آیا باران کوثری حق دارد درباره جامعه نظر دهد؟

حتما این روزها در جریان جلسه‌ای قرار گرفته‌اید که باران کوثری و یک جامعه‌شناس روبه‌روی هم قرار گرفته‌اند. یک طرف این گفتگو محمد‌علی الستی قرار دارد که در رزومه او این‌ها نوشته شده است:

– دکتری تخصصی (.Ph.D) علوم ارتباطات اجتماعی – روزنامه‌نگاری

– جامعه‌شناسی ارتباطات و استاد دانشگاه

– عضو هیات علمی دانشکده روانشناسی و علوم اجتماعی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکز

– محقق، پژوهشگر و کاوشگر در حوزه‌های زبانشناسی اجتماعی، روانشناسی اجتماعی، آسیب‌شناسی و جامعه‌شناسی ارتباطات و جامعه‌شناسی آموزش‌وپرورش با بیش از ۱۸۷ مقاله تخصصی در نشریات علمی داخلی و خارجی

– سال ۸۴ پژوهشگر نمونه کشور (دریافت تندیس و لوح محقق نمونه کشور)

در طرف دیگر هم باران کوثری قرار دارد که بازیگر معروفی در ایران است؛ او دیپلم رشته نمایش از هنرستان سور است. اما چه ماجرایی اتفاق افتاد. با نگاهی به رسانه‌ها و مطالبشان و فیلم و صوت جلسه این‌ها را متوجه می‌شویم:

نشست جامعه‌شناختی لانتوری عصر روز پنجشنبه در سالن شماره دوی پردیس چارسو برگزار شد. این بحث بر سر مسئله بخشیدن یا نبخشیدن در میان محمدعلی الستی جامعه‌شناس و باران کوثری بالا گرفت تا جایی که باران کوثری سالن را ترک کرد. این میزگرد جایی متشنج می‌شود که کوثری می‌گوید به نظر من قصاص وحشیانه است و این مشکل قانون است که راه بهتری به جز قصاص پیش پای ما نمی‌گذارد و نبخشیدن ما باعث می‌شود دایره خشونت تا ابد ادامه پیدا می‌کند که الستی می‌گوید خانم کوثری گفتند بازیگر خوبی هستید نگفتند جامعه‌شناس هستید. شما مدام می‌گویید «به نظر من»، شما اصلا صلاحیت ندارید درباره اجتماع صحبت کنید. الستی در ادامه می‌گوید آرزو می‌کنم کسانی که مخالف قصاص هستند اسیدپاشی برایشان اتفاق بیفتد تا عملا بتوانند ثابت کنند بخشش را. در ادامه هم می‌گوید تحلیل برای فهم است و نقد برای داوری و در آن جلسه فقط نقد شد نه تحلیل. در ادامه کوثری می‌گوید من آمار ندادم که لازم باشد جامعه‌شناس باشم. من یک شهروند هستم، حق دارم نظر بدهم. همان‌طور که شما به عنوان جامعه‌شناس صلاحیت ندارید درباره فیلم صحبت کنید. من به‌عنوان شهروندی که از شرایط بی‌اطلاع نیستم حق دارم اظهارنظر کنم.

این که چهره‌های شناخته شده در هر نقطه دنیا می‌توانند در سطح جامعه حرف‌ بزنند و معمولا هم حرف‌های تندی درباره چیزهایی می‌زنند که دانشی درباره ابعاد مختلف آن ندارند در همه جای دنیا مرسوم است. آرنولد را همه با عضله‌هایش می‌شناسند اما حتی او هم می‌تواند در آمریکا فرماندار شود. یا مثلا هنرپیشه‌هایی که رئیس‌جمهور شدند در آمریکا. همین چند سال پیش بود که پورن‌استاری که شبیه خواننده معروف ماریا کری بود تلاش کرد فرماندار یک ایالت شود. حرف‌های عالمانه پاریس هیلتون و کیم کارداشیان را هم شاید شنیده باشید. پس این اختصاص به ایران ندارد که چهره‌های معروف حرف‌های جامعه‌شناسانه بزنند. از طرف دیگر هیچ جایی مثل ایران جامعه‌شناسی این همه پرت از مرحله نیست. در دانشکده‌های جامعه‌شناسی تا جایی که شده ارتباطشان با بیرون قطع است و معمولا مسائل مبتلا‌‌به جامعه کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد و جسارتا جامعه‌شناسی ایران کمتر خروجی دارد که تحلیل مسائل روز باشد. به عنوان نمونه ببینید معروف‌ترین متن جامعه‌شناسی در ایران یعنی کتاب گیدنز را که چطور درباره مسائل جاری جامعه‌اش صحبت می‌کند و آنها را تحلیل می‌کند و البته ربطی به ایران ندارد. این موضوع درباره فلسفه هم وجود دارد. اضافه کنم که متن‌هایی مانند جامعه‌شناسی نخبه‌کشی و خودکامگی هم اساسا جامعه‌شناختی نیستند یا حرف‌های صادق زیباکلام هم بیشتر تحلیل سیاسی‌اند تا جامعه‌شناسی. کارهای عباس کاظمی در این چند سال قابل توجه بوده که دیدیم با او چه کردند.

