میمون مسلح به مسلسل نباشیم!

۱

همیشه درباره خودم این نگرانی را داشتم که دچار آفت خرده‌ دانش گردم. احتمالا خرده دانش از خرده شیشه در وجود فرد بدتر باشد و ضرر بیشتری به افراد برساند. درک و دریافت افراد به پیش‌زمینه‌های ذهنی قبلی آنها برمی‌گردد و برمبنای آن همه چیز را تحلیل می‌کنند. به عبارت دیگر مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد! یا آن طور که می‌گویند کافر همه را به کیش خویش پندارد. اگر در دور و برتان زنان زخم‌خورده از نامردان روزگار باشد ممکن است این جمله برایتان مکرر باشد که مردها همه‌شان سروته یک کرباس‌اند و همه‌شان نامردند. در حالی که این زنان محترمه از بین همه مردهای عالم نامردها را انتخاب کردند و جمله درست این است که «همه مردهایی که من می‌شناسم نامرد از آب درآمدند.» بنابراین هرگز نمی‌توان بر مبنای تعداد محدودی مشاهده به نتیجه کلی رسید. رسیدن به نتیجه کلی در علوم اجتماعی پیچید‌گی‌های زیادی دارد. همین پیچیدگی باعث می‌‌شود دو اتفاق رخ بدهد: یکی کسانی که بدون روش علمی به نتیجه‌های درست یا غلط می‌رسند و دیگری کسانی هستند که با کلمه‌بازی سعی می‌کنند خود را عالم و دانشمند جلوه دهند و مثل میمونی که مسلسل دست گرفته نظریه‌های باربط و بی‌ربط را به سروصورت آدم‌ پرتاب می‌کنند.

۲

برکینگ بد سریال جذابی بود و در زمان پخش بسیاری از مردم دنیا را به خودش جذب کرد. در این سریال وکیل پدرسوخته‌ای به نام «سال» وجود دارد که کارش سیاه نشان دادن سفید و سفید نشان دادن سیاه است. «سال» تیزر تلویزیونی و بیلبوردهایی در سطح شهر داشت که شعار آنها این بود:«بهتره با سال تماس بگیری». بعد از تمام شدن آخرین فصل سریال برکینگ بد، طراحان سریال اسپن‌آفی به نام «بهتره با سال تماس بگیری» را تولید کردند که تا امروز دو فصل از آن پخش و با استقبال هم مواجه شده. در این اسپین آف ما متوجه می‌شویم که سال از پادویی شروع می‌کند و درس وکالت می‌خواند و زمانی که می‌خواهد در شرکت وکالت برادر بزرگ‌ترش استخدام شود، برادرش به شیوه‌های مستقیم و غیرمستقیم مانع او می‌شود. جایی این دو برادر به هم می‌رسند و سال از برادرش می‌پرسد که چرا مانع او می‌شود. پاسخش تکان‌دهنده است. می‌گوید پدرسوختگی تو باعث می‌شود حالا که به ابزار حقوق و وکالت مجهز شدی شبیه میمونی شوی که مجهز به مسلسل شده . زنبورهای بی‌عسلی که مجهز به خرده دانش می‌شوند مصداق همین جمله هستند.

۳

معمولا خودم را مدیریت رسانه خوانده معرفی نمی‌کنم. مدیریت رسانه چیزی نیست که با درس خواندن در کسی حلول کند. مدیریت رسانه مثل بسیاری علوم نیست که بعد از فارغ‌التحصیلی بتوان ادعا کرد طرف حداقل چیزهایی می‌داند. می‌شود فردی را یافت که مدیریت رسانه خوانده و کوچکترین درکی از رسانه و مدیریت و مدیریت رسانه ندارد و صرفا میمونی است که به او مسلسل داده‌اند. در گذشته که رشته ام‌بی‌ای راه افتاده بود کسانی را جذب می‌کرد که چند سالی در شرکت‌ها کار مدیریتی و عملیاتی کرده بودند. این باعث می‌شد کسانی وارد کلاس‌های درس مدیریت ام‌بی‌ای شوند که هم تجربه کار داشتند و هم می‌دانستند دنبال چی هستند و هم‌ این که مثل دانش‌آموزان رفتار نمی‌کردند. البته بعدا این روش پذیرش کم‌رنگ شد و شاهد ورود کسانی به رشته ام‌بی‌ای بودیم که سابقه کار حرفه‌ای نداشتند. این روزها دیگر مثل سابق بازار کار ام‌بی‌ای‌ها  هم داغ نیست. مدیریت رسانه در ایران متاسفانه حتی از همان ابتدا هم این روش را به کار نبرد و اکنون بعد از سال‌ها با انبوهی فارغ‌التحصیل مدیریت رسانه  خوانده مواجه هستیم که دقیقا به درد هیچ موقعیت شغلی نمی‌خورند. زمانی هست که کسی فلسفه خوانده یا مثلا هنرهای زیبا. شاید اینجا جنبه تجاری پررنگ نباشد اما مدیریت رسانه دقیقا برای انجام فعالیت‌های تجاری است و هیچ تاجری کسب‌وکارش را به دست بچه‌هایی که صرفا درس خوانده‌اند نمی‌سپرد.

