آیا باران کوثری حق دارد درباره جامعه نظر دهد؟

حتما این روزها در جریان جلسه‌ای قرار گرفته‌اید که باران کوثری و یک جامعه‌شناس روبه‌روی هم قرار گرفته‌اند. یک طرف این گفتگو محمد‌علی الستی قرار دارد که در رزومه او این‌ها نوشته شده است:

– دکتری تخصصی (.Ph.D) علوم ارتباطات اجتماعی – روزنامه‌نگاری

– جامعه‌شناسی ارتباطات و استاد دانشگاه

– عضو هیات علمی دانشکده روانشناسی و علوم اجتماعی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکز

– محقق، پژوهشگر و کاوشگر در حوزه‌های زبانشناسی اجتماعی، روانشناسی اجتماعی، آسیب‌شناسی و جامعه‌شناسی ارتباطات و جامعه‌شناسی آموزش‌وپرورش با بیش از ۱۸۷ مقاله تخصصی در نشریات علمی داخلی و خارجی

– سال ۸۴ پژوهشگر نمونه کشور (دریافت تندیس و لوح محقق نمونه کشور)

در طرف دیگر هم باران کوثری قرار دارد که بازیگر معروفی در ایران است؛ او دیپلم رشته نمایش از هنرستان سور است. اما چه ماجرایی اتفاق افتاد. با نگاهی به رسانه‌ها و مطالبشان و فیلم و صوت جلسه این‌ها را متوجه می‌شویم:

نشست جامعه‌شناختی لانتوری عصر روز پنجشنبه در سالن شماره دوی پردیس چارسو برگزار شد. این بحث بر سر مسئله بخشیدن یا نبخشیدن در میان محمدعلی الستی جامعه‌شناس و باران کوثری بالا گرفت تا جایی که باران کوثری سالن را ترک کرد. این میزگرد جایی متشنج می‌شود که کوثری می‌گوید به نظر من قصاص وحشیانه است و این مشکل قانون است که راه بهتری به جز قصاص پیش پای ما نمی‌گذارد و نبخشیدن ما باعث می‌شود دایره خشونت تا ابد ادامه پیدا می‌کند که الستی می‌گوید خانم کوثری گفتند بازیگر خوبی هستید نگفتند جامعه‌شناس هستید. شما مدام می‌گویید «به نظر من»، شما اصلا صلاحیت ندارید درباره اجتماع صحبت کنید. الستی در ادامه می‌گوید آرزو می‌کنم کسانی که مخالف قصاص هستند اسیدپاشی برایشان اتفاق بیفتد تا عملا بتوانند ثابت کنند بخشش را. در ادامه هم می‌گوید تحلیل برای فهم است و نقد برای داوری و در آن جلسه فقط نقد شد نه تحلیل. در ادامه کوثری می‌گوید من آمار ندادم که لازم باشد جامعه‌شناس باشم. من یک شهروند هستم، حق دارم نظر بدهم. همان‌طور که شما به عنوان جامعه‌شناس صلاحیت ندارید درباره فیلم صحبت کنید. من به‌عنوان شهروندی که از شرایط بی‌اطلاع نیستم حق دارم اظهارنظر کنم.

این که چهره‌های شناخته شده در هر نقطه دنیا می‌توانند در سطح جامعه حرف‌ بزنند و معمولا هم حرف‌های تندی درباره چیزهایی می‌زنند که دانشی درباره ابعاد مختلف آن ندارند در همه جای دنیا مرسوم است. آرنولد را همه با عضله‌هایش می‌شناسند اما حتی او هم می‌تواند در آمریکا فرماندار شود. یا مثلا هنرپیشه‌هایی که رئیس‌جمهور شدند در آمریکا. همین چند سال پیش بود که پورن‌استاری که شبیه خواننده معروف ماریا کری بود تلاش کرد فرماندار یک ایالت شود. حرف‌های عالمانه پاریس هیلتون و کیم کارداشیان را هم شاید شنیده باشید. پس این اختصاص به ایران ندارد که چهره‌های معروف حرف‌های جامعه‌شناسانه بزنند. از طرف دیگر هیچ جایی مثل ایران جامعه‌شناسی این همه پرت از مرحله نیست. در دانشکده‌های جامعه‌شناسی تا جایی که شده ارتباطشان با بیرون قطع است و معمولا مسائل مبتلا‌‌به جامعه کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد و جسارتا جامعه‌شناسی ایران کمتر خروجی دارد که تحلیل مسائل روز باشد. به عنوان نمونه ببینید معروف‌ترین متن جامعه‌شناسی در ایران یعنی کتاب گیدنز را که چطور درباره مسائل جاری جامعه‌اش صحبت می‌کند و آنها را تحلیل می‌کند و البته ربطی به ایران ندارد. این موضوع درباره فلسفه هم وجود دارد. اضافه کنم که متن‌هایی مانند جامعه‌شناسی نخبه‌کشی و خودکامگی هم اساسا جامعه‌شناختی نیستند یا حرف‌های صادق زیباکلام هم بیشتر تحلیل سیاسی‌اند تا جامعه‌شناسی. کارهای عباس کاظمی در این چند سال قابل توجه بوده که دیدیم با او چه کردند.

