این روزها همه از استارت‌آپ می‌گویند؛ بگذارید بایستیم و از خودمان بپرسیم که استارت‌آپ چیست؟

چند سالی می‌شود که واژه استارت‌آپ وارد فرهنگ عامه مردم شده است. حتی اگر این واژه را نشنیده‌اند و حتی اگر چیزی هم درباره آن ندانید اما احتمالاً از مزایای آن بهره‌مند شده‌اید. منتها این سال‌ها این واژه به‌شدت مورد سوءاستفاده قرارگرفته و هرکسی که نمی‌دانسته دارد چه‌کار می‌کند گفته من یک استارت‌آپ راه انداخته‌ام. بااینکه استارت‌آپ‌ها کسب‌وکارهای کوچکی هستند که پتانسیل این را دارند که ظرف چند سال و به‌صورت نمایی رشد کنند، ولی هر کسب‌وکار کوچکی استارت‌آپ نیست. یک موضوع مهمی وجود دارد و آن این است که تاریخچه نظریه‌های مدیریتی حدود ۱۰۰ سال است؛ اما مفاهیم مدیریت کمتر قابل تطبیق بر استارت‌آپ‌ها حداقل در ۲ سال اول آنها است؛ به عبارتی نظریه‌های برنامه‌ریزی، سازمان‌دهی، هدایت و کنترل مدیریت قابل‌استفاده در استارت‌آپ‌ها نیستند.

دانشمندان مدیریت فعلاً در حال تحقیق درباره استارت‌آپ‌ها هستند و به‌مرور نظریه‌های مدیریتی درباره آنها کامل می‌شود. نکته مهم هم اینجاست که نظریه‌ها و مدل‌هایی که برای فعالیت استارت‌آپ‌ها به دست می‌آید قابل تطبیق بر کسب‌وکارهای بزرگ نیست. قبل از این‌که یک تعریف ساده از استارت‌آپ بدهم این را بگویم که هدف هر استارت‌آپی این است که بعد از مدت‌زمانی مثلاً ۲ سال به یک شرکت واقعی تبدیل شود. در دنیا به استارت‌آپ‌هایی که ارزش آنها به بالای ۱ میلیارد دلار می‌رسد «تک شاخ» می‌گویند. تک‌شاخ‌ها استارت‌آپ‌هایی هستند که سرمایه کافی جذب کرده‌اند و احتمالاً می‌توانند درآمد پایدار ایجاد کنند و به یک کسب‌وکار واقعی تبدیل شوند.

استارت‌آپ چیست؟ استارت‌آپ چی نیست؟

برای این‌که بدانیم استارت‌آپ چیست از دوست خوبم ناصر غانم‌زاده، مدیر شرکت سرمایه‌گذاری جسورانه اُپاتان کمک خواستم. این پاسخ او است که در ادامه می‌آید:

«برای استارت‌آپ تعریف‌های فراوانی وجود دارد و هرکسی از ظن خود آن را به‌شکلی متفاوت بیان می‌کند. تعریف زیر ترکیبی است از تعریف‌های پل گراهام، اریک ریس و دیو مک‌کلور: «استارت‌آپ‌ها نوعی از شرکت‌های نوپا هستند که به سرعت رشد می‌کنند، ولی در ابتدای کار با عدم قطعیت بسیار دست‌وپنجه نرم می‌کنند به‌گونه‌ای که در آغاز حتی در مورد اینکه مشتری‌شان کیست، چه محصولی می‌خواهند تولید کنند و اینکه چگونه پول درمی‌آورند سردرگم هستند.» اما تعریف دیگری که اینجا بسیار به‌کار می‌آید تعریف استیو بلنک است: «استارت‌آپ سازمانی است موقتی که در جستجوی مدل کسب‌وکاری گسترش‌پذیر، تکرارپذیر [و سود ده] است.» بر اساس این تعریف می‌توان نتیجه گرفت سازمانی که هنوز در مرحله جستجوی مدل کسب‌وکار است استارت‌آپ است و هنگامی‌که آن مدل کسب‌وکار را یافت از استارت‌آپ بودن درمی‌آید و دیگر استارت‌آپ نیست. (بسیاری از استارت‌آپ‌ها [به‌ویژه در سیلیکون ولی] شبانه‌روز تلاش می‌کنند تا از حالت استارت‌آپی دربیایند و یک شرکت جدی شوند.)