۴

به نظرم در فضای رسانه‌ای سه چیز هست که بدون هم ناقص‌اند:

۱. هنر و دید هنری،

۲. ارتباطات و رسانه و تولید محتوای رسانه‌ای،

۳. مدیریت و تسلط به مفاهیم بازار، صنعت و اقتصاد.

من تا همین چند سال پیش تصور نمی‌کردم نقش هنر در تولیدات رسانه‌ای چقدر جدی است. شانسی که آوردم این بوده که به صورت تصادفی دستی بر آتش داشتم: نقاشی، گرافیک و طراحی. البته دوستانم می‌دانند که کوچکترین استعداد موسیقایی ندارم و حتما یک جای کار می‌لنگد! تمامی هنرها، مثل موسیقی، نقاشی، سینما، عکاسی، تئاتر و مجسمه‌سازی همه از اصول یکسانی تبعیت می‌کنند. همه چیز از یک نقطه شروع می‌شود و امتداد نقطه خط است و همه این‌ها در سطح اتفاق می‌افتد. تسلط بر هنر و انجام آن متفاوت از توان درک هنری است. خدا را شکر کسی نیست که توان درک اثر هنری را نداشته باشد!

۵

رسانه و تولید پیام متفاوت از آن چیزی است که در دانشگاه‌های ما تحت عنوان رشته ارتباطات آموزش داده می‌شود. ارتباطات خوانده‌ها و روابط‌ عمومی‌چی‌ها لزوما رسانه‌نگار نیستند و ممکن است کسی دکترای ارتباطات از تهران هم داشته باشد اما مهارتی در زمینه تولید رسانه‌ای نداشته باشد و حتی توان درک رسانه را هم نداشته باشد. این روزها در دانشگاه‌ها بیشتر از آن که توان درک و مهارت‌های شناخت رسانه و پیام خوب و بد را آموزش دهند، صرفا یک سری نظریه کلی و دهن پر کن آموزش می‌دهند که آنهایی که این نظریه‌ها را حفظ کردند فقط به درد برنامه‌های بی‌مصرف تلویزیونی می‌خورند که بیایند و این نظریه‌ها را بلغور کنند و خودنمایی کنند.

۶

بحث صنعت و بازار هم راس سوم فضای تولید رسانه‌ای است که بدون وجود آن ما خط تولید نخواهیم داشت. در سال‌های گذشته به نظرم تغییر نگاه تا حدودی شروع شده و ما شاهد توجه بیشتری به بازار و رقابت هستیم و مشکل کار، ساختار بیش از حد دولتی صنایع ماست و طبیعی است که رسانه هم تافته جدا بافته نیستند. رسانه‌های ما عموما دولتی هستند یا عمومی یا یک ربطی به دولت و یک نهاد عمومی دارند. تک‌وتوک بنگاه و رسانه خصوصی داریم که آنها هم تلاش می‌‌کنند رابطه حسنه‌ای با دولت و دستگاه داشته باشند. صحبت از چیزی به نام صنعت کمی زود است در فضای رسانه ما.

۷

میمون نباشیم. میمون مسلح نباشیم. من به خودم می‌‌گویم. مخاطبم خودم هستم. این دو سالی که به لطف رضاخان از همه چیز دستم کوتاه بود، فرصت داشتم به اندازه کافی میمون‌بازی ببینم! حالا که این دو سال تمام شده، اولین توصیه به خودم این است که یک میمون مسلح به مسلسل نباشم و سعی کنم آرام آرام یاد بگیرم.

 

کرگدن‌های ذهنی ۳

کرگدن‌های ذهنی

کرگدن‌ها اگر نقاشی می‌کردند، احتمالا در همه نقاشی‌هایشان یک شاخ، دقیقا وسط نقاشی می‌کشیدند. شاخی که کرگدن حواسش به آن نیست و دنیا را همیشه با آن می‌بیند. این شاخ جلوی دید کرگدن را نمی‌گیرد، ولی دنیای او را متفاوت می‌کند. امانوئل کانت به این شاخ می‌گوید عینک ذهن. باور بفرمائید همه ما کرگدن‌هایی هستیم که دنیا را با عینک‌های ذهنی خودمان می‌بینیم. این فلسفه ستون کرگدن‌های ذهنی است. هر بار در این ستون با یک کرگدن ذهنی از شما پذیرایی خواهم کرد.