حالا هنرپیشه معروفی مانند باران کوثری علاقمند است درباره جامعه‌اش صحبت کند. در جامعه‌ای که فشارهای آشکار و نهان آدم‌های معروف را به این سمت هل  می‌دهد که باید نقد سیاسی یا جامعه‌شناختی کنند. گفتم که در همه جای دنیا هم هنرپیشه‌ها در مورد همه چیز صحبت می‌کنند اما در آن سیستم به دلیل این که جامعه‌شناسی جا افتاده و ارتباط دانشگاه‌ها، مراکز پژوهشی و دولت کامل است حرف‌های چرت و پرت خریدار ندارد یا صرفا چیزی است برای وقت تلف کردن نه جدی گرفته شدن. کسی کیم کارداشیان را جدی نمی‌گیرد. اینجا این طور نیست. خانم بازیگر و خانم کارگردان مانیفست اجتماعی صادر می‌کنند. آنها تصور می‌کنند وظیفه‌ای بر دوش آنها گذاشته شده که جامعه را نقد کنند و آن چیزی را که «تصور» می‌کنند درست است بیان کنند؛ اما آیا باید به هنرپیشه گفت تو حق نداری صحبت کنی؟ آیا باید به هنرپیشه گفت تو صلاحیت نداری؟ اشکال کار از جایی است که هنرپیشه را برمی‌دارد می‌آورد در جایگاهی می‌نشاند که قرار است نقد اجتماعی کند. اشکال کار از این جاست که اگر همین هنرپیشه در همین جایگاه ننشسته بود همین حرف‌ها به گوش ما و مردم نمی‌رسید! چند خبر از همین رویداد سینمایی که این جلسه بخشی از آن بود اصلا مورد توجه قرار گرفت؟ چند نفر از ما با خواندن نام باران کوثری حساس شدیم بدانیم چه خبر است؟ قبول دارم در دنیا هم شنیدن نام جامعه‌شناس‌ها برای مردم عادی جذاب نیست و توده مردم ترجیح می‌دهند ببینند باران کوثری چه گفته است تا محمدعلی الستی. اشکال اما از نفاق ویرانگری است که نخبگان ما دچارش شد‌ه‌اند. نخبه دانشگاهی، حاکمیتی، تصمیم‌سازی،‌تصمیم‌‌گیری یا هرجای مهم دیگر ترجیح می‌دهد که ظاهرا بگوید حرف‌های جامعه‌شناختی برایش مهم‌تر است و بسته به دیدگاه سیاسی که دارد مهرنامه، فرهنگ عمومی، مدیریت ارتباطات یا ده‌ها نشریه با حرف‌های قلمبه سلمبه دیگر را دست بگیرد اما در خانه زندگی ایده‌آل را ورق بزند و به عکس‌هایش نگاه کند.

پ.ن.۱. آ‌نچه که گفتم نقد است نه تحلیل.

پ.ن.۲. خودم را درون این دایره که وصف کردم می‌بینم نه برون از آن. مابین این که چی درست است و چه کاری را باید انجام داد فاصله وجود دارد.

چرا بفرمائید شام ایرانی یک کپی‌کاری اشتباهی است؟

بالاخره بیژن بیرنگ کار خودش را کرد و بفرمائید شام ایرانی‌اش را روانه سوپرمارکت‌ها کرد. حالا باید ماند و دید که این محصول چقدر در جذب مخاطبان موفق خواهد شد. مخاطبانی که بدون پرداخت هزینه و فقط با صرف وقت گرانقدرشان مشتری پر و پا قرص بفرمائید شام اصلی (یا احتمالا غیر ایرانی) هستند. البته همین لطفظ ایرانی هم خودش حسابی جای بحث دارد که اگر نظر من را بخواهید فکر می‌کنم آن یکی ایرانی‌تر هم هست! آن یکی ریزه‌کاری‌ها و زشتی‌های فرهنگ ما را هم دارد. هر چند که کنار آن به خوبی سعی در القا برخی مفاهیم متفاوت با فرهنگ ما هم دارد.

اما چرا این محصول موفق نخواهد بود؟

۱. رنگ و لعاب آن یکی بی‌تاثیر در جذب مخاطب نبوده که این یکی به گرد پای آن یکی هم نمی‌رسد.

۲. بفرمائید شام بیرنگ بیشتر به یک فیلم مستند کارگردانی شده شبیه می‌ماند و روی جنبه‌های ستارگی آدم معروف‌ها تاکید کرده در حالی که آن یکی طوری ساخته شده که مردم با آن هم‌ذات پنداری خواهند کرد. یعنی متعلق به ژانر تلویزیون واقع‌نماست نه مستند. مردم در آینه بفرمائید شام من و تو خودشان را می‌بینند. اما این یکی نهایتا بتواند حس سرک کشیدن در زندگی آدم معروف‌ها را تحریک کند.

۳. مردم جنس اصل و کپی را راحت تشخیص می‌دهند و امروز روز جنس کپی کار شده خریداری ندارد.

۴. کپی مستقیم از یک ایده کار اشتباهی است. دیدی آزاده نامداری و برخی مرجی‌های دیگر رادیو و تلویزیون را که می‌خواهند از عادل فردوسی‌پور کپی کنند اما به یک کمدی تراژدی تبدیل می‌شوند. عادل ساختاری درونی خودش دارد که مخصوص خودش است. وقتی عادل با پشت صحنه صحبت می‌کند و مشغول مدیریت می‌شود و یادش می‌رود که روی آنتن است و صحنه‌های خنده‌داری را به وجود می‌آورد این جزو برنامه نیست. عادل دارد کارش را می‌کند و ناخودآگاه چنین است. حال اگر شما این امر را بخواهید به صورت خودآگاه تکرار کنید بیشتر به یک طنز می‌ماند. برای موفقیت باید ارجینال بود: ارژینال اصل!

۵. قبلا با محمدان (یعنی دو محمد) معماریان و هنرمند یک مقاله (شاید هم ایسی!) نوشته بودیم که در آن گفته بودیم این بفرمائید شام متعلق به گونه یا ژانر تلویزیون واقع‌نما است. همان زمان هم اعلام کرده بودیم که این ژانر پتانسیل بالایی در جذب مخاطبان دارد و رسانه‌ای‌ها باید قابلیت‌های ژانر را دریابند. رسانه‌ای‌ها اهمیتی به این حرف‌ها نمی‌دهند و کار خودشان را می‌کنند. باز دم بیرنگ گرم که یک تکانی خورد و یک تفلیدی کرد. اما اگر فردا برنامه‌ی دیگری در این ژانر پرطرفدار شد چه؟ آیا باز هم تقلید؟ باید مصدر امور بود. از بیرنگ تعجب می‌کنم. او را متخصص رسانه می‌دانم.

۶. بگذارید با خودمان روراست باشیم. شوخی‌های ج ن س ی بفرمائید شام غیر ایرانی یکی از عوامل جذب مخاطبان ایرانی است. متاسفانه برنامه‌هایی که نمایش صحنه‌های تحریک‌کننده و یا خشونت آمیز یا حتی ترکیب این دو را دارند بین مخاطبان ایرانی طرفداران زیادی دارند. حال چطور می‌خواهیم از یک برنامه تقلید کنیم اما مهم‌ترین عوامل ایجاد جذابیت‌اش را از بین ببریم؟

۷. نکته آخر هم این که باورم نمی‌شود مردم برای چیزی که می‌توانند با جذابیت‌های بیشتر از تلویزیون (البته به کمک ماهواره همساده) نگاه کنند پول بپردازند! امیدوارم اشتباه کنم!

