درباره هالیوود و بنیان‌گذاران آن

آنها چه کسانی هستند؟

[highlight color=”eg. yellow, black”]بخشی از یادداشت رضا قربانی (Mediamanager.ir@gmail.com) در پرونده بنیان‌گذاران هالیوود[/highlight]

آنها آدم‌های مرموزی نیستند. شاید عجیب و غریب هم نباشند. آرتیستیک هم نیستند. مطمئنا آدم‌های معمولی هم نیستند. آنها وقت‌شان را با مصرف محصولات متنوع رسانه‌ای هدر نمی‌دهند اما خودشان تولید کننده همین مخصولات هستند و به این کارشان هم عشق می‌ورزند. آنها شاید در یک کلمه کارآفرین باشند. کارآفرین‌هایی که می‌دانند در سیستمی که فعالیت می‌کنند کجای آن هستند و برای بقای سیستم چه باید بکنند. آنها موجودات فضایی نیستند. موجودات زمینی هستند که بقای خودشان را به بقای سیستم گره‌ زده‌اند. به همین دلیل آنها به بهترین مدافعان سیستم تبدیل شده‌اند. آنها برای این کارشان از سیستم چیزی نمی‌خواهند. تنها چیزی که می‌خواهند همین اجازه و فرصتی است که سیستم به آنها داده است. به همین دلیل آنها خود سیستم هستند. می‌توانند جای سیستم بنشینند و به جای او و مانند او فکر می‌کنند. آنها در مواجه با هر چالشی به دنبال پاسخ این پرسش می‌گردند. سیستم چه می‌خواهد؟

آنهایی که هالیوود را می‌گردانند برخلاف تصور دست‌نشانده سیستمی که در آن فعالیت می‌کنند نیستند. آنها مانند پیشنیان‌شان تمام تلاش‌شان را می‌کنند که وارد سیستم شوند. وقتی وارد شدند تمام تلاش‌شان را به کار می‌گیرند تا سیستم را محکم‌تر کنند. بقای آنها به بقای سیستم وابسته است. به همین خاطر آنها به بهترین مدافعان سیستم تبدیل می‌شوند. منظورمان از سیستم هم کلیت ساختار سیاسی و اقتصادی آمریکاست.

مدیران و رهبران هالیوود آدم‌های معمولی اما باپشتکاری هستند که تمام تلاش‌شان را می‌کنند تا در راستای اهداف سیستم باشند. این در حالی است که سیستم هیچ گاه به صورت مدون نمی‌گوید که چه می‌خواهد. اما مدیران و رهبران هالیوود آن کاری را می‌کنند که سیستم می‌خواهد و در کنار این سود مالی خودشان را هم دارند. اگر کسی بخواهد ضد سیستم باشد به آرامی کنار گذاشته می‌شود.

می‌گویند در یک رستوران اگر یک پیش‌خدمت تندتر و بهتر از بقیه کار کند یا برعکس کندتر و ضعیف‌تر از بقیه کار کند، به گونه‌ای که بقای سیستم خدمتکارها را به خطر بیندازد خود خدمتکارها او را تنبیه می‌کنند و از گروه بیرون می‌اندازند. داستان هالیوودی‌ها هم این چنین است.

متن کامل این یادداشت را در شماره ۳۱ ماهنامه مدیریت ارتباطات بخوانید.

هالیوود چه مشکلی با اسلام و ما دارد؟

سرها بریده بینی، بی‌جرم و بی جنایت

نویسنده: مینا والی

نمی‌دانم فیلم دیکتاتور را دیده‌اید یا نه، این فیلم با شوخی‌هایش، خوب توانست مردم آمریکا را به سینما بکشاند و ما را که امکان تماشا در سینما را نداریم، به سمت دستگاه‌های ویدئو. قهرمان فیلم شباهت‌هایی به قذافی، دیکتاتور سابق لیبی دارد و در آن به طور واضح شوخی‌هایی با زبان عربی و آداب و رسوم شرقی می‌بینیم و حتی در بخش‌هایی شوخی با برنامه هسته‌ای ایران. همان طور که گفتم فیلم کمدی است، یک کمدی کثیف و مملو از شوخی‌های وقیح که حتی تماشاگران آمریکایی آن هم بعد از دیدن فیلم به کثیف بودن شوخی‌های آن اشاره می‌کردند. اما با وجود این به نظر می‌رسد همچنان این نوع بیان پیام که با شوخی حرف خود را می‌زند، اتفاقا خیلی هم موثر باشد. چرا که بالاخره پیام باید مخاطب داشته باشد، تا به خوبی منتقل شود و چه راهی بهتر از ساخت یک فیلم کمدی جذاب که هم مخاطبان بیشتری جذب کند و هم در نهایت بگوید همه اینها (همه این توهین‌ها) فقط شوخی بود و منظور بدی نداشتیم، به بزرگواری خودتان ببخشید. به نظر می‌رسد برخی کارگردانان غربی خوب می‌دانند چطور فیلمی بسازند که هم سود مالی برایشان داشته باشد و هم حرفشان را افراد بیشتری بشنوند و هم اینکه بهتر در ذهن آنها بماند.

اگر برگردیم به دیکتاتور، آخر فیلم دختری که به عنوان یک عامل صلح و بشردوستی شناخته می‌شود به یک‌باره معلوم می‌شود که این آدم یهودی بوده است و انگار یهود، عامل صلح و نجات بشریت است. به هر حال اگر مانند یک تماشاگر معمولی و تنها برای سرگرمی دیکتاتور را دیده باشیم، شاید خیلی شوخی‌ها و مفاهیم آن زننده نباشد و منظور سازندگان آن را درک نکنیم و حتی همین یهودی بودن ناجی فیلم هم به جایی از ما برنخورد، اما کمی دقت شاید بد نباشد. حتی لازم نیست خیلی وقت‌ها برای کشف یک‌سری مفاهیم و نشانه‌ها در فیلم و سایر محصولات رسانه‌ای خیلی خودمان را به زحمت بیندازیم و بخواهیم نشانه‌های عجیب و غریب را با زحمت فراوان کشف کنیم. بلکه نشانه خوب آن است که جلوی چشم باشد و تماشاگر خیلی برای درک آن به خود زحمت ندهد. سال‌هاست که ما می‌شنویم که غربی‌ها و خصوصا هالیوود در فیلم‌هایش، مفاهیم و تصاویری را نشان می‌دهد که چندان باب میل ما (منظور ایرانیان و مسلمانان) نیست. از توهین به آداب و رسوم مردم خاورمیانه بگیرید تا توهین به مقدسات. عده‌ای می‌گویند سازندگان فیلم در هالیوود برای ساخت چنین فیلم‌هایی از یک قدرت بالایی دستور می‌گیرند و حتی هالیوود برای تولید این فیلم‌ها برنامه‌هایی دارد و در زمان‌های خاصی فیلم‌های متناسب با آن زمان را می‌سازد. عده‌ای هم معتقدند که هالیوود تنها به منافع مالی می‌اندیشد و اهداف سیاسی ندارد.

حتی بر سر این که از چه زمانی ساخت چنین فیلم‌هایی در هالیوود شروع شده است هم بحث است. آیا از همان زمان شکل‌گیری هالیوود، استودیوها برای توهین به پیامبران و شرقی‌ها نقشه‌ای در سر داشتند و برنامه‌ریزی کرده بودند یا اینکه با گذشت زمان و مثلا با پیروزی انقلاب اسلامی ایران این توهین‌ها افزایش پیدا کرد و حالا با موج بیداری اسلامی این توهین‌ها باز افزایش خواهد یافت؟ آنهایی که معتقدند از همان ابتدا هالیوود چنین برنامه‌هایی داشته اشاره‌ای هم به تعدادی از بزرگترین استودیوهای هالیوودی می‌کنند که موسسان آنها یهودی هم بوده‌اند و خب دیگر چه بدتر. گرچه نگاهی به زندگینامه موسسان یهودی هالیوود که اغلب دین‌زده و فراری از یهودیت خود بودند، کمی این اعتقاد را زیر سوال می‌برد. حتی اگر این موسسان هالیوود یهودیان سفت و سختی هم بودند باز هم شک داشتیم که آنها از همان ابتدا قصد توهین به پیامبران الهی را داشته باشند، چرا که این افراد که تقریبا هیچ کدامشان نه سواد درست و حسابی داشتند و نه سابقه فعالیت هنری، تنها به دنبال کسب سود و قدرتمند شدن به این صنعت روی آوردند. آنها بیشترشان از خانواده‌های فقیر رشد کرده و ابتدا در صنعت سرگرمی سرمایه‌گذاری کرده بودند و بعد وارد سینما شده بودند. بنابراین خیلی باورپذیر نیست که این افراد با اهداف مذهبی و سیاسی فیلم ساخته باشند.

متن کامل این یادداشت را در ماه‌نامه مدیریت ارتباطات شماره ۳۱ بخوانید.

بنیانگذارن یهودی هالیوود

نام کمپانی: پارامونت

سال تاسیس: ۱۹۱۲

موسس: آدولف زوکر

اصلیت: مجارستان

مذهب: یهودی

از چی خوشش می‌آمد: ارتقای موقعیت اجتماعی‌اش، پذیرفته شدن در میان هنرمندان مقبول عرصه‌های ادبیات و تئاتر

از چی بدش می‌آمد: باختن، دروغ شنیدن

قبلش چه کار می‌کرد: تجارت خز، سرگرمی

درموردش چه می‌گویند: نامنعطف، سخت‌گیر، خونسرد، خوددار

فیلم‌های معروف کمپانی: پدرخوانده، آناستازیا، زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آیند، فیلم‌های هیچکاک از جمله سرگیجه و روانی، تایتانیک، سوپر ۸، شاترآیلند، مورد عجیب بنجامین باتن، زودیاک، شغل ایتالیایی، کونگ‌فو پاندا، ایندیانا جونز، مرد آهنی، ترانسفورمرز، فارست گامپ، ترومن شو

نام کمپانی: یونیورسال

سال تاسیس: ۱۹۱۲

موسس: کارل لیملی

اصلیت: آلمانی- ۱۸۶۷

مذهب: یهودی

از چی خوشش می‌آمد: شهرت و تایید توسط دیگران، شرط‌بندی

قبلش چه کار می‌کرد: پادویی، خرمن کردن گندم، کار دفتری، حسابداری

فیلم‌های معروف کمپانی: ای‌تی موجود فرازمینی، ژوراسیک پارک، کینگ‌کنگ، یک ذهن زیبا، آمریکن پای، گنگسترهای آمریکایی، رابین هود، شیندلر لیست، میامی وایس، صورت زخمی، کازینو، بچه دزدی، فرزندان انسان

نام کمپانی: مترو گلدوین میر

سال تاسیس: ۱۹۲۴

موسس: لوییس بی. میر

اصلیت: روسیه – ۱۸۸۴

مذهب: یهودی

از چی خوشش می‌آمد: کامل بودن و خودنمایی افراطی

قبلش چه کار می‌کرد: جمع کننده آهن قراضه

درموردش چه می‌گویند: افراطی، پدرسالار، خودپرست گزافه‌گو، احساساتی

فیلم‌های معروف کمپانی: برباد رفته، دکتر ژیواگو، شبکه، مجنون، دختری با خالکوبی اژدها (با همکاری کلمبیا)، کازینو رویال (با همکاری کلمبیا)، سریال‌های پلنگ صورتی، تلما و لوئیس.

نام کمپانی: برادران وارنر

سال تاسیس: ۱۹۲۳

موسس: آلبرت، هری، سم و جک وارنر

فیلم‌های معروف کمپانی: کازابلانکا، شاهین مالت، سوپرمن، بتمن، تام و جری (سریال)، ۱۱ یار اوشن، هری پاتر، ماتریکس و ارباب حلقه‌ها، شوالیه تاریکی، سایه‌های تاریکی برمی‌خیزد، جی ادگار، شرلوک هولمز (بازی سایه‌ها)، تلقین، هنرمند، بانی و کلاید، پرتقال کوکی، بعدازظهر سگی، همه مردان رییس جمهور، ماموریت، رابطه‌های خطرناک، رفقای خوب، نابخشوده، مسیر سبز، عزیز میلیون دلاری، جدامانده، نامه‌هایی از ایوو جیما، مایکل کلایتون، نقطه کور، میلیونر زاغه‌نشین

 

جک وارنر

از چی خوشش می‌آمد: آبروریزی (خصوصا اگر آبروی برادرش باشد)

قبلش چه کار می‌کرد: خواننده گروه‌های محلی، سوپرانوی گروه دوره‌گرد وودویل

درموردش چه می‌گویند: گستاخ، کمدین ناموفق، زمخت، بدزبان، سطحی، خودنما، کله‌شق و اعصاب خردکن

 

هری وارنر

از چی خوشش می‌آمد: وحدت خانواده

قبلش چه کار می‌کرد: شاگردی در مغازه پدرش، فروش دوچرخه

درموردش چه می‌گویند: دقیقا عکس جک، عاقل، محافظه‌کار، حواس جمع، ساده، خودمانی، خوش‌مشرب، وفادار به خانواده و اخلاق‌گرای متعصب

نام کمپانی: کلمبیا

سال تاسیس: ۱۹۱۹

موسس: هری کان

اصلیت: آلمان، متولد ۱۸۹۱ نیویورک

مذهب: یهودی

از چی خوشش می‌آمد: قدرت

قبلش چه کار می‌کرد: آواز خواندن در تئاتر، کارمند کشتیرانی، کلاهبرداری به شیوه‌های مختلف

درموردش چه می‌گویند: قلدرمآب، خودپسند، استراتژیستی زبردست

فیلم‌های معروف کمپانی: کازینو رویال، داوینچی کد، اسپایدرمن، ۲۰۱۲، دختری با خالکوبی اژدها، رزیدنت اویل: قصاص، جک و جیل، مانیبال، شبکه اجتماعی، همه مردان شاه، لارنس عربستان، دکتر استرنج‌لاو یا: چگونه یاد گرفتم که نگرانی را از خود دور کنم و به بمب عشق بورزم، مردی برای تمام فصول، راننده تاکسی، کریمر علیه کریمر، آخرین امپراتور، رهایی از شاوشنگ

 

مینا والی (Mina.vali@gmail.com)

متن کامل را در شماره ۳۱ ماهنامه مدیریت ارتباطات بخوانید.