بسیاری از ما هر روز صد‌ها و شاید هم هزار‌ها تصمیم می‌گیریم. گاهی این تصمیم‌ها را با منطق و حساب و کتاب می‌گیریم و گاهی هم از روی شهود و کاملا حسی. ما مدام در حال قضاوت کردن هستیم و ممکن است گاهی حتی به فرایند قضاوت کردن هم توجه نکنیم. کرگدن ذهنی قرار است تلنگری باشد برای انسان امروز که گمان می‌کند می‌تواند بی‌طرفانه قضاوت کند.

پارادوکس زنون

معمای هفته پیش در این مورد بود که چرا با اینکه در عالم واقع منطقا یک دونده از یک لاکپشت جلو می‌زند اما در عالم منطق به نظر این اتفاق منطقی نیست.‌‌ همان طور که می‌دانیم لاکپشت موجود سریعی نیست. هر چند اول باید تعریفمان از سرعت را مشخص کنیم اما با توجه به نسبی بودن سرعت واضح است که یک دونده از یک لاکپشت سریع‌تر است. آن چیزی هم که تجربه ما به ما می‌گوید این است که لاکپشت نمی‌تواند به پای دونده برسد. اما چیزی که در مورد معمای شماره پیش باید بگوئیم این است که نویسنده خطای‌شناختی مرتکب شده است. او فرض کرده می‌توان مکان را تا بی‌‌نهایت تقسیم کرد اما زمان را از قلم انداخته است. جمع بی‌‌نهایت عدد کوچک هم لزوما بی‌‌نهایت نمی‌شود. در واقع نویسنده فرض کرده مکان را می‌توان تا بی‌‌نهایت تقسیم کرد. اما این تقسیم‌بندی را برای زمان در نظر نگرفته است. اگر مکان را بتوان تا بی‌‌نهایت تقسیم کرد مطمئنا زمان را هم می‌توان. جمع بی‌‌نهایت قطعه کوچک زمان و مکان هم بی‌‌نهایت نمی‌شود. این تناقض‌نما یا پارادوکس را اولین بار فیلسوف یونانی زنون مطرح کرد. او می‌خواست ماهیت متناقض تفکر بشری را نشان دهد. او با این معما‌ها تا مدت‌ها مردم را گذاشته بود سر کار. او می‌خواست بگوید که جهان یک کل یکپارچه است و قابل تقسیم به اجزای کوچک‌تر نیست. اما ما امروز می‌دانیم که جهان و هر چه در اوست از اجزایی کوچک درست شده است به نام اتم. البته دانشمندان می‌گویند که اتم‌ها هم خود از اجزایی کوچک‌تر به نام پروتون و نوترون و الکترون تشکیل شده‌اند. این اجزا هم خودشان از اجزایی کوچک‌تر تشکیل شده‌اند. اینجا جایی است که زمانی قلمرو فلسفه بود، اما امروز قلمرو فیزیکدانان است. با همه این‌ها، تناقض‌هایی که زنون مطرح کرد هنوز پابرجا هستند و اینکه آیا واقعیت یک پیوستار است و یا از تکه‌های بی‌‌نهایت کوچک تشکیل شده است.

یک مساله لاکپشتی دیگر

معروف است که مردی عادل روزی از بیابانی می‌گذشت. بسیار گرسنه شده بو که در بیابان به لاکپشتی بزرگ و زیبا برخورد. او سوپ لاکپشت دوست داشت. بنابراین بی‌توجه به خواهش و التماس و زاری لاکپشت این بنده خدا را در کیسه کرد و به خانه رفت و یک دیگ آب جوش آماده کرد. او چون عادل بود وقتی جانور را از کیسه بیرون آورد مستقیم داخل آب جوش نینداخت. یک بامبو را روی دیگ گذاشت و لاکپشت را وسط دیگ روی بامبو قرار داد. بعد به لاکپشت گفت اگر توانستنی بدون اینکه توی دیگ بیفتی از روی بامبو به لبه دیگ برسی آزادت می‌کنم!

