باز کردن مدل ذهنی‌ام نسبت به دنیا

دوستانم در کارمان خواسته‌اند بگویم چرا به دنبال ایجاد مسیر جدیدی در حوزه فعالیتم رفته‌ام؛ اشتیاق، انگیزه و عوامل درونی که باعث شده به مسیر و حرفه خودم فراتر از منافع مالی و شخصی فکر کنم چیست؟ دوستانم پرسیده‌اند این اشتیاق و عامل چه بوده که  باعث شده از استانداردهای فضای حرفه‌ای و چارچوب‌ها فراتر بروم و با ایجاد مسیری متفاوت و نوآوری حرفه‌ام را دنبل کنم؟

توصیفاتی که دوستان در پرسش‌ها کرده‌اند بسیار وسوسه‌انگیز است و ذهن را ناخودآگاه به سوی خودشیفتگی می‌برد و حتی ممکن است دست به تعارف‌های مرسوم بزنیم که نه من این این قدر نیستم! فارغ از این که توصیفات نهفته در پرسش بر من منطبق است یا نه، اگر بخواهم درباره فلسفه و مدل ذهنی‌ام بگویم این موارد به نظرم می‌رسد:

۱

دگران کاشتند و ما خوردیم/ ما بکاریم و دیگران بخورند: 

صادقانه تصور می‌کنم پول، منافع مالی و همه دست‌ساخته‌های بشر هیچ‌کدام نمی‌توانند جایگزین چیزهای بسیار ساده‌ای مثل نان، آب، گرما، عشق و محبت شوند. قطعا من هم به دنبال منافع فردی خودم هستم، ولی تا جایی که یادم هست تلاش کرده‌ام منافع فردی‌ام را به منافع جمع گره بزنم. تصور می‌کنم سود ما باید در سود جامعه باشد نه در ضرر آن.

۲

تو نیکی می‌کن و در دجله انداز / که ایزد در بیابانت دهد باز: 

اثر پروانه‌ای بر همه چیز حاکم است؛ منتها باید دقت کنیم بُعد زمان را فراموش نکنیم. گاهی اوقات یک نتیجه بد که می‌گیریم، تاثیر کار اشتباهی است که سال‌ها قبل انجام داده‌ایم و بالعکس؛ گاهی اوقات یک دستاورد نتیجه انتخاب درست سال‌های دور است. هیچ چیز در دنیا بی‌هدف نیست و نباید فراموش کنیم ما کوچک‌تر از طبیعت هستیم. چاره‌ای نداریم جز این که بهترین خودمان باشیم ولی نتایج دست ما نیست.

۳

با دوستان مروت با دشمنان مدارا:

تصور می‌کنم توضیح خاصی لازم ندارد.

۴

و قاعده تصادف: 

هیچ گاه شنیده نشده بگویند کسی در کنکور رتبه یک شده ولی قبل از آن در کنکور شرکت نکرده است یا کسی از طبقه ۱۰۰ سقوط کرده ولی پیش از آن به طبقه ۱۰۰ نرفته. رتبه یک شدن و سقوط یک تصادف است اما حضور در کنکور و ۱۰۰ طبقه را بالا رفتن تصادفی نیست. این ما هستیم که انتخاب می‌کنیم در مسیر کدام تصادف‌ها قرار بگیریم؛ ولی این که چه چیزی در پیچ بعدی انتظار ما را می‌کشد را ما انتخاب نمی‌کنیم.

این چیزهایی بود که خیلی سریع به ذهنم رسید و قطعا نه جامع است و نه مانع! چیزهایی است که این سال‌ها در من درونی شده است. امیدوام به کار دیگران هم بیاید.

رضا قربانی / رئیس هیات مدیره راه پرداخت

فعلا هستم جناب

درباره سربازی و فرصت‌هایی که از دست می‌رود

باید خودم را این‌گونه معرفی کنم: «ستوان دوم وظیفه وظیفه، رضا قربانی، پایه خدمتی اسفند ۹۳، جمعی گردان عاشورا، گروهان ایمان هستم، جناب!»

در ادای هستم بر روی «ت» تاکید می‌کردیم و میم را هم به سکون می‌رساندیم؛ به گونه‌ای که ضرباهنگ بین هستم و جناب یک فرود و فراز سهمگینی را تشکیل می‌داد که فرمانده حظ وافر ببرد. سربازی بهتر بود که این جمله را محکم‌تر ادا می‌کرد.