چرا مدیران رسانه مدیریت رسانه نمی‌‌خوانند؟

معروف‌ترین معلم و محقق استراتژی رسانه در جهان از فاصله علم و عمل مدیریت رسانه می‌گوید

چرا مدیران رسانه علاقه‌ای به مدیریت رسانه ندارند و در این رابطه چه می‌توان کرد؟

لوسی کونگ

مدرسه بازرگانی بین المللی یونکوپینگ، سوئد

مترجم: طیبه خداوردی

Taybe. khodaverdi@gmail. com

یک مثل قدیمی می‌گوید: «مراقب آنچه آرزو می‌کنید باشید، چون ممکن است دقیقاً‌‌ همان را دریافت کنید.» بر اساس آنچه که مدت‌ها گفته شده، ماموریت رشته ما (مدیریت رسانه) باید ساختن پلی میان تئوری و عمل باشد، پس طی ۱۸ ماه گذشته دقیقاً همین کار را باید انجام می‌دادم و این خود تجربه‌ای تأمل‌برانگیز بود.

اگرچه نخستین شغل حرفه‌ای من در انتشار کتاب بود، جایی که با تلاش بسیار درجات شغلی را از دستیار ویراستار به مدیر چاپ طی کردم، در میانه راه مسیرم را عوض کرده و «به سوی» حیطه آکادمیک قدم نهادم، جایی که با تلاش بسیار PhD و کسب قابلیت‌ها را پشت سر گذاشتم. طی این روند، تا حد زیادی ابزارهای غیر رسمی مدیریتی را که در انتشارات «رندوم‌هاوس» (که تا اندازه‌ای ابداع خودم و تا اندازه‌ای هم از کتاب‌های کسب ‌و کار ربوده بودم)‌‌ رها کرده و مفاهیم پیچیده‌تری را برای مدیریت در رسانه اتخاذ کرده بودم.

تن‌ها طی ۱۸ ماه گذشته جزئی از هیأت نظارت بر خدمات عمومی رادیو تلویزیون سوئیس شدم، نقشی نیمه وقت که با این وجود مسئولیت سنگین حقوقی توسعه استراتژی را برعهده داشتم. چند ماه بعد، از من خواسته شد تا در طراحی و اجرای یک دوره پیشرفته رهبری برای بخش خلاقیت در انگلستان همکاری کنم. بنابراین تا اندازه‌ای به «آن سوی قبلی» بازگشتم.

به نظرم هر دو این ابداعات بر اساس کارهای آکادمیک‌ام صورت گرفته است. هرچند، زمانی‌که به آن سوی قبلی بازگشتم، تقریبا خیلی سریع برایم روشن شد که دانش آکادمیک مشابه، در حقیقت خیلی با موضوع مرتبط نبوده -قطعاً این امر بدون یک بازسازی کامل صورت نمی‌گرفت؛ کاری که درست مانند اقتباس تمام مولفه‌هایی بود که آن را به عنوان یک بورسیه آکادمیک «آبرومند»

می‌ساخت.

مواد آکادمیک بیش از اندازه انتزاعی و مبهم به نظر می‌رسند، تا بتوان آن‌ها را در عمل مورد استفاده قرار داد، و پر از واژگان غیر قابل نفوذند.

لوسی کونگ در ادامه می‌گوید:

بنابراین با استفاده از فرصتی که برای ارتقای حوزه‌ کاری‌ام ایجاد شد، اینجا در «کلام کارگزار» نتایج کلیدی که در دوران خودم جهت ایجاد پل میان جهان‌های تئوری و عمل بدان رسیده‌ام را ارائه می‌کنم.

متن کامل این یادداشت خواندنی را در شماره ۳۱ ماهنامه مدیریت ارتباطات بخوانید.

چرا باید درس خواند؟

متاسفانه بسیاری از کسانی که یا نتوانسته‌اند درس بخوانند یا تنبلی مانع آنها شده در رسانه‌ها دور برداشته‌اند که درس بخوانیم که چه بشود؟ درس بخوانیم که علم و دانش‌مان زیاد شود؟ خب حالا درس نخوانیم و شیفته دانش نباشیم مگر چی می‌شود؟ یا این که شما که فلان درس را خواندی و داری فلان کار را می‌کنی چه می‌گویی؟ آدم درس می‌خواند که کار کند، با این حساب همان لیسانس هم کفایت می‌کند!
متاسفانه روزنامه‌نگارهای ما درس‌خوانده روزنامه‌نگاری نیستند و روزنامه‌نگار خوانده‌های ما هم مرد روزنامه‌نگاری نیستند. پیش از این یک پرونده مفصل در مدیریت ارتباطات کار کردیم و از فاصله علم و عمل روزنامه‌نگاری گفتیم. به نظرم هر روز این فاصله بیشتر و بیشتر می‌‌شود. می‌گویند حدود ۹۵ درصد روزنامه‌نگاران ما کسانی هستند که در رشته‌ای غیر از روزنامه‌نگاری درس خوانده‌اند. این یعنی از همه روزنامه‌نگاران کشور ما فقط ۵ درصد آنها مدرک روزنامه‌نگاری دارند. بنابراین طبیعی است که ۹۵ درصد کسانی که در این کشور می‌نویسند به عارضه گروه‌اندیشی دچار شوند.
عارضه گروه‌اندیشی چیست؟ این عارضه در گروه‌های نسبتا یک‌دست رخ می‌دهد. بر اثر این عارضه افرادی که در یک گروه هستند و با یکدیگر اشتراکات بالایی دارند به مرور به درجه‌ای از تشابه فکری می‌رسند که دیگر کسی از گروه جرئت فکر کردن به گونه‌ای متفاوت از کل گروه را نخواهد داشت. همه اعضای گروه به چنان اعتمادی از گروه می‌رسند که هرگز به گروه شک نمی‌کنند. به مرور که همه مثل هم می‌شوند، کسی جرئت متفاوت فکر کردن را هم نخواهد داشت. به آرامی افکاری در گروه جا می‌افتد که کسی نمی‌تواند خلاف آنها فکر کند. یکی‌اش همین فکر درس بخوانیم که چه بشود در میان روزنامه‌نگار جماعت. بله! ۹۵ درصد روزنامه‌نگارهای ما یا مهندسی خوانده‌اند یا پزشکی یا رشته‌های دیگر. بنابراین طبیعی است که با خودشان بگویند ما این همه درس خواندیم، چه شد که حالا بخواهیم فوق لیسانس و دکتری هم بخوانیم. نکته همین جاست. معضل فاصله علم و عمل در روزنامه‌نگاران ما، بیشتر از بسیاری از مشاغل دیگر است. مطمئنا کسانی که کار مهندسی می‌کنند یا پزشکی، حتما مدرک تحصیلی این کار را دارند. شما هرگز نمی‌توانید پزشکی پیدا کنید که پزشکی نخوانده باشد. بنابراین برای پزشک‌ها بسیار طبیعی است که مدارک دانشگاهی را یکی پس از دیگری بگیرند. چون تاثیر آن را بلافاصله در کار خودشان می‌بینند. یا مهندسان. اما ۹۵ درصد روزنامه‌نگاران ما از آن چیزی که در دانشگاه آموختند کمترین استفاده را می‌کنند. بنابراین یک تحلیل هزینه فایده ساده آنها را به این نتیجه می‌رساند که درس خواندن فایده‌ای ندارد. این تصمیم شاید در مورد خودشان درست باشد اما زمانی که بی‌توجه به محیط‌شان به اظهارنظر می‌پردازند و سعی می‌کنند این مدل ذهنی را جا بیندازند که حالا شما هم درس نخواندید اشکالی ندارد دچار خطای وحشتناکی می‌شوند.
حالا چرا دچار این خطا می‌شوند؟ چون درس این کار را نخوانده‌اند. اگر درس روزنامه‌نگاری خوانده بودند می‌دانستند که روزنامه‌نگاری بازی با کلمات نیست. شما در روزنامه‌نگاری به کمک رسانه قرار است پیامی را منتقل کنید که باید درباره اعتماد و اعتبار آن مطمئن شده باشید.
متاسفانه روزنامه‌نگاری ما هر روز تنک‌تر می‌شود.

پ.ن. در این نوشته تازه در مورد رشته‌هایی مانند مدیریت اجرایی، mba  و مدیریت رسانه که فقط کارشناسی ارشد و دکتری دارند هم صحبت نکردیم.

روزنامه‌نگاری فاجعه یا فاجعه روزنامه‌نگاری

روزهای گذشته هم‌وطنان ما در مازندران گرفتار سیل شدند. این موضوع در روزنامه‌های دیروز صبح انعکاس وسیعی داشت و بسیاری از روزنامه‌های ما آن را درصفحه اول خود کار کردند. اما از حدود ۵۰ روزنامه‌ای که هر روز صبح در دکه‌ها می‌توان دید هشت تای آنها یک عکس را به عنوان عکس صفحه اول خود انتخاب کرده بودند. ابتدا صفحه اول روزنامه‌های دیروز صبح را با هم ببینیم و بعد چند سوال.

اول از همه این را هم بگویم که مخاطب این نوشته پیش از هر کسی خودم هستم. حالا سوال‌ها:

۱. ما روزنامه‌نگارهای تنبل از این که ۸ روزنامه یک عکس را در صفحه اول کار کردند چه حسی باید داشته باشیم؟

۲. تصور می‌کردم این سوال دیگر قدیمی شده باشد، اما به نظر می‌رسد هنوز تازه است. عکس در روزنامه‌نگاری ما چقدر مهم است؟

۳. خبرنگاران و روزنامه‌نگاران و رسانه‌نگاران و عکاسان محلی در این فاجعه کجا بودند؟

۴. این که روزنامه‌های ما یک عکس را برای صفحه اول انتخاب می‌کنند چه معنی دارد: یکی شدن سلیقه‌ها و استانداردها یا هدایت از یک مرکز یکسان؟

۵. هدف ما روزنامه‌نگارهای تنبل پشت میزنشین از انعکاس رویدادها و وقایع چیست؟

مدیر باید مثل اسفنج باشد!

حتما همه شما خاطراتی از مدرسه و دانشگاه دارید که یک پای آن بچه پررویی‌هایی هستند که همیشه کلاس را قرق خودشان می‌کردند. این دانش‌آموز یا دانشجو‌های پررو، همیشه در هر درسی سوالی و نکته‌ای و عرض حالی در چنته داشتند که آنها را سر بزنگاه رو می‌کردند و معلم یا استاد را هم با خودشان همراه و کل زمان درس به راهی می‌رفت که آنها می‌خواستند. حتما همه شما هم به یاد دارید که چقدر حرص می‌خوردید که آیا کلاس جای درس است یا این بحث‌های بی‌ربط؟

احتمالا اگر پارک آب و آتش تهران رفته باشید، ساختمان در حال ساختی را دیده‌اید که هنوز به نما نرسیده است. اما گوشه‌ای از نمای کناری آن ساخته شده و روی آن نوشته شده استانداری تهران. بالای آن هم نوشته شده وزارت کشور. ممکن است با خودتان گفته باشید تو رو خدا این‌ها را ببین. هنوز ساختمان را نساخته‌اند رویش نوشته‌اند که مال چه کسی است این ساختمان.

حتما همه شما مدیرانی را در سازمان‌‌ها دیده‌اید که همه منابع را به سمت خودشان می‌کشند. گویی این مدیران به سان اسفنج هستند و منابع به سان آب. اسفنج از کشیدن آب به سمت خود دیر سیر می‌شود اما این مدیران گویی سیری ندارند و همیشه تلاش می‌کنند همه منابع را به سمت خودشان بکشند.

اگر دانش‌آموز یا دانشجویی که مثال زده باشم را دیده باشید، باید بدانید که این اشخاص توانایی بالقوه‌ای در انجام یکی از نقش‌های مدیران دارند. یا کار کسانی که در ساختمانی که هنوز ساخته نشده اما روی آن زده‌اند که این ساختمان متعلق به چه نهادی است کار اشتباهی نیست. یا مدیری که همه منابع را سمت خود می‌کشد هم همین طور.