معمولا همه لاکپشتهایی که ما می‌شناسیم پیر و فرزانه هستند و خودشان ختم روزگارند. اما لاکپشت ما راه دیگری نداشت. یا باید خودش را نجات می‌داد یا می‌شد سوپ لاکپشت. تمام توانش را به کار گرفت و هر طور که بود خودش را به لبه دیگ رساند. مرد عادل از توانایی لاکپشت هیجان‌زده شده بود با شور فراوان گفت: دوباره! دوباره!

لاکپشت چه اشتباهی کرده بود؟

کرگدن‌های ذهنی (۲)

کرگدن‌های ذهنی

کرگدن‌ها اگر نقاشی می‌کردند، احتمالا در همه نقاشی‌هایشان یک شاخ، دقیقا وسط نقاشی می‌کشیدند. شاخی که کرگدن حواسش به آن نیست و دنیا را همیشه با آن می‌بیند. این شاخ جلوی دید کرگدن را نمی‌گیرد، ولی دنیای او را متفاوت می‌کند. امانوئل کانت به این شاخ می‌گوید عینک ذهن. باور بفرمائید همه ما کرگدن‌هایی هستیم که دنیا را با عینک‌های ذهنی خودمان می‌بینیم. و این فلسفه ستون کرگدن‌های ذهنی است. هر بار در این ستون با یک کرگدن ذهنی از شما پذیرایی خواهم کرد.

بسیاری از ما هر روز صد‌ها و شاید هزار‌ها تصمیم می‌گیریم. گاهی این تصمیم‌ها را با منطق و حساب و کتاب می‌گیریم و گاهی هم از روی شهود و کاملا حسی. ما مدام در حال قضاوت کردن هستیم و ممکن است گاهی حتی به فرایند قضاوت کردن هم توجه نکنیم. کرگدن ذهنی قرار است تلنگری باشد برای انسان امروز که گمان می‌کند می‌تواند بی‌طرفانه قضاوت کند.

ثریا و قاسم در بوتیک

در کرگدن ذهنی قبل گفتم که در مورد خطای‌شناختی ثریا و قاسم صحبت خواهم کرد: خطای لنگرگاه. بله. شما درست حدس زدید؛ فروشنده با تکیه بر قیمت ۲۴۰ هزار تومان دو جنس کوچک بعدی را با قیمتی بالا‌تر فروخت. آن دو جنس هر چقدر هم که گران بودند در برابر ۲۴۰ تومن گم بودند. و این خطایی است که ما هر روز و هر روز در تصمیمگیری‌هایمان مرتکب می‌شویم. ما نمی‌توانیم در خلا فکر کنیم. همیشه باید چیزی را با چیزی مقایسه کنیم تا بتوانیم جایگاه آن را بفهمیم. به خاطر همین است که مفهومی به نام استاندارد ساخته‌ایم. مثلا برای اندازه‌گیری جرم اجسام وزنه‌ای در فرانسه هست که همه توافق کرده‌اند که جرم آن وزنه ۱ کیلوگرم است. حالا ما همه چیز را نسبت به همین وزنه می‌سنجیم. چیزی که ۱۰ برابر این وزنه جرم دارد می‌شود ۱۰ کیلوگرم و چیزی که یک دهم آن وزنه است می‌شود ۱۰۰ گرم. تا اینجای کار همه چیز خوب است. ماجرا از زمانی دچار مشکل می‌شود که ما استاندارد درستی انتخاب نمی‌کنیم. ما بدون اینکه دقت کنیم چیزی را استاندارد می‌گیریم و باقی چیز‌ها را نسبت به آن می‌سنجیم. برای رهایی از این خطا باید دقت کنیم که چطور اندازه می‌گیریم و با چه چیزی مقایسه می‌کنیم. در داستان شماره قبل این زوج خوشبخت قیمت پیرهن را نسبت به قیمت کت و شلوار در نظر گرفته بودند و خب به نظر معامله بدی نبود. در واقع قیمت کت و شلوار شده لنگر تصمیم‌گیری آن‌ها و این خطای آن‌ها بوده است. اما آن‌ها اگر دقت می‌کردند می‌توانستند همین پیرهن را با قیمت کمتری بگیرند. البته باید به فروشنده هم آفرین گفت که بی‌مکتب و کلاس و درس و مشق خودش یک پا استاد است. برویم سراغ معمای این شماره.

