه مغز نخراشیده می‌‌ریزد کف خیابان. سکوت همه جا را پر می‌کند. این سکوت را صدای آر دی سبز رنگی می‌شکند که بکس باد می‌کند و به سرعت دور می‌شود. پرادو هم دنبال ماشین بکس باد می‌کند. چند بار از عقب به ماشین می‌کوبد و در نهایت آر دی محکم می‌‌رود توی یکی از درخت‌های کنار جاده. راننده پیاده می‌شود و چند بار به درون ماشین شلیک می‌کند. و همین جا صحنه سیاه می‌شود و تیتراژ ابتدای فیلم می‌آید. فیلمی که دوست دارم، این طور شروع می‌شود. اما مشکلم این جاست که همیشه تا این جایش را می‌دانم. از این جا به بعدش برای من یک پرده سیاه است و بس. یعنی دوست دارم پرده سیاه بماند و مخاطب خودش داستان خودش را بسازد. چه اشکالی دارد. اما این فیلم اصلا نمی‌فروشد. مردم شاکی می‌شوند. می‌آیند بیرون سینما و می‌گویند پول‌شان را می‌خواهند. مردم در برابر این فیلم احساس کلاه‌برداری به‌شان دست می‌دهد. مردم رنگ دوست دارند. سیاهی هم در کنار رنگ‌های دیگر است که معنی پیدا می‌کند وگرنه این می‌شود سیاه‌نمایی. سیاه‌نمایی هم دکانی است برای خودش. هم برای آنهای که سیاه‌نمایی می‌کنند و هم برای آنهایی که با سیاه‌نمایی مبارزه می‌کنند و هم کسانی که از سیاه‌نمایی تعبیر به رنگی‌نمایی می‌کنند. اصلا فیلم‌های سینمایی باید رنگی رنگی باشند. پر از رنگ‌های جورواجور. سینما را ساختند تا برویم این فقر رنگ‌مان را جبران کنیم. مثل کسانی که می‌روند لخت می‌شوند زیر آفتاب که فقر ویتامین دی را جبران کنند. سینما هم برای جبران همین رویاهای رنگی است. خب درست نیست که من یک فیلم بسازم و به جای دنیای رنگی به مردم دنیای سیاه بفروشم. مردم دنیا‌شان همین طوری هم سیاه است. مردم عاشق این‌اند که چیزهای جذاب ببینند. علمای سینما و هنر هم به همین خاطر است که می‌گویند سینما باید جذاب باشد. اما این دلیل نمی‌شود که آدم فیلم شخصی‌اش را در ذهنش نسازد. ولی نباید هزینه کرد و این فیلم شخصی را آورد سینما. وقت این و آن را گرفت. اما همین فیلم شخصی من یک پایان بندی هم دارد که از نظر من شاهکار است و از نظر خیلی‌ها به درد لای جرز دیوار هم نمی‌خورد. در پایان راننده پرادو سوار، یکه و تنها، به سوی خورشید در حال غروب حرکت می‌کند. یعنی این جوری فیلم از سیاه‌نمایی در می‌آید؟

چرا تعداد سینمارو‌ها کاهش می‌یابد؟

بسیاری کاهش مخاطب در سالن‌های سینما را به این دلیل می‌دانند که این مخاطب به تماشاهای محصولات سینمایی و مانند آن در خانه روی آورده است. در حالی که بالطبع این ماجرا در بیرون مرزهای ایران هم وجود دارد اما آنجا سالن‌ها خالی نشده که هیچ، نسبت به گذشته تعداد مخاطبان بیشتر هم شده است.
پاسخ را در مخاطب جسته‌اند. به نظرم این همه ابعاد موضوع را توضیح نمی‌دهد. چون مخاطب یکی از سه عنصر یک فرایند هنری است. در راس مدیریت کلان (مدیریت بر رسانه) وجود دارد. این مجموعه در تعیین نسبتش با سینما دچار مشکل است. هنوز نمی‌داند از سینما چه می‌خواهد یا چه باید بخواهد یا چه می‌تواند بخواهد. این بلاتکلیفی در بخش دیگری منجر می‌شود به به هم‌ریختگی که آن بخشی است که سینماگران فعالیت می‌کنند. یعنی مدیریت در رسانه. این جایی است که سینماگران نمی‌دانند چه باید بکنند. آنها بین مخاطب و بین حاکمیت گرفتار شده‌اند. این فراتر از موضوعاتی مانند سانسور و سفارشی‌سازی و غیره است. در واقع سینماگر ایرانی در تعیین نسبتش با مخاطب و حاکمیت دچار دوگانگی می‌شود و نمی‌داند که اگر مخاطب را جذب کند موفق شده یا اگر مخاطب را دفع کند. مخاطب هم جای خودش را دارد. مخاطب این به هم‌ریختگی را درک می‌کند. لازم نیست تحصیل‌کرده باشد. مخاطب به دنبال چیزهای دیگری می‌رود و این چنین می‌شود که سالن‌ها خالی می‌شوند. مخاطب مقصر نیست. او متهم نیست به این که عادت به سینما رفتن ندارد. او حق دارد که سینما نمی‌رود. چون سینما آن چیزی که باید را نمی‌تواند به او عرضه کند. هر چند که این رابطه متقابل است و به مرور به سینما کشاندن مخاطب سخت‌تر هم می‌شود.