شاید این طوری دشمن بیشتر می‌ترسد! تکرار تکراری این کلمه‌ها قرار بود نظم را به ما یاد بدهد؛ چیزی که حتی اگر داشتیم این روزش آن را از ما گرفت. قرار بود هر روز ۴ صبح بیدار شدن به ما نشان دهد که انسان چه توانایی‌های سهمگینی دارد.

هر روز ۴ صبح بیدار شدیم بی‌آن‌که بدانیم چرا! و ایمان آوردیم که هر روز ۴ صبح بیدار شدن حتی به مدت ۲ سال هیچ کسی را منظم نمی‌کند. نظم از یک هدف می‌آید و وقتی هدفی در کار نیست نظم یک صورت ظاهری بی‌سیرت است.

ادامه خواندن “فعلا هستم جناب”

تکیه‌گاه‌ات را دریاب!

الان که می‌نویسم ساعت یازده شب اولین روز هفته در آخرین ماه پائیز است. روزهایی هست که سرگرمی‌های دنیایی حواس آدمی را پرت می‌کند و آدم درگیر سوژه‌های ریز و درشت می‌شود. روزهایی که تعادل به هم می‌خورد. نظم از زندگی رخت می‌بندد. واقعیت این است که در زندگی در همیشه روی یک پاشنه نمی‌چرخد. حال آدم هم روی توابع هندسی حرکت می‌کند. کلا این که سیب را که بالا بیندازیم تا بیاید پائین صدتا چرخ می‌خورد و هرگز نمی‌دانی پشت هر رویداد چه نهفته است. در این میان آن چیزهایی که آدم را نجات می‌دهد فقط و فقط لنگرگاه‌هاست. جاهایی که آدم خودش را گیر بدهد به آنها. پدیده‌هایی که شاخص و معیاری باشند برای آدمی. چیزهایی که هستند و ما به آنها وصل می‌شویم تا معنی بگیریم. چیزهایی که زمان و گذر آن را به ما یادآوری می‌کنند. این که تن آدمی شریف است به جان آدمیت. این که اگر حواست نباشد چشم بر هم زدی و دیدی رسیدی یه آخر خط. آنجاست که فرصت لذت‌های کوچک زندگی را بیشتر خواهی دانست و فراموش می‌کنی همه حرف‌های بزرگتر از دهن را. فراموش نکنیم که همه ما در زندگی پر معنی نیاز به تکیه‌گاه‌هایی داریم. هر کسی تکیه‌گاهی نیاز دارد و نباید رها و تنها در فضای زندگی خودش را رها کند. چه خوشبختند آنها که تکیه‌گاه‌های بزرگی دارند.

چرا خشونت در جامعه ما هر روز بیشتر می‌شود و چه باید کرد؟

عجب روزی است امروز. در دو هفته‌ای است که فوتبال ما بیش از گذشته مورد کنکاش جامعه‌شناسان قرار گرفته و هر کس از زاویه‌ای بحران اخلاق را در آن واکاوی کرده. با خبر شدم داور مسابقه‌ای را در تالش مثل معمر قذاقی زیر مشت و لگد گرفتند. گویا ماجرا از این قرار است که در اواخر بازی داور مسابقه کارت دومی به بازیکن تالش نشان می‌دهد و این موضوع عصبانیت بازیکنان و تماشاگران را باعث می‌‌شود. این عصبانیت را در فضای بلاگ تالش هم می‍توانید ببینید. جهان نیوز از انعکاس این خبر در رسانه‌های انگلیسی نوشته است.

حالا همین امروز هم اعتماد رفته سراغ دکتر فکوهی و با او گپ زده. دکتر گفته:

وقتی امکانی برای دسترسی سهل و فارغ از ترس و واهمه برای استفاده از اوقات فراغت وجود نداشته باشد، نباید تعجب کنیم که چرا خیلی ها به ارزان ترین روش ها یعنی تماشای خشونت در ابزارهای تصویری و با استفاده از مواد مخدر مبادرت می کنند. فراموش نکنیم که این ابزارها و اینگونه «مصرف» خشونت، امروز در کشور ما ارزان ترین و سهل الوصول ترین شکل تفریح است.

اگر خواستید این مصاحبه را از اینجا بخوانید. اگر بخواهم این صحبت‌ها را خلاصه کنم باید بگویم:

ما شاهد دو پدیده هستیم: افزایش خضونت و رسانه‌ای شدن خشونت.

