چرا همه‌تون خفه شدین خو؟

اهواز برای من یعنی تابستان سال ۸۰. شاید هم ۷۹ یا ۸۱. مهم نیست. اهواز برای من یعنی روزهایی که شاگرد شوفر تریلی ماشین‌بر بودم؛ آن هم کشنده و تریلی که با استاندادهای آن روز هم غیراستاندارد بود. اهواز برای من یعنی رسیدن به شهر در زمانی که دقیقا خورشید عمود می‌تابید. نمی‌تابید، شلاق می‌زد. اهواز برای من یعنی ولع پیدا کردن یک سایه کوچک گوشه یک دیوار. اهواز برای من یعنی عرق کردن پیوسته و باز کردن دست‌ها و پاها، برای این که تحمل نداشتم خودم را تحمل کنم. این اولین و آخرین باری بود که به اهواز رفتم؛ و کلا خوزستان. عید یکی دو سال پیش خواستم عید برویم آنجا با راهیان نور. نشد.

خرمشهر و آبادان را فقط در فیلم‌های جنگی دیده‌ام و کلیپ‌های لس‌انجلسی. از جنگی‌ها رشادت‌هایشان را شنیده‌ام و از رقصی‌ها هم اهل زندگی بودن‌شان را. این روزها هم که سالی یک بار خرمشهر فتح می‌شود از گوشه‌و‌کنار می‌شنوم که خرمشهر زخم خورده از جنگ هنوز زخم‌هایش باقی مانده. خرمشهر برای من یعنی ممدی که نبود و نیست. آبادان برای من یعنی فیلم تاج محل حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی. آبادان و خرمشهر برای من تصویر گنگی است که با ترانه‌های آغاسی ساخته شد و با تاج محل تمام شد. خرمشهر و آبادان یعنی سالی یک بار شنیدن از شهرهای خارجی که با خاک یکی شدند و بعد از جنگ که همه برگشتند سر زندگی‌شان اول آن شهرها را ساختند. خرمشهر یعنی این سوال که برلین و ناکازاکی چرا بعد از جنگ ساخته شدند و خوزستان ساخته نشد؟

اعتراف می‌کنم خبرهای مربوط به خوزستان و آلودگی و این همه بدبختی، تا امروز برایم تصویری گنگ بود. امروز اما به خبرها که رسیدم یک چیزی از درون داغانم کرد. امروز در خبرها آمده بود که رطوبت و گردوغبار دست‌به دست هم داده که اهواز فلج شود. برق قطع شده. آب قطع شده. مدارس و دانشگاه‌ها و اداره‌ها تعطیل شده که شاید قضا و قدر مدیریت کند این وضع را. امروز تصویر گنگی از لیلا حاتمی ارتفاع پست ذهن را مثل خوره خورد. دردهای آن زمان که از زبان نرگس (لیلا حاتمی) بیان می‌شود بعد از گذشت نزدیک به ۱۵ سال هنوز برقرار است. گویا قرار نیست این دردها درمان شود. چرا؟

این تصاویر همه برای من چیزی دور بود. چون من یک تهرانی هستم و متاسفانه ایران تهران است. اگر کوچک‌ترین اتفاقی در تهران بیفتد همه ایران باید خبردار شوند. اما اهواز گویی مقصر است که در جنگ پیشانی ما بود و زخم خورد و امروز ما تهرانی‌ها فقط نفتش را می‌خوریم و کاری به هیچ کدام از بدبختی‌هایش نداریم. این تصاویر همین‌طور برای من گنگ می‌ماند اگر امروز یک اتفاق ساده دلم را نمی‌شکست. پنج‌شنبه گذشته رفتم اداره پست تا برای چند نفر از کسانی که کتاب «گسست بانک‌ها» را خواسته بودند با پست بفرستم کتاب را. امروز یادم افتاد که پنج‌شنبه یکی از بسته‌های کتاب برای خانمی بود در اهواز. امروز که خبرهای ناراحت‌کننده اهواز را دیدم با خودم گفتم یک نفر در اهواز چطور دل و دماغ خواندن کتابی را دارد که از دنیای بهتر می‌گوید؟ چطور می‌شود در جهنم گردوغبار بود و از تاثیر فناوری بر زندگی خواند؟ جطور می‌شود به برق دسترسی نداشت، به آب دسترسی نداشت، آن وقت گسست بانک‌ها را خواند.

نرگس در ارتفاع پست چیز زیادی نمی‌خواست. همان هم سهمش نشد از این سفره گل‌وگشاد نفتی!

۶ چیز مهمی که دانشگاه به من یاد نداد

تیتر نوشته این است: ۶ چیز مهمی که دانشگاه به من یاد نداد. کامل‌ترش این است که «۶ چیز مهمی که دانشگاه به من یاد نداد و من با هزینه بسیار زیاد آنها را یاد گرفتم». دانشگاه‌های ایران، بیشتر از این که دانشجو را آماده کار و زندگی کنند، از آنها دانشمند و پژوهشگر می‌سازند. به همین دلیل ساده و ابتدایی، از دل دانشگاه‌های ما نوابغی بیرون می‌آیند که ظرفیت استفاده از آنها هم وجود ندارد و رهسپار دیار فرنگ می‌شوند؛ کمتر کسی پیدا می‌شود که از دانشگاه چیزهایی آموخته باشد و بگوید آنها را در محیط کار و زندگی به کار بسته است. باور کنید که اگر در دانشگاه‌های ما فنون آبیاری گیاهان آپارتمانی آموزش می‌دادند، کاربرد بیشتری نسبت به بسیاری از مباحث مطرح شده در دانشگاه‌ها داشت؛ اما دانشگاه‌های ما چه چیزی یاد نمی‌دهند که ما باید با هزینه زیاد آنها را یاد بگیریم. ادامه خواندن “۶ چیز مهمی که دانشگاه به من یاد نداد”

