در انتظار خوشبختی

زندگی معمولی یک چیزی کم دارد. آن هم چیزی است که در ذهن من کلمه‌ای معادل آن وجود دارد. اما برای اینکه پیش‌داوری و جهت‌گیری ایجاد نکند نام آن را می‌گذارم عامل ناشناخته. عامل ناشناخته چیزی است که احتمالا به زندگی معنا می‌دهد. بنابراین زندگی را هدفمند می‌کند. خیلی از ما حتی به عامل ناشناخته فکر هم نمی‌کنیم. عامل ناشناخته را گمان می‌کنیم زمانی که بازنشست شدیم می‌نشینیم و سر فرصت پیدایش می‌کنیم. چرایی و چگونگی امر ناشناخته هم برای من ناشناخته است. اصلا شاید این عامل فرا‌تر از شناخت باشد. ایده من این است که در دنیای مادی و فیزیکی همه چیزهای مهم قابل اندازه‌گیری هستند. وگرنه احتمالا برای ما مهم نیستند. اما عامل ناشناخته چطور؟ آیا این عامل هم اندازه‌پذیر است؟ آیا می‌توان عامل ناشناخته را متر کرد؟ آیا می‌توان گفت کسی عامل ناشناخته بیشتری نسبت به کس دیگری دارد؟ ببینیم عامل ناشناخته با چه چیزهایی ارتباط دارد.

پول: عامل ناشناخته احتمالا ارتباطی با پول ندارد. منظورم عدم همبستگی است، چه مثبت و چه منفی. ممکن است کسی در فقر باشد اما از عامل ناشناخته برخوردار باشد یا نباشد. همین طور کسی که پولدار است و عامل ناشناخته در او هست و یا نیست. بنابراین با کسب پول یا شکست در کسب پول گامی به جلو یا عقب در کسب عامل ناشناخته برنداشته‌ایم. حالا بگذارید این جوری به ماجرا نگاه کنیم. اگر همه پولی که ممکن است در یک عمر به دست آوریم را یک جا به ما بدهند آیا حاضریم دیگر کار نکنیم؟ یعنی صرفا کار می‌کنیم که پول دربیاوریم؟ اگر چنین است و هیچ لذتی در کار نیست وای بر ما. قیمت ما به اندازه‌‌ همان عدد است. خوش به حال آنهایی که کار را برای کار می‌خواهند. نمونه‌ای که در ذهنم هست افرادی هستند که سالی یک دلار حقوق می‌گیرند اما با سخت‌کوشی فراوان تلاش می‌کنند. این افراد ممکن است منفعت مادی مستقیمی نداشته باشند اما احتمالا بی‌منفعت هم نخواهند بود. پس کار می‌کنند. این تلاش باید معطوف به کسب درآمد باشد در غیر این صورت نام آن را باید تفریح گذاشت. مرز بین این دو هم شفاف نیست. چیزی که برای کسی کار است برای شخصی دیگر تفریح است. بنابراین گمان می‌کنم انسان در زندگی متعادل هم به کار و هم به تفریح نیاز دارد. کار یعنی تلاشی که معطوف به کسب درآمد است اما تفریح تلاشی است که معطوف به درآمد نیست.

مذهب: عامل ناشناخته احتمالا ارتباطی با مذهب ندارد. منظورم این است که به صرف انجام دستورات مذهبی احتمالا عامل ناشناخته به دست نمی‌آید. هدف مذهب رساندن افراد به عامل ناشناخته است. اما مذهب مانند کتاب‌های کنکور در برابر کتاب‌های درسی می‌ماند. یک جور راحت‌الحلقوم. یک جور کار راه‌بینداز. البته درصد آنهایی که به عامل ناشناخته دست پیدا می‌کنند احتمالا در مذهبی‌ها بیشتر است.

منبع انرژی: برای این یکی هم نامی در ذهنم هست. برای اینکه پیش‌فرض ایجاد نشود به آن می‌گوئیم منبع انرژی. احتمالا عامل ناشناخته نمی‌تواند بدون منبع باشد. باید از یک جایی سرچشمه بگیرد. خود به خود ایجاد نمی‌شود. معطوف به هدفی است و بنابراین در ارتباط مستقیم با منبع انرژی است. منبع انرژی احتمالا نمی‌تواند در عالم ماده باشد. جنس انرژی این منبع متفاوت از انرژی موجود در جهان مادی است.

انتظار: عامل ناشناخته از جنس مفهوم حد در ریاضی است. احتمالا مدام به آن نزدیک و نزدیک‌تر می‌شویم اما شاید هرگز به آن نرسیم. اگر کسی به منبع ناشناخته دست بیابد احتمالا نمی‌تواند در عالم مادی وجود داشته باشد. یا رومی رومی یا زنگی زنگی. بنابراین عامل ناشناخته باید از جنس انتظار باشد. نقطه‌ای که بتوان آن را مشخص کرد و بگوئیم این محلی است که انسان به عامل ناشناخته دست می‌یابد احتمالا ممکن نیست.

بنابراین عامل ناشناخته با مفهوم یادگیری در ارتباط خواهد بود. یادگیری نزدیک شدن به یک امری است که در دسترس ما نیست. اگر برای یادگیری پایانی وجود دارد عامل ناشناخته هم در یک نقطه مشخص می‌بود. یادگیری تمام نمی‌شود و برای نزدیک شدن به عامل ناشناخته باید یاد گرفت و یاد گرفت.

عقلانیت: عامل ناشناخته عقلانی نیست. شاید عقلانیتی مخصوص خود داشته باشد. اما با عقل و منطق معمول ما جور در نخواهد آمد. عامل ناشناخته احتمالا باعث می‌شود آدمی در نظر دیگران مجنون به نظر برسد. مجنون را کسی تعریف می‌کنیم که با معیارهای عقلانی رفتار نمی‌کند.

ارتباطات: احتمالا به عامل ناشناخته باید در بستر ارتباطات نگاه کرد. در تنهایی احتمالا عامل ناشناخته بی‌معنی خواهد بود. کسی که دارای عامل ناشناخته است آن را در عمل و در ارتباط با دیگران به محک آزمون می‌گذارد. منظورم را واضح‌تر بگویم. آیا ما می‌توانیم یک دزد را دوست داشته باشیم؟ پاسخ به این سوال بستگی به بهره‌مندی ما از عامل ناشناخته دارد. کسی که عامل ناشناخته را درک کرده یک دزد را پیش‌تر از آنکه یک دزد ببیند یک انسان می‌بیند. او همه انسان‌ها را دوست دارد و برای این دوست داشتن دلیل یا قید و شرطی هم ندارد. بنابراین در ارتباط با انسان‌هاست که عامل ناشناخته خودش را نشان می‌دهد.

اگر بخواهم همه حرف‌هایم را خلاصه کنم به این دیاگرام خواهم رسید:

مدل زندگی متعادل

باید بیشتر در این مورد فکر کنم. اگر پیشنهادی دارید به من بگوئید. ممنون از این که با پیشنهادهای خوب تان به من کمک می‌کنید.