در ذهن روحانی چه می‌گذرد؟

نزدیکان روحانی درباره او می‌گویند که در روابطش بسیار گرم می‌گیرد و صمیمانه و مهربان برخورد می‌کند اما در عین حال بسیار نفوذناپذیر است. بنابراین برای درک این که در ذهن روحانی چه می‌گذرد راه سختی پیش رو داریم و هر تلاشی با درصد خوبی از خطا همراه خواهد بود. اما دفاع امروز دکتر روحانی از کابینه پیشنهادی‌اش، مسیر مناسبی برای درک ذهنیت روحانی است. اهمیت درک ذهنیت او هم به این باز می‌گردد که بخش‌های مختلف کسب و کار باید بتوانند با خواندن ذهن روحانی، همیشه یک گام از او جلوتر باشند. شاید اکنون زمان آن رسیده باشد، که کسب و کار همیشه یک گام از دولت جلوتر باشد و دولت به دنبال کسب و کارها باشد، نه آن چیزی که در این سرزمین رسم است و کسب و کارها کاسه چه کنم دست گرفته و به دنبال دولت می‌دوند.

ذهن روحانی را باید به ۵ بخش غیرمساوی تقسیم کرد.

بخش اول: کاهش هزینه

اولین نامه رسمی جهانگیری، معاون اول رییس جمهور، برای متوقف ساختن یکی از طرح‌های دوران احمدی‌نژاد که بار سنگین مالی به بدنه دولت وارد می‌کرد، نشانه محکمی است مبنی بر این که اولویت اول روحانی کاهش هزینه‌هاست. البته علم غیب نمی‌خواهد دانستن این که داروی تورم سرسام آور ایران امروز، کاهش نقدینگی است. این موضوع در کنار هزینه‌های سرسام‌آور بخش‌های مختلف دولتی، یعنی این که دوران هزینه‌های فراوان به پایان رسیده است. به نظر می‌رسد یکی دو سال سخت پیش رو داشته باشیم. دولت مطمئنا در هزینه‌ها و وزارتخانه‌های هزینه‌زا رویکرد جدی در پیش خواهد داشت، مبنی بر این که تا حد امکان هزینه‌ها را در بخش‌های آموزشی، دفاعی و … کاهش دهد.

بخش دوم: افزایش درآمد

به نظر می‌رسد روحانی و تیم همراه او، به دنبال خلق ثروت و کسب درآمد برای دولت هستند. بخش‌هایی مانند نیرو و نفت پتانسیل فراوانی در کسب درآمد دارند. جای خوشحالی است که دکتر روحانی وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات را هم در این دسته می‌بیند. البته باید توجه داشت که اگر کمافی‌السابق نگاه‌ها به چاه نفت مخابرات دوخته شده باشد، باز همان آش است و همان کاسه. از شواهد و قرائن و صحبت‌های دکتر روحانی در مجلس این برداشت می‌شود که او اهمیت فناوری اطلاعات را درک می‌کند و تفاوت ICT و IT را هم می‌داند. این که فناوری اطلاعات معدن و چاه نفتی کشف نشده است و آزادسازی انرژی آن در گروه نگاه توسعه‌ای است انتظاری است که دکتر روحانی احتمالا آن را درمی‌یابد.

بخش سوم: روابط و ارتباطات بین‌الملل

اهمیت نگاه دیپلماتیک در سیستم فکری روحانی بر کسی پوشیده نیست. او سرهنگ نیست و حقوق‌دان است. فرق قطعنامه سازمان ملل و کاغذپاره را خوب می‌داند. روحانی در انتخاب وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات و حتی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، دو فرد دیپلمات را معرفی کرده است. اگر دیپلماسی را در یک تعبیر بسیار دم دستی، معامله معنی کنیم، به این می‌رسیم که دکتر روحانی اهل معامله است. البته منظورمان منظور بدی نیست و خدای نکرده به معنای معامله بر سر حق و حقوق مردم نیست. دکتر روحانی می‌داند که کجا باید امتیاز بدهد و کجا امتیاز بگیرد. به عنوان نمونه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و عملکردش در چند سال گذشته مصداق بارز رفتار غیردیپلماتیک بوده است. دکتر روحانی، رفتار دیپلماتیک را هم منحصر به ارتباطات و روابط بین‌الملل نمی‌داند و از نظر او حتی در امری مانند فرهنگ و هنر هم کار را باید به دست دیپلمات‌ها سپرد. او به راحتی می‌توانست گرفتار فشارهای مطبوعاتی شود و گزینه‌هایی را از دل فرهنگ و هنر یا فناوری اطلاعات و ارتباطات معرفی کند. او به خوبی دریافته است که نیروهایی ارشد مدیریتی‌اش باید اهل معامله باشند. در این صورت است که بخش‌های مختلف اقتصادی و فرهنگی کشور به حرکت در می آیند. دیگر زمان لج‌بازی تمام شده است.

بخش چهارم: امور داخلی

برخلاف تصور، امور داخلی از اولویت پایینی برای دکتر روحانی برخوردار است. البته این به معنای اهمیت نداشتن رتق و فتق امور داخلی نیست. در ذهن دکتر روحانی این است که ابتدا باید روابط خارجی را سر و سامان داد. از نظر او روابط خارجی، حریمی است که نباید به آن خدشه وارد شود و متر و معیار در آن امنیت ملی و عزت و افتخار ایرانیان است. به عبارت دیگر، دکتر روحانی، در امور داخلی کشور، خودش را وارد جاه‌طلبی‌های گوناگون نخواهد کرد. او برخلاف محمد خاتمی به دنبال اصلاحات نیست. او برای تغییر نیامده است. بلکه او آمده که با تدبیر، نظم را به ایران بازگرداند. دکتر روحانی اصلاح‌طلب به معنی مرسوم سیاسی نیست. بلکه او یک اصلاح‌طلب واقعی است. دکتر روحانی از هر اقدام و فعالیتی که برای او هزینه‌زا باشد دوری می‌کند. اما این به معنای کوتاهی از حق و حقوق ملت نیست. بلکه دکتر روحانی با انتخاب کابینه‌اش نشان داده که حرف‌ها و شایعه‌ها و وصله‌چسبانی‌ها برایش ارزشی ندارد. متر و معیار او قانون است.