اما این خط‌کشی وحی‌منزل نیست و گاهی به شرکت‌های جاافتاده‌تر هم استارت‌آپ گفته می‌شود؛ بنابراین هنوز متر و معیار محکمی برای تشخیص استارت‌آپ بودن یا نبودن کسب‌وکارها وجود ندارد. گرچه کسب‌وکارهایی هستند که می‌دانیم قطعاً استارت‌آپ نیستند: مثلاً خشک‌شویی بزرگ، گاوداری، کارگاه تراشکاری کسب‌وکار کوچک تلقی می‌شوند و نه استارت‌آپ. همچنین به کارخانه تولید فرش، ماکارونی و پتروشیمی استارت‌آپ گفته نمی‌شود. به هتل- و حتی مجموعه‌ای از هتل‌ها استارت‌آپ گفته نمی‌شود- ولی ایربی‌اندبی استارت‌آپ است.

نکته بعدی اینکه با وجودیکه بخش زیادی از استارت‌آپ‌ها از فناوری اطلاعات استفاده جدی می‌کنند، همه استارت‌آپ‌ها آی‌تی نیستند و استارت‌آپ‌هایی هم در زمینه‌های ژنتیک، نانوتک، بیوتک و … وجود دارند. استارت‌آپ نوعی کسب‌وکار نوپا است؛ ولی هر کسب‌وکار نوپا و جدیدی، استارت‌آپ نیست.

برگردیم به ایران

گفتیم که استارت‌آپ‌هایی که بالای یک میلیارد دلار ارزش‌دارند تک‌شاخ هستند. تک‌شاخ‌ها این شانس را دارند که به یک کسب‌وکار واقعی تبدیل شوند. در کنار این مفهوم یک‌چیز دیگر هم هست: نوآوری طوفنده! نوآوری طوفنده نوآوری برهم‌زننده است که منطق موجود را به‌کل تغییر می‌دهد. برخی از کسب‌وکارها نوآوری طوفنده دارند و قاعده بازی را تغییر می‌دهند. برخی در همان وضع موجود با استفاده از همان منطق موجود تغییر ایجاد می‌کنند. ایربی‌اندبی در دنیا صنعت اجاره جا را به‌کل دگرگون کرد بااینکه حتی یک اتاق ندارد. اوبر صنعت اجاره تاکسی را متحول کرد بااینکه حتی یک تاکسی ندارد. این فهرست را می‌شود ادامه داد.

دارد ندارد
اوبر بزرگ‌ترین شرکت تاکسی‌رانی دنیا هیچ تاکسی ندارد
ایربی‌اندبی بزرگ‌ترین کرایه‌دهنده خوابگاه در جهان هیچ ملکی ندارد
ویچت و اسکایپ بزرگ‌ترین شرکت تلفن جهان هیچ زیرساختی ندارد
علی‌بابا ارزشمندترین خرده‌فروشی دنیا هیچ فهرست کالایی ندارد
فیسبوک پرطرفدارترین رسانه دنیا هیچ محتوایی تولید نمی‌کند
سوسایتی وان سریع‌ترین بانک‌های در حال رشد جهان هیچ پول واقعی ندارد
نتفلیکس بزرگ‌ترین سینمای دنیا هیچ سالن سینمایی ندارد
اپل و گوگل بزرگ‌ترین فروشنده نرم‌افزار در جهان همه نرم‌افزارها را خودشان نمی‌نویسند

