هنر بردن بازی ناعادلانه: یادداشت‌های یک دانشجوی مدیریت رسانه از جشنواره فجر ۳

تیتر را از روزنوشت آخر امیر قادری برداشتم که آن را برای داستان کافه‌اش زده و این داستان جدایی نادر از سیمین است. فیلمی که در دنیا با نام جدایی شناخته شده و در ایران جدایی نادر از سیمین. سر همین کلمه هم حرف و حدیث زیاد بود که از آنها می‌گذرم و می‌رسم به این که چگونه پدیده سال گذشته جشنواره این چنین پرفروش می‌شود. حالا که برمی‌گردیم و به زمانی که گذشته نگاه می‌کنیم می‌بینیم چطور تلاش‌های یک مرد و گروهش این چنین نتیجه می‌دهد و برای اولین بار یک فیلم ایرانی در گیشه‌های دنیا مطرح می‌شود. فیلمی که اینجا فروخت آنجا هم فروخت و هنوز می‌فروشد. شاید که عدد فروش فیلم در برابر بلاک‌‌باسترها و حتی متوسط فروش رقم دندانگیری نباشد اما در مقایسه با سقف فروش در ایران مطمئنا رقم قابل توجهی است. گفته می‌شود ساخت این فیلم یک میلیارد تومان هزینه داشته که بعید می‌دانم و رقم ۴۰۰ میلیون هم که بعضی از بچه‌ها می‌گفتند نزدیکتر است به واقعیت.

شنبه در راه پرداخت در مورد سرمایه‌گذار فیلم نوشته بودم و این که سرمایه‌گذار فیلم بانک پاسارگاد بوده است. آن طوری هم که اصغر فرهادی گفته ندید بدید بازی درنیاوردند و این که پول دادند دلیل نشده فرمان بدهند. البته که الان چه از نظر مالی و چه از نظر فرهنگی و مسئولیت اجتماعی بانک پاسارگاد برده است. آن سرمایه‌گذاری کجا و این درآمد آن هم به دلار کجا!

چرا این فیلم فروخت؟

قبلش بگذارید این را از روزنوشت آخر امیر قادری نقل کنم:

– به‌اش گفتم: ” می دونی بچه، از لبخندت خوشم اومده. می خوام کنار باربارا استرایسند و ایو مونتان توی فیلمدر یکروز آفتابی …بازی کنی، برای شش هفته کار هم بهت ده هزار دلار میدم.”

خندید و گفت: ” عالیه، اما من تازه یه فیلمی رو به اسم ایزی رایدر تموم کرده ام …” گفتم: ” اصلاً نمی خوام راجع به این مزخرفات چیزی بشنوم، یکی دیگه از همون فیلمهای موتورسیکلتی. باربارا استرایسند توی این فیلمه، باید باهاش یه آواز بخونی.” کارگزارش گفت: ” خفه شو جک. بذار آقای ایوانز حرف بزنه.” گفتم: ” نه، بذار حرفشو بزنه.” نیکولسون گفت: ” میشه باهاتون خصوصی حرف بزنم، آقای ایوانز؟” رفتیم کنار پنجره شری ایستادیم، بیرون داشت برف می اومد، بهم نگاه کرد و گفت: ” می دونی رفیق، من تازه از زنم جدا شده ام. یه بچه دارم و پولی ندارم که خرج بچه و نفقه بکنم. می تونی پونزده تاش کنی؟ ” گفتم: “با دوازده تا و نیم چطوری؟ ” پرسید: “رو حرفت هستی؟” همدیگه رو بغل کردیم و بوسیدیم. و از اون زمان رفاقتمون سر جاشه.

خیلی از فیلم‌های پرفروش و شاهکار همین داستان را داشتند. با هنرمندی طرف بودیم که کار دیگری بلد نبوده جز این که فیلم بسازد. طرف هم رفته و به ندای درونش عمل کرده و فیلمش را ساخته. بعدش فیلمش پرفروش شده.

قبلا همین جا از تارانتیتو نقل قولی کرده بودم درباره دلیل محبوبیت فیلم اراذل بی‌آبرو (حرامزاده‌های لعنتی) بین منتقدان و تماشاگران که دوباره می‌‌آورم.

من فکر می‌کنم دلیل موفقیت فیلم این بود که مردم به تماشای فیلم می‌آمدند و درگیر قصه می‌شدند و بعد می‌رفتند به دوستانشان می‌گفتند که خیلی فیلم باحالی بود.

واقعیت به همین سادگی هم نیست و کمی و فقط کمی داستان پیچیده‌تر است. قبلا همین جا نوشته بودم که چرا هم فیلمی مثل اخراجی‌ها در ایران می‌فروشد و هم فیلمی مانند جدایی. واقعیت این است که سینما حرکت بر لبه صنعت است و هنر. همان قدر صنعت است که هنر است و همان قدر هنر است که صنعت است.