پارادوکس زنون

قوی‌ترین دونده‌ای که می‌شناسید چه کسی است؟ نظرتان در مورد سرعت یک لاکپشت چیست؟ به نظرتان لاک‌پشت می‌تواند از دونده‌ای که شما می‌شناسید جلو بزند؟ بگذارید تا به شما ثابت کنم که لاک‌پشت عزیز ما چه موجود سریعی است و همه اشتباه می‌کردند که او را کند می‌پنداشتند و حالا وقت آن است که این جفای تاریخ در حق او را جبران کنیم. دونده‌ای که شما می‌شناسید انقدر بخشنده هست که اجازه بدهد لاکپشت ۱۰ متر جلو‌تر از او حرکت کند. پس بگذاریم لاک‌پشت ۱۰ متر جلو‌تر بایستد و وقتی مسابقه شروع می‌شود و دونده شروع به دویدن می‌کند، لاک‌پشت هم ۱۰ متر جلو‌تر مسابقه را شروع کند. سرعت لاک‌پشت هر چقدر هم که کم باشد صفر نیست و وقتی دونده ۱۰ متر می‌دود لاک‌پشت هم مسافتی را طی کرده و دیگر در جای قبلی‌اش نیست و مقداری جلو‌تر رفته است. اما دونده تازه به موقعیتی رسیده که لاک‌پشت در ابتدا آنجا بود. خب دونده تلاش می‌کند تا به نقطه جدید برسد اما لاک‌پشت باز هم جلو‌تر رفته است. حالا دونده تازه به نقطه‌ای می‌رسد که لاک‌پشت لحظاتی قبل آنجا بوده. لاک‌پشت همین طور می‌رود جلو‌تر و دونده هم همین طور به لاک‌پشت نزدیک‌تر می‌شود، اما هرگز به او نمی‌رسد. دونده هر وقت بخواهد به مکان جدید لاک‌پشت برسد لاک‌پشت کمی جلو‌تر می‌رود. چون این کار تا بی‌‌نهایت ادامه دارد دونده هرگز به لاک‌پشت نمی‌رسد.

اما چه شد که این طور شد؟ شما چه فکر می‌کنید؟

۱. به نظر می‌رسد حق با نویسنده باشد و ما تا الان اشتباه می‌کردیم که لاکپشت موجود سریعی نیست.

۲. به نظر می‌رسد که بالاخره لاکپشت از دونده عقب می‌ماند. اما ما نمی‌توانیم دلیل آن را کشف کنیم.

۳. نویسنده خطای‌شناختی مرتکب شده است. او فرض کرده می‌توان مکان را تا بی‌‌نهایت تقسیم کرد اما زمان را از قلم انداخته است. جمع بی‌‌نهایت عدد کوچک هم لزوما بی‌‌نهایت نمی‌شود.

۴. دونده بالاخره به لاکپشت می‌رسد چون دونده مدام سرعتش را زیاد می‌کند.

در شماره آینده در مورد این معما صحبت خواهیم کرد. این معما به پارادوکس زنون معروف است.

کرگدن‌های ذهنی (۱)

کرگدن‌های ذهنی
کرگدن‌های ذهنی

اگر کرگدن‌ها نقاشی می‌کردند احتمالا در همه نقاشی‌هایشان یک شاخ، دقیقا وسط‌ آن نقاشی وجود داشت. شاخی که کرگدن حواسش به آن نیست و همیشه دنیا را با آن می‌بیند. این شاخ جلوی دید کرگدن را نگرفته اما دنیای متفاوتی را در جلوی دید او می‌گذارد. امانوئل کانت نام این شاخ را گذاشته عینک ذهن. همه ما کرگدن‌هایی هستیم که دنیا را با عینک‌های ذهنی خودمان می‌بینیم. این است فلسفه کرگدن‌های ذهنی. هر بار در این ستون با یک کرگدن ذهنی در خدمت شماییم.

کرگدن ذهنی قرار است تلنگری باشد برای انسان امروزی که گمان می‌کند بی‌طرفانه قضاوت می‌کند. بسیاری از ما هر روز صد‌ها و شاید هزار‌ها تصمیم‌ می‌گیریم. گاهی این تصمیم‌ها را با منطق و حساب و کتاب می‌گیریم و گاهی هم از روی شهود و کاملا حسی. ما مدام در حال قضاوت کردن هستیم و ممکن است گاهی حتی به فرایند قضاوت کردن هم توجه نکنیم.