بخش پنجم: فرهنگ و هنر

باز هم برخلاف تصور، فرهنگ و هنر اولویت بالایی در ذهن روحانی ندارد. باز هم نیاز به توضیح نیست که این به معنی اهمیت نداشتن نیست. دکتر روحانی به دنبال اقدامات ظاهرا شجاعانه و متهورانه در فضای فرهنگ و هنر نیست. او هرگز نمی‌خواهد با فعالیت‌های عجیب و غریب خودش را گرفتار کند. او می‌خواهد فرهنگ و هنر مانند دیگر بخش‌های اقتصادی و کسب و کاری، چرخش بچرخد و آدم‌های کم‌حاشیه میدان ‌دار باشند. او به هیچ وجه به دنبال طرح‌های نیست که قرار است سقف آسمان را بشکافند. به نظر می‌رسد دورانی پیش رو خواهیم داشت که سطح متوسط فعالیت‌ها بالا می‌آید و البته خبری از قدرت‌نمایی دو سر طیف افراط و تفریط هم نخواهد بود.

نیاز به توضیحی نیست که موارد مطرح شده، با درصد بالایی از خطا روبه‌روست و صرفا برمبنای گفته‌ها و انتخاب‌های دکتر روحانی در چینش کابینه بیان شده است.

منتشر شده در راه پرداخت

چرا بهتر بود مهرجویی «چه خوبه که برگشتی» را سال‌ها پیش می‌ساخت؟

توضیح پیش از شروع: این نوشته را باید مدت‌ها پیش منتشر می‌کردم. اما گذاشتم تقریبا همه بحث‌ها درباره این فیلم تمام شود و آرام اکران فیلم هم به پایان برسد تا بتوانم در فضایی منطقی‌تر حرفم را بزنم.

حرف اصلی من در این نوشته از این قرار «می‌باشد»، که برخلاف اتمسفر اخیرا شکل گرفته، داریوش مهرجویی به خاطر ساختن چه خوبه که برگشتی نه تنها نباید شماتت شود، که اتفاقا از این که مهرجویی چنین فیلم‌هایی می‌سازد باید خوشحال بود. برای این کار من از این روش استفاده کردم. یک فیلم فیلمساز یعنی هامون را گرفتم و آن را به فیلم آخرش یعنی چه خوبه که برگشتی وصل کردم. ارتباط بین این دو خطی می‌شود که مسیر فکری فیلمساز را نشان می‌دهد. درست‌تر این است که همه نقاط (یعنی فیلم‌هایی) که بین دو نقطه (فیلم)‌ ابتدا و انتهای مسیر فیلمسازی قرار دارند را هم در نظر بگیریم و خطی که بین این دو نقطه رد می‌کنیم نزدیک‌ترین خط به همه این نقاط (فیلم‌ها) باشد. این کار البته زمان‌بر است و صرفا به دلیل تسریع دو نقطه گرفته شده که با تخمین قابل قبولی ما را به نتیجه می‌ر‌ساند. این روش مسیر فیلمساز را نشان می‌دهد و از روی آن می‌توان حدس زد که فیلمساز در آینده چه فیلم‌هایی خواهد ساخت. مگر این که یکی از این دو نقطه انحراف شدیدی نسبت به باقی نقاط داشته باشد. قبل از پرداختن به مورد مهرجویی در مورد روش توضیح بدهم که مثلا اگر بخواهیم این کار را برای اصغر فرهادی انجام دهیم، فرقی نمی‌کند که کدام دو نقطه (فیلم) را انتخاب کنیم، یعنی مسیر فیلمسازی او  کاملا معلوم است. به عبارت دیگر تمام نقاط تقریبا در نزدیکی یک خط مستقیم قرار دارند. در مورد اسکورسیزی هم این روش پاسخ می‌دهد. فیلم راننده تاکسی و هوگو، تقریبا به یک فاصله از خطی قرار دارند که فیلم‌های او را به هم متصل می‌کند. به عبارت دیگر، هوگو همان قدر به اسکورسیزی نزدیک است که راننده تاکسی. این کار در مورد مسعود کیمیایی قبل از انقلاب هم صادق است. کیمیایی بعد از انقلاب اما مسیر دیگری را طی کرده است. در واقع دو خط فیلم‌های قبل و بعد از انقلاب کیمیایی نسبت به یکدیگر متفاوتند (البته نه در مضمون). درباره مهر‌جویی اما این نقطه عطف را در فیلم‌های اخیرش باید جست و جو کرد. به صورت غیر دقیق این نقطه بمانی یا شاید مهمان مامان است. یعنی مسیری که مهرجویی تا قبل از چند فیلم آخرش طی کرده یک مسیر متفاوت با مسیری است که چند سالی  در حالی پیمودن آن «می‌باشد». به عبارت دیگر چه خوبه که برگشتی نزدیک‌تر است به فیلمساز تا فیلمی مانند هامون. یکی از افسانه‌هایی که این روزها می‌شنوم این است که مهرجویی، چه خوبه که برگشتی می‌سازد تا اعتراضش را به مشکلاتی که برای فیلم‌سازی‌اش پیش آمده بیان کند. اگر مسیر فیلمسازی مهرجویی را معکوس کنیم، یعنی فرض کنیم او در ابتدای کارش چه خوبه که برگشتی ساخته، و در ادامه به فیلمی مانند هامون رسیده، مسیری منطقی‌تر از آنی است که او طی کرده. به عنوان نمونه می‌توان همایون اسعدیان را مثال زد که  ده رقمی می‌سازد و در ادامه مسیرش طلا و مس را. هر چند که در حافظه‌ها می‌ماند که او زمانی ده رقمی ساخته است. در مورد اسعدیان این یک سیر تحول است اما در مورد مهرجویی او مصداق این شعر که هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / بازجوید روزگار وصل خویش. مهرجویی سال‌ها پیش باید این فیلم‌هایی را می‌ساخته که اکنون می‌سازد. اولین فیلمی که مهرجویی می‌سازد و شکست می‌خورد نامش هست الماس ۳۳. خلاصه فیلم را ببینید: پروفسوری که کاشف فرمول تهیه الماس از نفت است، در تهران کشته می‌شود و دختر برادرش، لیندا، که یک جاسوس است از طرف پلیس بین‌المللی برای پیدا کردن فرمول به تهران می‌آید. اما او در تجربه بعدی‌اش گاو را می‌سازد. براساس داستان عزاداران بیل  غلامحسین ساعدی و با بازی عزت‌الله انتظامی. نمایش داده شده در جشنواره‌های کن، برلین، مسکو، لندن، لس‌آنجلس. در رأی‌گیری منتقدان سینمای ایران در سال‌های ۱۳۵۱ و ۱۳۶۷ و ۱۳۷۸ به عنوان بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران برگزیده شده است. پس مهرجویی خیلی سریع وارد مسیری می‌شود که موفق و شناخته شده می‌شود. مهرجویی در ۱۷ سالگی به سینما علاقه‌مند می‌شود و برای درک بهتر فیلم‌های روز به آموختن زبان انگلیسی می‌پردازد. بیست ساله بود که برای ادامه تحصیل به کالیفرنیا در آمریکا می‌رود. اول سینما می‌خواند اما خیلی زود سینما را رها می‌کند و فلسفه می‌خواند.  سال ۱۳۴۴ از دانشگاه یوسی‌ال‌ای در لس‌آنجلس لیسانس فلسفه می‌گیرد. او در زمانی شروع به کار کردن می‌کند که سطح سواد بسیار پایینی در سینمای ایران وجود دارد. به مرور با فعالیت فیلمسازانی چون ساموئل خاچیکیان، هوشنگ کاووسی، فرخ غفاری، ابراهیم گلستان، سهراب شهید ثالث، مسعود کیمیایی، فریدون رهنما، علی حاتمی و داریوش مهرجویی جریان فرهنگی تازه‌ای در فیلمسازی ایران آغاز شد، که تا حدودی جدا از سنت رایج عوام‌پسندانه در ایران بود. جریانی که از آن به موج نوی سینمای ایران یاد می‌کنند. اگر موج نو در فرانسه، کایه‌دو سینما دارد و نظریه‌پردازی، موج نو در سینمای ایران نظریه‌پردازی ندارد و فعالیت‌های افرادی مانند هوشنگ کاووسی هم بیشتر در مقابل جریان بی‌سوادی قرار دارد، نه نظریه‌پردازی برای راه‌ انداختن موج نویی در سینمای ایران.