بهمنی ویرانگر یا زمانی که یک مرد تمام می‌شود؟

آن هنگام که حسینیِ وزیر اقتصاد، به تاوان بهمنیِ رئیس کل قرار بود که قربانی شود، همه چشم‌ها به سوی ساختمان نیلی اتوبان حقانی و فرمانده آن برج بود. مجلس همه فشارش را وارد کرد تا بهمنی برود. جدی بودن مجلس تا جایی بود که به تاوان این نافرمانی وزیر تا آستانه گیوتین استیضاح برده شد و با چرخش ناگهانی و عجیب لاریجانی رئیسِ مجلس ماجرا با سلام و صلوات تمام شد. آن هنگام که ضعفِ سیستم بانکی مورد توجه همه قرار گرفته بود بهمنی نه عذرخواهی کرد و نه رفت. او ماند تا امروز که دوباره صفحه اول روزنامه‌ها را از آن خود کند. بهمنی این بار در سخت‌ترین روزهای کاری خود قرار دارد و مجلس این بار عصبانی‌تر از پیش است. اگر پیش از این بهمنی به فرموده راهی هِرَمِ بهارستان می‌شد تا شاید دلی به دست آورد، این بار اما به فرموده از ساختمان نیلی تکان هم نخورد و ترجیح داد راه مجلس را به فراموشی بسپرد. او این بار و با افتضاح ارزی این روزها هم حاضر به پاسخ‌گویی نیست و هنوز هم مانند جوانان روزنامه‌نگار موضع‌گیری‌های تند می‌کند. نه انگار که او رئیس کل بانک مرکزی است، یعنی مهم‌ترین نهاد پولی و مالی کشور. هنوز هم شاهد بازی نمی‌گذارند و نمی‌خواهند هستیم و هنوز هم بهمنی مانند نوعروسان تازه به خانه بخت رفته تهدیدِ برگشتن به خانه پدری می‌کند. لااقل تا یک هفته هم که نه وزیری در کشور هست و نه رئیس جمهوری. احمدی‌نژاد این بار باید از آمریکای لاتین دورکاری کند شاید که این سر سامان بگیرد.

ای بخشی از یادداشتی است که اینجا و برای راه پرداخت نوشتم.

چرا کتاب زندگینامه استیو جابز باید پرفروش‌ترین کتاب سال ۲۰۱۱ شود؟

در این شماره ماهنامه مدیریت ارتباطات یادداشتی در مورد کتاب زندگینامه استیو جابز نوشتم: بررسی اهمیت فیلسوفی به نام جابز که حتی با مرگش هم پرفروش‌ترین کتاب سال ۲۰۱۱ را به نام خود کرد.

در بخشی از این یادداشت نوشتم:

احتمالا پرفروش شدن کتاب زندگینامه استیو جابز مهم‌ترین اتفاق صنعت چاپ و نشر کتاب در سال ۲۰۱۱ نیست، اما اگر فهرستی از ۳ اتفاق مهم صنعت چاپ و نشر کتاب را جمع کنیم یکی از آن سه اتفاق بی‌شک مربوط به همین کتاب خواهد بود. این کتاب در مدتی اندک جزو پرفروش‌ترین کتاب‌های سال شده و حالا که چند روزی به پایان سال نمانده این امید وجود دارد که پرفروش‌ترین کتاب ۲۰۱۱ شود. این کتاب را والتر آیزاکسن از طریق بیش از ۴۰ گفت و گو با خود استیو جابز و ۱۰۰ نفر از دوستان و دشمنان این مرد نوشته است. این کتاب یک چهار راه و محل تلاقی بسیاری از مردان و زنان رسانه است. اولین آنها خود استیو جابز که شخصیتی تاثیر‌گذار در و بر عالم رسانه بوده است. دومی والتر آیزاکسن است که علاوه بر این که کتاب‌های زندگینامه‌ای معروفی نوشته سردبیر هفته‌نامه تایم و از مدیران سی‌ان‌ان بوده است. فروش خود کتاب و انتشار آن بلافاصله بعد از مرگ جابز هم حکایت از زمان‌شناسی و بازاریابی مناسب ناشر آن دارد. اما چرا این کتاب ارزش بررسی دارد؟

در این یادداشت سعی کردم برخی از این دلایل را مرور کنم و مطابق با زنجیره ارزش کتاب آنها را بشکافم.

شماره ۲۰ ماهنامه مدیریت ارتباطات از امروز در دکه‌ها قابل تهیه است.

جنگ علیه ایران آغاز شده است

خیلی توضیح نمی‌دهم. این یادداشت گاردین را اگر توانستید بخوانید. شاید همه حرف‌های یادداشت را بدانیم و چیز جدیدی بر دانسته‌های قبلی ما اضافه نکند. اما مهم است که این حرف را از رسانه‌های رسمی جمهوری اسلامی نمی‌شنویم. این حرف را رسانه‌های منطقی انگلستان می‌زنند. رسانه‌هایی که ضد جنگ‌اند و خسته از این همه جنگ‌افروزی.

تکه‌هایی از یادداشت (البته برداشت  و با اضافات خودم) را در ادامه نوشتم:

  • شواهدی که جنگ مخفی آمریکا و اسرائیل علیه ایران، با پشتیانی بریتانیا و فرانسه را افشا می‌کنند، روز به روز افزایش می‌یابد: حمایت مخفیانه از گروه‌های معاند به کشتن دانشمندان ایرانی تبدیل شده است (توسط دولت‌های غربی تائید نشده است)، استفاده از جنگ افزار‌های سایبری مانند هواپیمای جاسوسی که پائین کشیده شد، حمله به تاسیسات موشکی (البته از طرف ایران تائید نشده و یک حادثه اعلام شده است)، و شهادت یکی از فرماندهان ایرانی (از طرف ایران حادثه اعلام شده است).
  • داستان‌های خصمانه علیه ایران مانند داستان مسخره ترور سفیر عربستان در آمریکا مهر تائیدی بر موافقت غربی‌ها با فشار بیشتر بر ایران است.
  • تا الان بریتانیا همراهی خوبی با آمریکا داشته است. از حمایت تحریم نفت و بانک مرکزی ایران گرفته تا اخراج سریع دیپلمات‌های ایرانی. این‌ها در نهایت به حمایت بریتانیا از حمله بی‌دلیل آمریکا به ایران منجر خواهد شد.
  • ایران در ۲۰۰ سال گذشته به هیچ کشوری حمله نکرده است، اما در دهه ۸۰ میلادی عراق با حمایت قدرت‌های غربی این کشور را مورد  تهاجم  قرار  داد. آمریکا و اسرائیل در  ۱۰ سال گذشته به ۱۰ کشور در خارج از خاک خود، حمله کرده‌اند. بنابراین ایران چه نیازی به سلاح هسته‌ای دارد؟ سلاح زیبنده کشورهایی است که سالی به یک کشور حمله می‌کنند نه ایران.
  • این را خودم اضافه می‌کنم: همیشه به اشتباه روابط خصمانه ایران و آمریکا را از ۱۳ آبان شروع به بررسی می‌کنند در حالی که باید این روابط را از ۲۸ مرداد ۳۲ پی‌بگیریم. روزی که آمریکا و انگلیس مردم‌سالاری در ایران را به محاق توقیف بردند. روزی که آمریکا و انگلیس نشان دادند که نه مردم‌سالاری بلکه خوش‌خدمتی برای‌شان مهم‌تر است. روزی که تلاش‌‌های مردم ایران را که از مشروطه شروع شده بود به انحراف بردند. چطور است که هیچ وقت از این تاریخ شروع نمی‌کنیم و گویی ما مردمی بودیم که به یک باره و بعد از یک گعده دانشجویی تصمیم‌ گرفتیم سفارت فتح کنیم. دقت کنید که من حمایت نکردم از این اشغال سفارت، رد هم نکردم، اما مگر می‌شود یک پدیده را در خلا بررسی کرد. مگر آمریکا و انگلیس تاوان کودتای ۳۲ را پس دادند که ما به این آسانی زیر بار آنها برویم.
  • در ادامه یادداشت از قول ایهود باراک گفته شده اگر او جای رهبران ایران بود حتما سلاح هسته‌ای تولید می‌کرد. باید گفت بله. اگر تو بودی حتما. اما نیستی که. حالا راستشو بگو با آن سلاح‌هایی که درست کردی چه کنیم؟
  • اگر با حمله به ایران شدیدا مخالفت نشود، امکان دارد که این حمله تبدیل به بزرگترین جنگ خاورمیانه بشود. و این کلیدی‌ترین جمله یادداشت است.

حالا سوال اینجاست که مدیران رسانه‌ای ما چه در سر دارند؟ چه ضد جریانی به راه خواهند انداخت؟ نه در ایران بلکه در انگلستان و آمریکا و اسرائیل؟ مدیران ما معمولا تا همین دور و بر را می‌بینند و گمان می‌کنند که اگر پته‌ها را برای مردم رو کنند تمام است. حال آن که سال‌هاست همه می‌دانند آمریکا و اسرائیل و انگلیس چه در سر دارند. اما مردم آن کشورها چه؟ ما برای روشن کردن ذهن‌های مردم کشورهایی که این روزها برای دنیا تصمیم‌ می‌گیرند چه کرده‌ایم؟ متاسفانه دعواهای داخلی راه را بر هر گونه بلند نظری بسته است. می‌ترسم این پرده بیفتد و آن روز نه من مانم و نه تو!

چرا باید یه حبه قند رضا میرکریمی را دید؟

پسند
پسند

برای آنهایی که مثل من بچه دهات هستند و روزهایی را یادشان می‌آید که انسان‌ها به هم نزدیک‌تر بودند، برای تماشای یه حبه قند هیچ دلیلی لازم نیست. برای آنهایی هم که بچه شهر بودند، دیدن دنیایی بهتر، بهترین دلیل تماشای این فیلم است. یه حبه قند یک مرثیه است بر دنیایی که دیگر نیست. یادی از روزهایی که از دست رفته است. گویی همه ما مثل پسند فیلم هستیم. گویی ما از آینده پرت شدیم به دنیایی که پسند فیلم قدم در راهی می‌گذارد که ته‌اش می‌شود ما. دنیایی که او دارد تجربه می‌کند دنیای از دست رفته ماست. دنیایی که خانه با همه ویرانی‌های ساختمانی‌اش خانه‌ای است از جنس دل و نه گِل. آن حرف خان دایی که همین روزهاست که چارطاق این خانه روی سرمان خراب شود همه حرف فیلم است؛ یک حرف معمولی در یک مکالمه معمولی. ولی همین جمله من را مطمئن می‌کند که میرکریمی داشته دنیایی را تصویر می‌کرده که مربوط به گذشته است. دنیایی که امروز نیست.

فیلم همه چیز دارد. عروسی دارد. عزا دارد. زندگی دارد. مرگ دارد. دم بختی دارد. ازدواج کرده دارد. راضی از ازدواج دارد. ناراضی از ازدواج دارد. عرق خور دارد. روحانی دارد. نمازخوان دارد. ترک نمازی دارد. پیر دارد. جوان دارد. بچه دارد. دختر دارد. پسر دارد. و مهم‌تر از همه رنگ دارد. فیلم پر است از رنگ؛ رنگ‌های واقعی زندگی روزمره. رنگ‌هایی که در گذشته درجه اشباع بالاتری داشتند و امروز کمتر دیده می‌شوند. این روزها دود روی همه چیز را خاکستری کرده. زمانی بود که نه دودی بود و نه خاکستری. تا جایی که چشم کار می‌کرد رنگ بود و رنگ.

قدرت فیلم در همین معمولی بودنش است. در این که تک تک آدم‌ها را می‌شناسیم. حتی خنده‌های زنان داخل آشپزخانه بعد از مراسم عزاداری برای ما قابل درک است. نمادپردازی‌های فیلم از سیب سرخ حوا گرفته تا بالا پشت بام خوابیدن روحانی خانواده برای ما قابل درک است. فیلم مثل پیاز می‌ماند. لایه اولش را همه درک می‌کنند و همین کافی است برای سرگرم شدن. در لایه‌های بعدی چیزهای دیگری هست که می‌شود نشست و به آن فکر کرد. فکر هم نکردیم نکردیم. مهم این است که دو ساعتی سرگرم شدیم.

از همه این‌ها که بگذریم فیلم یک چیز خاص دارد و آن ایرانی بودن آن است. این که فیلم در یک خانواده یزدی می‌گذرد را بگذاریم کنار. این که بازیگران فیلم برای درآوردن لهجه یزدی و تکه‌های خاص آن حسابی زحمت کشیدند را هم بگذاریم کنار. آدم‌های فیلم ایرانی ایرانی ایرانی‌اند. البته آدم‌های ایرانی که در آستانه مدرن شدن هستند. شاید یکی از نمادهای ورود مدرنیته به این خانواده گوشی آیفون هدیه‌ای آقا داماد ایرانی فرنگ‌نشین باشد. اما همان نماد مدرنیته هم زنگی دارد که کاملا ایرانی است. زنگی که به تنهایی با ما حرف می‌زند. چه آنجایی که در سخت‌ترین لحظه‌های احساسی فیلم زنگ این آیفون به صدا در می‌آید و همه ما منتظر عکس‌العمل پسند می‌مانیم.