در افزایش خشونت و حتی رسانه‌ای شدن آن دلایل جهانی و دلایل ایرانی وجود دارد که جدا از هم نیستند و بر هم تاثیر می‌گذارند. در واقع بعد از جنگ دوم و گشترش سیاست‌های نولیبرالی در زمینه اقتصاد و محوریت یافتن و کالایی شدن شدید پول و از میان رفتن تابوها و تبدیل پول به یک ارزش مطلق و دارای فضیلت، بهشت‌های مالیاتی و مافیا به وجود آمد که نتیجه همه آنها شد خشونت بیشتر و بیشتر. اما در این میان انقلاب اطلاعاتی هم که جریان اطلاعات را تسریع کرد به این فرایند کمک کرد. اما از بین دلایل ایرانی باید به حجم بزرگ ثروت‌های نفتی اشاره کرد و دلایلی مثل این که ایران مسر عبور مواد مخدر است.

رسانه‌ای شدن خشونت هم تابعی از عوامل خارجی و درونی بوده است. بعد جنگ دوم و گسترش رسانه‌ها نوعی فرهنگ نمایشی شدن گسترش یافت. نمایش خشونت بدل به کالایی شد که قابل فروش بود. انقلاب اطلاعات اینجا هم به کمک جریان اطلاعات آمد و آن را روان‌تر کرد. در نتیجه خشونت در خیابان تبدیل به صحنه‌ای نمایشی شد که نباید آن را از دست داد. حالا همه این‌ها ما را در حلقه‌ای گرفتار می‌‌کنند که هر روز در آن گرفتارتر می‌شویم:

حالا راه درمان چیست؟ آن طور که دکتر می‌گوید فراغت و تفریح.

قبلا هم چیزی اینجا نوشته بودم و گفته بودم که برای یک زندگی متعادل تفریح یکی از بخش‌های اصلی آن است.

در انتظار خوشبختی

زندگی معمولی یک چیزی کم دارد. آن هم چیزی است که در ذهن من کلمه‌ای معادل آن وجود دارد. اما برای اینکه پیش‌داوری و جهت‌گیری ایجاد نکند نام آن را می‌گذارم عامل ناشناخته. عامل ناشناخته چیزی است که احتمالا به زندگی معنا می‌دهد. بنابراین زندگی را هدفمند می‌کند. خیلی از ما حتی به عامل ناشناخته فکر هم نمی‌کنیم. عامل ناشناخته را گمان می‌کنیم زمانی که بازنشست شدیم می‌نشینیم و سر فرصت پیدایش می‌کنیم. چرایی و چگونگی امر ناشناخته هم برای من ناشناخته است. اصلا شاید این عامل فرا‌تر از شناخت باشد. ایده من این است که در دنیای مادی و فیزیکی همه چیزهای مهم قابل اندازه‌گیری هستند. وگرنه احتمالا برای ما مهم نیستند. اما عامل ناشناخته چطور؟ آیا این عامل هم اندازه‌پذیر است؟ آیا می‌توان عامل ناشناخته را متر کرد؟ آیا می‌توان گفت کسی عامل ناشناخته بیشتری نسبت به کس دیگری دارد؟ ببینیم عامل ناشناخته با چه چیزهایی ارتباط دارد.

پول: عامل ناشناخته احتمالا ارتباطی با پول ندارد. منظورم عدم همبستگی است، چه مثبت و چه منفی. ممکن است کسی در فقر باشد اما از عامل ناشناخته برخوردار باشد یا نباشد. همین طور کسی که پولدار است و عامل ناشناخته در او هست و یا نیست. بنابراین با کسب پول یا شکست در کسب پول گامی به جلو یا عقب در کسب عامل ناشناخته برنداشته‌ایم. حالا بگذارید این جوری به ماجرا نگاه کنیم. اگر همه پولی که ممکن است در یک عمر به دست آوریم را یک جا به ما بدهند آیا حاضریم دیگر کار نکنیم؟ یعنی صرفا کار می‌کنیم که پول دربیاوریم؟ اگر چنین است و هیچ لذتی در کار نیست وای بر ما. قیمت ما به اندازه‌‌ همان عدد است. خوش به حال آنهایی که کار را برای کار می‌خواهند. نمونه‌ای که در ذهنم هست افرادی هستند که سالی یک دلار حقوق می‌گیرند اما با سخت‌کوشی فراوان تلاش می‌کنند. این افراد ممکن است منفعت مادی مستقیمی نداشته باشند اما احتمالا بی‌منفعت هم نخواهند بود. پس کار می‌کنند. این تلاش باید معطوف به کسب درآمد باشد در غیر این صورت نام آن را باید تفریح گذاشت. مرز بین این دو هم شفاف نیست. چیزی که برای کسی کار است برای شخصی دیگر تفریح است. بنابراین گمان می‌کنم انسان در زندگی متعادل هم به کار و هم به تفریح نیاز دارد. کار یعنی تلاشی که معطوف به کسب درآمد است اما تفریح تلاشی است که معطوف به درآمد نیست.