Mehrjoee

از این مقدمه نسبتا طولانی اما لازم بگذرم و بپردازم به این که چرا باید مهرجویی جدید را دوست داشت. غر زدن‌ها به مهرجویی جدید از جشنواره فجر سال ۹۱ شروع شد. حتی زمزمه‌هایش قبل‌تر از اکران آخرین فیلم هم شروع شده بود. اما جماعت باید با چشمان خودشان می‌دیدند تا باورشان شود. دیدند. البته باز باورشان نشد. به هر حال برای اکران، جماعت زیادی به سالن‌ها آمدند. کیپ تا کیپ آدم نشسته بود. هامون‌باز‌ها آمدند و دوست داشتند بار دیگر هامونی بر پرده سینما ببینند. نه، این بار هامونی در کار نبود. این فیلمی بود که قدرت‌الله صلح میرزایی (به عنوان یک نماد البته) سال‌هاست که آرزوی ساخت آن را دارد. چه خوبه که برگشتی فیلم خوبی است. بعد از نمایش در جشنواره، دو بار دیگر با جماعت فیلم را دیدم. عین دو بار بعدی را از ته دل خندیدم و با داستان فیلم ارتباط برقرار کردم. این فیلمی است که قرار است بخنداند و بعد که از سینما بیرون می‌آیی تمام می‌شود و نهایتا تک و توک بازی‌های عطاران قرار است در ذهن باقی بماند. الحق و الانصاف که موفق هم می‌شود. اتفاقا از منظری دیگر این فیلم خوبی است و آن این است که کارگردانش که سال‌ها هاله‌های عجیب و غریب دور فیلم‌ها و ساخته‌هایش کشیده بودند، حالا از این هاله‌ها گذر کرده است. این خود واقعی‌اش است. شبیه‌‌ همان مادربزرگ جعلی تصویر شده در هامون. همانی که در پایان عمر، خدا و پیغمبر و نماز را باور ندارد. همانی که مهرجویی می‌خواهد نشان دهد اسیر سنت است. اتفاقا مهرجویی  کارگردانی است که مانند آن مادربزرگ که سنت ملکه ذهنش شده، اما با چرایی مشکل پیدا کرده، روایت را خوب بلد است. مهرجویی چگونه روایت کردن را خوب بلد است. مشکل از جایی شروع می‌شود که او وارد چرا می‌شود. سوال‌هایی که مهرجویی سراغ‌شان می‌رود به دلیل نبود نظریه‌پردازی، فقر ادبیات بومی، سوال‌های سختی است. این جمله‌های خود مهرجویی بسیار گویاست: مادر بزرگم از آن نمازخوان‌های دوآتشه بود. و تحت تأثیر فضای روحانی او، من هم از سن هفت تا پانزده‌سالگی، شده بودم یک مسلمان واقعی. نماز و روزه‌ام یک آن ترک نمی‌شد. اما از پانزده سالگی به بعد، درست آن موقعی که نماز و روزه‌ام به حساب می‌آمد، شک در دلم نشست. چهره خدا تدریجا کدر شد و ایمانم رفت از دست.

