۶ چیز مهمی که دانشگاه به من یاد نداد

تیتر نوشته این است: ۶ چیز مهمی که دانشگاه به من یاد نداد. کامل‌ترش این است که «۶ چیز مهمی که دانشگاه به من یاد نداد و من با هزینه بسیار زیاد آنها را یاد گرفتم». دانشگاه‌های ایران، بیشتر از این که دانشجو را آماده کار و زندگی کنند، از آنها دانشمند و پژوهشگر می‌سازند. به همین دلیل ساده و ابتدایی، از دل دانشگاه‌های ما نوابغی بیرون می‌آیند که ظرفیت استفاده از آنها هم وجود ندارد و رهسپار دیار فرنگ می‌شوند؛ کمتر کسی پیدا می‌شود که از دانشگاه چیزهایی آموخته باشد و بگوید آنها را در محیط کار و زندگی به کار بسته است. باور کنید که اگر در دانشگاه‌های ما فنون آبیاری گیاهان آپارتمانی آموزش می‌دادند، کاربرد بیشتری نسبت به بسیاری از مباحث مطرح شده در دانشگاه‌ها داشت؛ اما دانشگاه‌های ما چه چیزی یاد نمی‌دهند که ما باید با هزینه زیاد آنها را یاد بگیریم. ادامه خواندن “۶ چیز مهمی که دانشگاه به من یاد نداد”

فردوسی زمان ما کیست؟

داستان سخت توسعه در ایران؛

همه ما به نیکی از فردوسی یاد می‌کنیم. بزرگ‌ترین کار او را دوست داریم، هرچند احتمالا نتوانسته‌‌ایم متن آن را کامل بخوانیم و جسته وگریخته بخش‌هایی از آن را خوانده‌ایم. با این حال قصه‌های او را شنیده‌ایم. درباره خود او اما روایت‌ها ناقص و الکن است. چیز زیادی درباره او نمی‌دانیم. همه آن چیزی هم که می‌دانیم ناراحت‌کننده است. فردوسی ۳۰ سال نشسته و اساطیر و افسانه‌ها و قصه‌های ایران را جمع کرده؛ حاصلش شده شاهنامه. این حاصل به دستگاه حاکم آن زمان عرضه شده و به دلایل پوچ مورد توجه قرار نگرفته. خود فردوسی هم سرخورده شده و در نهایت در گم‌نامی از دنیا رفته است. حتی آرامگاه او در توس که امروز محلی برای گردشگری و حضور توریست‌هاست حکایت دیگری از تنهایی و بی‌کسی اوست. او را در قبرستان مسلمانان جایی نبود و در نتیجه در باغی که می‌گویند برای دخترش بوده دفن شده. این رفتار را یونانی‌ها هم با هومر داشته‌اند. رومی‌ها با ویرژیل. اگر ادامه بدهیم و تاریخ را یک‌باره بپریم و برسیم به همین چند سال پیش هم مورد پیدا می‌کنیم. شخصی در همین ایران زندگی می‌کرد که تا پیش از مرگش کمتر کسی او را می‌شناخت و آنهایی هم که او را می‌شناختند کم‌تر از خار به او نمی‌گفتند. کسان زیادی بودند که او را نواختند. اما به یک باره و بعد از شهادت غریبانه‌اش شد آقا سید مرتضی آوینی. بسیاری او را مرتضی می‌خوانند و آخرین ورژن دیگری از نام او این روزها به بازار آمده: مرضا! احتمالا کنایه از شدت رفاقتی است که این دوستان با آ مرضا آوینی داشتند. عجیب نیست این رفتار! در همه دنیا دیده می‌شود. درهمه دنیا اشک تمساح معادلی دارد برای خودش. در همه دوران‌ تاریخ بشری بودند کسانی که مثل فردوسی بودند و مثل فردوسی کار کردند. البته این طبیعت روزگار است که دور و گردش معمولا به دست آقا محمودهای غزنوی است. در همه دوران‌ها کسانی وجود دارند که ارزش فعالیت‌ها و اهداف و رویاها را نمی‌دانند. کسانی هستند که کار خوب را لگدمال می‌کنند. اما چه باک! تا زمانی که فردوسی‌ها انگیزه دارند و تلاش می‌کنند و مفید واقع می‌شوند این چیزها چه اهمیتی دارد. مهم این است که فردوسی کاری را کرده که دلش راضی بوده. این مهم است که آدم دلش راضی باشد. کاری را کند که از آن رضایت دارد. دیروز در خبرها آمده بود که بالای ۸۰ درصد ایرانی‌ها از کاری که می‌کنند رضایت ندارند. دنیا را نمی‌دانم، اما آنجا هم احتمالا چنین آماری داشته باشند. مردم دو دسته‌اند. آنهایی که راضی‌اند از کارهایی که می‌کنند و آنهایی که راضی نیستند. استادی داشتم که به دانشجویانی که دوست داشتند نویسنده شوند، حرف جالبی می‌زد. می‌پرسیدند که چگونه می‌توانیم نویسنده خوبی شویم و استاد می‌گفت شما پیش از آن که بخواهید نویسنده باشید باید بخواهید که بنویسید. شاید روزی نویسنده خوبی شدید. مهم این خواستن است. این که فعل را درست صرف کنیم مهم است. فاعل بودن چیز مهمی نیست. در صورت لزوم در این نقش قرار می‌گیریم.

