مثل شیر با تمام وجود به شکارت حمله کن

اگر از من بپرسند بزرگ‌ترین آفتِ امروزِ ما چیست، پاسخم این است: «تردید». تردید کلیدواژه‌ توصیف حال و روز ماست. زمان‌های زیادی از زندگی روزمره و عادی ما باتردید می‌گذرد. لزوما هم تردید ما مربوط به چیزهای کلان و بزرگ نیست. تردید در همین چیزهای پیش و پا افتاده معمولی؛ تردید در این که همان کاری را بکنیم که درسش را خوانده‌ایم یا کاری را انجام دهیم که درآمد بیشتری دارد یا کاری که احتمالا دوستش داریم یا کاری که در آن مهارت بیشتری داریم. تردید در این که این حرفی را بزنیم یا نزنیم و این که آن حرف را بهتر بود می‌زدیم یا خوب شد که نزدیم. تردید آفت زندگی ماست و به نظر می‌رسد انسان‌هایی که تردیدی ندارند یک جای کارشان می‌لنگد! تردید به قدمت بشر، تاریخ دارد. از همان اول و داستان آدم و حوا هم تردید نقش مهمی در هبوط انسان داشت. اگر انسان یقین داشت که احتمالا این دنیا و زمین و این داستان‌ها پیش نمی‌آمد. تردید هست، چون انسان هست. البته تردید رویه دیگر علم و دانش و منطق و فهم بشری و انسانی است و به خودی خود بد نیست. اگر قرار بود همه چیز قطعی باشد که تغییر و تحول و بهبودی هم در کار نبود. اما خب این سوال، همیشه باقی می‌ماند که چرا تغییر و تحول و بهبود. چرا از اول کاملِ کامل نیستیم؟ ادامه خواندن “مثل شیر با تمام وجود به شکارت حمله کن”

آیا کسب و کارها هم شب یلدا دارند؟

بله. هر کسب و کاری شب یلدایی دارد. شب یلدای کسب و کارها دقیقا زمانی است که مشکلات به اوج خودش می‌رسد. همه چیز تیره و تار می‌شود. کسی که رویش حساب کرده‌اید غزل خداحافظی می‌خواند. یکی از بهترین نیروهای‌تان محیط کاری را دوست ندارد و شما دقیقا  در این زمان به او احتیاج فراوانی دارید و او دیگر دل به کار نمی‌دهد. دوره وصول مطالبات‌تان بیشتر و بیشتر می‌شود. حقوق‌ها را نمی‌توانید سر وقت پرداخت کنید و فشار کارها بیشتر و بیشتر می‌گردد و حتی مجبورید از همکاران خود بخواهید که پنج‌شنبه و جمعه هم به سر کار بیایند. قراردادهای جدید هنوز امضا نشده و دقیقا به هر چیزی که دست می‌زنید بدتر می‌شود. عصبانی هستید و فشار کاری عصبانیت شما را هم بیشتر می‌کند. در خانواده هم نگران که چرا این قدر کار می‌کنید. کسب و کارها در این نقطه تکلیف خودشان را معلوم می‌کنند.  یا از  شب یلدا به سلامت نمی‌گذرند و در ادامه بیشتر و بیشتر در تاریکی فرو می‌روند. یا از این شب عبور می‌کنند و از فردای هر روز حداقل به اندازه یک دقیقه هم که شده از سیاهی بیرون می‌آیند. کسب و کارها از شب یلدا که می‌گذرند چند ماهی طول می‌کشد و وقتی به خودشان می‌آیند می‌بینند فصل تغییر کرده و بهار از راه رسیده است. و بهار ارزانی کسانی است که سختی‌ها را تحمل کردند. کسانی که فقط سوز سرما را هدف گرفتند و همه تمرکزشان به روی سوز سرما  بود، حواس‌شان نبود که این آخرین تلاش‌هایی است برای بازنگه داشتن آنها از ادامه طی طریق. یلدا آخرین ضربه شب است بر پیکره روز و آخرین ضربه محکم‌ترین ضربه است. ضربه‌های بعدی هر کدام در حکم تلاش ناامیدانه شب هستند برای غلبه بر روز. و زمانی که شب کوتاه و کوتاه‌تر می‌شود عید فرا می‌رسد و از آن به بعد این روز است که قوی‌تر می‌شود. و البته این دور کماکان ادامه دارد. کسب و کارها گاهی در روزهای بهاری خود هستند و گاهی در روزهای زمستانی. یک کسب و کار خوب نه در روزهای بهاری بیش از حد شیفته خود می‌شود و نه در روزهای زمستانی ناامید و خسته می‌گردد.