کسب‌وکارهایی که در این جدول هستند دیگر استارت‌آپ نیستند؛ منتها همه آنها سعی می‌کنند فرهنگ سازمانی‌شان را استارت‌آپی نگه دارند. پی‌پال یکی از پیشروترین این سازمان‌ها در دنیا بود. پی‌پال زمانی یک استارت‌آپ بود و شیوه فعالیت آنها با همه کسب‌وکارها مرسوم مالی و فنّاوری ۲۰ سال پیش فرق داشت. آن‌ها رشد کردند و به یک کسب‌وکار واقعی تبدیل شدند. بااینکه پی‌پال در همه این سال‌ها تلاش کرده فرهنگ استارت‌آپی داشته باشد و مهم‌تر از همه این‌که از نوآوری عقب نماند و حتی اگر می‌تواند ارائه‌دهنده نوآوری باشد اما دیگر یک استارت‌آپ نیست. پی‌پال می‌تواند یک کسب‌وکار موفق نوآور باشد.

گوگل از شناخته‌شده‌ترین‌ها در ایران است. پیشنهاد می‌کنم کتاب «گوگل چگونه کار می‌کند» اریک اشمیت و همکارش را بخوانید و ببینید چطور تلاش می‌کنند همین‌طور که رشد می‌کنند به یک کسب‌وکار تنبل تبدیل نشوند و روحیه و فرهنگ استارت‌آپی را در بین ۵۰ هزار نفری که در این شرکت کار می‌کنند حفظ کنند؛ اما واقعیت این است که شرکت‌ها هرچقدر که بزرگ‌تر می‌شوند هم شیوه مدیریت در آنها تغییر می‌کند و هم نمی‌توانند مانند گذشته کار کنند. در این مرحله استراتژی آنها این است که استارت‌آپ‌های خوب را بخرند و به‌مرور انحصار ایجاد کنند. در دنیا قوانین ضد انحصار به‌صورت جدی مراقب شرکت‌های بزرگ است که انحصار ایجاد نکنند اما آنها به کمک پول فراوان و وکلای زبده‌ای که دارند همیشه راهی پیدا می‌کنند برای ایجاد انحصار. یک نکته مهم که باز تأکید می‌کنم این است که مدیریت در استارت‌آپ‌ها هنوز دارای نظریه‌های علمی کامل نیست و نظریه‌های حاکم بر شرکت‌های بزرگ قابل پیاده‌سازی در استارت‌آپ‌ها نیست. این یعنی همه آن‌هایی که شروع کردند زمانی ادای استیو جابز را در بیاورند کاملاً به خطا رفتند.

در ایران هیچ‌کدام از استارت‌آپ‌ها نوآوری طوفنده نداشتند. البته که نسبت به فضای سنتی موجود در کسب‌وکارهای ایران نوآوری داشتند. در ایران هیچ‌کدام از استارت‌آپ‌ها احتمالاً با استانداردهای جهانی تک‌شاخ محسوب نمی‌شوند. هیچ کدام از کسب‌وکارهایی هم که این روزها سعی می‌کنند از مفهوم تک‌شاخ سواستفاده کنند هیچ ارتباطی به اصل تک شاخ ندارند. برخی نام‌ها بیش‌ازحد در رسانه‌ها تکرار شده است و انقدر گفته‌اند استارت‌آپ استارت‌آپ که همه قبول کرده‌اند آنها استارت‌آپ هستند.

