دسته‌ها
رسانه‌ یادداشت‌

رسانه‌ها در ۲۰ روز اول سال ۹۰

پیش از این در مدیر رسانه، ستون سهم من، اعلام سهم من بود از ماهی که گذشت. من، یکی از هزارانِ عاشق رسانه، دنیا را از دریچه رسانه‌ها می‌دیدم و می‌بینم. در این دنیای معمولی، رسانه‌ها سهم من بودند و هستند و در ستون سهم من بهترین تجربه‌های رسانه‌ای خودم را در ماهی که گذشت اعلام می‌کردم. در سهم من همه چیز در سه دسته قرار می‌گرفت: رسانه‌ها؛ پیام‌ها و از چیزهای دیگر.

حالا ادامه سهم من ۹۰ با کمی تغییرات. این بار سعی می‌کنم این ستون را هر هفته منتشر کنم و در مورد طیف بیشتری بنویسم و ستون را محدود به تجربه‌های محدود خودم نکنم. هر چند که شخصا دوست دارم پا روی شن‌های نرم ساحل بگذارم و بعد از نرمی شن‌ها بنویسم. این شما و این رسانه‌ها در ۲۰ روزی که از سال ۹۰ گذشته است.

رسانه‌ها

سواد رسانه‌ای

دو تا خبر می‌دهم و قضاوت با خود خواننده خبر:

آلمان پرس تی‌وی را از ماهواره اس‌ای‌اس آسترا حذف کرد: با حکم دفتر نظارت بر رسانه‌های آلمان پخش برنامه‌های شبکه انگلیسی زبان ایران، پرس تی‌وی، از ماهواره «اس‌ای‌اس آسترا» متوقف شد. چند ماه پیش آفکام، نهاد ناظر بر رسانه‌های بریتانیا، نیز پروانه کار این شبکه را لغو کرد. ‌‌

گزارشگران بدون مرز لغو مجوز فعالیت رویترز در ایران را محکوم کرد: گزارشگران بدون مرز طی بیانیه‌ای سخت‌گیری جمهوری اسلامی علیه رسانه‌های خارجی حاضر در ایران را محکوم کرده است. در این بیانیه آمده است که «رژیم ایران تمامی خروجی‌های اطلاع‌‌رسانی به سوی خارج از کشور را کنترل می‌کند و گزارشگران خارجی نیز همچون همکاران‌شان در داخل ایران تحت کنترل و فشار و ممنوعیت برای اطلاع‌رسانی از موضوع‌های حساس هستند».

کتاب

کتاب تشخیص دروغ در کمتر از پنج دقیقه پیشنهاد مناسبی برای تمامی فعالان رسانه‌ای است. خودم هنوز کتاب را نخواندم اما مروری بر این کتاب را می‌توانید در یک پزشک مطالعه کنید.

روزنامه

چرا روزنامه‌های ما برخلاف کشورهای توسعه‌یافته دنیا در روزهای تعطیل منتشر نمی‌شوند؟

مجله

ویژه‌نامه‌های آخر سال بیشتر روزنامه‌ها و نشریه‌های کشور را دیدم و می‌توانم بگویم که بعد از چند سال دوباره سنت ویژه‌نامه پایان سال پر محتوی و مفید احیا شده است.

موسیقی و ‌صدا

در روزهای پیش رو خبرهای بهتری خواهیم داشت.

فیلم

عاشق این جمله تیم برتون هستم:

من به عقب بر نمی‌گردم، به پیش می‌روم حتی فیلم‌هایم را به خاطر نمی‌سپارم. گاهی با خودم می‌گفتم که طرح‌های من را به حال خود‌‌ رها کنید. ان‌ها همه جا پخش و پلا هستند و برخی از آن‌ها در کشوهای کمد‌هایم مدفون شده‌اند.

متن کامل مصاحبه در سینمای ما

به جانی دپ حسودی‌ام می‌شود؛ به این خاطر که می‌تواند روی صندلی بنشیند و رو به دوربین نگاه کند و بگوید آره درسته. این خود تیمه. تیم همیشه این طور بوده. به این حسودی‌ام می‌شود که من باید او را آقای برتون صدا کند و جانی او را تیم.

راستی چقدر فیلم خوب در دنیا تولید می‌شود این روزها و ما چقدر فاصله داریم که بتوانیم مدام فیلم‌های خوب تولید کنیم. چند تا از همین فیلم‌های خوبی که این چند وقت دیدم:

Super 8

Rise of the Planet of the Apes

My Week with Marilyn

The Girl with the Dragon Tattoo

War Horse

The Descendants

Extremely Loud & Incredibly Close

رادیو

به خدا رادیوی ما قدر خودش را نمی‌داند و هر روز دارد بدتر می‌شود.