حالا هنرپیشه معروفی مانند باران کوثری علاقمند است درباره جامعه‌اش صحبت کند. در جامعه‌ای که فشارهای آشکار و نهان آدم‌های معروف را به این سمت هل  می‌دهد که باید نقد سیاسی یا جامعه‌شناختی کنند. گفتم که در همه جای دنیا هم هنرپیشه‌ها در مورد همه چیز صحبت می‌کنند اما در آن سیستم به دلیل این که جامعه‌شناسی جا افتاده و ارتباط دانشگاه‌ها، مراکز پژوهشی و دولت کامل است حرف‌های چرت و پرت خریدار ندارد یا صرفا چیزی است برای وقت تلف کردن نه جدی گرفته شدن. کسی کیم کارداشیان را جدی نمی‌گیرد. اینجا این طور نیست. خانم بازیگر و خانم کارگردان مانیفست اجتماعی صادر می‌کنند. آنها تصور می‌کنند وظیفه‌ای بر دوش آنها گذاشته شده که جامعه را نقد کنند و آن چیزی را که «تصور» می‌کنند درست است بیان کنند؛ اما آیا باید به هنرپیشه گفت تو حق نداری صحبت کنی؟ آیا باید به هنرپیشه گفت تو صلاحیت نداری؟ اشکال کار از جایی است که هنرپیشه را برمی‌دارد می‌آورد در جایگاهی می‌نشاند که قرار است نقد اجتماعی کند. اشکال کار از این جاست که اگر همین هنرپیشه در همین جایگاه ننشسته بود همین حرف‌ها به گوش ما و مردم نمی‌رسید! چند خبر از همین رویداد سینمایی که این جلسه بخشی از آن بود اصلا مورد توجه قرار گرفت؟ چند نفر از ما با خواندن نام باران کوثری حساس شدیم بدانیم چه خبر است؟ قبول دارم در دنیا هم شنیدن نام جامعه‌شناس‌ها برای مردم عادی جذاب نیست و توده مردم ترجیح می‌دهند ببینند باران کوثری چه گفته است تا محمدعلی الستی. اشکال اما از نفاق ویرانگری است که نخبگان ما دچارش شد‌ه‌اند. نخبه دانشگاهی، حاکمیتی، تصمیم‌سازی،‌تصمیم‌‌گیری یا هرجای مهم دیگر ترجیح می‌دهد که ظاهرا بگوید حرف‌های جامعه‌شناختی برایش مهم‌تر است و بسته به دیدگاه سیاسی که دارد مهرنامه، فرهنگ عمومی، مدیریت ارتباطات یا ده‌ها نشریه با حرف‌های قلمبه سلمبه دیگر را دست بگیرد اما در خانه زندگی ایده‌آل را ورق بزند و به عکس‌هایش نگاه کند.

پ.ن.۱. آ‌نچه که گفتم نقد است نه تحلیل.

پ.ن.۲. خودم را درون این دایره که وصف کردم می‌بینم نه برون از آن. مابین این که چی درست است و چه کاری را باید انجام داد فاصله وجود دارد.

یک نکته درباره تاثیر شمقدریسم بر سینمای ایران و پرورش منتقدیسم

حالا که شمقدری رفته و به جایش ایوبی به سازمان سینمایی آمده فرصتی شده تا دوران ۸ ساله گذشته مورد نقد جدی قرار گیرد و شمقدریسم به زیر سوال برود. اما به نظرم نقد اشتباه، ادامه همان مسیر شمقدریسم و درک نکردن آن چیزی است که باعث شد ۸ سال به پدیده شمقدریسم سر و کله بزنیم که مطمئنا فراتر از شخص شمقدری است که او ۴ سال در این پست بود اما پدیده او ۸ سال حاکمیت داشت. برخیمی‌گویند اخراجی‌ها محصول دوره شمقدریسم است. طبیعی است که درباره الی و جدایی نادر از سیمین هم محصول همین دوره است. پس نمی‌توان چنین نتیجه‌گیری کرد که دوره بد شمقدریسم منجر شدی به محصولی بد مانند اخراجی‌ها. البته اگر اخراجی‌ها را بد بدانیم! در همین دوره جدایی نادر از سیمین تولید شده و درباره الی. اگر این آخری را محصول تلاش فردی می‌دانیم آن را هم باید محصول تلاش فردی بدانیم. اگر از توقیف این یکی صحبت می‌کنیم آن یکی هم راحت اکران نشده. اگر هوشمندی و زیرکی فرهادی فیلمش را خودش را از افتادن در ورطه توقیفی نجات داده آن جا هم رندی ده‌نمکی او را از بیرون ماندن از صنعت سینما نجات داده است. اگر برای این یکی همه سر و دست شکستند، برای آن یکی جز حاتمی کیا کسی تره هم خورد نکرد. بنابراین این مقایسه‌ها غلط اندر غلط است. اما برخی اخراجی‌ها را با راه آب ابریشم و فرزند چهارم مقایسه می‌کنند که واضحا قیاس مع‌الفارغ است. اگر آن سمت پای دولت در کار نیست این سمت پول دولت در میان است. شنیدم کسی اقبال به اخراجی‌ها را نشانه بیماری جامعه می‌دانست. به نظرم کسی که مردمش را بیمار می‌داند خودش بیمار است. کسی که در بین مردم بیمار زندگی می‌کند و تصور می‌کند این مردم بیمار هستند مازوخیستی است و هر چه سریع‌تر بهتر است فکر به حال خودش بکند. ادامه خواندن “یک نکته درباره تاثیر شمقدریسم بر سینمای ایران و پرورش منتقدیسم”

نیمچه نقدی بر فیلم «پل چوبی»