مهرجویی با سینما آشنا می‌شود و بدون این که سنت‌ها در او رسوب کنند سراغ رهایی می‌رود. به دامان فضای روشنفکری می‌افتد که هیچ الگویی برای نجات ندارند. اصلاً روشنفکران در تقدیر تاریخی ملت نقشی ندارند؛ نه آن‌ها مردم را می‌فهمند و نه مردم آن‌ها را، برخلاف مغرب زمین که در آنجا روشنفکری یک جریان تاریخی است که بد یا خوب، پیوند فعالی بین آن‌ها و مردم وجود دارد، اما در اینجا روشنفکر آدم منفعلی است که اصلاً محلی از اعراب ندارد.

اما این فقط بیماری آقای هامون نیست؛ آقای مهرجویی هم به همین بیماری مبتلاست، آن روشنفکر وازده دیگر «علی عابدینی» هم، که از عرفان و درویش مسلکی آش شلغم شوربایی ساخته است که در آن تار و و تنبور و لائوتسه و ذن و بودا و قرآن و یوگا و «حق حق و هوهو» و آرشیتکتور و کی‌یر کگارد، در کمال صلح و سلم، کنار هم در پختن یک آش واحد شرکت دارند. همه چیز وهمی است و در حد ادا و اطوار، و اگر آقای مهرجویی کتاب خوب «آسیا در برابر غرب» را خوانده و فهمیده بود، هرگز به اینجا نمی‌رسید که بخواهد باطن گرایی شرقی و تکنولوژی مدرن را با هم جمع کند و پیام را در کتاب «ذن و روش نگهداری موتور سیکلت» ـ که علی جونی به هامون می‌دهد ـ القا کند. این تلقی از عرفان (!) برای روشنفکران ما بسیار آشنا و ملموس است و بگذارید یک بار دیگر و در کمال صراحت عرض کنم که «ادا» ست و غیر از ادا، هیچ. 

در هامون مهرجویی این را نشان داده بود که خوب سینما را می‌شناسد. اما مهرجویی در یافتن حد و اندازه دچار مشکل است. شما را ارجاع می‌دهم به حرف‌های جالب آقای کارگردان، زمانی که قصد کاندیداتوری شورای شهر محمد شهر کرج را داشت. آقای کارگردان، که سال‌ها با کعبه جعلی که ساخته بود، آدم‌ها را معصل خودش و شک‌هایش کرده بود، از درک ساده‌ترین‌های دنیای سیاست و جامعه به دور است. فیلم آخر آقای فیلسوف را باید دوست داشت. اتفاقا باید رفت و خندید از ته دل. هم به داستان فیلمفارسی فیلم و همه البته به سال‌هایی که به دنبال آرمان‌شهرهای او رفتیم. او یک فیلمساز خوب است. خواهش می‌کنم او را نزنیم. نقدش کنیم. اما دنبالش نکنیم. مهرجویی هم مانند مسعود ده‌نمکی‌‌ همان چیزی را نقد می‌کند که دقیقا شبیه خودش است. ده‌نمکی همان قدر روشنفکر است که مهرجویی. روشنفکر جماعت آدم‌هایی سطحی هستند و به جلد کتاب‌ها و نامشان بیشتر از خود کتاب‌ها اهمیت می‌دهند. آن‌ها معتاد به سطح هستند و هر چه سطحی است و با سطحی‌نگری روشنفکری مناسبت دارد، مثل ظاهر، ماده، رنگ، اسم، شهرت، قیافه، پز، مد… «اسم» کتاب‌ها را با یکدیگر رد و بدل می‌کنند یه خود کتاب‌ها را.

 مهشید، زن هامون، از آن روشنفکرهای شاملویی است که خود را در مجلات آدینه و دنیای سخن پیدا کرده‌اند؛ از کتابسرا خرید می‌کنند و پاتوقشان گالری سیحون است و اولین راندووی آن‌ها هم در کتابسراست … نماینده تمام عیار این‌ها در زمان آن ملعون، کیوان خسروانی و کامران دیبا بودند که تا خرخره در یک اشرافیت فاسد لجن غرق بودند، اما قصر‌هایشان را با کاهگل و آب‌نما و بادگیر و طاق‌های گنبدی شکل و کاشی … می‌ساختند مثل هامون و مهشید در جست‌و‌جوی احساس نوستالژی، به شاه عبدالعظیم و امامزاده ابراهیم و امامزاده یحیی می‌رفتند و حتی با لبان خمرآشنا و گناه آلوده خویش ضریح مقدس مردان خدا را هم می‌آلودند، اما در عین حال، با یکدیگر رسماً ازدواج می‌کردند و خانواده‌ای کاملاً مردانه (!) تشکیل می‌دادند.

 کتاب «ترس و لرز»، که مثلاً محور فیلم «هامون» است، کتابی است درباره حضرت ابراهیم. در این کتاب مسئله قربانی کردن اسماعیل به دست حضرت ابراهیم، با عقل فلسفی مورد بررسی قرار می‌گیرد و به جواب نمی‌رسد. کی یرکگارد می‌خواهد بگوید که عقل فلسفی راهی به سوی نجات ندارد و آنچه درباره ابراهیم می‌توان گفت فقط این است که یک «جهش ایمانی» برایش رخ داده است.

شاید یک چیزموضوع بی‌ربط به سینمای مهرجویی، موج جدید کتاب‌های عکسی باشد که در ایران راه افتاده است. آخرین آن‌ها کتاب بی‌ارزشی بود که در ایتالیا منتشر شد و مثلا قرار بود سبک زندگی ایرانی را تصویر کند. کتابی که به مدد تصاویری که از خلوت‌ترین بخش‌های زندگی چند نفر گرفته شده و بی‌شباهت به تصاویری که مردم از خودشان در صفحه‌های شخصی‌شان در فیس‌بوک می‌گذارند نیست، سر و صدا کرده است. البته این کتاب ناشناخته بود تا در یک اقدام جالب سرویس پرداخت آنلاین پی‌پال به دلیل وجود نام ایرانی در کتاب، فروش آن را ممنوع کرد که باعث شد سر و صدا به پا شود و در ‌‌نهایت موج تبلیغاتی، با عذرخواهی پی‌پال به نفع کتاب تمام شد. چند ماه پیش هم یک آمریکایی آمده بود ایران و به سبک تصاویر فیس‌بوکی از دختر و پسرهای کوچه و خیابان عکاسی کرده بود. تصاویری که بسیاری از داخلی‌ها هم از آن استقبال کردند و آن را ایرانی‌تر از تمام تصاویری دانستند که عکاسان ایرانی از مردم می‌گیرند. همه این تصاویر و فیلم‌ها حکایت‌گر ایرانی و ایرانی است که دیگران می‌خواهند.