واقعیت این است که منابع نامحدود نیست. منابع محدود است و کسی برنده است که بتواند بیشترین منابع را سمت خودش بکشد. حالا حکایت آنهایی که تواضع به خرج می‌دهند و از این رقابت کنار می‌کشند را کنار بگذاریم. حکایت دروغ‌گوهای ظاهرنما هم به کنار. آنهایی که تلاش می‌کنند مدیران خوبی باشند باید بدانند و آگاه باشند که مدیران ۸ تا نقش اساسی دارند. یکی از مهم‌ترین‌های آنها نقش تخصیص‌دهنده منابع است. مدیری که نتواند به خوبی منابع را جذب کند مدیر قوی نیست. یک مدیر قوی توانایی بالایی در جذب منابع دارد. منابع هم شامل پول و زمان و منابع انسانی و جا و مکان و میز و صندلی و … است.

مدیر خوب مدیری است که بتواند منابع مناسب را در زمان مناسب جذب و در اختیار تیمش قرار دهد. اگر دوست داشتید کمی در مورد نظریه نقش‌های مدیر مینزبرگ جست و جو کنید بکنید. (+) اما نه مینزبرگ و نه هیچ استاد مدیریتی نمی‌گوید که مدیر چگونه باید منابع را جذب کند و به طور مناسب مصرف کند. در دانشکده‌های مدیریت و کسب و کار به دانشجویان یاد می‌دهند که این یکی از نقش‌های مدیر است و در مورد چگونگی آن حرف نمی‌زنند. این فوت کوزه‌گری مدیریت است. بعضی از مدیر‌ها این کار را مادرزاد بلد هستند (مثل دانشجو یا دانش‌اموزی که مثال زدم) و برخی هم باید در طول کار آن را یاد بگیرند.

خلاصه این که به عمل کار برآید و اگر شما همه زمان‌تان را بگذارید و همه نظریه‌های مدیریتی را حفظ کنید هیچ ارزشی ندارد. حالا وقت عمل است.

۱۰ حقیقت تکان‌دهنده درباره سازمان ۲.۰ که باید بدانید

ظاهرا بزرگ‌ترین رهبران جهان بزرگ‌ترین ساده‌ساز‌های جهان هستند. کسانی که می‌توانند مسائل را به گونه‌ای ساده کنند که همه آن را درک کنند. به نظر می‌رسد درباره سازمان ۲.۰ هم باید چنین کرد. باید انقدر این مسئله را ساده کرد که به کمک ما در کسب و کارهای‌مان بیاید نه آفتی و بلایی برای کسب و کارمان بشود.

در ادامه ۱۰ افسانه درباره سازمان ۲.۰ را بررسی خواهم کرد.

۱. سازمان ۲.۰ همه مشکلات ارتباطی سازمان را حل می‌کند.

هیچ بقالی نمی‌گوید ماست من ترش است. اما ماست سازمان ۲.۰ ترش است. اگر سازمانی مشکلات ارتباطی زیادی داشته باشد نه تنها سازمان ۲.۰ هیچ کمکی به حل آنها نمی‌کند بلکه به مشکلات موجود هم اضافه می‌شود.

۲. سازمان ۲.۰ استاندارد و چارچوبی قابل پیاده‌سازی است.

سازمان ۲.۰ نه یک چارچوب مدیریتی است نه یک استاندارد. سازمان ۲.۰ بیشتر به یک فلسفه و یک رویکرد می‌ماند. هر کسی می‌تواند به شیوه خود آن را پیاده کند و از آن استفاده کند.

۳. سازمان ۲.۰ همان استفاده از رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی در سازمان است.

شبکه‌ها و رسانه‌های اجتماعی مثل فیس‌بوک و توئیتر و لینکدین و گوگل پلاس ممکن است مورد استفاده سازمان قرار بگیرند. اما وقتی می‌توانیم بگوییم سازمان ۲.۰ داریم که خودمان این ابزارهای را ایجاد و مدیریت کنیم.

۴. سازمان ۲.۰ یک شبه در سازمان پیاده می‌شود.

تقریبا هیچ چیزی یک شبه پیاده نمی‌شود چه برسد به سازمان ۲.۰.

۵. سازمان ۲.۰ در هر سازمانی با هر فرهنگی قابل پیاده‌سازی است.

سازمان ۲.۰ یک فرهنگ منعطف و مشارکتی می‌خواهد. سازمانی که اشتراک دانش و اطلاعات ارزش باشد نه پنهان کردن آنها. در بسیاری از سازمان‌ها اطلاعات گنج ارزشمندی است که افراد ترجیح می‌دهند آن را پنهان کنند تا به اشتراک بگذارند. به نظر شما در چنین فرهنگی سازمان ۲.۰ به چه کاری می‌آید.

۶. سازمان ۲.۰ مانند رسانه‌های اجتماعی در جامعه نیازی به حمایت مدیران ارشد ندارد.

رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی در جامعه راه خودشان را باز می‌کنند. اما در سازمان‌ها اگر عالی‌ترین مدیر یا مدیران سازمان پشت آن نباشند به هیچ کجا نمی‌رسد.

۷. سازمان ۲.۰ صرفا در حوزه مدیریت دانش است.

در حوزه مدیریت دانش هم هست. در حوزه ارتباطات هم هست.

۸. سازمان ۲.۰ صرفا در حوزه مدیریت ارتباطات است.

نه! سازمان ۲.۰ راه مناسبی برای مدیریت دانش است.

۹. سازمان ۲.۰ مناسب سازمان‌های فناوری اطلاعات است.

شاید این تصور که در سازمان‌های غیر فناوری اطلاعات دانش و مهارت استفاده از ابزارهای فناوری وجود ندارد باعث شود فکر کنیم شرکت‌های فناوری اطلاعات می‌توانند از منافع سازمان ۲.۰ بهره‌مند شوند. اما این طور نیست و همه سازمان‌ها می‌توانند از منافع آن بهره‌مند شوند. به قولی

آب دریا را گر نتوان کشید

هم به قدر تشنگی باید چشید

۱۰. سازمان ۲.۰ هم یک تب زودگذر است. شما هم خوب می‌شی!

سازمان ۲.۰ در یک کلام یعنی کاری کنیم که همکاری (collaboration) در سازمان افزایش پیدا کند. واقعیت این است که بشر از زمانی که شکارچی بوده قدرت همکاری را می‌فهمیده است. این چیز جدیدی نیست. اگر درک کنیم که هدف نهایی ما بهبود کیفیت خدمات و محصولات و غنی کردن تجربه کاربران است و همین طور افزایش رضایت پرسنل و سود سهامداران، درمی‌یابیم که همه این حرف‌ها در این راستاست. امروز اسمش سازمان ۲.۰ است. دیروز قبیله بوده و فردا ممکن چیز دیگری باشد. ما هم برای سوخت همان چیزهایی را استفاده می‌کنیم که پیشینیان ما استفاده می‌کردند.

تفکر استراتژیک چه تفاوتی با مدیریت استراتژیک دارد؟

در دو مطلب قبلی سری مطالب مدیریت و کسب و کار به زبان ساده در مورد تفکر استراتژیک صحبت کرده بودم. در یک مطلب هم  در مود هدف‌گذاری صحبت کردم. اما پیش از آن و در این متن می‌خواهم در مورد تفاوت دو مفهوم بگویم: تفکر استراتژیک و مدیریت استراتژیک. در دو متن قبلی (اینجا و اینجا) در مورد تفکر استراتژیک صحبت کردیم نه مدیریت استراتژیک. هر چند که این مفاهیم در ارتباط نزدیک با یکدیگر هستند اما با هم تفاوت اساسی دارند. مدیریت استراتژیک حوزه وسیعی از مطالعات مدیریت و کسب و کار است. سوال اساسی در این حوزه این است که کسب و کارها برای موفقیت در رقابت نفس‌گیر چه باید بکنند.

دکتر کریس پترسون استاد دانشگاه ایالتی میشیگان مدیریت استراتژیک را این گونه تعریف می‌کند: پیاده‌سازی هنرمندانه نقشه بازی یک سازمان برای ۳ منظور: ایجاد ارزش برای مشتری، به دست آوردن مزیت رقابتی پایدار و رسیدن به اهداف کارایی.

او با الهام از آموزه‌های پیتر دراکر تفاوت مدیریت عملیاتی و مدیریت استراتژیک را چنین بیان می‌کند:

پرسش مدیریت عملیاتی: آیا ما کارها را درست انجام می‌دهیم.

پرسش مدیریت استراتژیک: آیا ما کارهای درست را انجام می‌دهیم.

از این نظر تفکر استراتژیک یعنی این که از خودمان بپرسیم که آیا در بخش، اداره، واحد، معاونت، دپارتمان یا هر چیز دیگری از سازمان، و در خود سازمان به طور کلی در حال انجام کارهای درست هستیم؟

متفکر استراتژیک با داشتن طرح مشخص از بین تمام تصمیم‌های ممکن آن تصمیمی را که در راستای اهداف استراتژیک است انتخاب می‌کند. همچنین متفکر استراتژیک به تغییرات محیطی هم حساس است. دکتر پترسون برای این که نشان دهد تفکر استراتژیک چیست آن را با ۶p   نشان می‌دهد: طرح (plan) می‌خواهید چه کار بکنید؟ اقدام (ploy) برای پیروزی در رقابت می‌خواهید چه بکنید؟ الگو (pattern) تبدیل موفقیت به یک روند ثابت موقعیت (Position) ایجاد و نشستن در یک موقعیت خاص در بازار هدف (purpose) هم‌نوایی همه سازمان با هم حرکت (push) اهدافی که سازمان را به پیش می‌رانند.

یک کتاب تفکر استراتژیک رایگان را از اینجا دانلود کنید.

روزنامه‌های ما باید سود‌ده شوند

دوست خوب و گرامی‌ام آقای امیر عباس تقی‌پور در یادداشت سردبیر شماره آخر مدیریت ارتباطات موضوع مهمی را مطرح کرده است. او در یادداشتی با عنوان به هم خوردن تعادل منابع و مصارف در مطبوعات و چند پیشنهاد نگاهی به وضعیت این روزهای مطبوعات داشته است. او در این یادداشت نوشته است:

روند تولید نشریات چاپی به دلیل گران شدن ابزار و وسائل مورد نیاز و بویژه کاغذ، با مشکلات عدیده‌ای روبرو شده است. در روزهای اخیر اخبار بیشتری از کاهش تعداد صفحات، تأخیر در انتشار و یا توقف انتشار مطبوعات، به دلیل مسائل اقتصادی منتشر می‌شود. در این میان، مطبوعات مستقل و تخصصی بیش از مطبوعات دولتی و یا وابسته به جناح‌های سیاسی و پایگاه‌های قدرت، آسیب‌پذیرند.

او چند پیشنهاد داده که پیشنهاد می‌کنم حتما آنها را بخوانید. این یادداشت در ادامه یادداشت تقی‌پور است.

واقعیت این است که در تاریخ روزنامه‌نگاری ایران تاکنون دو مقوله مهم مورد توجه قرار گرفته است: فرم و محتوی.

روزنامه‌نگاری در ایران ابتدا با محتوی شروع شد. در ابتدا روزنامه‌های ما زشت و شلخته بودند و پر از متن. اتفاق مهم دیگری که در روزنامه‌نگاری ایران افتاد توجه به فرم بود. در ۲۰ سال گذشته روزنامه‌نگاران ایرانی آموختند که محتوی پادشاه است، اما این فرم است که حرف اول و آخر را می‌زند. محتوی بدون فرم الکن است و کاری از پیش نمی‌برد. بنابراین تا امروز روزنامه‌نگاری ایران اهمیت فرم و محتوی و رابطه این دو را خوب درک کرده است. اما اتفاق مهمی که باید بیفتد خارج از حوزه فرم و محتوی است. اتفاق باید در زمینه مدیریت و اقتصاد رسانه بیفتد. حالا وقت آن است که روزنامه‌نگاران ایرانی بیاموزند که فرم و محتوی همه چیز نیست. وقت آن است که بیاموزند فرم و محتوی هر چقدر هم که خوب باشد باید در بستر یک نظام مدیریت رسانه ای مطلوب اتفاق بیفتد. شما هر چقدر در زمینه محتوی و فرم توانمند باشید اما نتوانید به سود برسید، راه را اشتباه رفته‌اید.

در چند ماه گذشته و با گرانی کاغذ و تورم خیره‌کننده، هزینه‌ها بسیار بالا رفته است. راه حل مدیران روزنامه در ایران هم در این چند مورد خلاصه شده است:

  • [badlist]
    • کاهش کیفیت (زدن از مطلب و آب بستن)
    • کاهش کمیت (کاهش تعداد صفحه یا احیانا تیراژ)
    • افزایش قیمت
    • درخواست برای کمک‌های دولتی

    [/badlist]

  • متاسفانه تصور غالب هم این است که یا باید از روزنامه‌نگاران حمایت کرد یا آنها از این مملکت می‌روند و از غربی‌ها پول خواهند گرفت. تصور اشتباهی که در سال‌های گذشته بسیاری از روزنامه‌نگارانی که راهی تلویزیون‌ها یا سایت‌های فارسی زبان خارج از کشور شده‌اند هم بر آن دامن زده‌اند. بنابراین ما یک دو قطبی اشتباه ترسیم کرده‌ایم: یا باید به روزنامه‌نگار پول داد تا او در این مملکت کار کند یا او این مملکت را ترک می‌کند و می‌شود بلندگوی استکبار و استعمار.
  • در رسانه‌ای ندیدم که این روزها بگویند باید بنشینم و ساختارمان را تغییر بدهبم. باید بنشینم و راهبردهایم را تغییر بدهیم. باید بنشینم و ببینیم که چگونه می‌توانیم در زمینه تامین مالی اتفاقات خوبی را ایجاد کنم.
  • پیش از این در قصه استراتژی نوشته بودم که رسانه‌های ما هنوز ارزش استراتژی را جدی نگرفته‌اند. (اینجا) در سری نوشته‌های راهنمای مدیریت شروع کردم و داستان‌های مدیریتی که مدیران رسانه باید بدانند را مرور کردم که هنوز ادامه دارد. پیش از این هم در ویژگی‌های یک مدیر رسانه موفق نوشته بودم که یک مدیر رسانه موفق باید تسلط بالایی بر مبانی مدیریت و اقتصاد رسانه داشته باشد. (اینجا) اما این‌ها کافی نیست.