Pole-Chobi

‍مشکلی که من با «پل چوبی» دارم!
فیلم دقیقا از همان جایی می‌خورد که داستانش درباره آن است. دو بار در فیلم مستقیم اشاره می‌کند که گاهی وقت‌ها نقشه‌هایت و طرح‌هایت با اجرا جور در نمی‌آید. آن چیزی که ایده ذهنی توست در اجرا نمی‌نشیند. این فیلم ایده‌های خوب و درخشانی دارد که از اجرای نامتناسب و عمیق نشدن‌هایش ضربه می‌خورد. اگر نویسنده و کارگردان می‌رفتند آن ور دیوار‌هایی که مردم را هراسان و همیشه منتظر بچه‌هایشان نشان می‌دهند، اوضاع فرق می‌کرد. فیلمساز مانند مردم پشت دیوارها مانده. فیلمساز جایی که باید از دیوارها می‌گذشته متاسفانه مانده و این فیلم را ناقص کرده. اجرا را ضعیف کرده. چیزی که طرح می‌کنم سیاسی نیست. دارم در مورد مهندس تجربی حرف می‌زنم که معلوم نیست چه دردی دارد؟ درد عشق؟ درد مبارزه سیاسی؟ درد عشق بی‌سرانجام؟ درد خیانت؟ از چه چیزی می‌خواهد فرار کند؟ آن ویلای زیبای شمال، آن ماشین شاسی بلند، آن آپارتمان شیک، آن شغل، آن خانواده حاجی و خیلی چیزهای دیگر همه و همه دلایلی برای ماندن هستند. نگاه فیلم مانند نگاه مانی به پول و ثروت است که به نظر دمده می‌آید، اما گویا هنوز می‌شود، از آن داستانی درآورد! مانی نمی‌داند که چرا ظروفچی بودن را رها کرده و آمده که در خرابه‌ای زندگی کند و کد بزند و اجاره خانه‌ای بدهد و اندکی هم سرمایه‌گذاری کند؟ پیام این که به مانی گفته می‌شود برود به حاجی بگوید ظروفچی است که به عشقش برسد چیست؟ این که باید در برابر زمانه ایستاد یا سرخم کرد؟ فیلمساز مطمئنا ایده‌ای داشته است. اما این ایده در فیلم وجود ندارد. فیلم آن درون یک شیر را ندارد. فیلم مثل شیری است که اندام قوی دارد اما این اندام قوی کافی نیست. یک میل درونی لازم است که در این فیلم وجود ندارد. یک یکپارچی لازم است که در این فیلم خبری از آن نیست. تکه تکه‌های فیلم به یکدیگر نچسبیده‌اند و قرار است از فیلم خوشمان بیاید و حالمان خوب شود چون بعضی می‌خواهند حال‌مان خوب نشود. فیلم چیزی که کم دارد را از بیرون انتظار دارد.

اصغر فرهادی، مسعود فراستی، حسن روحانی و مفهومی به نام نقد

۱. او فقط یک فیلمساز است و بس. این جمله درباره اصغر فرهادی نه تخفیف اوست به جایگاه «یک فقط فیلمساز» و نه افتخار. اصغر فرهادی در همه این سال‌ها مسیری را طی کرده است که بسیاری از ما نتوانسته‌ایم درست در آن مسیر گام بردارید. او محدودیت‌هایش را می‌شناسد. توانایی‌هایش را. فرصت‌ها و تهدیدهای پیش رو را. در این مسیر کارهایی انجام داده است که بسیاری از فیلمسازان نام‌آشنای ما انجام نداده‌اند. اصغر فرهادی را می‌توان فراتر از محدوده فیلم و سینما نگاه کرد. تکلیف او با خودش روشن است. هر چند  فیلم آخر او را دوست ندارم.

۲. مسعود فراستی فقط یک منتقد است. احتمالا این تخفیفی باشد برای کسی که شاید خودش را بزرگ‌تر از فقط یک منتقد بداند. کسی که محدوده‌هایش را نمی‌شناسد و حتی زمانی که قرار است راجع به او حرف بزنیم در دام مانند او شدن می‌افتیم. برادر مسعود فراستی در آخرین نقدی که بر اصغر فرهادی (و نه فیلم آخر او) نوشته، به مرز فحاشی رسیده است. او محدوده‌های نقد فیلم را فراموش کرده و به نقد فیلمساز رسیده است. در این حرکت خودمحورانه هم به دام خود مرکز بینی افتاده است. او گمان می‌کند که هر چیزی می‌گوید درست است. با این حال نقدهای پیشین او را دوست دارم.

۳. حسن روحانی سوژه این روزهای برخی از پیامک‌هایی است که تحت عنوان کلی روحانی مچکریم، شناخته می‌شوند. برخی در تحلیل این پیامک‌ها گفته‌اند که این نقدها نشان از این دارند که نسل جوان پیش‌رو است و خودش می‌داند که آقای روحانی حلال همه مشکلات نیست. او هم محدودیت‌هایی دارد و تمام تلاشش را می‌کند که اصلاح کند. شنیده‌ام که آقای روحانی زمانی که احمدی‌نژاد به دیدن او رفت یک ساعتی او را معطل کرده است. اگر این طور بوده باشد، این کار او را دوست ندارم. هر چند که من هم به او امیدوارم.

۴. نقد کنیم. نقد خوب است. نقد باعث می‌شود انسان‌ها در مسیر اصلاح قرار گیرند. اما قبل از نقد آداب نقد را بیاموزیم. بسیاری از ما چیزهایی که نمی‌دانیم را نقد می‌کنیم. نقد هم سازنده و غیرسازنده ندارد. نقد نقد است و کلا دردناک. برای نقد کردن هم باید وقت گذاشت و تلاش کرد. در کشور ما بسیاری از دانشجویانی که تازه از دانشگاه فارغ شده‌اند در مسیر شغلی پیش روی خود، خودشان را در حد و اندازه یک مشاور برای مدیران کسب و کارها می‌بینند. در حالی که مشاور کسی است که سال‌ها استخوان در کار خرد کرده است. نقد هم از آن کسی است که دستی بر آتش دارد. نقد به تنبل‌ها اختصاص ندارد.