آقای هامون نوعی از روشنفکری را نفی می‌کند و نوع دیگری از روشنفکری را اثبات می‌کند و اتفاقاً این نوع روشنفکری که خود او به آن گرفتار است خطرناک‌تر است. این نوع از روشنفکری نیز متظاهر است و اینکه آقای هامون فیلم‌ساز علاقه به نمایش دادن جلد کتاب‌ها و تظاهر به تفلسف دارد ناشی از همین مرض روشنفکری متظاهرانه و لاعلاج است، واگرنه، با نشان دادن جلد کتاب‌ها که نمی‌توان فیلم فلسفی ساخت! هامون سرگردان است، همین و همین. و به همین علت نیز هست که با آخر فیلم ـ و حتی بعد از آن ـ درنمی یابد که ریشه همه گرفتاری‌های او عدم اعتقاد به دین و دوری از خداست.

هامون، مانند تصاویر فیس‌بوکی که این روزها کتاب می‌شود، یک فیلم جعلی است، چون تلاش کرده ایرانی را تصویر کند که دیگران دوست دارند. و چه خوبه که برگشتی فیلم خوبی است چون دقیقا از دل و ذهن کارگردان ایرانی اثر بیرون آمده. کسی که دلش می‌رود برای کباب بارگذاشتن‌های تو حیاط ویلای شمال.

سراسر فیلم حکایت از آن دارد که هم هامون و هم صورت واقعی او ـ مهرجویی ـ گرفتار ظاهربینی روشنفکری هستند و هیچ چیز را درست نمی‌فهمند: نه کی‌یرکگارد را، نه «آسیا در برابر غرب» را، نه ابراهیم را و… نه حتی «فرانی و زویی» را. لازمه آنکه هامون، ابراهیم و کی‌یرکگارد را فهمیده باشد آن است که ایمان آورده باشد به وجود خدا، واگرنه، هیچ یک از آن نخواهد داشت.

این روز‌ها که هم در نشریه‌های چاپی و اینترنتی تلاش شده و می‌شود که پنبه فیلم آخر مهرجویی زده شود با خودم فکر می‌کنم، فیلمساز ما، حالا که به اصل خودش برگشته و تعارفش با خودش را کنار گذاشته را چرا باید زد؟ گویی این روزها مهرجویی از معبدی به بیرون رانده می‌شود که خود زمانی کاهن اعظم آن بوده است.

یک توضیح بسیار ضروری: متن‌های کم‌رنگ را از نقد آوینی بر فیلم هامون برداشتم. نقدی که در زمان نمایش فیلم نوشته شده بود. حالا که سال‌ها از این نقد می‌گذرد می‌بینیم که چقدر به واقعیت نزدیک است. این اواخر فیلم را با جماعتی روشنفکر دیدم که نمی‌دانستند این فیلم را باید دوست داشته باشند. از فیلم بدشان آمده بود. ولی اگر می‌دانستند این فیلم کعبه روشنفکران ایران است حتما از عظمت فیلم می‌گفتند.

چرا جهان سومی ها هامون می سازند؟ (مقاله سید مرتضی آوینی در نقد هامون)

نامه سرگشاده جمعی از فعالان فناوری اطلاعات به رییس جمهور منتخب / فناوری اطلاعات را به فرصت توسعه ملی تبدیل کنید

به نام خدا

جناب آقای دکتر حسن روحانی

رییس‌جمهور منتخب مردم ایران

این روز‌ها بار‌ها این گزاره شنیده می‌شود که وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات، وزارتخانه‌ای درجه دوم است و اولویت پایینی در بررسی‌ها برای انتخاب وزیر دارد. بعد از انتخاب دولت تدبیر و امید توسط مردم، در محافل تخصصی به دفعات گفته‌شده که دولت روحانی باید‌ به درآمد ارزی غیر از درآمد نفت فکر کند. همین جاست که به نظر می‌رسد، فرصتی که در فناوری اطلاعات نهفته را باید مورد توجه جدی قرار دارد. در روزهایی که امید به بطن جامعه بازگشته لازم است با تدبیر از انرژی سایبری ‌‌نهایت استفاده را ببریم. انرژی سایبری زمانی آزاد می‌شود که با نگاهی به دور از تهدید پنداری فناوری اطلاعات، آن را فرصتی برای توسعه بدانیم. اگر به دنبال توسعه شاخص‌های فناوری اطلاعات در ایران هستیم، لازم است که در انتخاب فردی که سکان هدایت این وزارتخانه کلیدی را به دست می‌گیرد بسیار دقیق باشیم. کسی می‌تواند ایران را به جایگاه شایسته‌اش در زمینه فناوری اطلاعات برساند که اولویت اولش توسعه فناوری اطلاعات باشد نه مهار و کنترل آن. این مهم صرفا با برنامه‌ریزی میان‌مدت و بلندمدت مثل طرح‌های تکفا ۱ و ۲ قابل حصول است که متأسفانه در ۸ سال گذشته به طور کامل کنار گذاشته‌شده که در نتیجه آن نه تنها شاهد بی‌اثر شدن این صنعت در درآمد غیر نفتی کشورمان هستیم بلکه به یک نقطه تهدید برای نظام از سوی دشمنان خارجی هم تبدیل شده است.