تلویزیون

کلاه قرمزی که تنها شاهکار تلویزیون در روزهای عید بود و می‌شود راجع به آن رساله دکتری هم نوشت. خوشحالم که هنوز سلیقه‌ام به سلیقه مردم نزدیک است و چیزهایی را دوست دارم که مردم دوست دارند. چک برگشتی را هم دیر کشف کردم اما ارزش دیدن داشت این کار سیروس مقدم. فارغ از این دو کار که وصله ناجور صدا و سیما بودند، همه کارهای صدا و سیما را یک سره می‌شود ندید گرفت. یعنی بود و نبودشان فرقی ندارد و این البته زحمات همکاران و دوستان رسانه‌ای را ندید گرفتن نیست. مشکل از پیراهنی است که دوستان دارند می‌دوزند، وگرنه هر کس تکه خودش را درست می‌دوزد!

اما هر چقدر که پارسال از حضور فرزاد حسنی و ستاره‌های موسیقی در لحظه‌های تحویل سال در تلویزیون خوشحال شدم باید بگویم که امسال این برنامه‌ها بیشتر شبیه یک کابوس بود. آدم‌هایی که هیچ ربطی به صدا و سیما و مرامش ندارند و فقط و فقط نشانگر اعتمادی است که مدیران رسانه قدرش را ندانستند و از بین رفته و حالا به هر آب و آتشی می‌زنند و آویزان مجری اخراجی می‌شوند و خواننده (یا بهتر است بگوییم خواننده‌های) سابقا آن ور آبی. البته واضح و مبرهن است که من مشکلی با حضور این عزیزان ندارم. مشکل من آن است که نمی‌دانم قسم حضرت عباس ضرغامی را باور کنم یا دم خروس از زیر کت بیرون زده او را.

اینترنت

خبر را باید در کوچه و خیابان جست و جو کرد. این روزها البته با کمی ارفاق می‌توان در شبکه‌های اجتماعی خبرها را پیدا کرد. نمونه‌اش حرف‌های پرستو صالحی در فیس‌بوک در مورد فساد و خانم‌بازی در سینمای ایران و تبدیل شدن همین جمله‌ها به بمب خبری. جناب آقای سلحشور هم پیش از این خب همین‌ها را گفته بودند خب. حالا چون طرف بند می‌ندازه رو صورتش و ریش نداره، حرفش هم ملیح‌تره؟ تا دیروز که سلحشور از فساد می‌نالید ایی بود! امروز کجایند آنها که بگویند این سینما ایراد ندارد؟

پیام‌ها

خبر

خبر انتقال دانشگاه صنعتی شریف به بیابان‌های شمال غرب تهران! نمی‌دانم بخندم یا گریه کنم!

روابط عمومی

بی‌صبرانه منتظر برگزاری هفتمین همایش روابط عمومی الکترونیک هستم.

تبلیغات

تبلیغ جدید بانک ملت و شباهت بسیار زیادش به یکی از کلیپ‌های خانم جی لو هم نقل محافل شده است. این یادداشت بانک نوشت را ببینید و اگر خواستید می‌توانید فیلم را هم دانلود کنید.

تفریحات

تحقیقات رسانه‌ای

از چیزهای دیگر

دسته‌ها
یادداشت‌

مهم‌ترین دارایی شما توانایی کسب درآمد است

چند تا جمعه پیش بود که سر یک ماجرایی یکهو بدون کیف پولم رها شدم جلوی یک اسباب‌بازی فروشی روبه‌روی پارک ساعی. جمعه بود و آن مغازه بسته. موبایلم هم همراهم نبود. رها کنید این را که چه کردم و چه طور خودم را رساندم خانه. می‌خواهم از تجربه‌ای بگویم که آن روز جلوی آن مغازه اسباب‌بازی فروشی داشتم. من زمانی که یک بچه دبستانی بودم همیشه جلوی ویترین مغازه یک اسباب‌بازی فروشی در محل‌مان می‌ایستادم و تقریبا جای همه چیز را حفظ شده بودم. قیمت‌ها را نگاه می‌کردم و می‌دانستم که نمی‌توانم آنها را بخرم. این گونه دنیای کودکی من گذشت. به بعضی از آن اسباب‌بازی‌ها رسیدم و به خیلی‌ها نه. اما آن روز جمعه دوباره همان حس بچه‌گی را پیدا کردم. دوباره رفتم به دورانی که پول نداشتم اسباب‌بازی بخرم. احساس کودکی آمد سراغم. به طرز عجیبی با این که در آن لحظه پول نداشتم که اسباب‌بازی بخرم اما یک حس خوبی داشتم. حسی که تنه به تنه قدرت می‌زد. حس می‌کردم کاری نیست که نتوانم. درست که آن لحظه پول نداشتم اما مطمئن بودم که اگر بخواهم آن اسباب‌بازی‌های پشت ویترین را به دست بیاورم خیلی برایم سخت نخواهد بود. درست که در جیبم پول نبود. اما من نیازی به پول نداشتم. چون من به توانایی کسب درآمد رسیده بودم. این لحظه مهمی است. من رضا قربانی کودک این توانایی را نداشتم اما این رضا قربانی دارد.