چرا بی‌هدفیم؟

اگر از من بپرسند یکی از مهم‌ترین ایراداتی که هر روز در زندگی خودم و دیگران می‌بینم  چیست، پاسخم چیزی نیست جز، بی‌هدفی! بسیاری از ما بی‌هدفیم و هر روز در بی‌هدفی‌مان بیشتری غرق می‌شویم. انبوه صحبت‌های قشنگی هم که از طریق رسانه‌های مختلف  پخش می‌شود و مثلا قرار است ما را از بی‌هدفی هر روزه‌مان برهانند بیشتر به این بی‌هدفی دامن می‌زنند. واقعیت این است که رسانه‌های امروز ایران به ابزاری برای سردرگم و نه حتی سرگرم کردن ما تبدیل شده‌اند و کم‌تر نشریه و برنامه تلویزیونی و رادیویی پیدا می‌شود که به ما آرامش بدهد یا کاری کند که ما در مسیر زندگی احساس با معنا بودن کنیم. احساس با معنا بودن یکی از مهم‌ترین چیزهایی است که در زندگی الکی پرسرعت امروزمان از دست داده‌ایم. این روزها فرصت لذت بردن نداریم و آن را فراموش کرده‌ایم. ما حتی  در شناخت مفهوم لذت هم دچار مشکل شده‌ایم. به شدت از نظر ذهنی به هم ریخته‌ایم و حلقه‌های اتصال‌مان را از دست داده‌ایم. این روزها بیشتر از هر زمان دیگری دور خودمان می‌چرخیم و موضوع‌های مختلفی به سرعت نقل محافل می‌شوند که ارزش نقل شدن را ندارند. اون دو تا دختره که تصادف کردن، اونا که با آهنگ ویل فرل رقصیدن و پلیس گرفتشون، اون جوک‌های بی‌مزه، بهشت و جهنم زوری یا نه، جنازه فروغ را مسعود خان شسته یا نه، اونا که حق ما رو خوردن و بورس گرفتن و ده‌ها موضوع دیگری که بسیاری از ما متخصص شناخت تمام جنبه‌های آنها هستیم.  ادامه خواندن “چرا بی‌هدفیم؟”

مثل شیر با تمام وجود به شکارت حمله کن

اگر از من بپرسند بزرگ‌ترین آفتِ امروزِ ما چیست، پاسخم این است: «تردید». تردید کلیدواژه‌ توصیف حال و روز ماست. زمان‌های زیادی از زندگی روزمره و عادی ما باتردید می‌گذرد. لزوما هم تردید ما مربوط به چیزهای کلان و بزرگ نیست. تردید در همین چیزهای پیش و پا افتاده معمولی؛ تردید در این که همان کاری را بکنیم که درسش را خوانده‌ایم یا کاری را انجام دهیم که درآمد بیشتری دارد یا کاری که احتمالا دوستش داریم یا کاری که در آن مهارت بیشتری داریم. تردید در این که این حرفی را بزنیم یا نزنیم و این که آن حرف را بهتر بود می‌زدیم یا خوب شد که نزدیم. تردید آفت زندگی ماست و به نظر می‌رسد انسان‌هایی که تردیدی ندارند یک جای کارشان می‌لنگد! تردید به قدمت بشر، تاریخ دارد. از همان اول و داستان آدم و حوا هم تردید نقش مهمی در هبوط انسان داشت. اگر انسان یقین داشت که احتمالا این دنیا و زمین و این داستان‌ها پیش نمی‌آمد. تردید هست، چون انسان هست. البته تردید رویه دیگر علم و دانش و منطق و فهم بشری و انسانی است و به خودی خود بد نیست. اگر قرار بود همه چیز قطعی باشد که تغییر و تحول و بهبودی هم در کار نبود. اما خب این سوال، همیشه باقی می‌ماند که چرا تغییر و تحول و بهبود. چرا از اول کاملِ کامل نیستیم؟ ادامه خواندن “مثل شیر با تمام وجود به شکارت حمله کن”

فردوسی زمان ما کیست؟

داستان سخت توسعه در ایران؛

همه ما به نیکی از فردوسی یاد می‌کنیم. بزرگ‌ترین کار او را دوست داریم، هرچند احتمالا نتوانسته‌‌ایم متن آن را کامل بخوانیم و جسته وگریخته بخش‌هایی از آن را خوانده‌ایم. با این حال قصه‌های او را شنیده‌ایم. درباره خود او اما روایت‌ها ناقص و الکن است. چیز زیادی درباره او نمی‌دانیم. همه آن چیزی هم که می‌دانیم ناراحت‌کننده است. فردوسی ۳۰ سال نشسته و اساطیر و افسانه‌ها و قصه‌های ایران را جمع کرده؛ حاصلش شده شاهنامه. این حاصل به دستگاه حاکم آن زمان عرضه شده و به دلایل پوچ مورد توجه قرار نگرفته. خود فردوسی هم سرخورده شده و در نهایت در گم‌نامی از دنیا رفته است. حتی آرامگاه او در توس که امروز محلی برای گردشگری و حضور توریست‌هاست حکایت دیگری از تنهایی و بی‌کسی اوست. او را در قبرستان مسلمانان جایی نبود و در نتیجه در باغی که می‌گویند برای دخترش بوده دفن شده. این رفتار را یونانی‌ها هم با هومر داشته‌اند. رومی‌ها با ویرژیل. اگر ادامه بدهیم و تاریخ را یک‌باره بپریم و برسیم به همین چند سال پیش هم مورد پیدا می‌کنیم. شخصی در همین ایران زندگی می‌کرد که تا پیش از مرگش کمتر کسی او را می‌شناخت و آنهایی هم که او را می‌شناختند کم‌تر از خار به او نمی‌گفتند. کسان زیادی بودند که او را نواختند. اما به یک باره و بعد از شهادت غریبانه‌اش شد آقا سید مرتضی آوینی. بسیاری او را مرتضی می‌خوانند و آخرین ورژن دیگری از نام او این روزها به بازار آمده: مرضا! احتمالا کنایه از شدت رفاقتی است که این دوستان با آ مرضا آوینی داشتند. عجیب نیست این رفتار! در همه دنیا دیده می‌شود. درهمه دنیا اشک تمساح معادلی دارد برای خودش. در همه دوران‌ تاریخ بشری بودند کسانی که مثل فردوسی بودند و مثل فردوسی کار کردند. البته این طبیعت روزگار است که دور و گردش معمولا به دست آقا محمودهای غزنوی است. در همه دوران‌ها کسانی وجود دارند که ارزش فعالیت‌ها و اهداف و رویاها را نمی‌دانند. کسانی هستند که کار خوب را لگدمال می‌کنند. اما چه باک! تا زمانی که فردوسی‌ها انگیزه دارند و تلاش می‌کنند و مفید واقع می‌شوند این چیزها چه اهمیتی دارد. مهم این است که فردوسی کاری را کرده که دلش راضی بوده. این مهم است که آدم دلش راضی باشد. کاری را کند که از آن رضایت دارد. دیروز در خبرها آمده بود که بالای ۸۰ درصد ایرانی‌ها از کاری که می‌کنند رضایت ندارند. دنیا را نمی‌دانم، اما آنجا هم احتمالا چنین آماری داشته باشند. مردم دو دسته‌اند. آنهایی که راضی‌اند از کارهایی که می‌کنند و آنهایی که راضی نیستند. استادی داشتم که به دانشجویانی که دوست داشتند نویسنده شوند، حرف جالبی می‌زد. می‌پرسیدند که چگونه می‌توانیم نویسنده خوبی شویم و استاد می‌گفت شما پیش از آن که بخواهید نویسنده باشید باید بخواهید که بنویسید. شاید روزی نویسنده خوبی شدید. مهم این خواستن است. این که فعل را درست صرف کنیم مهم است. فاعل بودن چیز مهمی نیست. در صورت لزوم در این نقش قرار می‌گیریم.