متأسفانه مسئولین دولتی هم بدون برنامه این نام‌ها را تکرار کرده‌اند و ما اکنون توهم استارت‌آپی پیداکرده‌ایم درحالی‌که این کسب‌وکارها دیگر نه استارت‌آپ هستند و نه در برخی موارد موفق شده‌اند یک کسب‌وکار واقعی شوند و ممکن است در آینده نزدیک باعث انفجار حباب استارت‌آپی در ایران شوند. آن‌هایی که نامشان در ایران زیاد در رسانه‌ها تکرار شده کسب‌وکارهایی هستند که زمانی استارت‌آپ بودند اما موفق شدند سرمایه جذب کنند و تا زمانی که نتوانند درآمد پایدار ایجاد کنند کسب‌وکار واقعی نیستند. حتی هیچ کس تضمین نمی‌کند که یک تک شاخ بتواند یک کسب‌وکار موفق و پایدار شود و تک‌شاخ‌هایی داشتیم که با همان شاخشان زمین خوردند.

از بروس علی تا استارتاپ‌ علی

زمانی در شرکتی کار می‌کردم که در کوچه نور بود. در کارت ویزیت این شرکت به زبان انگلیسی نشانی کوچه نور این طور نوشته شده بود: Noor Alley. تا جایی که یادم هست نام فارسی کوچه هم سمت دیگر کارت ویزیت نوشته شده بود. روزی یکی از بزرگان قوم قصد عزیمت به شرکت را داشت و از روی کارت ویزیت سعی کرده بود محل را پیدا کند و درون مرز پرگهر نشانی کوچه را به زبان انگلیسی می‌خواست پیدا کند. طرف مدت زیادی سرگردان خیابان شده بود و نمی‌توانست کوچه را پیدا کند و آخر سر گفتیم که چطور کوچه نور را پیدا نمی‌کنید که بنده خدای نسبتا مغرور شاکی شد که من دارم دنبال کوچه نورعلی می‌گردم. اگر نام کوچه نور است پس چرا نوشته‌اید نورعلی؟ تصور می‌کنم دوست بزرگوارمان حتی بعد از جلسه هم متوجه نشد که Alley کوچه‌های تنگ را می‌گویند و Ali نام یک فرد و نورعلی بی‌ربط به کل این ماجرا. به خیال خودش گرفتار بی‌سوادانی شده بود که کوچه نور را نوشته‌اند نورعلی.

در سال‌های شصت و تا حدودی هفتاد مهم‌ترین شخصیت سینمایی جهان از نظر ما کسی نبود جز بروس‌لی که گاهی به تقلید از صمد و فیلم‌های پیش از انقلاب، صدایش می‌کردیم بروس علی و بروس‌ علی بازی یکی از تفریحات بی‌خود ما در آن دوران بود. مخصوصا بعد از پخش یکی از قسمت‌های پرشمار ماجراهای بروس‌لی ناگهان دوز بروس‌ علی در کل ایران بالا می‌رفت و شروع می‌کردیم به جفتک‌پرانی به هوای این که این حرکات حرکات رزمی هستند. بین ما برخی ماجرا را جدی‌تر گرفته و کلاس‌های کاراته و تکواندو و کمربندهای رنگی پررونق‌ بود. مثل امروز که خانواده‌ها بچه زبان‌بسته را می‌فرستند کلاس زبان که هنوز زبان اول یاد نگرفته زبان دوم یاد بگیرد، خانواده‌ها بچه‌هایشان را می‌فرستادند باشگاه که حرکات رزمی یاد بگیرند. تب بروس‌علی ما را فرستاد کلاس‌های تکواندو تا این که به مرور قهرمان‌هایمان عوض شدند. ادامه خواندن “از بروس علی تا استارتاپ‌ علی”

هیچ رویداد اول هفته و آخر هفته مربوط به کارآفرینی مفید نیست!