کرگدن ذهنی شماره ۱

ثریا و قاسم در بوتیک

ثریا و قاسم در بوتیک بودند. آن‌ها به دنبال یک کت و شلوار برای قاسم می‌گشتند. تا الان فروشگاه‌های پائین چهارراه ولیعصر را دیده بودند. ثریا کمی مشکل‌پسند بود و هر چیزی را پسند نمی‌کرد. قاسم هم خیلی پول نداشت که بتوانند هر چیزی بخرند. باید با بودجه محدودی که داشتند هم چیزی می‌خریدند که ثریا می‌پسندید و هم اینکه آبرومند می‌بود. در این بوتیک دیگر رسیده بودند به آن چیزی که می‌خواستند. یک کت سفید از نوعی که سخنرانان موفقیت و خواننده‌های عروسی تن می‌کنند را پسندیده بودند. این کت و شلوار احتمالا‌‌ همان چیزی بود که می‌خواستند. قیمت این کت و شلوار ۲۵۰ هزار تومان بود. با چَک و چونه هم شده بود ۲۴۰ هزار تومان. برای یک کت و شلوار سفیدی که خانم آدم هم خوشش آمده قیمت بدی نیست. از بین این کلمات هم که نمی‌شود در مورد کیفیت دوخت و پارچه هم چیزی را به شما منتقل کرد. احتمالا چاره‌ای نیست جز اینکه حرف من را قبول کنید. احتمالا من هم اندک سلیقه‌ای دارم و احتمالا شما هم انقدر بزرگوار هستید که قبول کنید که با ۲۴۰ هزار تومان این کت و شلوار خوبی بوده. تازه آنهایی هم که پول برندشان را می‌گیرند احتمالا چیزی سر‌تر از این کت و شلوارهای سری دوزی کم ندارند. در هر حال گرفتند ین کت و شلوار سفید را. پای دخل آمده بودند که فروشنده که خودش هم کت سفیدی پوشیده بود گفت پیرهن چی؟ نمی‌خواید؟ کمی دو دل بودند. فروشنده هم معطل نکرد و بلافاصه یک سری پیرهن رنگارنگ ردیف کرد جلوی این زوج جوان. ثریا گفت این آبیه چطوره؟ قاسم هم بدش نمی‌آمد. گفت بد نیست. خوبه. آن را هم برداشتند. فروشنده که فهمیده بود زبان این مشتری‌ها را گفت کمربند هم بردارید و این بار اصلا فرصت پاسخ دادن هم نداد و جلدی رفت سمت جایی که کمربند‌ها آویزان بود. یکی یکی آن‌ها را معرفی کرد و این بار قاسم خودش یکی از مدل‌ها را انتخاب کرد. آمدند پای دخل و حساب و کتاب. سر کت و شلوار چانه‌ها را زده بودند و این بار دیگر چانه خور نداشت ماجرا. این چند قلم به عبارتی شد ۲۹۰ هزار تومان. خب نسبت به ۲۴۰ هزار تومان بد نبود. خیلی بیشتر از آن چیزی که می‌خواستند نشد. چانه هم نزدند این بار و خوشحال و شادمان آمدند بیرون.

این ماجرا می‌توانست همین جا تمام شود. که در این صورت یک ماجرای نیمه تمام بود. ماجرا وقتی کامل شد که در مغازه‌ای دیگر‌‌ همان پیراهن را با‌‌ همان دوخت و جنس دیدند که ۱۰ هزار تومان قیمت داشت. اما آن‌ها ۳۰ تومن خریده بودند. این دو نفر هم آدم‌هایی نبودند که به این راحتی سرشان کلاه برود و به هر حال سرشان در حساب و کتاب بود. پس چه شد که این طور شد؟

۱. حتما از قیمت‌ها خبر نداشتند وگرنه این طوری سرشان کلاه نمی‌رفت.

۲. دیگر رویشان نشده بود که چانه بزنند به خاطر همین هم چون چانه نزدند سرشان کلاه رفت.

۳. فروشنده با تکیه به قیمت ۲۴۰ هزار تومان دو جنس کوچک بعدی را با قیمتی بالا‌تر فروخت. آن دو هر چقدر هم که گران بودند در برابر ۲۴۰ تومن گم بودند.

۴. این زوج پول خیلی برایشان مهم نبوده و انقدر دارند که این پول‌ها برایشان پولی نباشد.

در پست بعدی کرگدن ذهنی در مورد خطایی‌شناختی که ثریا و قاسم مرتکب آن شدند صحبت خواهیم کرد: خطای لنگرگاه.

حدس بزن در خیابان چه کسی را دیدم؟ آنتونی کویین!

۱. رسانه‌های گروهی در ابتدا ما را متقاعد کردند که خیال، واقعی است و حالا دارند متقاعدمان می‌کنند که واقعیت، خیال است؛ نتیجه این که صفحه تلویزیون هر چه بیشتر واقعیت نشانمان بدهد، دنیای زندگی روزمره ما سینمایی‌تر می‌شود و بالاخره یک روز – مثل بعضی از فلاسفه – به این نتیجه می‌رسیم که در دنیا تنهاییم و همه آن چه می‌بینیم فیلمی است که روح حاکم بر جهان برایمان پخش می‌کند.