روز فردوسی‌تان مبارک باشد.

پ.ن: البته روز فردوسی ۲۵ اردیبهشت است و هنوز چند روزی مانده. چه فرقی می‌کند که زودتر بگویم و بنویسم؟

کوله‌پشتی برای سال ۹۳

BaHaR

به پیشنهاد امیر مهرانی بزرگوار این یادداشت را نوشتم. امیر مهرانی جریانی را راه انداخته و من هم سعی کردم بخشی از این جریان دوست داشتنی باشم.

۹۲ سال عجیبی بود؛ احتمالا برای همه ما، حداقل از نظر تغییرات اجتماعی و سیاسی عجیب بود. زمستان سال ۹۱ به این فکر می‌کردم که آینده ما چه خواهد شد  و مدام به این  می‌رسیدم که باید دولتی  سر کار بیاید که طیف وسیعی از مردم پشتش باشند. آن زمان تصور می‌کردم این اتفاق نمی‌افتد و فقط یک معجزه می‌تواند ما را نجات دهد؛ و باور کردنی نبود. معجزه اتفاق افتاد. و همه آنهایی هم که ممکن است بگویند ما کاری به مسائل اجتماعی و سیاسی نداریم، دیدند که زندگی چقدر می‌تواند آسان شود، اگر آرامش و تدبیر حاکم گردد. سال ۹۲ اما برای من از این هم سال عجیب‌تری بود. این که  از یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های فناوری اطلاعات ایرانی بیرون بزنم و شرکت خودم را داشته باشم، به من نشان داد که راه‌اندازی یک کسب و کار و سرپا نگه داشتن آن یک معجزه است و ما چقدر هر روز شاهد معجزه‌ایم. یادم می‌آید که با اعضای هیئت مدیره شرکت ساعت‌ها بر سر این بحث می‌کردیم که باید برای یک نقش فردی با سطح مشخصی از توانایی‌ها و مهارت‌ها را وارد مجموعه کنیم و این قدر  هم باید حقوق بدهیم و می‌ترسیدیم از این کار. و دل به دریا زدیم و معجزه خودش اتفاق افتاد. اگر از این سال عجیب بخواهم چند تا چیز  گلچین کنم که بماند برایم در سال ۹۳ بدم نمی‌آید این‌ها را انتخاب کنم: ادامه خواندن “کوله‌پشتی برای سال ۹۳”

برای توسعه و بهبود کسب و کار گاو باش!

برخلاف تصور، چیزهای زیادی هست که ما را تهییج می‌کنند که گاو باشیم. مثلا همین داستان خوب محمد صالح علا که نامش هست جلال آباد. فکر کنم بچه‌های همشهری داستان برای ویژه‌نامه همین سالی که درش هستیم تعدادی داستان کوتاه از نویسنده‌های ایرانی را به صورت صوتی منتشر کردند و بهترین آنها هم همین داستان بود از محمد صالح علا. در بخشی از آن آمده است:

شاید یک روز کتابی بنویسم و در آن ثابت کنم به عکس تصور انسان‌ها، گاو‌ها گاو نیستند. گاو‌ها شخصیت پیچیده‌ای دارند. برخی احساساتی، گوشه گیر، خجالتی و فروتن‌اند، برخی ریاست طلب، پرخاش‌گر و زود رنج‌اند. اندام بزرگی دارند ولی بسیار مهربان، متین و بی‌آزارند. گاو‌ها اغلب بیماری قلبی دارند، تنها به خاطر جثه بزرگشان نیست، به خاطر رنج‌هایی‌ست که در طول زندگی می‌کشند. از نظر عاطفی پیچیده‌اند، ماده‌هایشان مادران خوبی هستند، نُه ماه باردارند و فرزندشان را تا یک سالگی شیر می‌دهند و مراقبت می‌کنند، مهارت‌های زندگی می‌آموزانند، هم به ما شیر می‌دهند و هم به بچه‌هایشان. برای همین بیشتر گاو‌ها دچار کمبود کلسیم هستند، سینه‌هایشان ملتهب و متورم است. حافظه خوبی دارند، باهوش‌اند، هرگز برکه‌ای را که از آن آب نوشیده‌اند یا علفزاری را که در آن علف‌های خوش مزه‌ای چریده‌اند و زیر آفتاب مطبوعی چرت زده‌اند، فراموش نمی‌کنند. خوبی را به خاطر دارند. برای از دست رفتن اعضای از دست رفته خانواده خود، کسانی که با مهربانی و احترام با ایشان رفتار کرده‌اند عزاداری می‌کنند. حتی اشک می‌ریزند. آن‌ها یکسره نشخوار می‌کنند و من کنارشان می‌نشینم و می‌نویسم: خورشید جان، خورشید جان، امان از این بی‌تو گذشتن‌ها. وقتی از شما دورم، برف‌های درونم آغاز می‌شود. کاش می‌دانستید درباره‌تان چه فکر می‌کنم. من برای دیدن شما همه در‌ها را زدم، عاشقی خوبست، زندگی حلال کسانی که عاشقند. من خجالتی‌ام و هنوز نمی‌دانم اسمتان را چگونه تلفظ کنم.‌ای کاش عشق، خود لب و دهان و زبان داشت.

این داستان را می‌توانید بشنوید اینجا.

اما در بورس هم گاوها برای خودشان کسی هستند. این تصویر را می‌شناسید؟

the-charging-bull

گاو‌ها و خرس‌ها دودسته بزرگ سهامداران بورس‌اند. گاو‌ها سرمایه‌گذارانی هستندکه فکر می‌کنند قیمت سهام به اضافه شاخص بازاررشد می‌کند. اما خرس‌ها فکر می‌کنند که ممکن است قیمت سهام وشاخص‌های تعریف شده برای بازار افت کنند. گاو‌ها همیشه نماد افراد موفق و پربازده و خرس‌ها نماد افراد ناموفق و شکست خورده‌اند. انتخاب این دو حیوان  به خاطر قدرت آنهاست. اگر زمانی بین گاو و خرس نبردی شروع شود هرگز نمی‌توان با قطعیت گفت کدام برنده رقابت خواهد شد.