رسانه‌های ما به طور عام و روزنامه‌های ما به طور خاص باید از خود بپرسند که در مورد این مفاهیم چه کرده‌اند:

[checklist]

  • تفکر استراتژیک
  • هدف‌گذاری
  • تصمیم‌گیری
  • بودجه‌ریزی
  • مدیریت مالی
  • مدیریت پروژه
  • مدیریت بازاریابی
  • تمرکز بر مشتری
  • استخدام کارکنان
  • مسیر شغلی
  • ارزیابی عملکرد
  • تعدیل کارکنان
  • حفظ کارکنان

[/checklist]

مشکلاتی که مطبوعات ما امروز به آن مواجه شده‌اند چیز عجیبی نیست. در سیر تکاملی مطبوعات در ایران این اتفاقی بود که دیر یا زود، می‌افتاد. این چالشی است که فرصت‌های بزرگی در دل آن نهفته است. ما اولین آدم‌هایی نیستیم که با این مشکلات دست و پنجه نرم می‌کنیم. همین الان نشریه‌ای مانند نیوزویک در حال تعطیلی نسخه چاپی خود است. چرا؟ چون توان تامین مالی برای نسخه چاپی را ندارند و در چند ماه آینده نیوزویک فقط نسخه آنلاین خواهد داشت. در نهایت گمان می‌کنم در دوره سرنوشت‌سازی هستیم که در صورت استفاده صحیح و مناسب از آن به دوره درخشانی وارد خواهیم شد. ان‌شاا…

پ.ن. پیشنهادهای آقای تقی‌پور را یک بار دیگر مرور کنید.

این سینماگران تا کجا می‌خواهند جلو بروند؟

۱. مظلوم‌نمایی در کشور ما همیشه مشتری دارد. ما کشوری هستیم که اسطوره‌مان امام حسین (ع) است و سال‌ها به اشتباه او را مظلوم عالم خوانده‌ایم در حالی که این قهرمان واقعی با شجاعت تمام حق‌اش را گرفت و هیچ گاه مظلوم نبود. دین ما همان قدر مظلوم را مقصر می‌داند که ظالم را. بنابراین نه ظلم کردن هنر است نه مورد ظلم واقع شدن.

۲. بسیاری در این کشور تلاش می‌کنند خود را مظلوم نشان دهند. این چنین است که می‌توانند در دل مردم برای خود جایی باز کنند. اما همین به ظاهر مظلومان از هیچ فرصتی برای ظلم کردن نمی‌گذرند. مهم این است که ظاهر‌الصلاح باشی. کسی که از پشت صحنه خبر ندارد!

۳. ما در کشوری زندگی می‌کنیم که بسیاری ندانستن قوانین و قواعد و فرایندها را به پای اشتباه بودن آنها می‌ریزند. کسانی الفبای صنعت را نمی‌شناسند، اما ادعا می‌کنند که این صنعت باید چنین شود و چنان. ادعا‌های فراوان دارند بدون آن که محدوده خود را بشناسند.

۴. بدترین چیزی که در این کشور دیدم ظاهرنمایی‌هایی دهشتناک است. در ظاهر خود را مدافع حقوق زنان نشان می‌دهند و در اندرونی آن کار دیگر به زور می‌کنند. در ظاهر خود را شبفته و شیدای فلان استاد و مرشد نشان می‌دهند و در باطن از گفتن هیچ ناصوابی در حق او خودداری نمی‌کنند. در ظاهر خود را دموکراسی‌خواهانی نشان می‌دهند که آدم گمان می‌کند انتهای جاده دموکراسی نشسته‌اند، ولی در اولین فرصتی که به کمک زر و زور و تزویر به مقام و منصبی می‌رسند آن می‌کنند که دیدی و می‌بینی.

۵. ماجراهای دنباله‌دار سینمایی‌ها و پخش شدن و پخش نشدن فیلم‌هایشان هنوز ادامه دارد. تا امروز چیز خاصی نگفتم، چون ماجرا پیچیده است و تحلیل‌های دقیق این روزها خریداری ندارد و همگان شاهد دعوایی نافرجام هستند. اما آن چه که باعث شد این متن را بنویسم نامه اخیر چند فیلمسازی بود که گویا حوزه هنری فیلم‌های آنها را در سینماهایش پخش نمی‌کند. چند طرف دعوا دارند با هم جر و بحث می‌کنند و به هم بد و بیراه می‌گویند. اما نامه اخیر این چند سینماگر از جنس دیگری بود. آنها به سینماگرانی که با حوزه کار می‌کنند تاخته بودند و آنان را نان به نرخ روز خورانی نامیده بودند که اکنون در حال همکاری با حوزه هستند. این حرکت را از این سینماگران بعید می‌دانستم. حتی هنوز هم گمان می‌کنم در شرایط مناسبی این نامه را ننوشتند. آیا صحیح است که اگر ما با کسی دعوا داریم دنیا را به دو قسمت تبدیل کنیم. یا آنهایی که با ما هستند یا آنهایی که بر ما هستند؟ و کسانی که با دشمنان ما هستند بر ما هستند که اگر با ما بودند باید دشمن دشمن ما می‌بوند؟ در این ماجرا طرف هیچ کدام را نمی‌گیرم. نه حوزه را که دارد روی ارزش‌هایش پافشاری می‌کند. نه سازمان سینمایی را که می‌خواهد محدوده قدرت‌ خود را بیشتر کند. نه وزارت ارشاد را که منفعلانه عمل می‌کند. نه سینماگران را.

ولی آیا این درست است که ما برای دیگران تعیین تکلیف کنیم؟ مگر این سینماگران به همین موضوع اعتراض ندارند؟ پس چرا خودشان هم همین کار را می‌کنند. چه شد آن همه ادعا؟

آزادی همان قدر که یک حق است یک مسئولیت هم هست.

مسئله زن برای مدیران رسانه

بیشتر مدیران رسانه ما تصور می‌کنند از سلاحی قوی در مقابله با رسانه‌های غیرایرانی برخوردار نیستند. منظور از سلاح قوی هم توانایی نمایش زن و تصویر زنانگی آنهاست. رسانه‌ها غیر ایرانی از دو جاذبه جنسی و خشونت در جذاب ساختن برنامه‌های رسانه‌ای استفاده می‌کنند. اما رسانه‌های ما از یکی از این دو سلاح استفاده نمی‌کنند ودر مقابل به صورت دیوانه‌واری از خشونت استفاده می‌کنند. اخیرا که برخی سینماگران با محدوده جذابیت‌های جنسی به طور عمیق‌تری نسبت به گذشته مماس شده‌اند، دیدیم که چه بحث‌هایی راه افتاد. ممکن است بگویید پیش از این هم در سینما زن‌هایی حضور داشتند که از جاذبه‌هایشان استفاده کردند. اما ببینید، بیشتر خانم‌های جذابی که تصاویرشان را در سایت‌های مثل نیک‌صالحی دست به دست می‌کنند در چه سطحی قرار دارند. عموما بازیگران سطحی و رده‌چندمی هستند که معمولا نقش‌های بی‌مایه بازی می‌کنند. هیچ کدام جدی نبودند. اما امسال و در جشنواره فیلم فجر فیلم‌هایی نمایش داده شدند که دست روی مسائل جدی گذاشتند. بازیگران جدی داشتند. نقش‌های جدی داشتند. به نظر می‌رسد مسئله‌ای به نام نمایش زنانگی زنان ذهن مدیران رسانه ما را مشغول کرده است.

تاکنون در تلویزیون ما زنان مردتر از مردان ظاهر شده‌اند. هیچ زنی بر روی زنانگی‌اش تاکید نکرده است. حتی در برنامه‌هایی که برای زنان خانه‌دار ساخته می‌شود گویی در پشت چهره زنان مجری، یک مرد پنهان شده است. تک و توک مجری‌هایی هم که بر روی زنانگی‌شان تاکید کردند خیلی سریع به وادی لوس و لوس بازی افتادند و محو شدند. این مشکل در مورد مجری‌های مرد کم‌تر است و دست آنها بازتر است. چرا؟

مدیران رسانه ما تصور می‌کنند توان مقابله با رسانه‌هایی که خارج از ایران هدایت می‌شوند را ندارند. چون آنها می‌توانند از جذابیت‌های زن استفاده کنند. آنها می‌توانند زنان سرلخت نشان دهند. آنها می‌توانند شلوار جین تنگ پای زن‌ها کنند و پر و پاچه‌ خانم‌ها را عرضه کنند. آنها می‌توانند دامن‌های کوتاه معروف به مینی‌ژوب پای زن‌ها کنند و پای لخت آنها را بریزند وسط برنامه. آنها می‌توانند نیم‌تنه‌های تنگ تن زن‌ها کنند و جوری همه چیز را بچینند که همیشه یک خط وسط سینه زن‌ها دیده شود. آنها می‌توانند آرایش‌های تند و بتونه‌کاری‌های شدید روی زن‌ها پیاده کنند. در حالی که آنها می‌توانند، ما نمی‌توانیم. مدیران ما تصور می‌کنند مجبوریم حجاب به روی زن‌ها بکشیم و آنها را از حرکت‌ها و ناز و ادا و عشوه‌هایی که نشان می‌دهد این‌ها زن هستند خودداری کنیم.

متاسفانه این طیف مدیران که تعدادشان هم کم نیست هم با مسئله حجاب سطحی روبه‌رو می‌شوند هم با مسئله رسانه. آنها تصور می‌کنند رسانه برای جذاب بودن دقیقا باید همان کارهایی را انجام دهد که رسانه‌های غیر فارسی زبان انجام می‌دهند. به همین خاطر آنها خود را بازنده می‌دانند و تلاش‌شان را بیهوده. حال آن که گناه ما گردن دیگری نیست. ما اگر بتوانیم برنامه سرگرم‌کننده بسازیم هیچ نیازی به نمایش پر و پاچه نداریم. مشکل جای دیگری است. ما معلول را علت گرفته‌ایم. کدام الگوی عمل رسانه‌ای به ما گفته که برای جذاب شدن حتما باید زنان را این طور و آن طور نشان داد؟

اشتباه آقایان این است که تصور می‌کنند برنامه و رسانه موفق برنامه‌ و رسانه ای است که باعث می‌شود رسانه‌های غیر ایرانی را به خاک سیاه بنشاند. آقایان هنوز باور نکرده‌اند که دیگر نمی‌توان از سبد خانواده‌های ما تماشای محصولات رسانه‌ای متفاوت را محو کرد. ما تنها کاری که می‌توانیم بکنیم این است که جایی بین این سبد برای خودمان باز کنیم. هنر ما می‌تواند این باشد که کنار خبرهای بی‌بی‌سی و برنامه‌های سرگرم‌کننده من و تو و سریال‌های جم و موزیک‌ویدیوهایی پی‌ام‌سی، ما هم جایی برای خودمان باز کنیم. ما نمی‌توانیم و نباید برویم بفرمایید شام بسازیم. ما باید برنامه دیگری بسازیم که کنار بفرمایید شام دیده شود. همین!

به رویاسازانی بزرگ احتیاج داریم

این روزها به هر جا که می‌رویم صحبتِ ارز و طلا و سکه است. این روزها نهادی که مردم بیشتر از همه از آن می‌شنوند بانک مرکزی است. همه از آخرین تصمیم‌های بانک مرکزی می‌گویند. به خبرهای سایت بانک مرکزی که نگاه می‌کنی خود به خود عمق فاجعه را درک می‌کنی. خبرها و تازه‌های بانک مرکزی بیشتر از این که به کسی آرامش بدهد استرس و ناراحتی می‌دهد. این روزها همه از هم می‌پرسند که آخرش چه خواهد شد. چه بخواهیم و چه نخواهیم اوضاع اقتصادی امروز ایران بد است. گرانی و بی‌کاری بی‌داد می‌کند. مشکلات فراوانی در حال ظهور است. آمارهایی که از این سو و آن سو شنیده می‌شود خبر از افزایش جرم و جنایت دارد. قاپ‌زنی در اطراف محل‌هایی که مدیران و افراد نسبتا متوسط به بالای جامعه عبور و مرو می‌کنند، مانند سازمان مدیریت صنعتی، زیاد شده است. همه یک جوری از تاثیر افزایش قیمت ارز و سکه و طلا بر زندگی و کسب و کارشان می‌گویند. برخی پیش‌بینی‌ می‌کنند در آینده نزدیک دچار مشکلات بیشتری خواهیم شد. برخی این مشکلات را ناشی از اثر تحریم‌ها می‌دانند. این در حالی است که ما بعد از انقلاب تا امروز یک روز بدون تحریم هم نداشتیم. با این حال برخی می‌گویند شدت و دامنه تحریم‌ها در چند سال و چند ماه گذشته افزایش یافته و همین طور افزایش هم خواهد یافت. به همین دلیل مشکلات اقتصادی در جامعه ایران بیشتر شده است.