۲. تکه شماره ۱ بخشی از نوشته امبرتو اکو در آخرین شماره داستان بود. در این نوشته اکو از تجربه برخورد با آنتونی کویین در یکی از خیابان‌های نیویورک گفته. او آنتونی کویین را به واسطه تلویزیون و سینما می‌شناخته اما آنتونی کوئین احتمالا تصویر او را نمی‌شناخته. اکو می‌نویسد: در شرایط عادی، اگر کسی را که از نزدیک نمی‌شناسیم در جایی ببینیم، مدتی طولانی در چشم‌ها یا صورتش زل نمی‌زنیم و او را با انگشت به دوستی که کنارمان است نشان نمی‌دهیم.

۳. یکی از بهترین تکه‌‌پاره‌های این متن جایی است که اکو می‌رسد اینجا: با چنین تصوری، من هم می‌توانستم یقه آنتونی کویین را بگیرم، او را کشان کشان به یک کیوسک تلفن ببرم، به یکی از دوستانم زنگ بزنم و بگویم فکرشم نمی‌تونی بکنی! شانسکی آنتونی کویین را دیدم. تازه به نظر واقعی می‌اومد. و بعد از آن آنتونی کویین را ول می‌کردم و می‌رفتم پی کارم.

۴. این تکه هم خداست: قبل از آن یک بار چارلتون هستون را در رستورانی دیده بودم و حس کرده بودم باید به او سلام کنم. این چهره‌ها در حافظه ما زندگی می‌کنند. وقتی به صفحه تلویزیون خیره می‌شویم، ساعت‌های زیادی از عمرمان را با آن‌ها می‌گذرانیم و به همین خاطر، آن قدر با آن‌ها احساس نزدیکی می‌کنیم که انگار به بستگانمان تبدیل می‌شوند.

۵. پیش از این یادداشتی نوشته بودم از برخوردم با مسعود ده‌نمکی گفته بودم: دیروز مسعود ده‌نمکی را دیدم. اما منِ رضا قربانی کجا و امبرتو اکو کجا. مهم‌تر از همه آنتونی کجا و مسعود کجا.

۷ گناه کبیره رسانه‌ها

من عاشق رسانه‌ها هستم. اما این پدیده دوست‌داشتنی مانند یک چاقوی دو لبه می‌ماند. همانقدر که خوب است و زیبا به همان اندازه یا بیشتر هم می‌تواند زشت باشد و بد. از قدیم ۷ عدد جالبی بوده. ما هم به رسم گذشته ۷ گناه کبیره رسانه‌ها را مرور می‌کنیم. این به این معنا نیست که رسانه‌ها گناهکارند و اگر کسی هم گناهکار باشد این انسان است؛ اما خب رسانه‌ها چاقوی دو لبه‌اند و در هر صورت می‌برند!

۱. خشونت: خشم هرگز تا این حد امر مطلوبی نبوده. امروزِ روز نمایش خشم و خشونت باعث جذابیت است. رسانه‌ها به مرور فهمیده‌اند که خشونت چقدر برای مردم جذاب است. به مرور همه شروع کردند به نمایش خشونت. امروز ما صحنه‌هایی را در ذهن داریم که در گذشته متعلق به جنگ‌ها بود. امروز انقدر صحنه کشته شدن آدم در فیلم‌ها دیده‌ایم که جان دادن یک آدم در کف خیابان هم چیزی در آن مایه‌هاست. گویی خشونت از پرده‌های سینما آرام آرام وارد خیابان‌های ما شدند. مثل قهرمان احساساتی رز ارغوانی قاهره که از پرده بیرون آمد و رفت توی اجتماع. البته این را هم بگویم که رابطه بین خشونت و تماشای تلویزیون به صورت خاص و دیگر رسانه‌ها به صورت عام کاملا اثبات شده نیست. اما به هر حال یک روابطی با هم دارند.