نیمچه نقدی بر فیلم حوض نقاشی

HomePage2

حوض نقاشی آخرین ساخته مازیار میری که ردپای تهیه‌کننده‌اش یعنی منوچهر محمدی هم به خوبی در آن مشخص است، فیلم به غایت دوست داشتنی است. فیلمی در ستایش زندگی آرام در این دنیای ناآرام. فیلم را اولین بار در جشنواره دیدم و بعد از آن هم چند بار دیگر در سینما دیدم. فیلم و فروش امیدوارکننده‌اش علاوه بر اثبات انتخاب‌های درست حوزه هنری در مسیر فیلم‌سازی که در پیش گرفته است، نشان از نگاه جدیدی دارد که سینمای ایران سال‌ها بود محتاج آن بود. همیشه این تصور را داشتم که فیلم‌هایی مانند جدایی و کارگردان‌هایی مانند اصغر فرهادی باید در سینمای ایران آزادانه کار کنند و نگاه انتقادی خود را بیان کنند. اما به همان اندازه باید فیلم‌ساز‌هایی داشته باشیم که روی پای خودشان بایستند و فیلم‌های امیدوارانه بسازند. فیلم‌هایی که شور زندگی به انسان‌ها بدهد. هر چند با یک گل بهار نمی‌شود، اما حوض نقاشی به عنوان سرنخ ماجراهای جدیدی که در سینمای ایران رقم می‌خورد، اثری قابل قبول و البته دوست داشتنی است. گفتم حوض نقاشی فیلم دوست داشتنی است. در ادامه نگاهی می‌کنم به چند تایی از این دلایل دوست داشتنی بودن فیلم.

 

  • یک قصه ساده و البته گیرا

قصه صاف و ساده ولی بزرگ این فیلم به خوبی پرداخت شده است و یکی از دلایلی است که مخاطب را با خودش همراه می‌کند. اگر شما کوزه‌گری کرده باشید به خوبی می‌دانید که گل کوزه وقتی بر روی چرخ گردان می‌چرخد با فشاری، کمی بیشتر از آن چیزی که لازم است، وا می‌رود و گل از هم می‌پاشد. این فشار اضافی بلایی است که بر سر بیشتر فیلم‌هایی که قصه‌ایی مانند حوض نقاشی را روایت می‌کنند می‌آید. در بیشتر این فیلم‌ها یک فشار اضافی وجود دارد که کل فیلم را متلاشی می‌کند و به وادی معناگرایی‌نمایی می‌اندازد. اما در حوض نقاشی این اتفاق نمی‌افتد و این بیشتر از هر چیز، مدیون همکاری درست پدر و پسروار، منوچهر محمدی تهیه‌کننده و مازیار میری کارگردان این فیلم است. برخلاف گفته چند نفر از آدم بزرگ‌های سینما و البته تلویزیون ایران، گروه ساخت این فیلم از چند ماه قبل از شروع تولید فیلم، به محل نگهداری بیمارانی رفتند که دو نمونه آنها را در فیلم می‌بینیم. به همین دلیل فیلم و فضای کلی آن به خوبی از پس قصه ساده اش بر آمده و توانسته قصه‌ای باورپذیر نقل کند که همراه‌کننده است. ادامه خواندن “نیمچه نقدی بر فیلم حوض نقاشی”

نیمچه نقدی بر سریال پایتخت ۲

paytakht

 این روزها تحلیل‌های فراوانی در رسانه‌ها درباره موفقیت سریال پایتخت ۲ منتشر می‌شود. ظاهرا طبق آمارها سریال پایتخت ۲ که در روزهای نوروز امسال از صدا و سیما پخش شده مورد توجه مردم قرار گرفته و جزو معدود برنامه‌هایی بوده که مردم آن را دنبال می‌کردند.درباره این سریال و دلایل موفقیت آن تحلیل‌های فراوانی منتشر شده و خواهد شد. احتمالا در روزها آینده شاهد تقدیر از عوامل سریال هم خواهیم بود. ادامه خواندن “نیمچه نقدی بر سریال پایتخت ۲”

نقد بد است!