در هر حال این روزها بیشتر از هر زمان دیگری بحث‌های اقتصادی بحث روز است. حتی در دنیای سینمای ما دو بحث به طور جدی دنبال می‌شود: یکی توقیف‌ها و تحریم‌ها و نمایش‌دادن‌ها و نمایش‌ندادن‌ها و دیگری بحث اقتصاد سینما. در هر دو مورد هم لنگان لنگان جلو می‌رویم. در هر دو حوزه هم به نظر می‌رسد خر ما از کرگی دم نداشته است. سینمای ما که باید دنیایی رویایی به مردم ما عرضه کند بیشتر به محلی برای زد و خورد و فحش و بد و بیراه گفتن تبدیل شده است.

به نظر می‌رسد هنرمندان کسانی هستند که در هر شرایطی به مردم رویا می‌فروشند. اگر کسی بگوید نشد و نگذاشتند و نمی‌شه شاید در هنرمند بودن او باید شک کرد. بسیاری از هنرمندان ما درخواست زندگی راحت و آسوده دارند. درخواست این را دارند که از مشکلات به دور باشند و بتوانند در عوالم هنری خود سیر کنند و اگر دست داد اثری هنری و فاخر تولید کنند. وظیفه مردم هم این است که مقام هنرمند را پاس بدارند. تعبیر دیگر این جمله این است که هزینه زندگی هنرمند باید روی دوش مردم باشد و مردم هم از این که این افتخار نصیب‌شان شده باید از خداوند تشکر کنند. از طرف دیگر و در ساختار نابه‌سامان سینمای ایران گروهی دیگر به جان این سینما افتادند که فیلم باید پول خودش را دربیاورد. فیلم خوب فیلمی است که بتواند در گیشه موفق باشد. فارغ از این که این صحبت‌ها در حوزه صنعت یا اقتصاد سینما مطرح می‌شود نه در حوزه‌ای که بسیاری از منتقدان سینمایی آن را هدف قرار داده‌اند. معیار اندازه‌گیری موفقیت یک فیلم از نظر هنری با معیار اندازه‌گیری موفقیت یک فیلم از نظر صنعتی و اقتصادی متفاوت است.

البته به نظر می‌رسد هیچ هنرمندی از این که اثرش دیده شود، یعنی بتواند درآمد خوبی هم به دست آورد ناراضی نباشد. این ناجوانمردانه است که کسی نتواند اثر پرفروش بسازد بعد بگوید من بازاری‌ساز نیستم. این که کسی هم که نبض بازار و مردم دستش است مدعی این باشد که فقط من می‌دانم که در این سینما چه کار باید کرد هم جوانمردانه نیست. به نظر می‌رسد ما دو موضوع را با همدیگر شدیدا قاطی کرده‌ایم. یکی صنعت رسانه و دیگری خود رسانه است. مردم هیچ وقت با صنعت سر و کار ندارند. آنها با رسانه سر و کار دارند و بس. اگر بخواهیم قصه‌مان را محدود کنیم می‌توانیم جای رسانه سینما بگذاریم. برای مردم چه اهمیتی دارد که فلان فیلم را فلان کمپانی ساخته است یا دیگری. برای مردم چه اهمیتی دارد که فلان شخص فلان کمپانی را پایه‌گذاری کرده که امروز فیلم‌های موفقی از نظر هنری و تجاری می‌سازد. برای مردم فقط و فقط همان چیزی که می‌بینند اهمیت دارد و بس. مردم با سینما سر و کار دارند نه صنعت سینما. سینما باید احساس‌برانگیز باشد اما صنعت سینما هرگز احساس برانگیز نیست.

زبان صنعت سینما منطق است و زبان سینما احساس. خود سینما را هم باید در دو بخش دید: فرم و محتوی. از این دو هم عده زیادی به محتوی چسبیده‌اند و فرم را رها کرده‌اند. فیلمی با مفهوم دینی ساخته می‌شود که از نظر فرم در حد فاجعه است. اما طرف می‌گوید از نظر او مدیوم سینما هیچ اهمیتی ندارد و آن چه اهمیت دارد حرفی است که می‌خواسته بزند. غافل از این که حرف خوب را هم اگر بد بزنیم بد می‌شود. بسیاری هستند که حرف بد را خوب می‌زنند و ما به بد بودن حرف‌شان توجهی نمی‌کنیم. حوزه صنعت سینما را هم می‌توان در سه حوره تولید و ترویج و توزیع بررسی کرد. متاسفانه این روزها توجه همه به تولید و ترویج و توزیع جلب شده و از خود سینما هم کسی کاری به خود سینما ندارد و فقط حرف فیلم مهم شده. انگار بسیاری فراموش کرده‌اند که سینما هنری سرگرم‌کننده است و برای این که بتواند سرگرم کند باید در قالب‌های خاصی باشد.

سینما قرار است به مردم رویا بفروشد. آن هم در زمانی که رویاها کم‌رنگ شده است. آن هم در زمانی که مشکلات زیاد شده است. آن هم در زمانی که دلار و ارز و طلا بی‌داد می‌کنند. اگر قرار باشد هنرمندان سینما و مدیران صنعت سینما هم‌گام با مردم بنشینند و به غم و غصه‌ها نگاه کنند چه فایده. این سینما چه کارکردی دارد پس؟ اگر قرار است سینما هم مشکلی به مشکلات ما اضافه کند و ما هر روز خبرهای زد و خورد سینمایی‌ها و مدیران سینمایی را دنبال کنیم، بهتر نیست این سینما را جمع کنیم؟

قصه استراتژی در رسانه‌ها

چرا ما، نیازی به استراتژی نداریم و استراتژی دردی از دردهای درمان‌پذیر ما را دوا نخواهد کرد؟

چارده پانزده سالی هست که رسانه‌ها را دنبال می‌کنم. هفت هشت سالی هم می‌شود که از راه رسانه‌ها پول در می‌آورم و زندگی می‌کنم. با این حساب می‌توانم خودم را یک فعال رسانه‌ای بنامم. این فعال رسانه‌ای در رسانه‌های کوچک و بزرگ فراوانی کار کرده‌ است: دولتی، خصوصی و عمومی یا همان خصولتی! چند رسانه خرد هم راه انداخته‌ام که هم سن و سال‌های مدیریت خوانده من به آنها می‌گویند start up. اما در تمام این سال‌ها هیچ گاه و هیچ گاه، اهمیت راهبرد و استراتژی، در فعالیت واقعی یک سازمان رسانه‌ای را از نزدیک ندیدم و لمس نکردم.

در این سال‌ها چه از راه دور و چه از راه نزدیک شاهد انجام فعالیت‌هایی بودم که قرار بوده محصول یا خدمتی رسانه‌ای تولید کنند. اما هیچ گاه و در هیچ رسانه‌ای ندیدم که بگویند فلان کار را می‌کنیم چون در راستای استراتژی ماست و فلان کار را نمی‌کنیم چون در راستای استراتژی ما نیست. اصلا بگذارید داستان را جور دیگری بگویم. در هیچ کدام از این رسانه‌هایی که من کار کرده‌ام، هیچ وقت، هیچ کسی را ندیدم که بتواند بگوید ماموریت این رسانه چیست، چه چشم‌اندازی دارد، ۵ سال بعد قرار است کجا باشد و جامعه چه می‌خواهد و رسانه چه می‌تواند.

 

وقتی مدل کسب و کار نداریم.

بگذارید اصلا یک سوال نسبتا ساده‌تر بپرسم. یکی از مهم‌ترین بخش‌هایی که استراتژی با آن سر و کار دارد مدل کسب و کار است. مدل کسب و کار می‌گوید که رسانه چه ارزشی برای چه کسانی تولید می‌کند و بابت آن چگونه درآمد کسب می‌کند. شما چند نفر را می‌شناسید که در یک رسانه فعال باشند و بدانند که آن رسانه چگونه پول در می‌آورد. بسیاری از کسانی که در رسانه‌ها کار می‌کنند نمی‌دانند که رسانه‌ای که در آن کار می‌کنند چگونه پول در می‌آورد. فاجعه زمانی است که این عدم درک به مدیران سطوح بالای یک رسانه هم سرایت می‌کند. چرا چنین است؟ واقعیت این است که در برابر پول وضعیت دوگانه‌ای داریم و هنوز تکلیف‌مان با خودمان مشخص نیست. از یک طرف پول را چرک کف دست می‌دانیم و ارزشی برای آن قائل نیستیم و از طرفی تمامی فعالیت‌هایمان خودآگاه یا ناخودآگاه به سمت کسب پول بیشتر است و بیشتر.

اصل فاجعه زمانی رخ می‌دهد که دانسته یا ندانسته، رسانه‌ها هم هیزم این آتش را بیشتر می‌کنند. این روزها بسیاری از رسانه‌های ما از موفقیت می‌گویند. این که چگونه موفق و موفق‌تر شوید. چگونه قورباغه‌تان را یک لقمه چپ کنید. برایان تریسی هم به ایران می‌آید و مردم برای دیدن او بلیت‌های آن چنانی می‌خرند. معیار داستان موفقیت هم پول است و بس. حال ببینید وضع مخاطب بیچاره را. از یک طرف به او می‌گویند آرمان‌های والا داشته باشد، از طرفی دیگر مدام به او نشان می‌‌دهند آن که پولش بیش، موفقیتش بیش!

این داستان استراتژی است. ما استراتژی نداریم چون به آن نیازی نداریم. چون پول نفتی هست که طرفه دایناسورهای قدیمی به ماست. تا زمانی که دست در این هبه می‌بریم، به ناچار خوی و خصلت دایناسوری می‌یابیم و نیازی هم نخواهیم داشت. تا نیازی نباشد تغییری نیست. تا تغییری نباشد به راهبردی هم احتیاج نیست. این می‌شود که در چنین فضایی راهبرد و استراتژی می‌شود سالاد سفره و بود و نبودش فرقی ندارد. بود، بهتر. نبود هم، وعده غذایی با همان مرغ و مخلفات کامل می‌شود ان‌شاا… .

 

بگذارید داستانی در مورد تغییر بگویم.

فکر می‌کنید امنیت واقعی کجاست ؟ امنیت واقعی در پذیرش تغییر است. سازمان‌ها باید به این پرسش پاسخ دهند که در مقابل تغییر چه احساسی دارند؟ سن واقعی انسان‌ها با سن تقویمی آنها فرق دارد. سن واقعی نشان دهنده استفاده هر فرد از گذشت زمان و کسب تجربه‌ها است. برای تغییر، روش انجام کار را باید تغییر داد و به شیوه‌ای متفاوت کار را انجام دهیم. یک مدیر پیش از این که از او بپرسند باید از خودش بپرسد که تا الان چه کرده است؟ چند کارمند خوب ساخته؟ چند بازار ایجاد کرده است؟ سازمان مانند چهار چرخ اتوموبیل است. همه چرخ‌ها باید همزمان و با یک سرعت حرکت کنند. اگر یکی از چرخ‌ها سریع‌تر یا کندتر از باقی چرخ‌ها حرکت کند، این برای اتوموبیل مشکل‌آفرین است. تجربه در یک سازمان مانند دو اسب است. یکی که از روی نرده می‌پرد و دیگری که تلاشی نمی‌کند بپرد. تجربه می‌تواند سازمان را اسیر خودش کند. تلفن و هواپیما در زمانی که تازه اختراع شدند، هرگز با آغوش باز پذیرفته نشدند. این جمله که احتیاج مادر اختراع است، مزخرفی بیش نیست. که اگر این طور بود مصری‌ها بولدوزر می‌ساختند. منشا اختراع هوش و درایت و نارضایتی است. ادیسون می‌گوید اگر مردی راضی باشد، دیگر تمام شده است. برای پیشرفت واقعی نیاز به مقدار زیادی کارمند ناراضی است. امنیت واقعی این است که یک کارمند پیشرو در یک شرکت پیشرو باشید.

 

حالا بیایید نگاهی کنیم به یکی از بخش‌های مهم رسانه‌ای کشور یعنی صنعت سینما.

این روزها فقط خواجه حافظ شیرازی است که خبر از حال نزار موجودی به نام سینمای ایران نداشته باشد. از هر کودک ده ساله این شهر هم بپرسی، که فرزندم، چرا سینمای ایران به این حال و روز افتاده، می‌گوید ضعف مدیریتی! حالا این ضعف مدیریتی چیست که در دهان همه منتقدان افتاده خدا می‌داند. داستان این روزهای ضعف مدیریتی هم داستان فیل است و مردمی که در تاریکی می‌خواهند او را بشناسند. داستان پرآب چشم سینما که عرصه کشاکش‌ها شده فقط یک نمونه از وضعیت استراتژی در رسانه‌های ماست. به راستی سینمای ما ۵ سال دیگر قرار است کجا باشد؟ آیا این جایی که امروز هستیم همان جایی است که ۵ سال پیش می‌خواستیم؟

داستان سینما را کش‌دار نکنیم و برگردیم به داستان خودمان. ما استراتژی نمی‌خواهیم چون به آن نیازی نداریم. همان اندک تلاش‌های ارزشمندی هم که می‌شود ره به جایی نمی‌برد. چون از استراتژی درست استفاده نمی‌کنیم. بسیاری از نوشته‌هایی هم که تحت عنوان برنامه استراتژی به خورد خلق‌ا… داده می‌شوند به درد بایگانی می‌خورند و بس. همان بهتر که بایگانی می‌شوند. وگرنه معلوم نبود این چیزهایی که صرفا ترجمه بی‌کم و کاست روش‌های موفقیت در کشورهای دیگر است اگر قرار بود دربست در این مملکت پیاده شوند الان چه خبر بود.