آنهایی که نیویورک رفته‌اند حتما گذرشان به چند متری بورس نیویورک در وال استریت هم افتاده و آن دو مجسمه بزرگ را دیده‌اند. یکی‌اش همین مجسمه برنزی این گاو چند تنی است و دیگری که در مقابل گاو ایستاده یک خرس تنومند است.  گاو همه آنهایی هستند که ر یسک‌پذیری زیادی دارند و فکر می‌کنند ظرفیت رشد در بازار وجود دارد و خرس همه آن سرمایه گذارانی هستند که می‌ترسند، بازار با افت مواجه شود.

نکته مهم اینجاست که یک گاو در بورس اوراق بهادار، همیشه گاو نمی‌ماند. شرایط که تغییر کند ممکن است گاو خرس شود یا خرس گاو. آدم‌ها همیشه در حال تغییر هستند. چه گاو باشید چه خرس باشید، در نهایت احتمالا برنده خواهید شد. دو گروه اما همیشه شکست‌خورده‌اند. یکی گرگ‌ها و دیگری خوک‌ها. چه گاو باشید چه خرس، سود می‌کنید اما اگر گرگ باشید یا خوک از بین می‌روید.

هنوز این سوال باقی مانده که چگونه می‌توان گاو بود؟ آن هم در دنیایی که گاو بودن تشویق نمی‌شود! آن هم در دنیای که خوک بودن تشویق می‌شود و کسی جرئت مقابله با گرگ‌ها را ندارد. دنیای کسب و کار پیچیده‌تر از آن است که به نظر می‌رسد. برای فهمیدن پیچیدگی این دنیا کافی است تصور کنید که یک گاو و یک خرس و یک گرگ و یک خوک، چگونه می‌توانند در یک اتاق کنار هم زندگی کنند. در دنیای کسب و کار این اتفاق می‌افتد. برای موفقیت در کسب و کار لازم نیست گرگ باشید یا خوک، گاو باشید. اما یاد بگیرید که در کنار گرگ‌ها و خوک‌ها زنده بمانید!

اهمیت فراموش شده پنج‌شنبه جمعه‌ها

در دنیای کار حرفه‌ای همیشه دو روز تعطیل است. در اروپا و آمریکا شنبه و یکشنه، در ایران هم پنج‌شنبه و جمعه. این موضوع در مورد پروژه‌های محدود زمانی مانند ساخت فیلم‌های سینمایی هم صدق می‌کند. اولین بار از گروه فیلمسازی برلین منفی ۷ که در آلمان کار کردند این را شنیدیم. آنها دو روز در هفته تعطیل بودند و کار نمی‌کردند. این برای فیلمسازان ایران که پنج‌شنبه جمعه ندارند کمی عجیب است. به قول علی مصفا کسانی که در ایران کار فیلمسازی می‌کنند جان بر کف هستند. اصغر فرهادی هم در تجربه موفقش در فرانسه این تعطیلی پنج‌شنبه جمعه را موضوع جالبی دیده. او می‌گوید ابتدا این ماجرا برایش تعجب‌آو بوده که دو روز تعطیل هستند. اما خیلی زود اهمیت این دو روز تعطیلی را در کار فهمیده است.

به نظر می‌رسد این روزهای ایران مردم به دو گروه تقسیم می‌شوند: آنهایی که زندگی‌شان در پنج‌شنبه جمعه خلاصه شده و باقی هفته انتظار برای این دو روز است  و گروهی که پنج‌شنبه جمعه ندارند. به نظرم این دو سر افراط و تفریط است.

در برابر مرگ چه باید کرد؟

Shortology-of-life

بزرگ‌ترین مسئله زندگی ما مرگ است و غفلت ذاتی ما باعث می‌شود از این بزرگ‌ترین مسئله غافل باشیم و دقیقا زمانی که یکی از کسانی که می‌شناسیم می‌میرد، تازه به مرگ فکر می‌کنیم. در روزهای ابتدایی سال ۹۲ با مرگ‌های فراوانی روبه‌رو شدم. قبل از سال شروع شد. مرگ یکی از دوستانم. در روزهای ۹۲ هم مرگ یکی از خویشاوندانم. چند آدم معروف هم بودند که می‌شناختم. مثل هوشنگ کاووسی و عسل بدیعی و حتی کسی مانند مارگارت تاچر که سال‌های نوجوانی کتاب زندگینامه او را خوانده بودم و به عنوان یک فرد مسیری که طی کرده بود برای من قابل احترام و الگوبرداری است. یکی دیگر از مرگ‌هایی هم که این روزها یادبودش برگزار شده مربوط می‌شود به مرتضی آوینی که ۲۰ سال پیش شهید شد. این رویدادها و اتفاق‌های پیرامون آن چند نکته را برای من به سوال تبدیل کرده است: ادامه خواندن “در برابر مرگ چه باید کرد؟”

کاش زندگی، استعفا داشت!

بعضی وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم، کاش می‌شد از زندگی استعفا داد. خودکشی نه. خودکشی در شریعت من هم حرام است و هم دوای این درد نیست. دوای این درد استعفاست. اگر زندگی امکان استعفا داشت شاید به مراتب بهتر بود. زمان‌هایی هست که آدم دوست دارد از زندگی کردن استعفا بدهد و بارش را بردارد و برود دنبال کارش.

متاسفانه زندگی دکمه استندبای ندارد. باید ادامه داد. باید هر روز و هر روز درگیر ترافیک شد و رسیدن. درگیر ترافیک شد و برگشتن. باید رفت و کوتاه آمد. باید زندگی را درک کرد البته در لابلای پله‌های این اداره و آن اداره و روبه‌روی میز آن خانم بداخلاق و این خانم بداخلاق.

باید هر روز از روز پیش روزمره‌تر شد و گه‌گاهی و فقط گه‌گاهی در طبقه منفی یک ساختمانی، یادمان بیاید که دیگرگونه هم می‌توان زیست. این که به دنبال چه هستیم بماند. بعضی وقت‌ها نمی‌دانیم واقعا به دنبال چه هستیم. هستیم که باشیم و باشیدن ما از روی سرنوشت است.

گاهی وقت‌ها زندگی‌مان از دست ما پر می‌کشد و می‌رود و ما می‌مانیم و چند بند خون و پی و استخوان و پوست. آرام آرام که از انسانیت خود استعفا دادیم می‌شویم بتونه‌کار و صاف‌کار و می‌افتیم به جان همین پوست و گوشت استخوان. می‌رویم در کار صاف‌سازی و برجسته‌سازی.

کاش می‌شد قبل از رسیدن به این مرحله محتوم، از زندگی استعفا بدهیم.

از هر چیزی که رنگ التماس بگیرد باید دوری کرد. گاهی وقت‌ها چه ملتمسانه به زندگی التماس می‌کنیم.