بین بچه‌های دنیای فناوری اطلاعات و ارتباطات همه دوست دارند استیو جابر و بیل گیتس باشند. (اینجا) اما واقعیت این است که بیشتر بچه‌ها نیمه فنی این آدم‌ها را می‌بینند و از نیمه مهم‌تر دیگر غفلت می‌کنند. این آدم‌ها همانقدر تکنسین و فنی هستند که مدیر و استراتژیست هم هستند. در سینما هم همین داستان را داریم. فقط هنر نیست و فقط فن هم نیست. سهم عجیبی از این دو در یک آدم باید جمع شود که بشود اصغر فرهادی. حرف و محتوی و پیام و عشق یک طرف ماجراست. طرف دیگر مهارت است و فن و برنامه‌ریزی و چی و چی.

در نگاه من هم اصغر فرهادی مسیر را درست آمده هم مسعود ده‌نمکی. آنهایی که من را می‌شناسند می‌دانند که طرفدار ده‌نمکی نیستم اما از این که این مرد فیلمی ساخته که فروخته لذت می‌برم. داستان اگر بگذارند ما هم می‌توانیم یک داستان قدیمی است که هیچ کاربردی ندارد. ده‌نمکی هم لای پرقو فیلم نساخته و برای این فیلم‌ها جنگیده. اما بین دو تا فیلم پرفروش ۹۰ جدایی جایگاه بالاتری دارد. این فیلم نه تنها در ایران خوب فروخته که در دنیا هم خوب فروخته. این یعنی اگر پیامی اینجا خریدار داشته باشد در دنیا هم خریدار دارد و بالعکس.

بگذار روزنوشت را اینجا تمام کنم با یک نقل قول دیگر از روزنوشت آخر امیر قادری:

افسانه، آدمیه که پیش از موعد می میره. چرا ایروینگ تالبرگ در یادها مونده و لوئیس بی. مه یر نمونده؟ چرا مریلین مونرو فراموش نشدنیه اما دیگر بازیگرهای زنی که خیلی هم استعداد بیشتری از اون داشته اند در خاطر کسی نیستند؟ چرا پوسترهای جیمز دین، که فقط سه تا فیلم بازی کرده بود، از همه بیشتر فروش می ره؟ چون پیش از اونکه باید، مرد. اگه بیشتر از زمان افسانه شدنت زندگی کنی، یا به مال و منال میرسی یا محو میشی. اما یه زمان مشخصی برای رسیدن به اوج وجود داره، اگه همون زمان غیب شدی، دیگه هیچوقت فراموش نمیشی.

دیروز مسعود ده‌نمکی را دیدم

تیتر این پست یک جمله خبری است نه از آن جمله‌های به اصطلاح آوانگارد هنری. واقعیت از این قرار است که دیروز واقعا مسعود ده‌نمکی را دیدم. در جایی که انتظارش را نداشتم. همیشه دیدن آدم معروف‌ها باعث افزایش ترشح آدرنالین در بدن آدم می‌شود و شخص وارد حالتی می‌شود که به آن می‌گویند استرس یا هیجان. در این حالت هیجانی شخص مدام آدرنالین ترشح می‌کند و همین طور هیجان‌زده‌تر می‌شود. در این حالت هیجانی ممکن است به تته پته بیفتد یا در بهترین حالت طلب امضا کند. این موضوع حتی برای آدم معروف‌ها هم صادق است. آنها هم با دیدن آدم معروف‌های دیگر هیجان‌زده می‌شوند و از خودشان آدرنالین ترشح می‌کنند. البته بعضی از آدم معروف‌ها بازیگرتر از بقیه هستند و ادای حالتی را در می‌آورند که انگاری آدرنالین ترشح نمی‌کنند. اما واقعیت این است که آنها هم وقتی یک آدم معروفی را که تا به حال ندیدند می‌بینند هیجان زده می‌شوند. اوج این ماجرا حضور هابرماس در ایران بود که یک عالم آدم معروف دانشگاهی آمده بودند تماشا. گویی فیل از باغ وحش آورده‌اند و الان قرار است برای آنها سخنرانی کند. انگار نه انگار که این‌ها اساتید معروف دانشگاه‌های این مملکت هستند!