 

داستان استراتژی در ایران بیشتر به شتر مرغ می‌ماند.

وقتی به شتر مرغ می‌گویند بپر می‌گوید من شترم. وقتی می‌گویند سواری بده می‌گوید من مرغم. داستان غم‌انگیز استراتژی در ایران چنین است. داستانی پر اشک و آه. معلوم نیست از استراتژی چه می‌خواهیم. پر پرواز یا سندی برای آرشیو و بیلان کار.

متاسفانه نگارنده علی‌رغم علاقه فراوانی که به مباحث استراتژی دارد هرگز شاهد تدوین و پیاده‌سازی یک برنامه استراتژی موفق و کارا در هیچ کدام از سازمان‌هایی که کار کرده نبوده است.

بنابراین ممکن است سازمان‌هایی بوده باشند، که هر روز مرزهای نویی در استراتژی پیاده می‌کنند، ولی آوازه آنها به گوش نگارنده نخورده است. اگر شما موردی می‌شناسید به نگارنده اطلاع دهید.

جسارتا همین جا بگویم که بین دو مفهوم تفاوت قائل شویم. یکی تفکر استراتژیک است و دیگری مدیریت استراتژیک. تفکر استراتژیک روش ندارد و قائم به فرد است. بودند سازمان‌هایی که فردی خوش‌فکر و کلان‌نگر در راس آن قرار گرفته و تا زمانی که حضور داشته سازمان فضای صنعت را عرصه ترکتازی خود کرده است. اما به محض رفتن فرد همه چیز از هم پاشیده است. اما مدیریت استراتژیک روش دارد و قائم به فرد نیست.

 

مشکل کجاست؟

به نظر نگارنده مشکل از این جا ناشی می‌شود که هنوز تکلیف‌‌مان با خودمان مشخص نیست. رسانه ملی برنامه‌های فراوانی در حمایت از تولید ملی می‌سازد تا مردم از تلویزیون‌هایی که تولید غیر ملی هستند آنها را تماشا کنند. باشد که تولید ملی افزایش یابد. رسانه‌های چاپی ما روی کاغذی منتشر می‌شوند که بخش زیادی از آن تولید ملی نیست. آن وقت انتظار داریم حرف این رسانه به دل بنشیند. رسانه‌نگاران ما برای نوشتن از لپ‌تاپ‌هایی استفاده می‌کنند که تولید ملی نیست. حال شما چگونه باور می‌کنید که این دکمه‌های واسطه انتقال کلماتی شوند که قرار است تولید ملی را ترویج کنند ؟ قصد نگارنده به هیچ وجه طعنه زدن به خودی و غیر خودی نیست که دل ما پر از خون است. از این که قرار است اهمیت استراتژی در رسانه را بگوییم و باور داریم که زیاد آن را باور ندارید نگرانیم.

گمان می‌کنیم استراتژی خیلی مهم است. اما شاید اگر فردا روزی ما هم ببینیم پیاده‌سازی استراتژی هزینه‌بر باشد شاید برای ما هم دیگر استراتژی مهم نباشد.

این حرف‌ها برای این بود که تاکید کنیم استراتژی آب در کوزه نیست که ما تشنه لبان به دنبالش بگردیم. خواستیم بگوییم به هیچ‌وجه قصد نداریم بگوییم یافتیم یافتیم. قرار نیست نوشدارویی برای دردهای درمان‌پذیر نسخه‌پیچ کنیم. فقط و فقط می‌خواهیم یکی از کارهایی که در این سال‌‌‌ها جای خالی‌اش را حس کرده‌ایم یادآوری کنیم. که نه با رفتنش آب از آب تکان می‌خورد و نه با آمدنش طرحی نو در می‌افتد.

کی رفته‌ای ز دل که تمنا کنم تو را

کی بوده‌ای پنهان که پیدا کنم تو را

 

توضیح: این یادداشت را برای نشریه مدیریت ارتباطات و پرونده استراتژی در رسانه‌ها نوشته بودم و د در شماره ۲۷ این نشریه منتشر شده بود.

خبر چیست؟

خبر مهم‌ترین محصول رسانه‌هاست. رسانه بی‌خبر مانند زنبور بی‌عسل است. تولید خبر اصولی دارد که ساده است. با این حال در بیشتر مواقع در طول کار فراموش می‌شود. کسانی که فقط اصول را بلدند و کار خبری نکردند این اصول را وحی منزل می‌دانند. آن کسانی که کار خبر کردند و کاری با این اصول ندارند این اصول را حرف مفت می‌پندارند که به درد کتاب‌ها می‌خورند و بس. واقعیت این است که این اصول هم مهم هستند و هم نیستند. مهم هستند چون هنوز هم خبر روی همین اصول ساخته می‌شود. مهم نیستند چون کسانی که کار می‌کنند بعد از مدتی اصول خودشان را می‌یابند.

مخلص کلام این که این اصول را باید آموخت و در طول کار و کاملا هوشمندانه آن‌ها را زیرپا گذاشت و طرحی نو در انداخت.

در ادامه یک جزوه جمع و جور و یک فایل ارائه در زمینه خبر را می‌توانید دانلود کنید.

خبر چیست؟

ارائه خبر چیست؟

مدیر رسانه در نمایشگاه رسانه‌های دیجیتال چه می‌کند

از فردا نمایشگاه رسانه‌های دیجیتال شروع می‌شود و تا ۱۰ روز ایران در حال و هوای رسانه‌های دیجیتال خواهد بود. امسال هم‌زمان با برگزاری این نمایشگاه دو کارگاه خواهم داشت. با دوستانم در نشستی تخصصی در مورد صنعت نشر حضور پیدا می‌کنم. هم‌چنین فصلنامه علمی تحلیلی کتاب مهر هم منتشر خواهد شد. پرونده ویژه ما درباره رسانه‌های دیجیتال هم پیش از این در ماه‌نامه مدیریت ارتباطات منتشر شده بود. اما جزئیات بیشتر:

سازمان ۲.۰

کارگاه آموزشی سازمان ۲.۰: دوشنبه آینده (۱۷ مهر ماه)، کارگاه سازمان ۲.۰ در نمایشگاه برگزار می‌کنم. در این کارگاه‌ دو ساعته در مورد مفاهیم و اصول اولیه سازمان ۲.۰ خواهم گفت. برای این کارگاه مطالب جدیدی نسبت به گذشته آماده کرده‌ام. با کمک رسول، برادرم، یک متن کاربردی از aiim را برای اولین بار به فارسی ترجمه کردیم. در این کارگاه نقشه راه ایجاد سازمان ۲.۰ را شرح خواهم داد.

جزئیات بیشتری در مورد این کارگاه را می‌توانید از اینجا ببینید.

برای ثبت‌نام هم می‌توانید اینجا را مشاهده کنید.

کارگاه آموزشی استفاده از ابزارهای چند رسانه ای در تولید محتوای خبری: این کارگاه در دو روز شنبه و یکشنبه آینده برگزار می‌شود. در این کارگاه از مفاهیم جدید روزنامه‌نگاری خواهم گفت. چیزی که علی قنواتی تحت عنوان روزنامه‌نگاری سبک جامع از آن یاد کرده. چیزی که من دوست دارم بگویم رسانه‌نگاری سبک جامع. مخاطبان این کارگاه با اصول اساسی تولید محتوای چند رسانه‌ای خبری آشنا خواهند شد.

جزئیات بیشتری در مورد این کارگاه را به زودی در مدیر رسانه منتشر می‌کنم.

برای ثبت‌نام هم می‌توانید اینجا را مشاهده کنید.

نشست تخصصی بررسی فرصت‌ها و چالش‌های نشر دیجیتال در ایران:  اساتید و کارشناسان و فعالان این حوزه جهت بررسی و عارضه یابی معضلات و فرصت‌های تولید کتاب و محتوای دیجیتال در کشور در این نشست حضور دارند. چهارشنبه آینده ( ۱۹ مهرماه ۱۳۹۱ ساعت ۷ تا ۹ عصر در محل برگزاری نشست‌ها در همایش بین‌المللی رسانه‌های دیجیتال خواهد بود. تا جایی که من می‌دانم دوستان من در نشر سوره مهر برای این نشست خیلی کار کرده‌اند و مطمئنا اتفاق خوبی خواهد بود.

 

انتشار فصلنامه کتاب سوره مهر: این شماره این فصلنامه به صنعت نشر دیجیتال اختصاص دارد. چند مقاله خواندنی در این شماره هست که بسیار جذاب و هیجان انگیز است. در این شماره به همراه دوستانم سعی کردیم ابعاد مختلف صنعت نشر دیجیتال را بررسی کنیم. خودم هم موضوع مورد علاقه‌ام یعنی مدل‌های کسب و کار جدید را کار کرده‌ام. فاطمه پورمعصوم، مینا والی، منصوره عزت‌زاده، رسول قربانی و … همکاران من در این شماره از فصلنامه بودند.

فهرست مطالب این فصلنامه را از اینجا دانلود کنید.

انتشار پرونده رسانه‌های دیجیتال در مدیریت ارتباطات:

در شماره آخر مدیریت ارتباطات با دوستانم رسانه‌های دیجیتال در ایران را بررسی کردیم.

مطالبی که در این پرونده منتشر شده است:

چگونه منطق دنیای رسانه‌های دیجتیال را درک کنیم؟ نوشته رضا قربانی،

بررسی الگوی کارآفرینی در رسانه‌های دیجیتال، رسانه دیجیتال باید پول خودش را در بیاورد نوشته مینا والی،

نگاهی به مدل کسب‌وکار ۲ سایت خبری برتر ایران از نظر الکسا، چه چیزی سایت‌های خبری ایرانی را متفاوت می‌کند؟ نوشته مریم بورقانی فراهانی،

وب‌لیبرتی‌ها (آدم معروف‌های اینترنت) چه کسانی هستند و چه ویژگی‌هایی دارند؟ و آیا اینترنت ملی ایران می‌تواند تحولی بزرگ در فضای رسانه‌های دیجیتال ایجاد کند؟ نوشته مریم فراهانی،

کارآفرینی در رسانه‌های دیجیتال؛ فرصت‌ها و چالش‌های پیش‌رو در کشور، آیا کارآفرینی در رسانه‌های دیجیتال ایران امکان‌پذیر است؟ چگونه؟ نوشته سید محمد مقیمی و عباس نیک نژاد،

آیا رسانه‌های دیجیتال آینده روزنامه‌ها را تغییر می‌دهند؟ نگاهی به The Daily ، چه کسی پادشاه دنیای قشنگ نو می‌شود؟ و آیا سی‌دی عمو پورنگ هم یک رسانه دیجیتال است؟ نوشته فاطمه پورمعصوم،

تلویزیون یا اینترنت؛ رقابت بر سر اول بودن، برگ برنده همچنان در دست تلویزیون است نوشته قاسم سرافرازی

و بررسی عوامل موفقیت وب‌سایت ورزش۳، ورزش۳؛ طوفان فضای مجازی نوشته محمدجواد هنرمندساری

در روزهای آینده این مطالب در کافه مدیا هم بازنشر خواهند شد.

پرداخت الکترونیک:
در این نمایشگاه راه پرداخت هم حضور خواهد داشت. در این نمایشگاه و با فضایی که با کمک تعدادی از دوستان فراهم شده قصد داریم به آموزش خرید الکترونیک کتاب بپردازیم. توسعه پرداخت الکترونیک در فضای فرهنگی یکی از دغدغه‌های من است. دوست دارم زمانی برسد که خرید و تهیه محصولات الکترونیک به سادگی امکان‌پذیر باشد. دوست دارم روزی برسد که مردم ایران در هر نقطه‌ای که هستند بدون دغدغه محصولات فرهنگی مورد نیازشان را تهیه کنند. فعلا با این رویا خیلی فاصله داریم. هنوز مردم ما پرداخت الکترونیک را جدی نگرفته‌اند و هنوز محصولات فرهنگی در سید خانواده‌های ما جای زیادی ندارد.

در کارگاه سازمان ۲.۰ چه چیزی در انتظار شماست

دوشنبه آینده در نمایشگاه رسانه‌های دیجیتال کارگاه سازمان ۲.۰ برگزار می‌کنم.

سازمان ۲.۰ کاربرد مفاهیم و ابزارهای مختلف رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی در درون سازمان‌هاست. در کارگاه سازمان ۲.۰ یک چهارچوب هوشمندانه برای ارزیابی و پیاده‌سازی فناوری‌ها و فرآیندهای اجتماعی هم در داخل و هم در خارج یک سازمان معرفی می‌شود.

یک نقشه راه تفصیلی شامل هشت مرحله زیر هم معرفی می‌شود:

[checklist]

  • پیدایش
  • استراتژی
  • توسعه
  • نظارت
  • مشارکت
  • درگیری (مشغولیت)
  • کنترل
  • بهینه‌سازی

[/checklist]

 

برای ثبت‌نام اینجا کلیک کنید.