هیچ رویداد اول هفته و آخر هفته مربوط به کارآفرینی مفید نیست و شرکت در هیچ کدام ارزش افزوده‌ای برای کسی ندارد! احتمالا این ادعای بزرگی است و حالا بعد از چند سال که  از ورود این تب به کشور گذشته می‌توان به آسانی از آن دفاع کرد. شاید اندک فوایدی هم داشته باشند، اما به طور کلی انقدر کم فایده هستند که می‌شود به آسانی از خیرش گذشت. البته طبیعتا ذهن‌‌های آگاه و روشن می‌دانند که این حکم هیچ چیزی درباره تک تک افراد شرکت کننده و درگیر در این رویدادهای متنوع و پرتعداد نمی‌گوید و صرفا به کلیت خود رویداد نظر دارد. چرا رویدادهای مربوط به کارآفرینی، کسب و کار، توسعه کسب و کار و مواردی مانند آن هیچ کمکی به کسی نمی‌کند؟

دلیل آن بسیار ساده و بدیهی است. ادامه خواندن “هیچ رویداد اول هفته و آخر هفته مربوط به کارآفرینی مفید نیست!”

۲۰ چیز که یک کارآفرین را از پا می‌اندازد

درباره کارآفرینی و موفقیت بسیار صحبت می‌شود و همه درباره راز و رمزهای موفقیت می‌گویند. البته درباره شکست  کم‌تر کسی صحبت می‌کند؛ طبیعی هم هست. همه دوست دارند از موفقیت‌هایشان بگویند و مردم هم دوست دارند درباره موفقیت‌ها بشنوند. کم‌تر کسی اسن که حاضر باشد درباره شکست‌هایش صحبت کند. با این حال چند ده برابر کارآفرینی‌های موفق مواردی داریم که منجر به شکست شده است. اتفاقا دانستن این که چگونه ممکن است شکست بخوریم راه خوبی برای موفق شدن است. آن چه که در این یادداشت نوشتم آموزه‌های شخصی من در این سال‌هاست و لزوما علمی نیست و فرد دیگری ممکن است نظر دیگری داشته باشد.

۱

کارآفرین یادش می‌رود که شرایط تغییر می‌کند

در ایران پیچیدگی خاصی در زمینه شناخت محیط وجود دارد. تغییر در ایران هم‌زمان هست و نیست. برخی در ایران به چاه نفت متصل شده‌اند و توپ هم آنها را تکان نمی‌دهد. اما برخی هستند که چاه نفت ندارند و تغییر شرایط به راحتی آنها را زمین‌گیر می‌کند. شرکت‌های تولیدی فراوانی را می‌شود نام برد که در اثر وارد شدن یک محصول خارجی و جدید و البته کارا و ارزان کاملا از بین رفته‌اند. در ایران تغییر شرایط یا هیچ تاثیری بر کسب و کارها ندارد یا به شدت تاثیر می‌گذارد. همان گونه که تغییر شرایط ممکن است کسب و کار را بالا ببرد به آسانی هم پایین می‌کشد. با این حال بیشتر کارآفرین‌ها یادشان می‌رود که شرایط تغییر می‌کند و خودشان را باید با آن وفق دهند. متاسفانه کارآفرین‌ها هم دچار خطا می‌شوند و موفقیت‌های دیگران را به حساب پول و پارتی می‌گذارند و شکست‌های خودشان را به حساب زیرآب‌زنی! ادامه خواندن “۲۰ چیز که یک کارآفرین را از پا می‌اندازد”

بزرگ‌ترین آفت کسب و کارهای کوچک چیست؟

حالا که اینجا ایستاده‌ام، گاهی برمی‌گردم و به گذشته نگاه می‌کنم، به تجربه‌هایی که در یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های پیش‌روی فناوری در ایران داشتم، به تجربه‌هایی هم که چند سال گذشته در شرکت کوچک خودم به دست آوردم، بهتر می‌توانم آسیب‌های محیط‌های کسب و کارهای کوچک در ایران را بشناسم. حالا که به گذشته نگاه می‌کنم به خوبی این موضوع برایم روشن می‌شود که کار در یک شرکت بزرگ بسیار متفاوت با یک شرکت کوچک است. این گزاره انقدر که واضح به نظر می‌رسد واضح و روشن نیست. به طرز فاجعه‌باری سیستم آموزشی ایران دانشجویان را آماده فعالیت در سازمان‌های بزرگ می‌کنند و به طرز تاسف‌بارتری کم‌ترین آموزش‌ها برای فعالیت در شرکت‌های کوچک داده می‌شود.