روز فردوسی‌تان مبارک باشد.

پ.ن: البته روز فردوسی ۲۵ اردیبهشت است و هنوز چند روزی مانده. چه فرقی می‌کند که زودتر بگویم و بنویسم؟

کوله‌پشتی برای سال ۹۳

BaHaR

به پیشنهاد امیر مهرانی بزرگوار این یادداشت را نوشتم. امیر مهرانی جریانی را راه انداخته و من هم سعی کردم بخشی از این جریان دوست داشتنی باشم.

۹۲ سال عجیبی بود؛ احتمالا برای همه ما، حداقل از نظر تغییرات اجتماعی و سیاسی عجیب بود. زمستان سال ۹۱ به این فکر می‌کردم که آینده ما چه خواهد شد  و مدام به این  می‌رسیدم که باید دولتی  سر کار بیاید که طیف وسیعی از مردم پشتش باشند. آن زمان تصور می‌کردم این اتفاق نمی‌افتد و فقط یک معجزه می‌تواند ما را نجات دهد؛ و باور کردنی نبود. معجزه اتفاق افتاد. و همه آنهایی هم که ممکن است بگویند ما کاری به مسائل اجتماعی و سیاسی نداریم، دیدند که زندگی چقدر می‌تواند آسان شود، اگر آرامش و تدبیر حاکم گردد. سال ۹۲ اما برای من از این هم سال عجیب‌تری بود. این که  از یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های فناوری اطلاعات ایرانی بیرون بزنم و شرکت خودم را داشته باشم، به من نشان داد که راه‌اندازی یک کسب و کار و سرپا نگه داشتن آن یک معجزه است و ما چقدر هر روز شاهد معجزه‌ایم. یادم می‌آید که با اعضای هیئت مدیره شرکت ساعت‌ها بر سر این بحث می‌کردیم که باید برای یک نقش فردی با سطح مشخصی از توانایی‌ها و مهارت‌ها را وارد مجموعه کنیم و این قدر  هم باید حقوق بدهیم و می‌ترسیدیم از این کار. و دل به دریا زدیم و معجزه خودش اتفاق افتاد. اگر از این سال عجیب بخواهم چند تا چیز  گلچین کنم که بماند برایم در سال ۹۳ بدم نمی‌آید این‌ها را انتخاب کنم: ادامه خواندن “کوله‌پشتی برای سال ۹۳”