فیلم چیزهای زیادی دارد که باید نشست و به آن فکر کرد. مثلا خانواده. خانواده چیزی است که این روزها ما از دست دادیم. لااقل برای من یکی که خانواده شده تماس‌های تلفنی و پرسیدن حال و احوال پدر و مادر. جویای احوال خواهر و برادر بودن و بس. عمه و عمو و دایی و خاله را هم سالی یکی دوبار دیدن. انقدر از هم دوریم که دیگر نمی‌توانیم مثل خاله‌های عسل بنشینیم دور هم و بی‌دلیل بخندیم. امروز برای خندیدن نیاز به بهانه‌های سختی داریم. دیگر انقدر از هم دوریم که در مهمانی‌هایمان شق و رقیم. دیگر حسابی در مهمانی‌های جنتلمن شدیم و نمی‌توانیم مثل خاله‌های پسند به چیزی مثل افتاده پرده خانه بخندیم.

در مورد این فیلم می‌توان ساعت‌ها فکر کرد و بیشتر از آن می‌توان راجع به زندگی امروز خودمان فکر کرد.

فیلم را ببینید؛ در کنار خانواده.

این متن اولین بار در بلاگ داخلی شرکت توسن منتشر شده است.

چرا مدیریت در ایران پا نگرفت؟

ابتدا فرض کردم مدیریت در ایران آن طور که در اروپا و آمریکا و ژاپن پا گرفته و کاربردی شده در ایران این چنین نشده است. برای بررسی چرایی این موضوع من به سراغ سالهای ۱۷۵۰ تا ۱۹۰۰ میلادی رفتم و ریشه این موضوع را در آن سال ها بررسی کردم.

دوره تاریخی موردبررسی تاثیر سرنوشت‌سازی بر روی آنچه که اکنون ما هستیم داشته است. ما با این همه سابقه تاریخی چه شد که در دور آخر از اروپای متحول شده و آمریکای تازه متولد شده عقب افتادیم. صادق زیباکلام با ما چگونه ما شدیم و همچنین سنت و مدرنیته، رامین جهانبگلو با ایران در جستجوی مدرنیته، و موسی غنی‌نژاد با تجدد طلبی و توسعه درایران معاصر و دیگران هر یک از زاویه‌ای به دنبال جواب این سوال بوده‌اند.

چرا بررسی این دوره تاریخی به طور خاص برای ما و تاریخ به طور عام برای مطالعه مدیریت اهمیت دارد؟«بسیاری از دانشجویان می‌اندیشند که چرا تاریخ برای مدیران اهمیت دارد. دیدگاه‌های تاریخی، شیوه بازتری برای تفکر ایجاد می‌کنند، شیوه جستجوی الگوها و مشخص کردن این که آنها در دوره‌های زمانی تکرار می‌شوند.»[۱]

با توجه به این که این گزارش برای درس مدیریت آماده شده به بررسی تاثیر این‌ سال‌‌ها در عدم شکل‌گیری مدیریت در ایران و همین طور عدم همکاری ما با اروپا و آمریکا در ایجاد علم مدیریت می‌پردازیم. مسئله را این طور تعریف می‌کنیم:

در این دوران دنیا دچار تغییر و تحولات فراوانی شد و علوم مختلفی از جمله مدیریت در پایان این دوران به شکل علمی بررسی و ایجاد شدند. اما در این سال‌ها در ایران چه گذشت که ما تاثیر و همکاری در ایجاد اصول مدیریت نداشتیم. اصول اقتصاد و مدیریت در جاهای دیگر شکل گرفت و بعدا به صورت یک بسته آماده وارد کشور ما شد. اصولی که در اروپا، آمریکا و ژاپن از روی بهترین روش‌های جواب داده شده استخراج شدند، در ایران بیشتر به افسانه‌سرایی می‌مانند و کار مدیریتی را هنوز هم جدا از علم مدیریت می‌دانند و هنوز هم مدیران موفق دولتی با تجربه و صرف هزینه‌های بیت‌المال تجربه و دانش مدیریتی کسب می‌کنند. آیا مهم است که اصول مدیریت در چه شرایطی از نظر فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی ایجادشده و آیا علت عدم بازدهی مدیریت در ایران به سال‌های آغازین شکل‌گیری مدیریت در دنیا بر می‌گردد؟

در بین سال‌های ۱۷۵۰ تا ۱۹۰۰ کارخانه‌ها در اروپا ایجاد شدند؛ علم مدیریت در نتیجه پیدایش کارخانه‌ها و تولید انبوه پدید آمد ولی قبل از آن هنر مدیریت وجود داشت. در همین دوران چهره‌هایی با توجه به نیازی که کارخانه‌ها ایجاد کرده بودند شروع به بررسی علمی مدیریت کردند؛ ببینیم در اواخر دوره مورد برررسی چه اتفاقاتی افتاد که مربوط به شکل‌گیری علم مدیریت بود؛

  • در آمریکا فردریک تیلور (۱۹۱۵-۱۸۵۶) اصول مدیریت علمی را در ۱۹۱۱ منتشر کرد.
  • باز در آمریکا هنری گانت (۱۹۱۹-۱۸۶۱) جدول گانت معروف را برای تیلور طراحی کرد.
  • در فرانسه هانری فایول (۱۹۲۵-۱۸۴۱) مهندس معدنی بود که در ۱۹۱۶ کتاب مدیرست صنعتی و عمومی را منتشر کرد.
  • در آلمان ماکس وبر (۱۹۲۰-۱۸۶۴) جامعه‌شناسی بود که بر روی مفهوم بورکراسی کار کرد.
  • در آمریکا ماری فاولت پارکر (۱۹۳۳-۱۸۶۸) و چستر برنارد (۱۹۶۱-۱۸۸۶) دوران گذار از مکتب کلاسیک به مکتب رفتاری را رقم زدند.
  • و باز در آمریکا التون مایو(۱۹۴۹-۱۸۸۰) با آزمایش‌های معروفش فصل نوینی را در مدیریت رقم زدند.