با تراکتور! بی‌ تراکتور! گاهی وقت‌ها به آسمان نگاه کن!

عباس: مو اصلا توقعی نداشتم … سر زمین بودُم با تراکتور…. جنگ هم که تموم شد، برگشتُم سر همو زمین، بی تراکتور!

مو حتی دفترچه بیمه هم نگرفتم.

حالا برا مو زوره که همچی تهمتی به مو بزنن …. خواهر با شمام، شما سهمتون رو دادین. سهمتون همین نیش‌هایی بود که زدین … دست شما درد نکنه ..!

آژانس شیشه ای – ابراهیم حاتمی‌کیا

همیشه می‌گویند زیر پاتو بپا رفیق! پاتو زمین بذار. همیشه منع‌مان کردند از این که پای‌مان را روی زمین نگذاریم. چون همیشه همه دوست دارند آدم‌ها را در چارچوب‌های منطقی و خودساخته خودشان ببینند. به همین دلیل است که مفهومی به نام دیوانه خلق شده است. دیوانه کسی است که در چارچوب منطقی اکثریت جا نمی‌گیرد. اما جالب همین جاست که دنیای ما را همین دیوانه‌ها تغییر دادند. کسانی که در چارچوب‌های خودساخته بشری جا نمی‌گیرند. کسانی که می‌توانند بیرون از جعبه فکر کنند. همه چیز را بسته‌بندی شده نمی‌خواهند. می‌توانند سره را از ناسره تشخیص دهند. کسانی که در مرداب هم گل نیلوفر می‌یابند. همین دور و بر خودمان را ببینید. چقدر مفاهیم خودساخته داریم که دست و پای ما را بسته است. مهم‌ترین کاربردشان هم کمک به ماست در امر مهم فکر نکردن. فکر کردن سخت‌ترین کار دنباست و خیلی از ما دوست دارند از این کار فرار کنند و به جای آن مصرف‌کننده آماده چیزهایی باشند که به آنها عرضه می‌شود. نمونه‌اش حضور و علاقه بی‌حد و حصر ما به خرید در فروشگاه‌هایی مثل هایپرمارکت.

ما متعلق به نسلی هستیم که مرغ را ار مرغ فروشی به بعد دیدیم. به همین خاطر در کت‌مان هم نمی‌رود که این مرغ روزی جان داشته و حرکت می‌کرده است. گمان می‌کنیم خدا مرغ را این طوری پرکنده و فریزری خلق کرده است. اما کسانی بودند که پیش از اختراع مرغ پرکنده و فریز شده در کنار مرغ‌دانی خانگی زندگی کردند. سربریدن مرغ را دیدند و یادشان هست که این مرغ زمانی جوجه بوده است.

ناراحت کننده‌تر این جاست که بعضی وقت‌ها ذهن ما هم می‌شود مثل آن مرغ پرکنده فریز شده. آماده مصرف.

شاید یکی از راه‌ها این باشد که گاهی وقت‌ها به آسمان نگاه کنیم. گاهی وقت‌ها آدم‌های دور و برمان را از اول ببینیم. برچسب‌ها را بکنیم و آدم‌ها را دوباره کشف کنیم. شاید نتوانیم مثل عباس آژانس شیشه‌ای باشیم و بتوانیم بی‌شیله پیله همه چیز و همه کس را نگاه کنیم. اما می‌توانیم عباس‌هایی دور و برمان بیابیم.

هنوز لذت کشف کردن را از ما نگرفتند.

هنر عشق ورزیدن: همه گمان می‌کنند بلدند!

بیشتر مردم تصور می‌کنند عاشق شدن همان عاشق ماندن است. خیلی از ما در این خیال هستیم که عشق یا امری انتزاعی و خارج از چارچوب‌ زندگی است و بیشتر به درد افراد بی‌کار و جوان و خیره‌سر می‌خورد. یا در نهایت فکر می‌کنیم آن هم دوره‌ای دارد و سرشان به سنگ می‌خورد و این داستان را فراموش می‌کنند. اما قصه عشق عجیب‌ترین قصه‌هاست که برای پر معنی کردن زندگی ماست.

همه ما در این جهان تنها هستیم و همه تلاش‌های ما برای فرار از این تنهایی است. همه ما تصور می‌کنیم که بهشت برین جای ما بوده و هست و این روزگار روزگار فصل است و شدید به دنبال راهی برای وصل می‌گردیم. به همین دلیل در همه زندگی تلاش می‌کنیم تنها نمانیم.

وقتی کودکی شیرخواره هستیم هنوز من نداریم. ناخودآگاه با مادر احساس یکی بودن می‌کنیم.‌ به مرور که من رشد می‌کند می‌آموزیم که مادر هم نمی‌تواند تنهایی ما را پر کند. به همین دلیل به سراغ طبیعت می‌رویم. خاک و حیوان و گیاه دنیای کودکی ما را تشکیل می‌دهند. خودمان را با طبیعت یکی می‌دانیم و سعی می‌کنیم به دنیای طبیعت متصل شویم که از این تنهایی در بیاییم. به مرور می‌فهمیم که طبیعت هم از ما جداست و مرز ما با طبیعت هر روز پر رنگ و پر رنگ‌تر می‌شود. به همین خاطر آرام آرام روی می‌آوریم به چیزهای دیگر. سیگار و مواد مخدر، خوشگذرانی، دعا و نیایش، کار شدید، هنر و بسیاری چیزهای دیگر. غافل از این که همه این‌ها مسکن‌های موقتی هستند و هر بار که از آنها دست می‌کشیم و به این زندان تنهایی که در آن هستیم فکر می‌کنیم بیشتر و بیشتر می‌ترسیم.

به همین دلیل بیشتر و بیشتر در این دنیا و مافی‌ها مشغول می‌شویم تا یادمان برود که تنهاییم. به مرور که جوامع بزرگ‌تر می‌شود به دنبال همرنگی هستیم و حتی از این احتیاج به همرنگ بودن هم بی‌خبریم.

آرام آرام وارد دنیایی می‌شویم که دنیایی است پر از ولع خرید و مبادله کردن. حال آن که همه این‌ها بازی‌های بچه‌گانه‌ای است برای رهایی از این تنهایی. انسان‌ها از ذات انسانی خود بیشتر و بیشتر فاصله می‌گیرند و به کالایی برای مبادله تبدیل می‌شوند.

در این دنیای خود ساخته کمتر کسی فکر می‌کند که عشق ورزیدن هنر است. بالاتر از آن زیستن یک هنر است. برای این که یک هنر را یاد بگیرند چه می‌کنند؟

نظریه‌ را می‌آموزند و بعد بسیار تمرین می‌کنند.