اگر حال و حوصله خواندن متنی درباره سازمان ۲.۰ را هم دارید از شما دعوت می‌کنم ادامه این نوشته را بخوانید:

 

پیش از شروع: اینترنت مغز است

در جامعه اطلاعاتی یا معرفتی امروز اینترنت ابزاری قدرتمند برای خلق مدل‌های جدید کسب و کار و برگ برنده سازمان‌ها در فضای رقابتی است. جفری اشتیبل می‌گوید اینترنت بیش از یک سری شبکه‌های کامپیوتری به هم پیوسته است. او می‌گوید اینترنت تکرار مغز انسان در خارج از بدن آدمی است. سازمان‌ها تنها زمانی می‌توانند به مزیت رقابتی پایدار دست یابند که مشابهت مبانی، ساختارها و کارکردهای اینترنت با مغز انسان را درک کنند.

مانوئل کستلز زمانی درباره اینترنت گفته بود که اینترنت در کلیت و اجزا مانند مغز انسان عمل می‌کند، اما شاید درست‌تر آن باشد که بگوئیم اینترنت یک مغز است نه این که اینترنت مانند یک مغز است. این نکته تفاوت اینترنت و کامپیوتر است. کامپیوتر تقلیدی از برخی کارکردهای مغز آدمی است و تلاش می‌کند شبیه مغز باشد، در حالی که اینترنت خود مغز است. چرا؟ چون اینترنت دارای روحی فراتر از خود است که بر فعالیت‌ها و رفتارهای خودش نظارت می‌کند، دقیقا مانند مغز که علاوه بر نظارت بر باقی بدن بر خودش هم نظارت دارد. مغز انسان گنگ است و این گنگی دلیل تیز و زیرک بودن آن است. اینترنت برخلاف ابرکامپیوتر‌های قدرتمند دارای نقاط ضعفی مشابه مغز انسان است و به صورتی مشابه هم هوشمند است. بنابراین تفکر انسانی از طریق ساخت ابرکامپیوتر‌های قدرتمند محقق نخواهد شد؛ بلکه نتیجه یک رویکرد شبکه‌ای است که نقاط ضعف تفکر انسانی را هم تقلید کند.

در این دیدگاه، هوش یک پدیده تظاهری است که برای هوشمند بودن باید تظاهر به هوشمندی کرد؛ این تظاهر در همه ابعاد حتی در ضعف‌ها هم دیده شود. در اینترنت هم مانند مغز یک روح تکاملی بر کلیت آن حاکم است. از این نظر پدیده‌ها حالتی تکاملی دارند و در یک روند رو به رشد به صورت مداوم تکامل می‌یابند. در فضای سایبر ما شکلی از تکامل را می‌بینیم که ادامه مسیر تکاملی مغز انسان است. مغز یک ماشین حساب ضعیف است، ولی دستگاه تحلیلگر پیچیده و قدرتمندی محسوب می‌شود. کارکردهای مغز متفاوت از کارکردهای کامپیوتر ولی مشابه با کارکرد‌های اینترنت است. هوش انسانی به معنای توانمندی تولید، نگهداری، بازسازی و تخریب خاطره‌ها و ایده‌ها است. به صورتی مشابه اینترنت نیز فرایند تولید، تکثیر و پاک کردن است. این یعنی اینترنت خلق می‌کند که از بین ببرد! هیچ ساختاری در طبیعت چنین کارکردی مشابه مغز انسان ندارد.

برای بررسی بیشتر می‌توان به کارکرد زبان هم نگاه کرد. اینترنت ساختار زبانی خودش را دارد. فرایند جستجو در اینترنت به شکلی شگفت‌آور مشابه فرایند جستجو در مغز انسان است. جایگاه زبان و الگوی زبان‌شناختی جستجو در هر دو مورد یکسان است. اینترنت مثل ماشین تحریرهای قدیمی روزی به پایان می‌رسد، همان گونه که انسان عمر محدودی دارد و جاودانه نیست. اما مرگ اینترنت مانند مرگ انسان فقط در اندازه و ابعاد روی می‌دهد و هوشمندی و قدرت به تکامل خود ادامه می‌‌دهد. به گونه‌ای مشابه خرد و عقلانیت انسانی با گذر زمان مدام افزایش می‌یابد. مغز انسان به مرور پیر می‌شود و توانایی محاسبانی و نگهداری اطلاعات آن کاهش می‌یابد. اما حکمت و فرزانگی تا لحظه مرگ تکامل می‌یابد و با مرگ، فرد مرحله‌ای برای تدام تکامل توسط دیگران می‌شود. این همان روندی است که دانش بشری در طول سال‌ها شکل گرفته است. اینترنت نمی‌تواند مانند انسان آگاه به موقعیت باشد اما ظرفیت خلق یک آگاهی جمعی را دارد.

هدف از مقدمه این بود که پیش از ورود به بحث اصلی یادآوری کنیم که برای ورود به بحث سازمان ۲.۰ باید چند ایده جهانشمول را در نظر داشت: یکی این که استفاده از وب ۲.۰ برای افزایش هوشمندی سیستم‌های انسانی است. برای همین باید الگوی مغز را در نظر داشت. اصل دیگر تکامل است. همان‌گونه که سیستم‌های طبیعی در یک مسیر تکاملی رشد می‌کنند برای تقلید از طبیعت در سازمان‌ها باید تکامل را در نظر داشت. ابزارهای وب ۲.۰ را باید با اهداف روشن وارد سازمان کرد و آن را در طول زمان بهبود داد. سازمان ۲.۰ برخلاف بسیاری دیگر از سیستم‌های مدیریتی از ابتدا در سازمان به صورت کامل پیاده نمی‌شود و هر سازمانی با توجه به سطح بلوغ خود از جایی شروع می‌کندو به مرور زمان سیستم را بهبود می‌دهد.

 

حمله وب ۲.۰ به سازمان‌ها

بنا بر آمارهای منتشر شده مراکز تحقیقاتی، روز به روز بر تعداد سازمان‌هایی که از فناوری‌های وب ۲.۰ یا رسانه‌های اجتماعی برای تسهیل ارتباطات سازمانی استفاده می‌کنند افزوده می‌شود. برخی از سازمان‌ها ادعا می‌کنند میزان استفاده از این فناوری‌ها با افزایش سودآوری و سهم بازار سازمان‌ها رابطه مستقیمی دارد. هر فناوری جدیدی در بدو ورود با انتقادهای فراوانی مواجه می‌شود. به عنوان نمونه زمانی که فناوری‌های مدیریت منابع سازمانی (ERP) در اوایل دهه هشتاد میلادی مطرح شدند انتقادهای فراوانی به آنها وارد شد. امروز چنین انتقادهایی به فناوری‌های وب ۲.۰ وارد می‌شود.

مدیران سازمان‌ها به دنبال پاسخی برای این پرسش می‌گردند که آیا فناوری‌های وب ۲.۰ یک موج زودگذر هستند یا روندی پایدار که ممکن است به بهبود عملکرد سازمان‌ها منجر شوند. از زمانی که برای اولین بار اندرو مک‌آفی در سال ۲۰۰۹ اصطلاح سازمان ۲.۰ را برای توصیف سازمان‌هایی که از رسانه‌های اجتماعی در درون سازمان‌شان استفاده می‌کنند به کار برد، تاکنون این موضوع مساله‌ای برای تحقیق در جهان بوده است: ولی تا امروز در ایران تحقیقی در این زمینه انجام نشده است.

در سازمان‌های امروزی استفاده از فناوری‌های ارتباطی نسل ۱.۰ با این که جریان اطلاعات و ارتباطات را تسهیل کرده اما خود باعث مشکلاتی شده است؛ از جمله:

۱. عدم دسترسی همه افراد سازمان به همه اطلاعات تولید شده در سازمان

۲. سرریز اطلاعاتی و عدم کنترل بر اطلاعات

۳. عدم مشارکت همه افراد سازمان در تولید اطلاعات

۴. جریان کند اطلاعات بین بخش‌های مختلف سازمان

۵. عدم شفافیت در سازمان‌ به علت ذخیره‌سازی محلی اطلاعات و دسترسی محدود به آن

۶. عدم مشارکت مشتریان و شرکای کسب و کار در زنجیره ارزش سازمان (مثلا در توسعه یک محصول و یا برای دادن بازخورد)

هرچند که فناوری‌های وب ۲.۰ مزایای فراوانی دارند اما این اشتباه است که گمان کنیم ابزارهای وب ۲.۰ ماند نوشدارو می‌توانند همه مسائلی که وصف شد را حل کنند.

 

و اینک سازمان ۲.۰

استفاده از فناوی‌های نوین ارتباطی به خصوص رسانه‌های اجتماعی و وب ۲.۰ باعث شده طیف جدیدی از سازمان‌ها به وجود بیاید که آنها را سازمان ۲.۰ می‌خوانند. در این سازمان‌ها گستره تعامل نسبت به سازمان‌های قدیمی‌تر بیشتر است و ارتباطات سازمانی در درون و حتی با بیرون سازمان سریع‌تر و موثرتر انجام می‌شود. مدیریت و راهبری رسانه‌های جدید مانند راهبری رسانه‌های سنتی نیست. قدرت اصلی این رسانه‌ها در حضور همه افراد است و مدیریت در سازمان‌های ۲.۰ مستلزم ترغیب همه به حضور است، البته به گونه‌ای که این حضور در راستای اهداف سازمان باشد. در واقع دو مساله اصلی پیش روی سازمان‌هایی که از رسانه‌های اجتماعی برای ارتباطات سازمانی خود استفاده می‌کنند وجود دارد:

۱. چگونه شهروندان یک سازمان را ترغیب به حضور در فضای وب ۲.۰ کنند؟

۲. چگونه شهروندان یک سازمان را از استفاده ناهنجار از فضای وب ۲.۰ دور کنند؟

علاوه بر این دو چالش اساسی بزرگترین موانع پیاده‌سازی سازمان ۲.۰ عدم درک صحیح آن، فرهنگ سازمانی نامناسب و هزینه‌های گزاف تغییر است.

 

نقطه ورود برای سازمان ۲.۰

پیاده‌سازی سازمان ۲.۰ پیش‌شرط‌هایی نیاز دارد که در این زمینه تحقیقات کمی انجام شده است. به نظر می‌رسد موفقیت سازمان ۲.۰ ارتباط مستقیمی با فرهنگ سازمانی داشته باشد. سازمان ۲.۰ در فرهنگی موفق می‌شود که:

• اشتراک اطلاعات یک امر معمول سازمانی باشد. دستیابی به اهداف سازمانی تعیین کننده اشتراک اطلاعات و سطح دسترسی افراد به اطلاعات مختلف است نه روابط انسانی.

• آمادگی پذیرش تغییر در سازمان وجود داشته باشد. استفاده از رسانه‌های اجتماعی در سازمان‌ها نیاز به تغییر فرایندها و روش‌های معمول سازمانی دارد.

• شفافیت در سازمان اصل باشد. اصل باید بر اطلاع‌رسانی باشد نه اطلاع‌نرسانی.

• سازمان باید سیستمی باز باشد که پتانسیل تعامل و مشارکت بالا در آن وجود داشته باشد.

• همکاری در سازمان اصل باشد و پاداش‌ها بر مبنای موفقیت کارهای تیمی باشد.

اما مواردی که در تضاد با شکل‌گیری سازمان ۲.۰ است:

• کنترل یک شخص یا یک واحد سازمانی بر شکل‌گیری و پخش اطلاعات در سازمان

• تمایل به نگه داشتن دانش برای خود و تبدیل آن به ابزار قدرت سازمانی

• کار در خلا و عدم به اشتراک گذاشتن اطلاعات و ایده‌ها برای یکدیگر

• سیستم بسته‌ای که امکان تعامل و مشارکت را پائین بیاورد.

………………………….

در کارگاه سازمان ۲.۰ نمایشگاه رسانه‌های دیجیتال متنی کاربردی از aiim  که برای اولین بار به زبان فارسی ترجمه شده منتشر خواهد شد. همچنین در این کارگاه نقشه راه ایجاد سازمان ۲.۰ معرفی می‌شود.

برای ثبت‌نام اینجا کلیک کنید.

آیا رسانه‌ها بیش از حد برای ما مهم شده‌اند؟

Media
Media

به نظر می‌رسد این روزها رسانه‌ها برای ما مهم‌تر از آن چیزی شده‌اند که باید باشند. انتظار ما از رسانه‌ها بیشتر از یک رسانه است. حتی گاهی پیام رسانه‌ها بسیار مهم‌تر از آن چیزی می‌شود که هست. نمونه این برخورد را می‌توان در جریان‌های از نقد فیلم این روزها در ایران مشاهده کرد. این روزها بسیاری از منتقدان فیلم‌ها بدون توجه به فیلم به عنوان یک رسانه، یک هنر، یک کانال ارتباطی یا هر چیز دیگر و با استناد به یکی دو جمله در فیلم‌ها در مورد آن‌ها قضاوت می‌کنند. این قضاوت‌ها هم معمولا نمادشناختی (البته بدون رعایت اصول اولیه و ابتدایی آن و بسیار من‌درآوردی) است. در نتیجه فیلم دیگر مهم نیست که چگونه ساخته شده. چطور ساخته شده. چقدر سینمایی ساخته شده. مهم این می‌شود که این فیلم نمادی از فلان امر مگو می‌شود و در نتیجه مجوزهای ذهنی برای حرکت‌هایی فراتر از تعامل با یک فیلم صادر می‌شود. متاسفانه این امر زمانی اتفاق می‌افتد که رسانه‌ها مهم‌تر از آن چیزی که هستند، دیده بشوند. اتفاقی که به نظر می‌افتد برای ما افتاده است. چند نمونه را بررسی کنیم.