Start-Up

ادامه خواندن “بزرگ‌ترین آفت کسب و کارهای کوچک چیست؟”

برای توسعه و بهبود کسب و کار گاو باش!

برخلاف تصور، چیزهای زیادی هست که ما را تهییج می‌کنند که گاو باشیم. مثلا همین داستان خوب محمد صالح علا که نامش هست جلال آباد. فکر کنم بچه‌های همشهری داستان برای ویژه‌نامه همین سالی که درش هستیم تعدادی داستان کوتاه از نویسنده‌های ایرانی را به صورت صوتی منتشر کردند و بهترین آنها هم همین داستان بود از محمد صالح علا. در بخشی از آن آمده است:

شاید یک روز کتابی بنویسم و در آن ثابت کنم به عکس تصور انسان‌ها، گاو‌ها گاو نیستند. گاو‌ها شخصیت پیچیده‌ای دارند. برخی احساساتی، گوشه گیر، خجالتی و فروتن‌اند، برخی ریاست طلب، پرخاش‌گر و زود رنج‌اند. اندام بزرگی دارند ولی بسیار مهربان، متین و بی‌آزارند. گاو‌ها اغلب بیماری قلبی دارند، تنها به خاطر جثه بزرگشان نیست، به خاطر رنج‌هایی‌ست که در طول زندگی می‌کشند. از نظر عاطفی پیچیده‌اند، ماده‌هایشان مادران خوبی هستند، نُه ماه باردارند و فرزندشان را تا یک سالگی شیر می‌دهند و مراقبت می‌کنند، مهارت‌های زندگی می‌آموزانند، هم به ما شیر می‌دهند و هم به بچه‌هایشان. برای همین بیشتر گاو‌ها دچار کمبود کلسیم هستند، سینه‌هایشان ملتهب و متورم است. حافظه خوبی دارند، باهوش‌اند، هرگز برکه‌ای را که از آن آب نوشیده‌اند یا علفزاری را که در آن علف‌های خوش مزه‌ای چریده‌اند و زیر آفتاب مطبوعی چرت زده‌اند، فراموش نمی‌کنند. خوبی را به خاطر دارند. برای از دست رفتن اعضای از دست رفته خانواده خود، کسانی که با مهربانی و احترام با ایشان رفتار کرده‌اند عزاداری می‌کنند. حتی اشک می‌ریزند. آن‌ها یکسره نشخوار می‌کنند و من کنارشان می‌نشینم و می‌نویسم: خورشید جان، خورشید جان، امان از این بی‌تو گذشتن‌ها. وقتی از شما دورم، برف‌های درونم آغاز می‌شود. کاش می‌دانستید درباره‌تان چه فکر می‌کنم. من برای دیدن شما همه در‌ها را زدم، عاشقی خوبست، زندگی حلال کسانی که عاشقند. من خجالتی‌ام و هنوز نمی‌دانم اسمتان را چگونه تلفظ کنم.‌ای کاش عشق، خود لب و دهان و زبان داشت.

این داستان را می‌توانید بشنوید اینجا.

اما در بورس هم گاوها برای خودشان کسی هستند. این تصویر را می‌شناسید؟

the-charging-bull

گاو‌ها و خرس‌ها دودسته بزرگ سهامداران بورس‌اند. گاو‌ها سرمایه‌گذارانی هستندکه فکر می‌کنند قیمت سهام به اضافه شاخص بازاررشد می‌کند. اما خرس‌ها فکر می‌کنند که ممکن است قیمت سهام وشاخص‌های تعریف شده برای بازار افت کنند. گاو‌ها همیشه نماد افراد موفق و پربازده و خرس‌ها نماد افراد ناموفق و شکست خورده‌اند. انتخاب این دو حیوان  به خاطر قدرت آنهاست. اگر زمانی بین گاو و خرس نبردی شروع شود هرگز نمی‌توان با قطعیت گفت کدام برنده رقابت خواهد شد.