عشق پدر و مادر و فرزند، عشق برادرانه، عشق مادرانه، عشق جنسی، عشق به خود و عشق به خدا راه‌هایی هستند که باید آنها را یاد بگیریم تا این زندگی برای ما معنی‌دار شود.

هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد

که آن ادب نتوان یافتن به مکتب‌ها

ز شاه تا به گدا در کشاکش طمع‌اند

به عشق باز دهد جان ز آز و مطلب‌ها

به پر عشق بپرد در هوا و در گردون

چو آفتاب منزه ز جمله گردون‌ها

پیشنهاد می‌کنم که کتاب هنر عشق ورزیدن اریک فروم را که درباره رهایی از بندهای اسارت انسانی است را مطالعه کنید.

به گفته او عشق یگانه پاسخ کافی و عاقلانه به مسئله هستی انسان است.

 

مرنج و مرنجان

بزرگی به بزرگی دیگر می‌رسد و از او تقاضای نصیحت و موعظه می‌کند.

می‌فرماید: مرنج و مرنجان.

می‌فرماید: مرنجان را می‌فهمیم و می‌توانیم کاری کنیم که مردم از ما رنجش و آزرده خاطر نشوند، ولی درمورد مرنج، این کار خیلی مشکل است، چطور می‌شود وقتی کسی که اهانت کرد، یا اسباب ناراحتی به وجود آورد، انسان خود را کنترل کند و ناراحت نشود، به طوری که هم ناراحتی را بروز ندهد و هم خودش را نرنجاند؟

فرمود: اگر انسان همواره خودش را کسی نداند، هیچ وقت رنجش پیدا نمی‌کند.

همچنین از او نقل شده که فرمودند:”خلاصه و لبّ اخلاق در دو کلمه است: مرنج و مرنجان”

از مردمک دیده بباید آموخت

دیدن همه کس را و ندیدن خود را

ازخودراضی نباشیم، فکر نکنیم به جایی رسیده‌ایم و دیگران را پست‌تر از خودمان بدانیم. همین!

 

وقتی می‌خواهیم همه کار بکنیم، هیچ کار نمی‌کنیم

وقتی همه چیز بزرگ است هیچ چیز بزرگ نیست. زمانی که تمرکز را فراموش می‌کنیم بین خواسته‌ها و اهداف متفاوت در نوسان هستیم و در نتیجه بدون داشتن هدفی مشخص و یکتا به هیچ چیز هم نخواهیم رسید. فکر نمی‌کنم کسی باشد که اهمیت تمرکز را نداند اما بیشر همین همه از عدم تمرکز نالان و شاکی هستند. معمولا هم مشکل عدم تمرکز را به عواملی در بیرون از خودمان نسبت می‌دهیم.

این نگاه حداکثری که به نتایج و دستاوردهای حداقلی می‌رسد را در تمامی سطوح یک جامعه می‌توان مشاهده کرد:

در سطح فردی: افراد زیادی را می‌بینیم که درباره همه گونه مساله‌ای اظهار نظر می‌کنند و راه حل دارند. بحث‌های درون تاکسی معطوف به حل مسائل ملی، فراملی، بین‌المللی و حتی بزرگ‌تر است. در حالی که مسئله اصلی آدم‌های درون تاکسی همان کرایه تاکسی است که حل نشده به حال خود رها می‌شود. در حالی که برای مذاکرات مسکو و ترکیه دستور کار صادر می‌کنند از حل مسئله ابتدایی خودشان برنمی‌آیند.

در سطح محلی: بسیاری از روزنامه‌های محلی ما تقلیدی خنده‌دار از روزنامه‌های ملی ما هستند. در رسانه‌های محلی ما هر چیزی هست جز خبرها و رویدادها و روندهای محلی. در رسانه‌های محلی ما به کمترین موضوعی که بها داده می‌شود موضوعات محلی است. چرا؟ به نظر من چون سخت است. توجه به مسائل بی‌ربط ملی در رسانه‌های محلی کار آسان‌تری است.

در سطح ملی: شخص یا اشخاصی که وظیفه مدیریت در سطح ملی را بر عهده دارند به دنبال مدیریت جهانی هستند و بری مشکلات جهانی نسخه می‌پیچند. حال آن که عواملی که شاخص اندازه‌گیری توسعه ملی هستند در وضعیت قرمز به سر می‌برند آن گاه مدیر ما تمایل دارد تجربه مدیریت جهانی را هم داشته باشد.

این موضوع را از زاویه دیگری هم می‌توان نگریست. آن هم تمایل ما به مسئولیت حداکثر است. ما همیشه خودمان را برای همه چیز مسئول می‌دانیم و به مقدار کمتری برای آن چیزی که وقعا مسئول ان هستیم.

چند مثال:

ما رسانه ملی داریم. یعنی رسانه‌ای که قرار است همه خواسته‌ها را پوشش دهد. این یعنی مسئولیت حداکثری. یعنی رسانه ملی ما خودش را در برابر آحاد مردم مسئول می‌داند. خب در عمل ما شاهد چه هستیم: کارایی و اثربخشی حداقلی. رسانه ملی نه کار درست ر انجام می‌دهد نه کار را درست.

ما خودرو ملی داریم. یعنی قرار است همه آمال و آرزوهایمان را در این چند ورق فلز و لاستیک ببینم. آن گاه این آمال مجسم می‌شود آینه دق!

اخیرا و به لطف شیادانی که هنر بزرگ آنها ماهی‌گیری است صاحب تبلت ملی هم شدیم. وقتی به آقای مدیر می‌گویند که کجای این تبلت ملی است در پاسخ اپل را مثال می‌زند و این که شما فکر کردید اپل آمریکایی است. نه جانم! اپل حتی آی‌پد را مونتاژ هم نمی‌کند. ما حداقل مونتاژ می‌کنیم!

حالا آن میل به مسئولیت حداکثری را بگذاریم کنار یک ویژگی دیگری که روز به روز در حال افزایش است: دروغ. حالا می‌توانیم از مسئولیت حداکثری‌مان لایه‌ای برای محافظت از دروغ‌هایمان بسازیم. اما این قصر دیر یا زود فرو می‌پاشد و لختی برای ما می‌ماند.

یک عامل دیگر را هم به این دو اضافه کنم که جمع سه تا کامل شود. گفته می‌شود اعتماد به نفس جمعی پایینی داریم. به صورت فردی اعتماد به نفس ما بالاست اما به صورت جمعی نه. فردی احتمالا بیش از حد هم بالاست اما اعتماد به نفس جمعی را می‌توان با همین روحیه مسخره کردن همه چیزمان محک زد.