در سال‌های گذشته در زمینه ارتباطات و بسترهای مخابراتی به بلوغ نسبی دست یافتیم و اکنون نوبت ارتقای کیفیت خدمات است. توجه داشته باشیم که اکنون در برهه‌ای از تاریخ قرار داریم که رژیم صهیونیستی تمام تلاشش را برای ترسیم چهره‌ای خشن از ایران به کار بسته و استفاده هوشمندانه از فناوری اطلاعات فرصتی برای معرفی ایران و انقلاب اسلامی به جهان و جهانیان است. در این راستا استقرار همه‌جانبه دولت الکترونیک، گسترش دسترسی، صیانت از حقوق مردم در فضای مجازی و ترویج سبک زندگی مطلوب زمانی امکان‌پذیر است که فناوری اطلاعات را فرصت بدانیم نه تهدید.

در پایان لازم است تاکید کنیم جوانان ایرانی از غنی‌ترین متخصصان جهان در زمینه انرژی سایبری هستند. این انرژی و فرصت‌های نهفته در دل آن را دریابیم.

جمعی از فعالان فناوری اطلاعات ایران

رسانه‌های اجتماعی در سازمان! چگونه؟

امروزه رسانه‌های اجتماعی سکان‌دار اقیانوس پرتلاطم فضای مجازی هستند؛ رسانه‌هایی که مبتنی بر فناوری وب ۲.۰ فعالیت دارند و با اجتماع‌گرایی مجازی، نقشی اساسی را در معادلات رسانه‌ای جهان بازی می‌کنند. تا چندی پیش کارکرد این رسانه‌ها، حوزه ارتباطات فردی و ابعاد سرگرمی و تفریحی را دربرمی‌گرفت، اما امروزه گستردگی کاربرد این رسانه‌ها در همه سطوح فردی، اجتماعی و سازمانی و در ابعاد مختلف اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و… آشکار است.

رضا قربانی مسؤول پرونده رسانه‌های اجتماعی سی‌ونهمین شماره ماهنامه مدیریت ارتباطات، مطالبی که عناوین آن‌ها در ذیل آمده را با همراهی آذر اسدی‌کرم، ابراهیم اسکندری‌پور، علی‌اکبراکبری‌تبار، جواد افتاده، امید جهانشاهی، جلال سمیعی و دکتر حسین امامی تولید کرده‌اند:

– فرهنگ سازمانی، پیش‌نیاز اثربخشی رسانه‌های اجتماعی: تفاوت‌های شبکه‌های اجتماعی مجازی با فیزیکی

– بازاریابی با رسانه‌‏های اجتماعی و بازاریابی با رسانه‌های جمعی چه تفاوتی با هم دارند؟ وقتی آب سربالا می‌رود و قورباغه ابوعطا می‌خواند

– رسانه‌های اجتماعی چگونه باعث اثربخشی و کارایی سازمان‌ها می‌شوند؟ تأثیر ناپیدای فرهنگ بر توفیق رسانه‌های اجتماعی در یک سازمان

– چرا باید درباره چگونگی بهره‌گیری سازمان‌ها از رسانه‌های اجتماعی مطالعه کرد؟ حرکات شتاب‌زده و نامنسجم در رسانه‌های اجتماعی

– استفاده قانونی از فرصت‌ها و دستاوردهای رسانه‌های اجتماعی

– رسانه‌های اجتماعی در سازمان‌های رسانه‌ای: رسانه‌ای که اجتماعی نباشد دیگر رسانه نیست

– بررسی موردی یک شبکه اجتماعی تخصصی هنر: موانع گسترش شبکه های اجتماعی در سازمان‌های ایرانی

– نگاهی به تجربیات کشورهای استرالیا، نیوزیلند و بریتانیا در استفاده از رسانه‌های اجتماعی: رسانه‌های اجتماعی برای سازمان‌های دولتی، چگونه؟

پ.ن. تلاش‌های صمیمانه مهشید مظلوم که نامی از او در پرونده نیست اگر نبود این پرونده شکل نمی‌گرفت.

تهدید ملی یا فرصت توسعه؟ سینمای ما تا فناوری اطلاعات ما

گفته می‌شود خانه سینما بزرگترین نهاد صنفی سینماگران ایران است. این که عملکرد خانه سینما را چگونه ارزیابی می‌کنیم و چقدر آن را برای صنف سینمای ایران مفید می‌دانیم،‌ تاثیری در این موضوع ندارد که سرشاخ شدن با چنین نهادی یک کار اشتباه است. لج‌بازی‌های مدیران دولتی گاهی فعالان صنفی را به اشتباه می‌اندازد که به جان یکدیگر بیفتند و  اصل موضوع را فراموش کنند. اصل موضوع حتی این نیست که عملکرد فلان مدیر خوب بوده یا بد. اصل موضوع این است که مردم و البته فعالان صنف آرامش می‌خواهند. آرامش از بستر رویکردی به دست می‌آید که به اندازه کافی روشن و منطقی باشد و دست فعالان را باز بگذارد و به اندازه کافی مصالح کلان کشور را در نظر داشته باشد. در این مسیر دولت مسئول است. صنفی‌ها هم مسئول هستند.

***

سال‌ها پیش سردبیر روزنامه دانشگاه شریف بودم. این روزنامه زیرنظر شورای فرهنگی دانشگاه فعالیت می‌کرد. از آن جلسه‌های گاه‌گاهی که فراخوانده می‌شدم، متوجه دو رویکرد شدم. رویکردی که روزنامه را چالشی برای دانشگاه می‌دانست که باید با تدبیر آن را مهار و کنترل کرد و رویکرد دیگری که روزنامه را فرصتی می‌دانست که باید از آن استفاده کرد. متاسفانه رویکرد قالب رویکردی بود که روزنامه را مخل می‌دانست و باید آن را کنترل کرد. غافل از أن که این نگاه بزرگ‌ترین آسیب را هم به مدیران خود دانشگاه زد و هم به کسانی که در روزنامه فعالیت می‌کردند. در حالی که به راحتی می‌شد از این فرصت‌ها بهره‌برداری کرد. بعد از آن، این را در غلظت‌های گوناگونی در بخش‌های مختلف کشور مشاهده کردم.