اما ما در این دوران هیچ ارتباطی با این اندیشه‌ها پیدا نکردیم. این دورانی بود که در کتاب‌های تاریخ ما داستان آمدن و رفتن ۷ شاه را بازگو می‌کنند: کریم‌خان زند، لطفعلی خان زند، آغا محمد خان قاجار، فتحعلی شاه، محمد شاه، ناصرالدین شاه و مظفر‌الدین شاه. همزمان با ابتدای این دوره ماشین بخار در انگلستاع اختراع شد و با نیروی بخار انقلاب صنعتی در اروپا آغاز شد. در پایان دوره زندیه انقلاب کبیر فرانسه علیه لویی شانزدهم انجام شد. در فرانسه مردم برای آزادی قیام کردند و کشته شدند و همزمان در کرمان مردم به خاطر پناه دادن به لطفعلی‌خان قتل عام شدند. در اوایل قرن ۱۹ قراردادهای عجیب و غریب تاریخ ما با روس‌ها، انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها بسته شد و مابه جای ارتباط علمی چشم یاری از این دوستان داشتیم! قائم مقام فراهانی جزو معدود درباریانی که مملکت‌داری می‌دانست در دربار کشته شد. امیر کبیر نقطه عطف این دوران بود. کسی که با فرقه‌های عجیب و غریب مذهبی مبارزه کرد، دارالفنون را تاسیس کرد، روزنامه وقایع‌الاتفاقیه را راه‌انداخت، اما جامعه بسته ایرانی تحمل او را نداشت. سیدجمال‌الدین اسدآبادی و آموزه‌های ضد استعماری او هم محصول همین دوران بود. در همین دوره ناصر‌الدین شاه، شمالی‌ها و جنوبی‌ها در آمریکا با هم جنگیدند و شمالی‌های پیروز شدند و برده‌داری در آمریکا از بین رفت، اما در ایران ناصر‌الدین شاه بر کمیت حرمسرایش و نوکرانش روز به روز می‌افزود. در پایان این دوران هم مجلس در ایران به توپ بسته و فاتحه آزادی در ایران خوانده شد و در مسجد سلیمان به نفت رسیدیم و نفت جدیدترین بهانه برای بستن قراردادهای عجیب و غریب با ایران شد. و این دوران دیگری بود!

با توجه به شواهد موجود ایرانیان در گذشته بسیار بیشتر از امروز بیگانه‌نواز و بیگانه‌پذیر بوده‌اند. این ویژگی مربوط به فرهنگ ایرانی در طول زمان شکل گرفته است. اما در دوره مورد بررسی این ویژگی ایرانیان دچار آسیب می‌شود. این ویژگی تا قبل از این دوران باعث رشد و همکاری ایرانیان در توسعه علوم مختلف شده بود.

از اواخر دوره مورد بررسی و با انقلاب مشروطه فرهنگ ایرانی جایش را به هویت ملی داد و در مقابل بیگانگان با عنوان استعمارستیزی چنگ و دندان نشان دادیم یا سر تعظیم فرود آوردیم. تا قبل از این دوره خارجیان در ارتباط روزمره با ما بودند، اما اکنون آنها استعمارگرانی بودند که ما باید با آنها مبارزه می‌کریم. افرادی مانند سیدجمال‌الدین اسدآبادی محصول این نوع تفکر بودند.قالیبافی، سفالکاری، کاشیکاری و معماری سنتی مربوط به فرهنگ ایرانی است. اما هویت ایرانی مفهومی بود که در این دوره شکل گرفت و چیزی هم برای عرضه نداشت. یک مثال از بیگانه‌نوازی ایرانیان زبان فارسی است. فارسی زبان پویایی است و در مقابل کلمه‌های بیگانه مقاومت نکرده است. آنها را می‌گیرد و در خود حل می‌کند و فارسی می‌سازد.با این حال فارسی زبان مستقلی است ولی به دلیل پویا بودن از فرهنگ‌های دیگر هم بی‌بهره نمانده است. زبان فارسی پذیرای دایره لغات فرهنگ‌های دیگر بوده است و اندیشه‌های تازه همیشه وارد این زبان شده‌اند: یونانی، ترکی، مغولی، عربی، هندی، فرانسوی، انگلیسی و روسی.

اما این رفتار بیگانه نوازی در این دوران مانند چینی انگلیسی‌های به زمین خورد و شکست. برخورد کریم خان با انگلیسی‌ها در تاریخ پُرآوازه است؛ وی چینی‌های پیشکشی انگلیسی‌ها را در پیش رویشان شکست و ظرف‌های مسی ایرانی را به زمین زد و گفت که می‌بینید مال ما بهتر است و نیازی به ظرف‌های شما نداریم. این آغاز دشمنی ما با دنیای جدید بود که در نهایت به بردگی و باج دادن ما منتهی شد.

علاوه بر از دست دادن این خصیصه فرهنگی در این دوره تاریخی دچار پارادوکسی بسیار عجیب و منحصر به فرد هم شدیم. نخبه‌کش هم شدیم. در این فرهنگ هنوز هم بیگانه‌ها عزیزند اما نخبه‌ها مزاحم. اگر کسی از دستاوردهای غرب بگوید اهرم استعمار است و ولی وقتی با بیگانه روبه‌رو می‌شویم او را عزیز می‌دانیم. به دلیل فضای بسته جامعه ایرانی در این دوران کسانی که فرنگ را دیده بودند و برای این خاک رویاها داشتند نه موفق شدند نه عاقبت به خیر؛ به عنوان نمونه امیرکبیر.

برای بررسی تاریخی این دوره باید ۳ نیروی تاثیرگذار بر این تغییر فرهنگی را بررسی کنیم:

  1. ۱. نیروی سیاسی

۱.۱.      نظام استبدادی و عدم شکل‌گیری سیستم لیبرال دموکراسی (نظام شاهنشاهی)

با توجه به این که جمهوری مبنای اقتصادی، اجتماعی و حقوقی دارد در این دوران شرایط شکل‌گیری جمهوری در ایران را نداشتیم و در شرایط استبدادی انتظار رشد مدیریت را داشتن هم خطاست.استبدادزدگی ایرانیان ریشه‌دار است: «اندیشمند عارف و زاهدی چون امام محمد غزالی سلطان را ضل‌ا… می‌دانست و پیروی از او را فریضه‌ای الهی می‌انگاشت و عرفا شیوخ‌شان را سلطان‌العارفین و شاه نعمت‌ا… می‌نامیدند و رابطه اطاعت و سرسپردگی بی‌چون و چرای سالک طریقت از پیر و مراد خورد را به رابطه شاه و رعیت، و هم کم از جهت صوری بسیار همانند است.»[۲]