بماند. دیروز ممد عزیز رفته بود تبریز و من مانده بودم و جام امید در ورزشگاه غدیر. مجبور شدم خودم دوربین به دست بگیرم و بروم عکاسی. با وجود ۴ تا پروژکتور و یک دوربین EOS 500D  عکس‌ها خوب نشد. چنگی به دل من نزد. بماند که یک کلیپ عالی با آنها درست کردم اما به دلم ماند. کمی زودتر از بقیه زمین را ترک کردم. آمدم کنار سکوها و از پله‌ها رفتم بالا. بالای پله‌ها مسعود ده‌نمکی مثل این آدم خوب‌های همیشه تنهای وسترن تکیه داده بود به نرده‌ها و با موبایلش بازی می‌کرد. روبه‌رویش هم کسی از شلوغی‌های بعد از انتخابات برایش می‌گفت. در چند متری آنها بودم که گفتم آیا باید به مسعود ده‌نمکی سلام کنم یا نه. آخر او کارگردان پرفروش‌ترین فیلم‌های تاریخ سینمای ایران است. من هم که هم عاشق سینما و هم عاشق‌تر کسانی که بلدند از سینما پول دربیاورند. اما خب طرف وقتی مسعود ده‌نمکی باشد کمی عشقم شل می‌شود. او را از از زمان بچگی می‌شناختم. زمانی که رفتم آدم برفی را ببینم با خانواده اما جایش روزی که خواستگار آمد را دیدیم. چون مسعود خان و رفقا پرده آدم برفی را کشیده بودند پائین و مسوولین هم یک فیلم کم‌خطرتر گذاشته بودند اکران. بار دیگر او را در شریف دیدم. تقریبا از فاصله ۱۰ متری. یعنی من ۱۰ متر به او نزدیک شده بودم. اما خب دیشب به فاصله ۱ متری او رسیده بودم. زمانی که در ۱۰ متری او بودم با خودم فکر کردم این مرد عوض شده. به خاطر همین وقتی برگشتم روزنامه متن صفحه هنری فردا را خودم نوشتم و تیتر زدم مسعود خان تولدت مبارک. آن روز کدام استقلال و کدام پرسپولیس را دانشگاه نشان دادند و من گمان کردم با این مرد و آرمان‌های عدالتخواهانه‌اش همراهم. مسعود ده‌نمکی هنوز مثل امروز سینماگر معروفی نبود و در همان جلسه گفت که دارد روی فیلمی در ژانر دفاع مقدس کار می‌کند که متفاوت است. حرفش را قبول کردم. با او همراه بودم. تا زمانی که اخراجی‌ها ساخته شد. یک جای کار اشکال داشت. او داشت چیزی را نقد می‌کرد که خودش داشت نانش را در خود فیلم می‌خورد. قرار بود بگوید چشم‌ها را باید شست و جور دیگر دید اما جلوی دیده‌های ما یک مشت هنرمند جذاب خانم و آقا رژه می‌رفتند و یک مشت جک اس ام اسی تقدیم ما کردند که هنوز هم تابواند. اما او خوب بلد بود دست روی تابوها بگذارد و می‌دانست که چطور از آنها به نفع خودش استفاده کند. از آن روز بود که قهر من با او شروع شد. در واقع تصمیم‌ گرفتم کاری به کارش نداشته باشم. برای من او سینماگر جدی نبود و حرف‌های مهمی که باید می‌زد را بد زده بود. بعدا کمی هم بداخلاقی کرد. در جشنواره فجر و جاهای دیگر که بماند. اخراجی‌های ۲ را هم دیدم اما هنوز فرصت نشده سومی را ببینم. مسعود ده‌نمکی فیلمساز مهمی نیست و مثل یک عالم کارگردان دیگر که من سال تا سال فیلم‌هایشان را نمی‌بینم فیلم‌های او را هم نمی‌بینم. پا بدهد می‌بینم. منتظرش نیستم.

اما دیروز که مسعود ده‌نمکی را دیدم تا به او برسم  یک عالم فکر آمد توی سرم. با خودم گفتم که آیا باید به او سلام بکنم یا نه. ناسلامتی زمانی رفیق بودم با او، لااقل در عالم خیال خودم همراهش بودم. امروز نیستم که نیستم. پس حرمت رفاقت و مردانگی کجا رفته. مگر ادب مرد به ز دولت او نیست. رسیدم و به او نگاهی کردم و رفتم. وقتی که بین او و آن مردی که از شلوغی‌ها می‌گفت قرار گرفتم، مانند ماه که بین خورشید و زمین قرار می‌گیرد، مرد به من گفت خسته نباشی. من هم زیر لب گفتم ممنون و رفتم. سوار ماشین شدم و هنوز در فکر بودم که یک تویوتای کمری از روبه‌رو آمد. راننده آن مهران غفوریان بود. مهرات آمد، ستاره شد، ستاره بود و الان نمی‌دانم چی چی است. فهمیدم که بله. ساعت ۱۰ شب هنرمندان جمع می‌شوند و در ورزشگاه غدیر فوتبال می‌زنند.

در فکر بودم که رسیدم به جلوی در و سرباز جلوی در با لهجه غلیظ ترکی گفت: فیش ورود دارید؟

داشتم. اما هنوز در فکر بودم.