حالا. دروغ در حال زیاد شدن است. به ظاهر خودمان را مسئول همه چیز می‌دانیم. آن گاه اعتماد به نفس هم نداریم. مجبوریم دستاویزی پیدا کنیم به نام ایران باستان و کوروش و داریوش و این جمله که ما ال بودیم و بل بودیم.

چند نکته:

به هیچ وجه تاریخ‌مان را زیر سوال نبردم. تاریخ‌بازی مان را چرا.

به هیچ وجه ملت ایران را متهم به دروغ نکردم اما بالا‌نشینی دروغ‌گویان را چرا.

به هیچ وجه مسئولیت‌پذیری را زیر سوال نبردم اما مسئولیت‌پذیری نمایی را چرا.

پ.ن. یک فروشگاه محصولات اپل در ایالت جورجیای آمریکا از فروش آی پد به یک دختر ایرانی آمریکایی خودداری کرد. دلیلی که آنها بیان کردند این بود که به دلیل تحریم های آمریکا علیه ایران، آنها نمی توانند محصولات اپل را به ایرانیان بفروشند. این هم مثالی برای این که گاهی وقت‌ها یک کارمند جز و کوچولوی شرکت اپل هم به این باور مسئولیت حداکثری می‌رسد و باعث بدنامی می‌شود. استدلال فروشنده در این حد می‌ماند که یکی از بچه‌ها به بچه دیگر بگوید: بابای من با بابای تو قهره. پس من هم با تو قهرم.

تا اطلاع ثانوی تعطیل است!

دوست می‌دارم

گاهی وقت‌ها

بر دروازه افکارم نوشته‌ای می‌چسباندم که

تعطیل است

یا مثلا

لطفا مزاحم نشوید

شاید آن وقت

بی‌هجوم وحشیانه افکار به تاریکخانه ذهنم

می‌توانستم دمی بیاسایم روی چمن و گذر ابرها را ببینم.

لطفا مزاحم نشوید! می‌بینید که تعطیل است.

 

یک کار عالی بهتر از هزار کار خوب یا متوسط است

در اوج تلاش‌های فرانسه برای دستیابی به سلاح اتمی یک مقام آمریکایی در دیدار با دوگل به او می‌گوید شما برای چه بمب اتمی می‌خواهید؟ آمریکا به اندازه‌ای تسلیحات اتمی دارد که می‌تواند چندین بار کل کره زمین را منفجر کند. دوگل پاسخ می‌دهد اما ما نمی‌خواهیم بیش از یک بار ایالات متحده را منفجر کنیم!

احتمالا کتاب از خوب به عالی را خواندید. اگرنه که حتما حتما بخوانید. ایده اساسی کتاب این است که همان قدر که خوب در برابر بد است خوب هم در برابر عالی است. ایده اساسی کتاب این است که می‌توان سال‌ها کاری را کرد و در آن صرفا خوب بود. اما آنهایی برنده واقعی هستند که در یک کار عالی هستند.

پاسخ هوشمندانه دوگل این نکته ظریف را دربردارد که نیازی نیست مدام و هر روز بیشتر و بیشتر کار کنیم. کافی است یک کار خوب بکنیم و همان کافی است.

برای نمونه می‌توانم پیمان معادی را مثال بزنم. معادی چند تا فیلم بیشتر بازی نکرده اما بیشتر از هر بازیگر ایرانی روی مهم‌ترین فرش قرمزهای سینمایی جهان راه رفته است.

رسیدن به جایی که آدم کار عالی انجام دهد نیاز به این دارد که انتخاب درست را در زمان درست انجام دهد. همه این‌ها هم که جور باشد اندکی و فقط اندکی شانس نیاز است. هنوز چیزهایی مانده که علم ما نمی‌تواند آنها را تحلیل کند و نام شانس را بر روی آنها می‌گذاریم.

کوه تو را از پا در نمی‌آورد، خرده سنگ توی کفش‌ات زمین‌ات می‌زند: براده‌هایی از این روزهای من

درود

چند روزی است که در این خانه نبودم و درگیر سوژه‌های متعددی بودم. از امتحانات بگیر که فشار مضاعفی بر ما وارد کرد تا همین دیشب که درگیری بستن نشریه داخلی تراکنش بودم.

این جمله‌ای هم که بالای نوشته نوشتم را فکر کنم در کافه سینما دیدم. این کافه سینما  را دارم کشف می‌کنم و هر روز بیشتر از آن لذت می‌برم. کافه سینما نمود یک شبکه اجتماعی است. این کافه نمود تلاشی است برای برنده شدن در بازی ناعادلانه. کافه سینما از آن دست ایده‌هاست که اگر خودش را حفظ کند در سال‌های آینده حتما به عنوان یک الگو مطرح خواهد شد. ایراد چنین کارهایی در ایران این است که قائم به فرد هستند و با هر یاس و ناامیدی و وقفه‌ای که برای آن فرد خاص به وجود بیاید کار از تک و تا می‌افتد. این روزها اما دارم شهرام شکوهی را هم دوباره کشف می‌کنم و وای که چه لذتی دارد کشف یک اثر هنری. آخرین بار این لذت کشف را با مازیار فلاحی چشیده بودم. نمی‌دانم چرا هر روز که می‌گذرد بیشتر به استعدادهای امروز ایران امیدوار می‌شوم. اما این روزها:

۱. داریم با بچه‌های مدیریت رسانه نشریه مدیریت ارتباطات روی مهم‌ترین پدیده‌های رسانه‌ای سال ۹۰ کار می‌کنیم. قرار است مهم‌ترین چهره سال ۹۰ رسانه‌های چاپی ایران را هم معرفی کنیم. از همین الان هم می‌دانیم که چه کار سختی در پیش رو داریم. به نظر شما مهم‌ترین پدیده‌ها و مهم‌ترین چهره‌های رسانه در سال ۹۰ چه کسانی بودند؟

۲. داریم با بچه‌های مدیریت رسانه روی پرونده صنعت سینما کار می‌کنیم. چه پرونده‌ای دارد می‌شود این پرونده. همین طور که می‌رویم جلوتر این پرونده با خودش ما را می‌برد به همه جا. همین طور داریم کشف می‌کنیم. حسابی دوست‌داشتنی است این تلاش و کشف‌ انسان‌هایی که حرف دارند اما کمتر شنیده شدند. می‌گردیم و آنها را پیدا می‌کنیم و می‌نشینیم پای صحبت‌شان. حتما حتما شماره ویژه مدیریت ارتباطات را ببینید. در پرونده سینما قرار است به این پرسش پاسخ بدهیم که فیلم چگونه می‌فروشد و چرا فیلم‌ها نمی‌فروشند؟ همه‌اش این نیست. گفت‌ و گوهای چالشی و متفاوتی داشتیم با افرادی مانند دکتر فیاض، دکتر اجلالی و چند نفر دیگر که فعلا لو نمی‌دهم.