‎نقد کردن سخت است. چرا؟ چون باید تحمل نقد متقابل را داشته باشی. با نقد سره از ناسره بیخته می‌شود. نقد در جایی معنی دارد که شفافیت اصل است. ابزارهای شفافیت هم وجود دارد. نقد جدا از این که به شفافیت نیاز دارد شفافیت را هم تقویت می‌کند. در علم ارتباطات گفته می‌شود اگر تمامی راه‌های کسب اطلاعات را بر کسی ببندیم و هیچ اطلاعاتی از هیچ راهی غیر از آن کانالی که ما می‌خواهیم دریافت نکند می‌توان آن شخص را شست و شوی مغزی داد. انسان برای تحلیل نیاز به اطلاعات دارد و وقتی اطلاعات از یک کانال به انسان می‌رسد می‌توان او را کانالیزه کرد. می‌توان به او جهت داد. اما اگر کوچترین روزنه‌ای برای کسب اطلاعات غیر از کانال اصلی وجود داشته باشد دیگر به راحتی نمی‌توان انسان‌ها را کانالیزه رد. چون اطلاعات اضافی هر چند اندک در حکم اختلال برای اطلاعات کانال اصلی است و باعث می‌شود تصویر تشکیل شده در ذهن انسان دچار اعوجاج شود. شنیدید می‌گویند ما که ماهواره نداریم اما موج ماهواره همسایه می‌افتد روی تلویزیون ما! داستان همین است. بنابراین برای این که دنیای بهتری داشته باشیم یا باید در بی‌اطلاعی محض به سر ببریم یا به اندازه کافی به منابع اطلاعاتی دسترسی داشته باشیم. نمونه بی‌اطلاعی محض کره شمالی است. از دوستانم شنیدم مردم این کشور گمان می‌کنند قوی‌ترین، بزرگ‌ترین و مهم‌ترین کشور دنیا هستند. در این کشور تنها یک کانال ارتباطی با جهان بیرون وجود دارد و آن هم از مسیر دولت کره می‌گذرد. اما در آن سر طیف جوامعی هستند که شبکه‌ها و رسانه‌های اجتماعی و انواع رسانه‌ها در آن کشورها رشد کردند و مردم در شفافیت کامل زندگی می‌کنند. رسانه‌ها در دنیای امروز به جایی رسیدند که همه مرزها را پشت سر گذاشته‌اند و به همه جا وارد شده‌اند: حتی سازمان‌ها. امروز دیگر رسانه‌ها وارد دنیای سازمان‌ها شدند. مفاهیمی مانند رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی دیگر فقط برای ارتباط با دوستان و وقت‌گذرانی نیستند. امروز رسانه‌های اجتماعی به کمک کسب و  کارها آمده‌اند. زمانی بود که در سازمان‌ها فقط بهره‌وری هدف بود. به مرور فهمیدند که حتی برای رسیدن به بهره‌وری بالا هم باید به منابع انسانی توجه کنند. باز به مرور دریافتند رسیدن به بهره‌وری فقط در بستر توجه به منابع انسانی قابل دستیابی نیست و برای آن باید به سیستم‌ها هم توجه کرد. امروز در آستانه دورانی هستیم که گمان می‌کنیم به این سه باید یک عامل دیگر هم اضافه کنیم و آن شفافیت رسانه‌ای است. شفافیت یک چاقوی دو لبه است که بسیاری از ابعاد آن برای روشن شدن هنوز نیاز به تحقیقات فراوان دارد. باید دید که افزایش شفافیت در سازمان ما به توسعه سازمان کمک خواهد کرد؟ این تحلیل نیاز به بررسی بیشتر در سه بعد بین‌المللی، ملی و محلی دارد. شما چه فکر می‌کنید؟

‎توضیح: این یادداشت اولین بار در نشریه شماره ۱۹ ترانش (نشریه داخلی شرکت توسن) چاپ شده است.

چرا باید یه حبه قند رضا میرکریمی را دید؟

پسند
پسند

برای آنهایی که مثل من بچه دهات هستند و روزهایی را یادشان می‌آید که انسان‌ها به هم نزدیک‌تر بودند، برای تماشای یه حبه قند هیچ دلیلی لازم نیست. برای آنهایی هم که بچه شهر بودند، دیدن دنیایی بهتر، بهترین دلیل تماشای این فیلم است. یه حبه قند یک مرثیه است بر دنیایی که دیگر نیست. یادی از روزهایی که از دست رفته است. گویی همه ما مثل پسند فیلم هستیم. گویی ما از آینده پرت شدیم به دنیایی که پسند فیلم قدم در راهی می‌گذارد که ته‌اش می‌شود ما. دنیایی که او دارد تجربه می‌کند دنیای از دست رفته ماست. دنیایی که خانه با همه ویرانی‌های ساختمانی‌اش خانه‌ای است از جنس دل و نه گِل. آن حرف خان دایی که همین روزهاست که چارطاق این خانه روی سرمان خراب شود همه حرف فیلم است؛ یک حرف معمولی در یک مکالمه معمولی. ولی همین جمله من را مطمئن می‌کند که میرکریمی داشته دنیایی را تصویر می‌کرده که مربوط به گذشته است. دنیایی که امروز نیست.

فیلم همه چیز دارد. عروسی دارد. عزا دارد. زندگی دارد. مرگ دارد. دم بختی دارد. ازدواج کرده دارد. راضی از ازدواج دارد. ناراضی از ازدواج دارد. عرق خور دارد. روحانی دارد. نمازخوان دارد. ترک نمازی دارد. پیر دارد. جوان دارد. بچه دارد. دختر دارد. پسر دارد. و مهم‌تر از همه رنگ دارد. فیلم پر است از رنگ؛ رنگ‌های واقعی زندگی روزمره. رنگ‌هایی که در گذشته درجه اشباع بالاتری داشتند و امروز کمتر دیده می‌شوند. این روزها دود روی همه چیز را خاکستری کرده. زمانی بود که نه دودی بود و نه خاکستری. تا جایی که چشم کار می‌کرد رنگ بود و رنگ.

قدرت فیلم در همین معمولی بودنش است. در این که تک تک آدم‌ها را می‌شناسیم. حتی خنده‌های زنان داخل آشپزخانه بعد از مراسم عزاداری برای ما قابل درک است. نمادپردازی‌های فیلم از سیب سرخ حوا گرفته تا بالا پشت بام خوابیدن روحانی خانواده برای ما قابل درک است. فیلم مثل پیاز می‌ماند. لایه اولش را همه درک می‌کنند و همین کافی است برای سرگرم شدن. در لایه‌های بعدی چیزهای دیگری هست که می‌شود نشست و به آن فکر کرد. فکر هم نکردیم نکردیم. مهم این است که دو ساعتی سرگرم شدیم.