در چنین بستری از نظام سیاسی احتیاجی به علم مدیریت احساس نمی‌شود و آشنایی با مباحثی چون برنامه‌ریزی، سازماندهی و هدایت بیهوده به نظر می‌رسد؛ چون شاه و سلطان مصدر و مرجع همه امور است. مدیریت در تناسب کامل با ساختار سیاسی و اقتصادی یک کشور است.آیا در این شرایط می‌توان انتظار داشت کسانی همت کنند و اصول مدیریت را جمع‌آوری و تجربه کنند؟

«ساختار و ذهنیت این نظام (سلطنتی) که (…) در دو سده اخیر سترون و بی‌خاصیت شده و به جای کارکرد مثبت کارکرد منفی یا کژکارکرد پیدا کرده و با سماجت از اشاعه نظام و فرهنگ سیاسی نوین و سازگار با شرایط ملی و جهانی جدید به درون قلمرو فرهنگ ایرانی جلوگیری می‌کند.»[۳]

«در اواخر دهه ۱۸۰۰ بسیاری از سازمان‌های اروپایی بر مبنای شخصی و شبیه خانواده اداره می‌شد. کارکنان به جای سازمان یا ماموریت آن به یک فرد وفادار بودند. نتیجه این سو عمل مدیریت آن بود که از منابع به جای تحقق اهداف سازمان برای برآوردن تمایلات شخصی استفاده می‌شد.»[۴] اما سازمان‌های اروپا و به دلیل نیاز به کسب سود تغییر کرد و ما تغییر نکردیم.

۱.۲. فرهنگ شاه قبله عالمی

هربرت سایمون مدیریت را هنر تصمیم‌گیری می‌داند. این هنری بود که در این دوران در انحصار شاه بود و او حتی در حالت مستی مجاز به صدور حکم مرگ شخصی مانند امیرکبیر بود و دستور او لازم‌الاجرا. دو تصمیم‌گیر هم در یک اقلیم نمی‌گنجند!

  1. ۲. نیروی اجتماعی

۲.۱. شعر و شاعری و ادبیات

چیزی که قرار بوده عواطف مردم را تحریک کند و به سوی آینده روشن ببرد در این دوران در مدح شاه به کار رفته است. «آنها (شاعران) در این مرز و بوم‌ها و دربارهای متفاوت می‌بایست اشعاری سازگار و خوشایند مخاطبان و خریداران شعرشان می‌سرودند.»

شاعران این دوره تاریخی را بگذارید کنار مولوی، حافظ، سعدی، خیام، فردوسی و شاعران دیگر جهان در این عصر. در این دوره در دنیا شاعران بزرگی با اندیشه‌های بزرگی آمدند و رفتند اما در ایران ادبیات رو به افول نهاد تا در اواخر این دوره که ادبیات سیاسی ایجاد شد.

۲.۲. اخلاق

به قول مولوی:       ای بسا هندو و ترک همزبان               ای بسا دو ترک چون بیگانگان

پس زبان همدلی خود دیگر است        همدلی از همزبانی بهتر است

در این دوره تاریخی اخلاق آرام دچار تزلزل شد و مردم به مرور از ضعف اخلاقی آکنده شدند.

۲.۳. هنرهای ظریفه و معماری

مدیریت را اگر به قول ماری فاولت پارکر هنر انجام امور توسط دیگران بدانیم این هنری بود که تا قبل از این دوران هم داشتیم. در دوره هخامنشی «سنگتراشان و پیکرتراشان، ایونی و ساردی بودند، زرگران و طلاکاران مادیو مصری بودند، سفالگران میناکار بابلی بودند، گاوهای بالدار سرستون‌ها آشوری و ستون‌های آن ساختاری مصری دارند، از جهت مصالح ساختمانی نیز چوب سدر از لبنان، طلا ار سارد و بلخ، عقیق از سغد، فیروزه از خوارزم، نقره از مصر و عاج از حبشه آورده شده است. …. اما مهندسان، طراحان و معماران ایرانی بودند که دستور این ترکیب را به هنرمندان اقوام گوناگون می‌دادند و برای همین است که این هنر ترکیبی جنبه تقلیدی ندارد بلکه تلفیقی آفرینشگرانه است و مهر فرهنگ ایرانی را به پیشانی دارد.»[۵]

اینیعنی هنر مدیریتدر ایران وجود داشت. اما با توجه به ساختار آن زمان نیازی به تدوین اصول نبود. اما زمانی که دنیا به سمت تدوین این اصول رفت و می‌توانستیم نقشی در تدوین اصول داشته باشیم ما به خود مشغول شده بودیم.

در این دوره رابطه تعاملی ما با دنیا به رابطه باج و خراجی مبدل شد و به مرور دیگر نه ما هنری داشتیم و نه آنها چیزی به ما دادند. متاسفانه این دورانی بود که انقلاب صنعتی و کارخانه‌ها شرایط جدیدی را رقم زدند و ما در این دوران که لازم بود ارتباط مناسبی با دنیا نداشتیم.در این دوران تک‌ستاره‌هایی مانند کمال‌الملک و بهزاد ظهور کردند اما کار تیمی وجود نداشت.

۲.۴. زنان

اولین بانویدنیای مدیریت لیلیان گیلبرت (۱۹۷۲-۱۸۷۸) همسر فرانک بی (۱۹۲۴-۱۸۶۸) بود. زنان دیگری همچون ماری فاولت پارکر هم وارد عرصه مدیریت شدند اما در آغاز و در این دوره هیچ چهره شاخصی در میان زنان ایرانی وجود ندارد و مهم‌ترین خدمت آنها درحرمسرای شاهان بوده است.

۲.۵. دین

تا زمان ساسانیان دین زرتشت در ایران گسترش یافت اما بعد رسمی شدن، دین دچار افول شد. این موضوع در مورد اسلام هم اتفاق افتاد. متاسفانه به بهانه دین برخی خرافات به ذهن مردم ریخته شد. ظهور فرقه‌های چون بابیت و بهائیت نشان از آمادگی مردم برای قبول خرافه‌هایی به نام دین داشت.

  1. ۳. نیروی اقتصادی

۳.۱. موقعیت ارتباطی ایران

یکی از علل شکل نگرفتن مدیریت در ایران کشف آمریکا توسط کریستف کلمب (!)، گسترش دریانوردی و متروک شدن جاده ابریشم است. دنیا که تا قبل از این تاریخ برای ارتباط مجبور به عبور از ایران بود دیگر نه نیازی به ایران داشت نه حتی عبور از ایران. حالا دوره دریانوردها بود و متاسفانه ما هیچ وقت دریانوردان خوبی نبودیم و در این دوره به انتظاری بیهوده برای کاروان‌هایی نشستیم که با خود کوله‌باری از معرفت، دانش و دستاوردهای ملل شرق و غرب را بیاورند. این جاده که متروک شد، عثمانی در شمال و غرب ایران هم شکل گرفت و مانع رابطه ما با اروپا شد، چینی‌ها دیگر از شرق وارد کشور ما نشدند و راه دریا را پیش گرفتند، ما هم به خودمان مشغول شدیم و شاهان و دربار قجری.در واقع جیمز وات و انقلاب صنعتی در اروپا تیر آخر را بر پیکر ما زدند.