ادب مرد به ز دولت اوست

به راستی به چه دلیل کار می‌کنیم؟ پول؟ قدرت؟ تاثیرگذاری؟ ارتباطات؟ همه این‌ها یا هیچ کدام؟ اگر مروری بر دانش بشری از آغاز تا امروز داشته باشیم متوجه می‌شویم مردان و زنان اندیشه مواردی را مورد تاکید قرار داده‌اند. آموزش، معنویت، تفریح و کار. مرز بین تفریح و کار را هم پول مشخص می‌کند. کار فعالیتی است که انسان در ازای آن پول دریافت می‌کند. اما تفریح فعالیتی است که انسان برای حال خوبی که به او دست می‌دهد به سراغ آن می‌رود. بنابراین کار و تفریح ممکن است اشتراک فراوانی با هم داشته باشند و اصلا یکی باشند. یک فعل برای یکی کار و برای دیگری تفریح باشد. انسان اگر بابت فعلی پول دریافت کند آن فعل کار است و تفریح این گونه نیست. بنابراین درست است که بزرگ‌ترین تفریح کار است اما همیشه باید مرز بین این دو را شفاف کرد. گاهی وقت‌ها مرز این دو از بین می‌رود و آرام آرام به دو حالت دچار می‌شویم. این که برای پول کار می‌کنیم و یا این که پول را فراموش می‌کنیم و احساس می‌کنیم بخشی از حق‌مان را از دست داده‌ایم.

پول مانند کاه است و علوفه و کار مانند گندم است. اگر در زندگی به سراغ گندم برویم کاه و علوفه هم به دست می‌آوریم. اما اگر به دنبال کاه و علوفه برویم چیز زیادی گیرمان نمی‌آید.

بر روی دو گروه از دانش‌جویان تازه فارغ‌التحصیل شده دانشگاه کاری تحقیق انجام دادند. یک گروه به دنبال ثروت‌مند شدن بودند و گروهی دیگر به دنبال عشق و علاقه خود.

از این دو گروه سال‌ها بعد ۱۰۱ نفر ثروتمند شدند. تنها یک نفر از گروهی که به دنبال پول بودند ثروتمند شدند.

بنابراین کسانی به پول بیشتری می‌رسند که کاری را با علاقه انجام دهند. وقتی ما کاری را با علاقه انجام می‌دهیم هرگز و هرگز به خودمان جرئت نمی‌دهیم که بی‌ادبی کنیم. همیشه حواسمان باشد که

ادب مرد به ز دولت اوست

یک کار عالی بهتر از هزار کار خوب یا متوسط است

در اوج تلاش‌های فرانسه برای دستیابی به سلاح اتمی یک مقام آمریکایی در دیدار با دوگل به او می‌گوید شما برای چه بمب اتمی می‌خواهید؟ آمریکا به اندازه‌ای تسلیحات اتمی دارد که می‌تواند چندین بار کل کره زمین را منفجر کند. دوگل پاسخ می‌دهد اما ما نمی‌خواهیم بیش از یک بار ایالات متحده را منفجر کنیم!

احتمالا کتاب از خوب به عالی را خواندید. اگرنه که حتما حتما بخوانید. ایده اساسی کتاب این است که همان قدر که خوب در برابر بد است خوب هم در برابر عالی است. ایده اساسی کتاب این است که می‌توان سال‌ها کاری را کرد و در آن صرفا خوب بود. اما آنهایی برنده واقعی هستند که در یک کار عالی هستند.

پاسخ هوشمندانه دوگل این نکته ظریف را دربردارد که نیازی نیست مدام و هر روز بیشتر و بیشتر کار کنیم. کافی است یک کار خوب بکنیم و همان کافی است.

برای نمونه می‌توانم پیمان معادی را مثال بزنم. معادی چند تا فیلم بیشتر بازی نکرده اما بیشتر از هر بازیگر ایرانی روی مهم‌ترین فرش قرمزهای سینمایی جهان راه رفته است.

رسیدن به جایی که آدم کار عالی انجام دهد نیاز به این دارد که انتخاب درست را در زمان درست انجام دهد. همه این‌ها هم که جور باشد اندکی و فقط اندکی شانس نیاز است. هنوز چیزهایی مانده که علم ما نمی‌تواند آنها را تحلیل کند و نام شانس را بر روی آنها می‌گذاریم.