از همه این‌ها که بگذریم فیلم یک چیز خاص دارد و آن ایرانی بودن آن است. این که فیلم در یک خانواده یزدی می‌گذرد را بگذاریم کنار. این که بازیگران فیلم برای درآوردن لهجه یزدی و تکه‌های خاص آن حسابی زحمت کشیدند را هم بگذاریم کنار. آدم‌های فیلم ایرانی ایرانی ایرانی‌اند. البته آدم‌های ایرانی که در آستانه مدرن شدن هستند. شاید یکی از نمادهای ورود مدرنیته به این خانواده گوشی آیفون هدیه‌ای آقا داماد ایرانی فرنگ‌نشین باشد. اما همان نماد مدرنیته هم زنگی دارد که کاملا ایرانی است. زنگی که به تنهایی با ما حرف می‌زند. چه آنجایی که در سخت‌ترین لحظه‌های احساسی فیلم زنگ این آیفون به صدا در می‌آید و همه ما منتظر عکس‌العمل پسند می‌مانیم.

فیلم چیزهای زیادی دارد که باید نشست و به آن فکر کرد. مثلا خانواده. خانواده چیزی است که این روزها ما از دست دادیم. لااقل برای من یکی که خانواده شده تماس‌های تلفنی و پرسیدن حال و احوال پدر و مادر. جویای احوال خواهر و برادر بودن و بس. عمه و عمو و دایی و خاله را هم سالی یکی دوبار دیدن. انقدر از هم دوریم که دیگر نمی‌توانیم مثل خاله‌های عسل بنشینیم دور هم و بی‌دلیل بخندیم. امروز برای خندیدن نیاز به بهانه‌های سختی داریم. دیگر انقدر از هم دوریم که در مهمانی‌هایمان شق و رقیم. دیگر حسابی در مهمانی‌های جنتلمن شدیم و نمی‌توانیم مثل خاله‌های پسند به چیزی مثل افتاده پرده خانه بخندیم.

در مورد این فیلم می‌توان ساعت‌ها فکر کرد و بیشتر از آن می‌توان راجع به زندگی امروز خودمان فکر کرد.

فیلم را ببینید؛ در کنار خانواده.

این متن اولین بار در بلاگ داخلی شرکت توسن منتشر شده است.

چرا زندگی با چشمان بسته می‌توانست فیلم خوبی باشد؟

فرصتی دست داد و زندگی با چشمان بسته را دیدم. این فیلم می‌توانست فیلم خوبی باشد اگر کارگردان نمی‌گذاشت فیلمنامه پاشنه آشیل فیلم شود. این فیلم تدوین خوبی داشت؛ همین طور صدا برداری، و خیلی چیزهای دیگر. اما فیلم جایی ضربه می‌خورد که به سراغ نماد و نماد پردازی می‌رود. جایی که قرار است نمادها حرف بزنند باید گذاشت نمادها حرف بزنند. اگر بخواهی یک داستان سر راست را ببری و در لفافه بپیچی و بخواهی مخاطب را گیج کنی این نمادپردازی نیست. این همان جایی است که به داستان فیلم ضربه زده است. جایی که فیلم می‌توانست بهتر باشد و نشد. صدرعاملی در فیلم‌هایش رک حرف می‌زند؛ قبلا روزنامه‌نگار بوده و همه روزنامه‌نگارهای خوب یاد می‌گیرند که صریح حرف بزنند. صدرعاملی هم بهتر از خیلی از ماها این را بلد است. شاید حوصله نداشته و هزاران شاید دیگر اما این بار دو تا خط داستانی را با هم جلو برده. یکی سرراست و البته با ادا و اطوارهای نالازم و دیگری پر از ناز و ادا و کرشمه‌های مخرب.

داشتم فکر می‌کردم اگر با صدرعاملی گفت و گو کنم در مورد فیلم، اولین سوالی که خواهم پرسید چیست. اولین سوال من این است: چرا این خانواده با هم حرف نمی‌زنند؟ نمی‌دانم صدرعاملی چه فکری می‌کرده و چی در ذهنش می‌گذشته که به این خانواده رسیده اما باید آفرین گفت بر هوش و درایت او. خیلی زیبا وضعیت این خانواده را در آورده. برای خودش هم مشخص بوده این خانواده. انگاری با پوست و گوشت و خون واستخوانش لمس کرده این خانواده را. اعضای این خانواده با هم حرف نمی‌زنند و این بزرگترین درد خانواده است. دردی که به مرور به ورم تبدیل می‌شود و ورمی که می‌شود تاول و بالاخره باید ترکاند این تاول چرکین را. چه صدرعاملی هم ماجرا را هپی اند تمام نمی‌کند و بخشی از این تاول چرکین را می‌ترکاند و باقی هم بعد از پایان فیلم و در ذهن ما می‎ترکد. درست است که در سکانس آخر مادر به پرستو می‌گوید که برو و جلوی در بایست، یعنی این که خودت را نشان بده که این باز قرار است نمادی باشد از بی‌گناهی پرستو اما ما می‌دانیم که شیرازه این خانواده از هم پاشیده است و اعتماد از دست رفته هرگز باز نمی‌گردد.