«تا زمانی که این جاده (ابریشم) پابرجا و پررونق بود، فرهنگ ایرانی نیز پویا، خلاق، شکوفا و بالنده بود و از زمانی که به دلیل پیدا شدن راه‌های نزدیک‌تر دریایی و هوایی این جاده از رونق افتاد و به تدریج متروکه و ویرانه شد، فرهنگ ایرانی نیز سستی گرفت و به درون خود خزید و از قافله پیشرفت جهانی پس افتاد و بیشتر شکوفایی پیشین خود را از دست داده است.»[۶]

توجه کنیم که علم با ارتباطات متولد می‌شود، رشد می‌کند و گسترش می‌یابد. در این دوره که اروپا به سرعت تغییر کرد و آمریکا متولد شد، ما به خود مشغول بودیم و همه فکر و ذکر ما شده بود قبله عالم. بر طبق نظریه اشاعه نوآوری‌ها هم که نگاه کنیم لازم بود تا ما در معرض دستاوردهای جدید بشری قرار بگیریم تا بتوانیم کاری کنیم. زمانی این اتفاق افتاد که اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها نسخه موردنظرشان را پیچیده بودند و دیگر کار از کار گذشته بود. در این دوره‌ جامه انزوا، درونگرایی، بیگانه‌گریزی و قوم‌مداری به قامت ما دوخته شد.

۳.۲. اقتصاد دولتی، فرهنگفرار از کار و تمایل به بیکاری و عنوانکردن آن به عنوان فرهنگ قناعت

اخیرا کتابی به فارسی ترجمه شده به نام تبهکاران اقتصادی. این کتاب نتیجه می‌گیرد که درست است که هرج و مرج و فساد و بی‌قانونی اقتصاد را فلج می‌کنند اما اقتصاد بیمار هم در نهایت موجب گسترش فساد در کشورها می‌شوند. این راز عقب‌ماندگی اقتصادی ماست. در این دوران تمایل به بیکاری و از زیرکار دررفتن آغاز شد. «ایرانی‌ها کارهای سخت و مبارزه و هرگز کار را دوست نمی‌دارند. دوست دارند کار نکرده درآمد داشته باشند و به همین خاطر دلالی را پر دوست می‌دارند.»[۷]

اساس کار در اقتصاد، جهان سرمایه‌داری، لذت‌طلبی، دامن زدن به مصرف و سودجویی است. حال آنکه ما از روی تنبلی طالب قناعت پیشگی و عدالت اجتماعی هستیم. «سرمایه می‌تواند پدیده‌ای مذموم باشد و کسانی که به سرمایه و صاحبان سرمایه حمله می‌کنند محبوب … می‌توان بر سر سفره نسل‌های آتی نشست و از خوان آنان بهره گرفت و یک ساختار زیبا اما تغذیه‌شونده از نفت را در سر پروراند.»[۸]

کارخانه‌ها مهم‌ترین دلیل در قرن ۱۹ در اروپا و آمریکا برای شکل‌گیری مدیریت بودند. اما در ایران برخلاف دنیا که کارخانه‌های به شکل خصوصی اداره می‌شدند و برای افزایش سود نیاز به مدیریت بود در ایران کارخانه‌ها به صورت دولتی شکل گرفت و چندان در فشار اقتصادی و در بند سود نبودند. حتی اولین روزنامه در ایران به صورت دولتی شکل گرفت. در اروپا و در جریان انقلاب فرانسه و بر مبنای نیاز مردم روزنامه‌ها همه‌گیر شدند اما در ایران تا مدت‌ها مردم علت انتشار روزنامه را نمی‌دانستند.

۳.۳. نفت

در نیمه دوم قرن ۱۹ وسایل حمل‌و‌ نقل عمومی اختراع شدند. ما هم نفت داشتیم. پس بیگانگان نفت ما را گرفتند و ما با توجه به فرهنگ بی‌عاری، وابسته به درآمد نفت شدیم. دنیا هم که تاب کندی ما را نداشت ما را به حال خودمان رها کرد. نفت و پول بی‌دردسر آن وابستگی ‌آورد و به همین خاطر طلای سیاه شد بلای سیاه.اما نفت یک جنایت دیگر هم کرد و آن حل معمای انباشت سرمایه برای حاکمان ما بود. این مساله اصلی حکومت‌هاست و علت عدم ایجاد جمهوری در ایران و در نتیجه عدم نیاز به مدیریت است.

 

توضیح ضروری: مطالب گفته شده بر مبنای برداشت ناقص و اطلاعات محدود من از این دوره تاریخی است و ممکن است دچار لغزش‌ها و اشتباهات فراوانی شده باشم. اما سعی کردم در نگاه به این دوره تاریخی با دیدی تازه مسائل را بررسی کنم.

 

منابع

  1. جهان ایرانی و ایران جهانی، تحلیل رویکرد جهان‌گرایانه در رفتار، فرهنگ و تاریخ ایرانیان، محسن ثلاثی، نشر مرکز،
  2. اقتصاد ایران و معمای توسعه نیافتگی، مسعود نیلی، موسسه انتشارات علمی دانشگاه صنعتی شریف،
  3. مدیریت عمومی، علی علاقه‌بند، نشر روان، ۱۳۸۷
  4. عصر جدید مدیریت، ریچارد ال. دَفت، دکتر طاهره فیضی، دکتر محمد علی سرلک، نشر گستره، ۱۳۸۷
  5. جامعه‌شناسی نخبه‌کشی، علی رضا قلی، نشر نی، ۱۳۸۹
  6. ویکیپدیا

[۱]منبع ۴، صفحه ۶۱

[۲] منبع ۱، صفحه ۲۲

[۳] منبع ۱، صفحه ۲۳

[۴] منبع ۴، صفحه ۶۹

[۵] منبع ۱، صفحه ۲۷

[۶] منبع ۱، صفحه ۳۰

[۷]منبع ۵، صفحه ۹۱

[۸]منبع ۲، صفحه ۶۵