آسوده بخوابید که قلندر بیدار است

یادم هست زمانی بود که رسانه‌های چاپی این کشور تصمیم گرفته بودند حتی در روزهای تعطیل هم منتشر شوند. تازه پر و پیمان‌تر مانند خارج از کشور. اما ببین به کجا رسیدیم که امروز که بین‌التعطیلن است از بین ۴۵ روزنامه فعال کشور فقط ۱۳ تا به زیور طبع آراسته شدند. البته رسانه‌های ما هم حق دارند خب.

مهم‌ترین دارایی شما توانایی کسب درآمد است

چند تا جمعه پیش بود که سر یک ماجرایی یکهو بدون کیف پولم رها شدم جلوی یک اسباب‌بازی فروشی روبه‌روی پارک ساعی. جمعه بود و آن مغازه بسته. موبایلم هم همراهم نبود. رها کنید این را که چه کردم و چه طور خودم را رساندم خانه. می‌خواهم از تجربه‌ای بگویم که آن روز جلوی آن مغازه اسباب‌بازی فروشی داشتم. من زمانی که یک بچه دبستانی بودم همیشه جلوی ویترین مغازه یک اسباب‌بازی فروشی در محل‌مان می‌ایستادم و تقریبا جای همه چیز را حفظ شده بودم. قیمت‌ها را نگاه می‌کردم و می‌دانستم که نمی‌توانم آنها را بخرم. این گونه دنیای کودکی من گذشت. به بعضی از آن اسباب‌بازی‌ها رسیدم و به خیلی‌ها نه. اما آن روز جمعه دوباره همان حس بچه‌گی را پیدا کردم. دوباره رفتم به دورانی که پول نداشتم اسباب‌بازی بخرم. احساس کودکی آمد سراغم. به طرز عجیبی با این که در آن لحظه پول نداشتم که اسباب‌بازی بخرم اما یک حس خوبی داشتم. حسی که تنه به تنه قدرت می‌زد. حس می‌کردم کاری نیست که نتوانم. درست که آن لحظه پول نداشتم اما مطمئن بودم که اگر بخواهم آن اسباب‌بازی‌های پشت ویترین را به دست بیاورم خیلی برایم سخت نخواهد بود. درست که در جیبم پول نبود. اما من نیازی به پول نداشتم. چون من به توانایی کسب درآمد رسیده بودم. این لحظه مهمی است. من رضا قربانی کودک این توانایی را نداشتم اما این رضا قربانی دارد.

حالا این منم. دارم فکر می‌کنم به انسان‌هایی که بدون هیچ پولی کنار یک کشتی باری چند صد میلیاردی می‌ایستند. یا مثلا کنار یک هواپیمای عظیم. یا کنار یک کارخانه فولاد. یا مثلا کنار یک زمین کشاورزی بزرگ. همه آن انسان‌هایی که امروز صاحب بزرگترین سرمایه‌های مالی و مادی روی زمین هستند روزی مثل من از کنار اسباب‌بازی فروشی محل‌شان رد شدند. آنها امروز اگر کنار یک کشتی غول پیکر بایستند همان حسی را دارند که من کنار آن اسباب‌بازی فروشی در آن ظهر جمعه داشتم.

دنیای ما در همین سر ماست. هر چیزی هست همین بالا و توی مغر ماست. گرفتید چه می‌خواهم بگویم؟

مدیریت رسانه چیست و با تحصیل در دوره مدیریت رسانه به کجا می‌رسیم؟

اولین بار تجربه‌هایم در مورد کنکور مدیریت رسانه را در وبلاگ شهر خدا منتشر کردم. از آن طریق دوستان زیادی علاقمند این رشته شدند و از من در مورد این رشته می‌پرسیدند. آخرین آنها همین چند روز پیش بود که یکی از خوانندگان بلاگ به من لطف داشته و گفته بود:

برام توضیح بدین کلیت رشته مدیریت رسانه چیه؟ تو دوره‌ی ارشد بچه‌ها چی می‌خونن و به چی می‌رسن؟