۲. شهوت: دومین چیزی که رسانه‌ها را جذاب می‌کند نمایش شهوترانی بی‌پرای انسان‌هاست. من این را یک طیف می‌دان. در یک سر طیف رسانه‌های پورنو قرار دارند و در سوی دیگر رسانه‌هایی که از این جذابیت استفاده نمی‌کنند. در دو سر این طیف مخاطبان کمتری نسبت به میانه وجود دارند. در وسط بیشترین مخاطب موج می‌زند و این یعنی بیشترین جذابیت. البته چیزی که گفتم در حد فرضیه‌ای است که با توجه به شواهد موجود به آن رسیدم و اثبات شده نیست. مدیران رسانه‌ها اما مثل آدم‌های پوسیده توی دانشگاه‌ها خودشان را اسیر این متغیر‌ها و همبستگی‌ها نمی‌کنند و سریع رفتند سراغ استفاده مفید. نمایش المان‌های جنسی فراوان در رسانه‌های مختلف شهوت را به خیابان‌ها آورده است. هیچ زمانی مانند امروز انقدر شهوت در اختیار مردم نبوده است.

۳. شکم‌پرستی: غذا علاوه بر این که چیز لذیذی است جذابیت هم دارد. این می‌شود که چیزی مانند بفرمائید شام گل می‌کند. غذا در کانون توجه رسانه‌هاست. غذا مطمئنا مهم است و انسان آن چیزی است که می‌خورد. اما امروز این اهمیت به محوریت تبدیل شده و انسان امروز غذا را یک امر محوری می‌داند. نمایش رستوران‌ها و غذاهای شیک و پیک آب از دهان همه آویزان می‌کند و این می‌شود که غذا می‌شود محبوب قلب‌ها.

۴. طمع و مصرف‌گرایی: اساسا مصرف امر مطلوبی است و کلید توسعه. این مصرف است که اقتصادها را به حرکت در می‌آورد و همین طور انسان‌ها را. اما چیزی که این روزها رسانه‌ها درست کردند مصرف‌گرایی است. یک جور طمع وحشتناک و وحشی مصرف کردن. ما عاشق تولید آشغال شدیم. همین طور دیوانه‌وار مصرف می‌کنیم و اصلا برای ما مهم نیست که چه بر سر محیط زیست‌مان می‌آید. انقدر دیوانه مصرف شدیم که برای‌مان مهم نیست دور و برمان چه خبر است. رسانه‌ها لذت را از یک امر درونی به یک امر بیرونی تبدیل کردند. ما اکنون زمانی می‌توانیم لذت ببریم که مطابق یک سبک زندگی مشخص زندگی کنیم. یک زمانی یک فیلمی بود در مورد سمند خودروی ملی! می‌‍‌گفت رنگ فلان برای موهای فلان! امروز رسانه‌ها می‌گویند ما برای همه جور سلیقه‌ای چیزی در چنته داریم و این است صنعت فرهنگی رسانه‌ها که پدر همه ما را درآورده.

۵. غرور: این روزها در این شهر که رانندگی می‌کنم و قدم می‌زنم حس می‌کنم در هوای این شهر غرور بیداد می‌کند. روی گسل‌های زلزله به فکر هر چیزی هستیم جز خطری که در کمین است. احساس می‌کنیم اشرف همه چیز هستیم و رسانه‌ها هم این بادکنک را بیشتر باد می‌کنند. ما با نمایش‌های رسانه‌ها بیشتر و بیشتر حس می‌کنیم که مالک همه چیز هستیم و بر همه چیز تسلط داریم. همین حس که اگر یک پل در یک نقطه دنیا فرو بریزد ما از آن باخبر می‌شویم باعث این توهم شده که ما همه چیز را می‌دانیم. درست است ما می‌توانیم اما توانستن ما حدی دارد. رسانه‌ها این حد را کمرنگ کردند و ما را مغرور.

۶. حسادت: چشم و هم چشمی نتیجه طبیعی رسانه‌هاست. رسانه‌ها ابزاری شدند برای سرک کشیدن در زندگی مردم. با رسانه‌ها مدام در حال دنبال کردن دیگران هستیم و می‌بینیم که فلان هنرمند چه کفشی می‌پوشد و چه لباسی و چی و چی. این حس کور حسادت انسان‌ها را بیدار می‌کند. رسانه‌ها تلاش می‌کنند مردم را به شکلی که می‌خواهند دربیاورند و برای این بهترین کار تحریک حس حسادت است.

۷. تنبلی: این یکی که گل سرسبد رسانه‌هاست. چه بگوئیم از این نسل هر روز چاق‌تر شونده. طرحی بود که نشان می‌داد تلویزیون‌ها مدام لاغرتر و انسان‌ها مدام چاق‌تر می‌شوند. داستان همین است!

همه چیزهایی که گفتم خیلی کلی بود و در مورد همه مصداق‌های رسانه‌ها هم یک جور و یک شکل نیست. ممکن است برای برخی مانند تلویزیون شدیدتر و برای برخی مثل سینما خفیف‌تر باشد.