داستان کاریکاتور روزنامه شرق و تعطیلی این روزنامه و عکس‌العمل‌ها. گفته می‌شود هادی حیدری در طرحی که روز سه‌شنبه در صفحه آخر روزنامه شرق منتشر شده قصد داشته به رزمندگان دفاع مقدس توهین کند. کاری به این ندارم که کارتونیست شرق شیطنت کرده یا نه. کاری به این ندارم که تصویر کارتون شرق چه چیزی را تداعی می‌کند. به هیچ کدام کاری ندارم. سوال من این جاست که یک کاغذپاره به نام روزنامه این همه ارزش توجه دارد؟ اگر ندارد که هیچ. اگر دارد لطفا یکی به من بگوید چرا به جز دنیای اقتصاد فروش باقی روزنامه‌های اقتصادی ایران به ۱۰۰۰ نسخه هم نمی‌رسد؟ آیا روزنامه‌ها برای این نیستند که خوانده شوند؟ اگر قرار است خوانده شوند آیا نباید خریده شوند؟ آیا فیلم‌های سینمایی خیلی مهم‌اند؟ اگر نه که هیچ. اگر هستند یکی به من بگوید پس چرا فروش فیلم‌های سینمایی در ایران و آمار مخاطب چنین فاجعه‌بار است؟ پس این فیلم‌ها را کجا می‌بینند و در مورد آنها حکم‌های ذهنی صادر می‌کنند؟

داستان آقای احمدی‌نژاد و روزنامه‌نگار بی‌بی‌سی. گفته می‌شود خبرنگار بی‌بی‌سی از احمدی نژاد در مورد تعداد فراوان همراهان او پرسیده و احمدی‌نژاد هم در جواب گفته […] خوردند این حرف را می‌زنند. البته بعدا مشخص شد چنین نبوده و احمدی‌نژاد در پاسخ گفته اوه اوه! واقعا یکی نیست بپرسد مرد حسابی، آقای روزنامه‌نگار محترم، مردم را چی گیر آوردی که همه را این چنین گذاشتی سر کار؟ تو فکر کردی کی هستی که از رئیس‌جمهور یک مملکت وسط راه سوال پرسیدی و بعد طرف چنان به تو بگوید که انگار یک فحش رکیک داده است. یعنی جوری هم ادا و اطوار در می‌آورند بندگان خدا گویی نمی‌دانند فحش چیست! حالا خبرنگار محترم خواسته ما را بگذارد سر کار، آیا ما هم باید برویم سر کار؟ ما چرا می‌رویم سر کار؟

داستان یه حبه قند و معرفی برای اسکار و تحریم اسکار. ابتدا فیلم یه حبه قند برای اسکار معرفی شد. بعد شمقدری پیشنهاد کرد امسال اسکار را تحریم کنیم. در ادامه حسینی وزیر ارشاد هم گفت امسال اسکار بی‌اسکار. اسکار اگر مهم است که هیچ. اگر مهم نیست چرا این همه سر و صدا. اگر اسکار رویداد مهمی است این چه حکایتی است که ما باید از رویدادهای مهم کناره بگیریم. اگر نیست که این همه سر و صدا برای چیست؟ ما داریم چه بلایی سر خودمان می‌آوریم؟ چرا تصور می‌کنیم اگر اسکار را تحریم کنیم دیگر ماشین فیلم‌سازی آمریکا فلج می‌شود؟

داستان درخواست‌های مردمی و فیلترینگ مردمی گوگل. در مورد این حرکت خودجوش توضیح بیشتری نمی‌دهم.

داستان ۳۰۰. چند سال پیش فیلمی مزخرف از نظر سینمایی ساخته شد که گفته شد فیلمی ضد ایرانی است. جنبش‌های فراوانی آن زمان علیه فیلم در ایران شکل گرفت. قرار است قسمت دوم این فیلم ساخته شود. همین چند سال پیش بود که در خیابان‌های انقلاب مردم سر و دست می‌شکستند تا فیلم ضد ایرانی ۳۰۰ را تهیه و تماشا کنند. راستی چرا این قدر به ما توهین می‌کنند؟ آیا ما عصبانی هستیم و هر چیزی را به نشانه توهین می‌گیریم؟ آیا ما در جایگاهی هستیم که دنیا به مرحله توهین به ما رسیده است؟ آیا این پیش‌درآمد جنگ دنیا با ماست.

به نظر می‌رسد جنگ اصلی در درون ماست. در درون هر یک از ما تناقض‌های فراوانی نهفته است که خودش را این طوری نشان می‌دهد. این روزها رسانه‌ها مهم‌تر از آن چیزی می‌شوند که هستند. رسانه نهایت نهایت چیزی است مثل کاغذ توالت. باور بفرمایید رسانه یک کالای مصرفی است. مثل هر کالای دیگری مصرف می‌شود و بالاخره هم تمام می‌شود. این ما هستیم که به رسانه‌ها ارزش می‌دهیم. رسانه بدون مخاطب هیچ معنایی ندارد. اگر هزاری هم فحش بدهد، وقتی مخاطب نداشته باشد، خود به خود از بین می‌رود. اگر مخاطب داشته باشد و فحش بدهد و مخاطب راضی نباشد، آرام آرام خودش را اصلاح می‌کند یا از بین می‌رود. رسانه‌ها تافته جدا بافته زندگی بشری نیستند. رسانه یک چیز پیش و پا افتاده معمولی است که قرار است برای زندگی بهتر به ما کمک کند. همین!

یک مدیر رسانه موفق چه ویژگی‌هایی دارد؟

یک مدیر رسانه موفق، عالم و عامل در سه حوزه است:

[highlight color=”eg. yellow, black”]۱. مفاهیم و مبانی مدیریت و اقتصاد رسانه[/highlight]

اقتصاد رسانه جوان است و خام. مدیریت رسانه کودکی است نابالغ. منابع موجود در این زمینه هم بومی نیست و متعلق به فرهنگ‌های متفاوت است. بین منابعی که در کشورهای اروپایی تولید شده با منابعی که در آمریکا تولید شده تفاوت‌هایی وجود دارد. حتی منابع اروپایی هم یک دست نیستند. در این آشفتگی مدیر رسانه موفق باید بر سه چیز مسلط باشد: دانش، مهارت و توانایی استفاده از مفاهیم و مبانی مدیریت و اقتصاد رسانه. ممکن است شخصی بدون مطالعه منابع به دانش مورد نیاز خود دست یابد و شخصی دیگر با مطالعه تمام آن متون باز دانش فقیر و اندکی داشته باشد. اما مهم‌تر از آن مهارت به کار بستن این دانش است. اگر مهارت در ادامه دانش نباشد این موضوع خطرناک است. این جا جدایی عجیبی وجود دارد. بسیاری منابع را مرور کرده‌اند و مانند ماشین مرور کلید واژه‌ها می‌مانند. بسیاری هم مهارت استفاده از مفاهیمی را دارند که چیز زیادی در مورد چرایی آنها نمی‌دانند. توانایی نسبت به این دو موضوعی خداداد است. یک کسی با تلاش و کوشش دانش و مهارت مدیریت رسانه را می‌یابد. اما توانایی ذاتی است.

[highlight color=”eg. yellow, black”]۲. مفاهیم و مبانی مباحثی مانند مطالعات فرهنگی، جامعه‌شناسی، مردم‌شناسی، فلسفه، روان‌شناسی اجتماعی روان‌شناسی و …[/highlight]

اگر تسلط به این مباحث لازم نبود می‌توانستم بگویم فارغ‌التحصیلان MBA می‌توانند به کار مدیریت رسانه بپردازند. اما رسانه محصولی متفاوت با هر شرکت و سازمان تولیدی و خدماتی دیگر دارد. محصول رسانه وقتی به دست مصرف‌کننده می‌رسد توسط او و به شیوه‌های متفاوت بازتولید می‌شود. محصول رسانه پیام است. چون پیام در انسان‌هاست و به مصداق هر کسی از ظن خود شد یار من به تعداد انسان‌ها برداشت متفاوت از پیام دریافت شده وجود دارد. به همین دلیل مدیر رسانه باید علاوه بر توانایی تولید پیام به شکلی کارا و اثربخش توانایی تحلیل اثر پیام را هم داشته باشد. در حرفه‌های دیگر استاندادهای متفاوتی وجود دارد. وقتی شما محصول یا خدمتی را با استاندارد خاصی تطبیق می‌دهید کار تمام است و از آن جا به بعد استاندارد است که حرف می‌زند. اما در رسانه هیچ استاندارد خاصی وجود ندارد. هیچ وقت نمی‌توانیم بگوییم اگر این طور فیلم بسازید حتما آن طور می‌شود که باید بشود.

Media Manager
Media Manager

[highlight color=”eg. yellow, black”]۳. مفاهیم و مبانی تولید رسانه‌ای[/highlight]

بسیاری از مدیران نیازی نیست که دانش و مهارت فنی سازمان یا شرکتی که در آن مدیریت می‌کنند را داشته باشند. اما رسانه این گونه نیست. مدیر رسانه خوب اول باید رسانه‌نگار خوب باشد. البته لزوما رسانه‌نگار خوب مدیر رسانه خوب نیست. چرا مدیر رسانه باید رسانه‌نگار باشد؟ به دو دلیل. اگر مدیر رسانه تولید رسانه نداند به راحتی سرش کلاه می‌گذارند. رسانه و تولید رسانه‌ای پیچیدگی‌های خاصی دارد که برای دیگران مانند یک جعبه سیاه می‌ماند. تولید رسانه سهل ممتنع است. اگر شما تولید رسانه ندانید توسط کارگزاران رسانه به راحتی ضربه فنی می‌شوید. دومین دلیل برای این که مدیر رسانه باید رسانه‌نگار باشد این است که اگر کسی نداند تولید رسانه چگونه انجام می‌شود نمی‌تواند برنامه‌ریزی کند. نمی‌تواند سازماندهی کند. نمی‌تواند هدایت کند و بالطبع نمی‌تواند کنترل کند. باز تاکید می‌کنم مدیر رسانه باید رسانه‌نگار باشد اما رسانه‌نگاران لزوما نمی‌توانند مدیر رسانه باشند.

اگر کسی بخواهد رسانه‌نگار خوب باشد باید بر دو حوزه مسلط باشد:

تخصص تولید محتوی در رسانه‌ (رادیو یا تلویزیون یا سینما یا موسیقی یا کتاب یا روزنامه یا نشریه یا …)

تخص در حوزه‌های مختلف!

دومی به این دلیل است که: پیش از این می‌گفتند روزنامه‌نگار (یا رسانه‌نگار) اقیانوسی است به عمق کم. اما این حرف از پایه و اساس اشتباه است. چون روزنامه‌نگار اقیانوسی است که در برخی نقاط بسیار عمیق است. کسی که به یک حوزه خاص (مثلا سینما، اقتصاد، مجسمه‌سازی، سیاست، کسب و کار و …) مسلط نباشد نمی‌تواند در آن حوزه هم خوب روزنامه‌نگاری (رسانه نگاری) کند.

این سه چیزی که گفتم به نظرم باید در یک شخص وجود داشته باشد تا حداقل در مسیر مدیر رسانه شدن باشد. در غیر این صورت مسیر اشتباهی ممکن است ما را به جایی نرساند.

چگونه هدف‌گذاری کنیم؟ +اینفوگرافی

به پیشنهاد دوستان خوبم علی نعمتی شهاب و مسیح کریمیان تغییراتی در ادامه انتشار مطالب مدیریتی راهنمای مدیریت خواهم داشت. سعی می‌کنم از مولتی‌مدیا بیشتر استفاده کنم.

این بار به سراغ کتاب هدف‌گذاری رفتم. این کتاب را انتشارات آریانا منتشر کرده است و در وب‌سایت این ناشر در مورد این کتاب آمده است:

هدف‏گذاری؛ تعیین اهداف، موضوعی چالشی است. چگونه اهداف خود را از میان بی‌شمار اهداف ممکن، برای خود، گروه کاری خود و یا کارکنان تحت مدیریت خود انتخاب کنید؟ در این کتاب با مرور فرایند هدف‌گذاری، ایده‌ها و نکته‌های مهمی برای غلبه بر چالش‌های هدف‌گذاری شرح داده شده است. شفافیت اهداف، تعریف اهداف گروه کاری بر مبنای تغییرات صنعت و سازمان، تعیین اولویت‌ها در زمانی که اهداف با یکدیگر تعارض دارند، و استفاده از نقاط قوت گروه برای تحقق اهداف مورد نظر، بخشی از مطالبی است که در این کتاب به آنها پرداخته‌ شده است.

در مورد هد‌گذاری مطالب زیادی می‌توان گفت و نوشت. اما این بار و با کمک مطالب این کتاب یک اینفوگرافی آماده کردم که می‌توانید در ادامه آن را مشاهده کنید.

مطالب راهنمای مدیریت در وبلاگ مدیر رسانه با استفاده از مطالب کتاب‌های راهنمای مدیران هاروارد ادامه خواهد داشت. اگر این مطالب را دوست دارید و پیشنهاداتی برای بهتر شدن آن دارید حتما پای این مطلب کامنت بگذارید.