بسیاری از دوستان لطف داشتند و از من می‌خواستند که خلاصه‌های درسی را منتشر کنم تا همه استفاده کنند. من فکر می‌کنم آنهایی که چیزی یاد می‌گیرند وظیفه دارند آن را در اختیار دیگران هم بگذارند. از امروز طی یک سری نوشته مطالبی در مورد مدیریت رسانه منتشر خواهم کرد. این نوشته‌ها در چهار دسته قرار می‌گیرند:

  • درس‌هایی که برای مدیریت رسانه خواندم
  • کنکور مدیریت رسانه یا چگونه رتبه یک کنکور مدیریت رسانه شوید
  • کتاب‌هایی که پیش از ورود به مدیریت رسانه باید بخوانید
  • درس‌هایی که در مدیریت رسانه خواندم

محیط کار؛ آیا گوگل کعبه آمال است؟

چند سالی میشود که در گوشه و کنار اینترنت تصاویری منتشر می شود مربوط به محیط کار گوگل. در این تصاویر تعدادی آدم بسیار خوشحال و شاد گویی به یک مهمانی آمده اند در حال خوشگذارانی و بازی و تفریح و خوردن و آشامیدن هستند. این تصاویر بیش از هر چیز به آدم انرژی می دهد و آدم دلش می خواهد در چنین محلی کار کند.

می خواهم خلاف جریان آب شنا کنم. آیا این تصاویر همه واقعیت گوگل را بیان می کنند؟ همین طور یوتیوب و فیس بوک و …

آیا در این شرکت ها همه چیز بر وفق مراد است؟

شما چه فکری می کنید؟

پ.ن. این ها را هم ببینید.

بهترین شرکت برای کار کردن کجاست؟

http://www.officesnapshots.com/

چرا دورکاری طرح ناموفقی است؟

آخرین خبر در مورد دورکاری این است که قرار شده ۳۰ درصد کارکنان دولت به خانه هایشان منتقل شوند تا امور دولت را از خانه رتق و فتق کنند. این ۳۰ درصد با حساب کتاب هایی که در دنیای اقتصاد دیدم می شود چیزی در حدود ۶۲۰ هزار نفر کارمند.
این طرح اهداف فراوانی دارد؛ از جمله الکترونیکی شدن فعالیت های دولتی، تمرکز زدایی و انتقال از تهران. گفته می شود دولت به دنبال بی کار کردن کارمندان نیست و فقط قرار است استفاده بهینه و بهره ورانه از نیروی کار بشود.

راستش را بخواهید در مورد آخر و عاقبت این طرح اظهار نظر کردن زود است و عاقلانه این نیست که اظهار نظر شتابزده داشته باشیم. اما من می‌خواهم این سنت را کنار بگذارم و از این حرف بزنم که چرا این طرح موفق نیست و به نظر مانند جنینی نارس می‌ماند.

۱. از بین رفتن مرز بین کار و زندگی

جناب آقای شیخ الاسلامی وزیر کار خاطره ای تعریف کردند که روزی برای تایپ نامه ای فوری به دنبال تایپیست می گشتند اما چون ساعت اداری تمام شده بود تلاش‌هایشان برای یافتن تایپیست نتیجه نداده و  لابد خودشان مجبور شدند دست مبارک به کی بورد ببرند و این شده که به این فکر افتادند که چرا نباید دور کاری باشد. (تصورش را بکنید، یک نفر از پشت تلفن فوت می‌کند و تایپیست دور کار در خانه آن را تایپ می‌کند، بگذریم که تایپیست محترم کارهای دیگری را هم همزمان انجام دهد)

۲. عدم اطلاع رسانی مناسب در مورد اخبار سازمان‌ها و  فشار به نیروی کار به دلیل فقر اطلاعاتی

ما هنوز در اداره ها و سازمان‌هایمان از چنان روابط عمومی و سیستم اطلاع رسانی قوی و رسمی برخوردار نیسیتیم که بتواند جای سیستم ها اطلاع رسانی غیر رسمی را بگیرد. هنوز پچ پچ و شایعه مهم ترین و قوی ترین روش اطلاع رسانی در درون سازمان‌های دولتی و برخی از  سازمان های خصوصی است. با دور شدن افراد از محل فیزیکی سازمان‌ها  کارایی این روش کاهش می‌یابد و لزوما به معنای قوی شدن روش های اطلاع رسانی رسمی نیست.