۳. پرونده صنعت کتاب‌مان هم که منتشر شد. شماره آخر مدیریت ارتباطات یک پرونده کامل کار کردیم در مورد صنعت کتاب. سعی کردیم پایمان روی زمین باشد و نگاهمان به آسمان. برای کار هم یک مدل گذاشتیم جلویمان. سعی کردیم همه جوانب را ببینیم و فقط روی یک بخش متمرکز نشویم.

۴. دوباره یادداشت‌های یک دانشجوی مدیریت رسانه از جشنواره فجر را در همین بلاگ شروع می‌کنم و سعی می‌کنم در این روزها  از زاویه خودم چشنواره را ببینم. مشتاقانه منتظر دیدن فیلم‌های سه بعدی جشنواره و به خصوص هوگو هستم. هر شب در پردیس ملت هم یک فیلم خواهیم دید و امیدوارم هر روز یک فیلم را از منظر خودم بشکافم.

۵.  حالا که امتحان‌ها تمام شده باید کار پروژه و تزم را شروع کنم و بزنم زمین غول آخر را. دارم روی رسانه‌های اجتماعی در شرکت‌های خصوصی کار می‌کنم. باید بروم سراغ بانک‌های خصوصی کشور و ببینم چه کرده‌اند و چه می‌توان کرد.

۶. راستی راه پرداخت را هم ببینید. هنوز در مرحله بتاست. اما اینجا داریم روی ایده‌های بکر زیادی کار می‌کنیم.

۷. به زودی همایش مدیریت و اقتصاد رسانه برگزار می‌شود.

۸. بعضی فیلم‌ها و حرف‌ها را در لحظه اول مواجهه کشف می‌کنی و می‌دانی که این فیلم یک لحظه‌ای دارد یا حتی یک حرفی یا تصویری یا سکوتی یا هر چیز دیگری که مال توست. می‌گیری‌اش و درونی‌ می‌کنی آن تکه را. این جوری فیلم در تو رشد می‌کند و بزرگ می‌شود و دیگر آن چیزی که دیدی نیست. این یک فیلم جدید است که متعلق به توست. اما برای بعضی فیلم‌ها این سرعت خیلی پایین است. در لحظه اول و حتی روزهای اول نمی‌دانی که چیست و کجاست این تکه خاص. روزها می‌گذرد و آرام آرام احساس می‌کنی چیزی در تو جوانه زده. حسی مانند بچه‌دار شدن ناخواسته و ندانسته. مثل همان حسی که قهرمان بربادرفته پیدا کرده بود بعد وقتی که از بچه توی شکمش باخبر شده بود. این روزها این مانی بال است که دارد درون من رشد می‌کند. برای برنده شدن هیچ گاه راه گذشته را تکرار نکن!

۹. دارم روی یک ایده رسانه‌ای توپ هم کار می‌کنم. جالب است که هنوز بعد این مدت جایی نداریم که تمرکز اصلی‌اش روی رسانه باشد و همزمان هم نگاه علمی و دانشگاهی داشته باشد و هم با رویدادها و پدیده‌های روز همراه باشد. مثلا جایی که از موسیقی و تحلیل آن حرف بزند و بداند که این روزها نبض موسقی دست چه کسانی است. فرق عصار و اعتمادی را بدانند لااقل!

‍۰. در راستای جمله تیتر این نوشته تمرکزم فقط روی دو چیز خواهد بود: مدیریت و اقتصاد رسانه و بانکداری و پرداخت الکترونیک.

تکیه‌گاه‌ات را دریاب!

الان که می‌نویسم ساعت یازده شب اولین روز هفته در آخرین ماه پائیز است. روزهایی هست که سرگرمی‌های دنیایی حواس آدمی را پرت می‌کند و آدم درگیر سوژه‌های ریز و درشت می‌شود. روزهایی که تعادل به هم می‌خورد. نظم از زندگی رخت می‌بندد. واقعیت این است که در زندگی در همیشه روی یک پاشنه نمی‌چرخد. حال آدم هم روی توابع هندسی حرکت می‌کند. کلا این که سیب را که بالا بیندازیم تا بیاید پائین صدتا چرخ می‌خورد و هرگز نمی‌دانی پشت هر رویداد چه نهفته است. در این میان آن چیزهایی که آدم را نجات می‌دهد فقط و فقط لنگرگاه‌هاست. جاهایی که آدم خودش را گیر بدهد به آنها. پدیده‌هایی که شاخص و معیاری باشند برای آدمی. چیزهایی که هستند و ما به آنها وصل می‌شویم تا معنی بگیریم. چیزهایی که زمان و گذر آن را به ما یادآوری می‌کنند. این که تن آدمی شریف است به جان آدمیت. این که اگر حواست نباشد چشم بر هم زدی و دیدی رسیدی یه آخر خط. آنجاست که فرصت لذت‌های کوچک زندگی را بیشتر خواهی دانست و فراموش می‌کنی همه حرف‌های بزرگتر از دهن را. فراموش نکنیم که همه ما در زندگی پر معنی نیاز به تکیه‌گاه‌هایی داریم. هر کسی تکیه‌گاهی نیاز دارد و نباید رها و تنها در فضای زندگی خودش را رها کند. چه خوشبختند آنها که تکیه‌گاه‌های بزرگی دارند.

شهر من تهران

در نگاه اول به نظر می‌رسد این تصویر متعلق به یکی از شهرهای زیبای اروپایی مثلا اتریش یا بلژیک باشد. اما در کسری از ثانیه متوجه می‌شوی که این تصویر متعلق به همین تهران خودمان است: البته در روزهایی که خداوند آلودگی شهر ما را مدیریت کرده و ما هم می‌توانیم تصاویری به این زیبایی از دهانه ورودی تونل توحید از سمت نواب ثبت کنیم. این روزهای خوب را در حالی داریم که در نیمه اول سال ۹۰ حتی یک روز پاک هم نداشتیم. پارسال سوم و دهم آذر ماه تهران به خاطر آلودگی تعطیل شد. کار به جایی رسید که می‌گفتند خروجی اگزوز برخی خودروها از هوای تهران تمیزتر است. گفته می‌شود آزبست هوای تهران ۵۰۰ برابر شهرهای پیشرفته دنیاست. بنزن هوای اطراف پمپ بنزین‌ها ۴۳۸ برابر استاندارد است.

حالا شهرداری می‌خواهد ساعت ۹ و نیم دوشنبه ۲۱ آذر زنگ هشدار آلودگی هوای تهران را به صدا درآورد. این رویداد قابل احترام است اما پرسشی که باقی می‌ماند این است که خب که چی؟