کاش صدرعاملی به سراغ نمادها نمی‌آمد و داستان را روایت می‌‌کرد. داستان خانواده‌ای که با هم حرف نمی‌زنند و همه چیز را با غمزه و اشاره بیان می‌کنند. چه آنجایی که پرستو برای خرید هدیه روز مادر از پدرش پول می‌خواهد و با اشاره این را می‌رساند و پدر خوشحال از کشف رمزهای رها شده از سمت دختر. مادر هم با غمزه خوشحالی‌اش را از دریافت هدیه اعلام می‌کند. در این خانواده کلمات یخ زده‌اند و ارتباط از راه کلام نیست، بلکه نمادها حرف می‌زنند. و این همان جایی است که فیلمساز را دچار اشتباه کرده است. فیلمساز گمان کرده اگر با خانواده‌ای روبه‌رو است که نماد‌پردازانه حرف می‌زنند بنابراین او هم باید از نمادها استفاده کند. اشتباه فیلمساز از همین جا شروع می‌شود. انتخاب نام پرستو برای دختر خانواده، علاقه دختر به وکالت، سکوت سنگین پدر، اذان، مسجد، همه و همه فیلمساز را به جایی برده که فیلمی شلوغ و گنگ تحویل مخاطب می‌دهد. مخاطب باید از پشت حصار نمادها داستان را دریابد. حال آنکه صدرعاملی اگر می‌خواست این داستان را روایت کند بهتر از هر کس دیگری می‌توانست این کار را بکند. دومین جایی که فیلم را زمین زده محیط بیرون از خانه است. شاید فیلمساز با خانه و خانواده شروع کرده و برای پیش بردن داستان به شخصیت‌های دیگری نیاز پیدا کرده که آنها را خلق کرده و پرت کرده وسط داستان. آدم‌هایی که خودشان هم نمی‌دانند اینجا چه می‌کنند. از همه بدتر شخصیت محله است. محله در این فیلم شخصیتی دارد گنگ. درک ما در حد همان سکانس‌هایی باقی می‌ماند که دوربین از بالا میدان محله را می‌گیرد و رفت و آمد آدم‌ها را.

صدرعاملی می‌خواسته حرفی بزند که از جنس امروز ما بوده اما آنجا که می‌رود سراغ محله و مردم و دیگر شخصیت‌های فیلم آنها را گنگ تمام می‌کند و این می‌شود چشم اسفندیار داستان.

چرا باید فیلم را دید؟

صدابرداری فیلم و افکت‌های صوتی فیلم عالی است. فیلم‌برداری متوسط است. تدوین و ریتم آن عالی است. بازی‌ها متوسط است. مهم‌ترین اشکال فیلم فیلمنامه آن است. من اگر بخواهم به فیلم امتیاز بدهم از ۱۰ ستاره شش و نیم ستاره به فیلم می‌دهم. شاید تجربه تماشای این فیلم در سینما تجربه لذت‌بخشی نباشد و تا مدت‌ها گنگی آن شما را آزار بدهد. اما مطمئن باشید در حال تماشای فیلمی هستید که می‌توانسته یکی از شاهکارهای سینمای ایران باشد.

اعتماد مردم را لگدمال نکنیم

بعضی جمله‌ها از بس که بی‌اعتبارند و بی‌اعتماد، و بس که بارها استفاده شده‌اند، دیگر آن اثری که باید را ندارند و اگر زمانی در جای درست هم استفاده شوند با این معضل روبرواند که مردم یک پیش‌زمینه نادرستی از این جمله‌ها دارند. آن وقت هم باید بر آن تصور اشتباه غلبه کرد و هم تلاش کرد تا بگوئیم چه چیزی درست است و چه غلط.

چند سال پیش با پاسمن هلندی از استادان مهندسی شیمی که آمده بود ایران در همایش HSE شریف شرکت کند گفت و گو می‌کردم. یادم هست پیرمرد از این که دیده بود این همه آدم به این همایش تخصصی آمده‌اند تعجب کرده بود و به این نتیجه رسیده بود که موضوع HSE در ایران بسیار مهم و مورد توجه است. پیرمرد نمی‌دانست که اگر در ایران همایش آبیاری گیاهان دریایی هم بگذارند خیل جمعیت است که از شرکت‌های دولتی و نیمچه دولتی و مثلا خصوصی به همایش می‌ریزند تا یک سمی‌ناهاری دور رفقا باشند و خوش بگذارنند و تازه یک مدرکی هم بگیرند که در آینده یک افزایش حقوقی هم بخورند.

همای در ایران برگزار شده و گزارش از آن منتشر. حالا این جمله‌ها را ببینید:

برای اولین بار صورت گرفت (کلا تا الان نه کاری انجام شده بود نه کسی کاری کرده. مبدا زمان را ما مشخص می‌کنیم)

بزرگترین گردهمایی مدیران ارشد بازاریابی مطوعات (بزگترین؟ کی متر کرده؟ چطوری؟)

برای اولین بار در مطبوعات، فرصتی فراهم شد مدیران ارشد بازرگانی نشریات و بازاریابان جذب آگهی در نشستی تخصصی و صمیمی گردهم آیند و با هم به تبادل نظر بپردازند (از کی به سخنرانی یک طرفه می‌گویند تبادل نظر!)

برگزاری این همایش با توفیق‌هایی همراه بود و در پایان سمینار می‌شد لبخند رضایت را بر چهره تک‌تک شرکت‌کنندگان دید (یعنی حتی یک نفر هم راضی نبوده؟)

۳۸۹ نفر از بازاریابان حرفه‌ای و علاقمند (اگر حرفه‌ای بودند چه نیازی به حضور در چنین همایش عمومی داشتند؟ پاچه‌خواری تا چه حد؟)

در اولین همایش ملی سالانه اصول بازاریابی مدرن آگهی در نشریات، سرفصل‌های آموزشی و مباحثی چون مهندسی فروش، شیوه‌های جدید بازاریابی تلفنی، بازاریابی دیجیتال، تکنیک‌های افزایش فروش، ارتباطات موثر، زبان بدن، تکنیک‌های نفوذ در دیگران با NLP، بازاریابی شبکه‌ای، فروش و فروشندگی حرفه‌ای، تکنیک‌های متقاعد کردن مشتری، تکنیک‌های موثر مذاکرات، مدیریت ارتباط با مشتری و … برای شرکت‌کنندگان تدریس شد. (چند نکته: در همایش تدریس می‌کنند یا افراد مختلف در بازه‌های زمانی کوتاه به ارائه یافته‌هایشان می‌پردازند؟ به نظر می‌رسد از هر دری صحبت شده و از هر چیزی مقداری گفته شده! با این سرفصل‌ها می‌توان انواع همایش‌ها را برگزار کرد! آیا بازاریابی سرفصل‌های مشخصی ندارد؟ آیا اگر زمانی کسانی بخواهند سرفصل‌های صحیح بازاریابی مطبوعات را تدریس کنند با مقاومت ناشی از شناخت اشتباه قبلی روبه‌رو نخواهند شد؟)