مذهب: عامل ناشناخته احتمالا ارتباطی با مذهب ندارد. منظورم این است که به صرف انجام دستورات مذهبی احتمالا عامل ناشناخته به دست نمی‌آید. هدف مذهب رساندن افراد به عامل ناشناخته است. اما مذهب مانند کتاب‌های کنکور در برابر کتاب‌های درسی می‌ماند. یک جور راحت‌الحلقوم. یک جور کار راه‌بینداز. البته درصد آنهایی که به عامل ناشناخته دست پیدا می‌کنند احتمالا در مذهبی‌ها بیشتر است.

منبع انرژی: برای این یکی هم نامی در ذهنم هست. برای اینکه پیش‌فرض ایجاد نشود به آن می‌گوئیم منبع انرژی. احتمالا عامل ناشناخته نمی‌تواند بدون منبع باشد. باید از یک جایی سرچشمه بگیرد. خود به خود ایجاد نمی‌شود. معطوف به هدفی است و بنابراین در ارتباط مستقیم با منبع انرژی است. منبع انرژی احتمالا نمی‌تواند در عالم ماده باشد. جنس انرژی این منبع متفاوت از انرژی موجود در جهان مادی است.

انتظار: عامل ناشناخته از جنس مفهوم حد در ریاضی است. احتمالا مدام به آن نزدیک و نزدیک‌تر می‌شویم اما شاید هرگز به آن نرسیم. اگر کسی به منبع ناشناخته دست بیابد احتمالا نمی‌تواند در عالم مادی وجود داشته باشد. یا رومی رومی یا زنگی زنگی. بنابراین عامل ناشناخته باید از جنس انتظار باشد. نقطه‌ای که بتوان آن را مشخص کرد و بگوئیم این محلی است که انسان به عامل ناشناخته دست می‌یابد احتمالا ممکن نیست.

بنابراین عامل ناشناخته با مفهوم یادگیری در ارتباط خواهد بود. یادگیری نزدیک شدن به یک امری است که در دسترس ما نیست. اگر برای یادگیری پایانی وجود دارد عامل ناشناخته هم در یک نقطه مشخص می‌بود. یادگیری تمام نمی‌شود و برای نزدیک شدن به عامل ناشناخته باید یاد گرفت و یاد گرفت.

عقلانیت: عامل ناشناخته عقلانی نیست. شاید عقلانیتی مخصوص خود داشته باشد. اما با عقل و منطق معمول ما جور در نخواهد آمد. عامل ناشناخته احتمالا باعث می‌شود آدمی در نظر دیگران مجنون به نظر برسد. مجنون را کسی تعریف می‌کنیم که با معیارهای عقلانی رفتار نمی‌کند.

ارتباطات: احتمالا به عامل ناشناخته باید در بستر ارتباطات نگاه کرد. در تنهایی احتمالا عامل ناشناخته بی‌معنی خواهد بود. کسی که دارای عامل ناشناخته است آن را در عمل و در ارتباط با دیگران به محک آزمون می‌گذارد. منظورم را واضح‌تر بگویم. آیا ما می‌توانیم یک دزد را دوست داشته باشیم؟ پاسخ به این سوال بستگی به بهره‌مندی ما از عامل ناشناخته دارد. کسی که عامل ناشناخته را درک کرده یک دزد را پیش‌تر از آنکه یک دزد ببیند یک انسان می‌بیند. او همه انسان‌ها را دوست دارد و برای این دوست داشتن دلیل یا قید و شرطی هم ندارد. بنابراین در ارتباط با انسان‌هاست که عامل ناشناخته خودش را نشان می‌دهد.

اگر بخواهم همه حرف‌هایم را خلاصه کنم به این دیاگرام خواهم رسید:

مدل زندگی متعادل

باید بیشتر در این مورد فکر کنم. اگر پیشنهادی دارید به من بگوئید. ممنون از این که با پیشنهادهای خوب تان به من کمک می‌کنید.