آنهایی که نیویورک رفته‌اند حتما گذرشان به چند متری بورس نیویورک در وال استریت هم افتاده و آن دو مجسمه بزرگ را دیده‌اند. یکی‌اش همین مجسمه برنزی این گاو چند تنی است و دیگری که در مقابل گاو ایستاده یک خرس تنومند است.  گاو همه آنهایی هستند که ر یسک‌پذیری زیادی دارند و فکر می‌کنند ظرفیت رشد در بازار وجود دارد و خرس همه آن سرمایه گذارانی هستند که می‌ترسند، بازار با افت مواجه شود.

نکته مهم اینجاست که یک گاو در بورس اوراق بهادار، همیشه گاو نمی‌ماند. شرایط که تغییر کند ممکن است گاو خرس شود یا خرس گاو. آدم‌ها همیشه در حال تغییر هستند. چه گاو باشید چه خرس باشید، در نهایت احتمالا برنده خواهید شد. دو گروه اما همیشه شکست‌خورده‌اند. یکی گرگ‌ها و دیگری خوک‌ها. چه گاو باشید چه خرس، سود می‌کنید اما اگر گرگ باشید یا خوک از بین می‌روید.

هنوز این سوال باقی مانده که چگونه می‌توان گاو بود؟ آن هم در دنیایی که گاو بودن تشویق نمی‌شود! آن هم در دنیای که خوک بودن تشویق می‌شود و کسی جرئت مقابله با گرگ‌ها را ندارد. دنیای کسب و کار پیچیده‌تر از آن است که به نظر می‌رسد. برای فهمیدن پیچیدگی این دنیا کافی است تصور کنید که یک گاو و یک خرس و یک گرگ و یک خوک، چگونه می‌توانند در یک اتاق کنار هم زندگی کنند. در دنیای کسب و کار این اتفاق می‌افتد. برای موفقیت در کسب و کار لازم نیست گرگ باشید یا خوک، گاو باشید. اما یاد بگیرید که در کنار گرگ‌ها و خوک‌ها زنده بمانید!

منابع انسانی در کارآفرینی رسانه‌ای

کارآفرینی در رسانه‌ها با کارآفرینی در دیگر کسب و کارها تفاوت دارد. علت آن هم در نوع محصول رسانه‌هاست. رسانه‌ها با دیگر کسب و کارها تفاوت دارند و علت آن این است که جنس کار رسانه پیام است. یک تولید‌کننده محصولات آرایشی برای محصولش بازاریابی می‌کند. بعد آن را تولید می‌کند. نهایت ارتباط او با مشتریان‌اش این است که محصولش استاندارد باشد و سمی نباشد و دوام بالایی داشته باشد و این موارد. هیچ گاه دیده نشده که کسی از فروشنده یا تولید‌کننده محصول آرایشی به خاطر این که نتوانسته خوب آرایش کند شکایت کند. یا حتی این که کسی فروشنده یا تولیدکننده محصولات آرایشی را باعث و بانی انحراف در جامعه نمی‌داند. اما در رسانه داستان متفاوت می‌شود. شما اگر در رسانه و پیامی که می‌فرستید از محصولات آرایشی غلیظ برای آرایش کسانی که دربرابر مردم هستند استفاده کنید متهم می‌شوید که در حال به هم زدن سبک زندگی مردم هستید.

پیام رسانه همیشه به دنبال رسانه و کسب و کار رسانه است. کسب و کار رسانه سختی دوچندان دارد. شما یک بار باید محصول رسانه‌ای‌تان را تولید کنید و به دست مخاطب برسانید. بعد تازه کار شما شروع می‌شود. بنابراین با توجه به سختی‌هی کار رسانه‌ای کارآفرینی در رسانه‌‌ها دست نمی‌دهد مگر این که منابع انسانی مناسب جذب ساختار رسانه‌ای شده باشند.