***

سرکار خانم منیژه حکمت به دلیل فشارهای فراوانی که ممکن است به او وارد شده باشد، در متنی مخاطبش را اشتباه گرفته و او را از فحش‌های خود بی‌نصیب نگذاشته است. او از این که مازیار میری و همایون اسعدیان به مهمانی افطار حوزه هنری رفتند ناراحتی خود را اعلام کرده است. یا مانی حقیقی این روزها مانند روالی که پیش از این در پیش گرفته بود سعی کرده عملکرد حوزه هنری را زیر سوال ببرد و در نبردی که اصلا وجود نداشته خود و دوستانش را پیروز این نبرد دانسته . قصد پاسخگویی به هیچ کدام را ندارم. حتی نمی‌خواهم به حرف‌های فرح‌بخش عکس‌العمل نشان دهم. پاسخ‌ دادن‌های پی‌درپی به یکدیگر چیزی جز کشتن فرصت‌ها نصیب کسی نمی‌کند و فقط وقت مرم را تلف خواهد کرد. آن چه که اهمیت دارد این است که حواس‌مان باشد که داریم به علت اعتراض می‌کنیم یا به معلول. پزشک هرگز مریض را به خاطر مریض بودن کتک نمی‌زند.

اصغر فرهادی، مسعود فراستی، حسن روحانی و مفهومی به نام نقد

۱. او فقط یک فیلمساز است و بس. این جمله درباره اصغر فرهادی نه تخفیف اوست به جایگاه «یک فقط فیلمساز» و نه افتخار. اصغر فرهادی در همه این سال‌ها مسیری را طی کرده است که بسیاری از ما نتوانسته‌ایم درست در آن مسیر گام بردارید. او محدودیت‌هایش را می‌شناسد. توانایی‌هایش را. فرصت‌ها و تهدیدهای پیش رو را. در این مسیر کارهایی انجام داده است که بسیاری از فیلمسازان نام‌آشنای ما انجام نداده‌اند. اصغر فرهادی را می‌توان فراتر از محدوده فیلم و سینما نگاه کرد. تکلیف او با خودش روشن است. هر چند  فیلم آخر او را دوست ندارم.

۲. مسعود فراستی فقط یک منتقد است. احتمالا این تخفیفی باشد برای کسی که شاید خودش را بزرگ‌تر از فقط یک منتقد بداند. کسی که محدوده‌هایش را نمی‌شناسد و حتی زمانی که قرار است راجع به او حرف بزنیم در دام مانند او شدن می‌افتیم. برادر مسعود فراستی در آخرین نقدی که بر اصغر فرهادی (و نه فیلم آخر او) نوشته، به مرز فحاشی رسیده است. او محدوده‌های نقد فیلم را فراموش کرده و به نقد فیلمساز رسیده است. در این حرکت خودمحورانه هم به دام خود مرکز بینی افتاده است. او گمان می‌کند که هر چیزی می‌گوید درست است. با این حال نقدهای پیشین او را دوست دارم.

۳. حسن روحانی سوژه این روزهای برخی از پیامک‌هایی است که تحت عنوان کلی روحانی مچکریم، شناخته می‌شوند. برخی در تحلیل این پیامک‌ها گفته‌اند که این نقدها نشان از این دارند که نسل جوان پیش‌رو است و خودش می‌داند که آقای روحانی حلال همه مشکلات نیست. او هم محدودیت‌هایی دارد و تمام تلاشش را می‌کند که اصلاح کند. شنیده‌ام که آقای روحانی زمانی که احمدی‌نژاد به دیدن او رفت یک ساعتی او را معطل کرده است. اگر این طور بوده باشد، این کار او را دوست ندارم. هر چند که من هم به او امیدوارم.

۴. نقد کنیم. نقد خوب است. نقد باعث می‌شود انسان‌ها در مسیر اصلاح قرار گیرند. اما قبل از نقد آداب نقد را بیاموزیم. بسیاری از ما چیزهایی که نمی‌دانیم را نقد می‌کنیم. نقد هم سازنده و غیرسازنده ندارد. نقد نقد است و کلا دردناک. برای نقد کردن هم باید وقت گذاشت و تلاش کرد. در کشور ما بسیاری از دانشجویانی که تازه از دانشگاه فارغ شده‌اند در مسیر شغلی پیش روی خود، خودشان را در حد و اندازه یک مشاور برای مدیران کسب و کارها می‌بینند. در حالی که مشاور کسی است که سال‌ها استخوان در کار خرد کرده است. نقد هم از آن کسی است که دستی بر آتش دارد. نقد به تنبل‌ها اختصاص ندارد.

پیش‌نیازهای فرهنگ سازمانی برای اثربخشی رسانه‌های اجتماعی

این روزها که بیش‌تر از هر زمان دیگری محتاج دعا هستم، چند ساعتی در همایش روز رسانه‌های اجتماعی بودم. جواد افتاده عزیز یک تنه بار این همایش را به دوش می‌کشد و دوستانی مانند من، خیلی مدیون او هستیم. جواد لطف داشت و فرصتی برای سخنرانی به من داد که بنده هم ۲۰ دقیقه درباره پیش‌نیازهای فرهنگ سازمانی برای اثربخشی صحبت کردم. (اینجا می‌توانید فایل‌های ارائه‌ها را ببینید)

این همایش‌ برآمده از دل رسانه‌های اجتماعی و از جنس این رسانه‌هاست. هر روز که می‌گذرد به جوان‌ها امیدوارتر می‌شوم.