کسب و کارهای خوب آهسته و پیوسته ادامه می‌دهند.

ناخدا خورشید و یک درس برای ما: همون که یک دست داره!

دیالوگ ماندگاری هست در فیلمی از ناصر تقوایی به نام ناخدا خورشید. جایی از فیلم کسی به دنبال ناخدا خورشید می‌گردد و می‌گوید:

ناخدا خورشید؟ همون که یه دست نداره.

یکی هم می‌گوید:

ناخدا خورشید! همون که یه دست داره.

می‌گویند ناصر تقوایی استاد فیلمنامه‌نویسی است. حیف که سال‌هاست نمی‌نویسد. حیف که گردش روزگار او را به حاشیه برده است و ما باید به دیالوگ‌های قدیمی دل خوش کنیم.

گاهی وقت‌ها یک کلمه که بر زبان و کاغذ جاری می‌شود و آدم‌هایی هم آنها را می‌شنوند و می‌خوانند، تصور می‌کنند این که چیزی نیست. مادربزرگ ما هم بلد است این حرف‌ها را! حیف از این که گاهی وقت‌ها قدرت درک ما انقدر پایین می‌آید که نمی‌توانیم قدرت کلمات را درک کنیم. کلمه قدرتی دارد بالاتر از همه قدرت‌ها. کلمه به خودی خود قدرت دارد و این چیزی است که اتفاقا مادربزرگ ما از ما بهتر بلد است. قدیمی‌های ما چیزهایی بلد بودند که ما باید از آنها یاد بگیریم.

آن که هیچ نمی‌داند، به چیزی عشق نمی‌ورزد. آن که از عهده هیچ کاری برنمی‌آید، هیچ نمی‌فهمد. آن که هیچ نمی‌فهمد، بی‌ارزش است. ولی آن که می‌فهمد؛ بی‌گمان عشق می‌ورزد، مشاهده می‌کند، می‌بیند … هر چه بیشتر دانش آدمی در چیزی ذاتی باشد، عشق بدان بزرگ‌تر است … هر که فکر کند همه میوه‌ها در همان وقت می‌رسند که توت فرنگی، از انگور چیزی نمی‌داند.

آقا راننده، یالا بزن تو دنده

در این روزها کلاه قرمزی و بچه ننه شهر را گذاشته‌اند روی سرشان. این گمان وجود دارد که این فیلم حسابی مخاطب داشته باشد و از همین الان هم جنجال‌های زیادی به پا کرده است. قصد ندارم بگویم فیلم را ببینید یا نبینید. فقط خواستم به این بهانه نقبی بزنم به کار این دو مرد یعنی ایرج طهماسب و حمید جبلی. در این دنیای پر از های و هوی ما، هستند کسانی که دوستی را فراتر از هر چیز دیگری می‌دانند. آدم‌هایی که در زندگی یک خط سیر مشخص را طی می‌کنند. آدم‌هایی که با رفاقت با هم‌دیگر شروع به انجام کارهایی می‌کنند که دوست دارند. وقتی آنها کارشان را دوست دارند و با عشق و علاقه کار می‌کنند دیگران هم کار آنها را دوست دارند. کوچک‌ و بزرگ کار آنها را دنبال می‌کنند. چون این دو نفر برای کار خودشان ارزش قائل هستند. در نتیجه تمرکزی که این دو دوست قدیمی بر روی کارشان دارند باعث می‌شود دیگران هم بدانند از آنها چه می‌خواهند. به همین دلیل هیچ کسی از این دو انتظار یک فیلم اکشن بزن بزن ندارد. همه آنها دوست دارند بنشینند پای صحبت‌های آنها و نصیحت بشوند. تا کمی یاد بگیرند زندگی لذت‌های کوچکی دارد که باید آنها را دریابیم.

آوازه‌خوان خوب شهر ما، ترانه‌ای تازه بخوان …

آوازه‌خوان خوب شهر ما

ترانه‌ای تازه بخوان برای ما

چیزی بخوان که شرم‌مان

لابلای آن

گم شود برود هر کجایی دور از اینجای ما

چیزی بخوان برای فصل تازه‌

حرفی بزن با ما

رج بزن راهی جدید بر روی دیوار

زندگی را نقش بزن بار دیگر بر روی لوح سنگی

در بهار