حالا این منم. دارم فکر می‌کنم به انسان‌هایی که بدون هیچ پولی کنار یک کشتی باری چند صد میلیاردی می‌ایستند. یا مثلا کنار یک هواپیمای عظیم. یا کنار یک کارخانه فولاد. یا مثلا کنار یک زمین کشاورزی بزرگ. همه آن انسان‌هایی که امروز صاحب بزرگترین سرمایه‌های مالی و مادی روی زمین هستند روزی مثل من از کنار اسباب‌بازی فروشی محل‌شان رد شدند. آنها امروز اگر کنار یک کشتی غول پیکر بایستند همان حسی را دارند که من کنار آن اسباب‌بازی فروشی در آن ظهر جمعه داشتم.

دنیای ما در همین سر ماست. هر چیزی هست همین بالا و توی مغر ماست. گرفتید چه می‌خواهم بگویم؟

دسته‌ها
رسانه‌ یادداشت‌

چرا شیش و بش فیلم خوبی است؟

مطمئنا شیش و بش فیلم محبوب من و خیلی از منتقدان سینمایی و شیفتگان سینما نیست. اما این فیلم خوبی است: به دو دلیل؛ دلیل اول: این فیلم قصه مشخص دارد. دلیل دوم هم ادامه دلیل اول است و این که عناصر فیلم به طرز مناسبی در کنار هم نشستند و اوقات خوشی را برای تماشاگران فراهم می‌کنند. همین کافی است برای این که بگوئیم یک فیلم خوب است؛ البته اگر ادعای‌های چرند روشنفکرنمایی و پست مدرنیستی نمایی نداشته باشیم.

دسته‌ها
رسانه‌ یادداشت‌

حدس بزن در خیابان چه کسی را دیدم؟ آنتونی کویین!

۱. رسانه‌های گروهی در ابتدا ما را متقاعد کردند که خیال، واقعی است و حالا دارند متقاعدمان می‌کنند که واقعیت، خیال است؛ نتیجه این که صفحه تلویزیون هر چه بیشتر واقعیت نشانمان بدهد، دنیای زندگی روزمره ما سینمایی‌تر می‌شود و بالاخره یک روز – مثل بعضی از فلاسفه – به این نتیجه می‌رسیم که در دنیا تنهاییم و همه آن چه می‌بینیم فیلمی است که روح حاکم بر جهان برایمان پخش می‌کند.

۲. تکه شماره ۱ بخشی از نوشته امبرتو اکو در آخرین شماره داستان بود. در این نوشته اکو از تجربه برخورد با آنتونی کویین در یکی از خیابان‌های نیویورک گفته. او آنتونی کویین را به واسطه تلویزیون و سینما می‌شناخته اما آنتونی کوئین احتمالا تصویر او را نمی‌شناخته. اکو می‌نویسد: در شرایط عادی، اگر کسی را که از نزدیک نمی‌شناسیم در جایی ببینیم، مدتی طولانی در چشم‌ها یا صورتش زل نمی‌زنیم و او را با انگشت به دوستی که کنارمان است نشان نمی‌دهیم.

۳. یکی از بهترین تکه‌‌پاره‌های این متن جایی است که اکو می‌رسد اینجا: با چنین تصوری، من هم می‌توانستم یقه آنتونی کویین را بگیرم، او را کشان کشان به یک کیوسک تلفن ببرم، به یکی از دوستانم زنگ بزنم و بگویم فکرشم نمی‌تونی بکنی! شانسکی آنتونی کویین را دیدم. تازه به نظر واقعی می‌اومد. و بعد از آن آنتونی کویین را ول می‌کردم و می‌رفتم پی کارم.

۴. این تکه هم خداست: قبل از آن یک بار چارلتون هستون را در رستورانی دیده بودم و حس کرده بودم باید به او سلام کنم. این چهره‌ها در حافظه ما زندگی می‌کنند. وقتی به صفحه تلویزیون خیره می‌شویم، ساعت‌های زیادی از عمرمان را با آن‌ها می‌گذرانیم و به همین خاطر، آن قدر با آن‌ها احساس نزدیکی می‌کنیم که انگار به بستگانمان تبدیل می‌شوند.

۵. پیش از این یادداشتی نوشته بودم از برخوردم با مسعود ده‌نمکی گفته بودم: دیروز مسعود ده‌نمکی را دیدم. اما منِ رضا قربانی کجا و امبرتو اکو کجا. مهم‌تر از همه آنتونی کجا و مسعود کجا.