آشناسازی فعالان بخش بازرگانی نشریات و رسانه‌ها با تازه‌ترین یافته‌های علمی روز (دقیقا با همان سرفصل‌های بند قبل!)

شیرین اعتمادی مجری مدیر عامل شایا: بازاریابی در ایران به صورت حرفه‌ای آموزش داده نمی‌شود. (سال گذشته در جلسه جذب خبرنگاری بودم که سال‌ها بود در روابط عمومی سازمان‌ها پَلاس بود و بزرگترین کار حرفه‌اش پیاده کردن گزارش سفرهای استانی رئیس جمهور بود. می‌دانید چه می‌گفت: می‌گفت در ایران که ژورنالیسم نداریم! بله! در ایران بازاریابی نداریم. در ایران همایش درست و حسابی نداریم! در ایران به آدم‌های صادق اما احتیاج داریم.)

یکی از مشکل‌های به وجود آمده در همایش استقبال بالای شرکت‌کنندگان و متقضیان بود … (الا یا ایها‌الساقی ادرکاسا و ناولها … حافظا)

شیوه سخنرانی و نحوه تدریس کامران صحت در طول ساعت‎‌های تدریس هم از دیگر جنبه‌های خاص این همایش بود … ( ماست من نه تنها ترش نمی‌باشد که اباعد شناخته شده و ناشناخته بسیاری هم دارد)

حضور ثابت کامران صحت در همایش‌های مجری سمینار (شایا) حاکی از درایت و حسن ظن مدیریت شایا در انتخاب چهره‌های آموزشی و هنری است که می‌تواند الگوی مناسبی برای بانوان کارآفرین باشد. (هنری را خوب آمدی. آفرین. بانوان کارآفرین را هم.)

کامران صحت با تاکید بر این که بین تحریریه و بازرگانی نشریات همکاری دوسویه وجود ندارد … (سم ماجرا همین جاست. اتفاقا در ایران همکاری چند سویه وجود دارد. کاش می‌شد با ساختارهای مناسب هر کسی در جای مناسب خودش بنشیند و نیاز به این همکاری‌های دوسویه نباشد. تحریریه مطبوعات حرمت دارند و قرار نیست ابزار دست یک مشت پول‌پرست عوضی شوند. حالا می‌فهمم چرا وقتی در دانشکده از رقابت و خصوصی‌سازی و کسب و کار در رسانه‌ها حرف می‌زنم دوستانم ناراحت می‌شوند. مدیریت رسانه‌ها بسیار متفاوت با سازمان‌های دیگر است. چیزی که مدرس عزیز درخواست می‌کنند را نه تنها الان داریم که باید تا دیر نشده جلوی رشد آن را هم بگیریم)

دکتر کامران صحت دارای دکتری DBA و MBA با گرایش بازاریابی از انگلستان: فرهنگ بازاریابی در کشور پائین است. (رضا قربانی هستم. کارشناس ارشد مدیریت رسانه از ایران!)

تازه معیار این حرف بی‌سرو ته ببینید چه بوده: اگر آگهی بازاریاب بدهید متقاضی کم است اما اگر در آگهی بزنید کارشناس فروش می‌خواهید بازخورد بیشتری دارد.

بازاریابی در ایران فقط در دو مبحث بانک و بیمه به طور تخصصی کار شده است. (من چیزی نمی‌گویم دیگر.)

سالانه ۲۰ هزار نفر در سمینارهای من شرکت می‌کنند اما تازه امسال بازخوردهای همایش‌هایم را دریافت کردم و تعداد تماس‌ها بعد از برگزاری سمینارها بالا رفته است. این نشان می‌دهد جامعه ما دارد می‌آموزد هدفمند، علمی و کاربردی در هر عرصه پیش برود و از بحث‌های تئوریک فاصله بگیرد. ( چون مردم به من بازخورد می‌دهند بنابراین حالا جامعه خوب شده!)

به گزارش خبرنگار ما؛ از دیگر جاذبه‌های این همایش می‌توان به حضور حسین استیری؛ خواننده جوان کشورمان به عنوان چهره هنری شایا اشاره کرد که با اجرای شاد و دلنشین خود با رفع خستگی شرکت‌کنندگان برای لحظاتی لبخند رضایت را بر چهره آنان نشاند. (عجب جاذبه‌ای؛ آن هم برای یک همایش علمی.)

این نوشته یک نقد بود. قرعه کار هم به نام کسانی افتاد که نقد در مورد آنها شد. وگرنه نه من پدرکشتگی با این‌ها دارم و نه احتمالا این‌ها با من. در هر حال این نقد به هر کس که بربخورد مایه تاسف برای آن کس است. آنهایی که من را می‌شناسند می‌دانند که همه حرف من در این نقد این است که دقیق حرف بزنیم و با مفاهیم و کلمه‌ها بازی نکنیم. راستی گزارشی هم که از آن نقل قول کردم امروز شنبه در بازارنامه دنیای اقتصاد صفحه ۱۲ و ۱۳ کار شده است.