۳. عدم وجود بسترهای ارتباطی مناسب

گمان کنم نیاز به توضیح نیست!

۴. از دست رفتن حس برتر

انسان ها هنوز در پیشرفته ترین کشورهای دنیا به محل خاصی برای کار می روند. درست است که هر روز بیشتر تلاش می شود تا محل کار شرایط مناسبتری برای کار و حتی زندگی داشته باشد، اما هنوز هم در دنیا محل کار از بین نرفته است. اگر این طور بود شرکت‌هایی مانند گوگل و فیس‌بوک و یوتیوب چنین محل‌های مناسبی برای کار طراحی نمی‌کردند. اگر بنا بر دورکاری بود بسیاری دیگر بهتر می‌توانستند دورکاری کنند. چیزی که محل کار به انسان‌ها می‌دهد حس تعلق به گروه و اجتماع است. با نشستن در خانه این حس از بین می‌رود.

۵. اگر منظور از دورکاری همان سازمان مجازی باشد که در کتاب ها ی مدیریتی شمه هایی از آن ذکر شده ایجاد آن راه دارد و روش. البته که اینجا کاری با سازمان مجازی نداریم. اما این روش هم محدودیت‌های خاص خودش را دارد و گفته می‌شود مرید و مراد وار به سراغ این روش نرویم.

۶. کوچک نشدن دولت

یکی از مشکلات امروز دولت فربهی بیش از حد آن است. دستگاه‌های دولتی انقدر بزرگ و گنده شده‌اند که به راحتی امکان تحرک ندارند و به سختی می‌توانند کاری بکنند. تا جایی که می دانم مسئولان در مقابل این دغدغه کارمندان که ممکن است اخراج شوند مقاومت کرده و می گویند که قرار نیست کسی اخراج شود. من نمی گویم کسی را اخراج کنید. اما شما صرفا با تغییر ابزار نمی توانید مدعی استفاده از تکنولوژی شوید. این خانه از پای‌بست ویران است. مشکل بزرگ ما روحیه دولتی و نگاه به سازمان‌های دولتی به عنوان یک آب باریکه است.

۷. یکی از فاکتورهای موثر در مشخص شدن حیطه نظارت مدیران دوری و نزدیکی پرسنل است و این که پرسنل در یک محل حضور دارند یا نه. شاید یکی از مهم ترین دلایل شکست این طرح ناتوانی مدیران در مدیریت این حجم از پرسنلی باشد که دور از دسترس آنها قرار دارند. ما که در مدیریت از راه نزدیک گلی به سر دنیا نزده ایم چگونه می خواهیم از راه دور مدیریت کنیم. برنامه ریزی برای دورکاران چگونه است؟ چگونه سازماندهی می شوند؟ کنترل آنها از طریق چه مکانیزمی انجام می شود؟ آیا در هدایت آنها موفق خواهیم بود؟ آیا می توانیم به آنها انگیزه بدهیم؟ تکلیف فرهنگ سازمانی چه می شود؟ کارایی و اثربخشی این افراد چگونه اندازه گیری می شود؟

این چند دلیل و دلایل دیگر باعث می‌شود به آخر و عاقبت این طرح خوشبین نباشم. امیدوارم اشتباه کنم. چون اگر این طرح عملی شود گامی بزرگ در راستای دولت الکترونیک و بسیاری موارد دیگر برداشته شده است.

از شما می‌پرسم.
به نظر شما طرح دورکاری دولت موفق خواهد بود؟ چقدر؟

مطالب مرتبط:

مزایا و معایب کار در خانه برای کارمندان و کارفرمایان

متن کامل آئین نامه دورکاری (تله ورکینگ)

بیم‌ها و امیدها درباره دورکاری

Telecommuting

Work-at-home scheme

Virtual enterprise

Virtual business