شرکت‌های نوپای رسانه‌ای باید از نیروهایی استفاده کنند که از کار در رسانه لذت ببرند و همچنین علاقمند به یادگیری هر روزه باشند. اگر رسانه‌ای به دنبال منابع انسانی کارمند‌وار باشد یا آنها را به کارمند تبدیل کند دیر یا زود پیر و نابود می‌شود.

هر سازمانی برای موفقیت باید دو قطب را تدبیر کند. یکی درون سازمان یکی هم بیرون سازمان.

درباره هالیوود و بنیان‌گذاران آن

آنها چه کسانی هستند؟

[highlight color=”eg. yellow, black”]بخشی از یادداشت رضا قربانی (Mediamanager.ir@gmail.com) در پرونده بنیان‌گذاران هالیوود[/highlight]

آنها آدم‌های مرموزی نیستند. شاید عجیب و غریب هم نباشند. آرتیستیک هم نیستند. مطمئنا آدم‌های معمولی هم نیستند. آنها وقت‌شان را با مصرف محصولات متنوع رسانه‌ای هدر نمی‌دهند اما خودشان تولید کننده همین مخصولات هستند و به این کارشان هم عشق می‌ورزند. آنها شاید در یک کلمه کارآفرین باشند. کارآفرین‌هایی که می‌دانند در سیستمی که فعالیت می‌کنند کجای آن هستند و برای بقای سیستم چه باید بکنند. آنها موجودات فضایی نیستند. موجودات زمینی هستند که بقای خودشان را به بقای سیستم گره‌ زده‌اند. به همین دلیل آنها به بهترین مدافعان سیستم تبدیل شده‌اند. آنها برای این کارشان از سیستم چیزی نمی‌خواهند. تنها چیزی که می‌خواهند همین اجازه و فرصتی است که سیستم به آنها داده است. به همین دلیل آنها خود سیستم هستند. می‌توانند جای سیستم بنشینند و به جای او و مانند او فکر می‌کنند. آنها در مواجه با هر چالشی به دنبال پاسخ این پرسش می‌گردند. سیستم چه می‌خواهد؟

آنهایی که هالیوود را می‌گردانند برخلاف تصور دست‌نشانده سیستمی که در آن فعالیت می‌کنند نیستند. آنها مانند پیشنیان‌شان تمام تلاش‌شان را می‌کنند که وارد سیستم شوند. وقتی وارد شدند تمام تلاش‌شان را به کار می‌گیرند تا سیستم را محکم‌تر کنند. بقای آنها به بقای سیستم وابسته است. به همین خاطر آنها به بهترین مدافعان سیستم تبدیل می‌شوند. منظورمان از سیستم هم کلیت ساختار سیاسی و اقتصادی آمریکاست.

مدیران و رهبران هالیوود آدم‌های معمولی اما باپشتکاری هستند که تمام تلاش‌شان را می‌کنند تا در راستای اهداف سیستم باشند. این در حالی است که سیستم هیچ گاه به صورت مدون نمی‌گوید که چه می‌خواهد. اما مدیران و رهبران هالیوود آن کاری را می‌کنند که سیستم می‌خواهد و در کنار این سود مالی خودشان را هم دارند. اگر کسی بخواهد ضد سیستم باشد به آرامی کنار گذاشته می‌شود.

می‌گویند در یک رستوران اگر یک پیش‌خدمت تندتر و بهتر از بقیه کار کند یا برعکس کندتر و ضعیف‌تر از بقیه کار کند، به گونه‌ای که بقای سیستم خدمتکارها را به خطر بیندازد خود خدمتکارها او را تنبیه می‌کنند و از گروه بیرون می‌اندازند. داستان هالیوودی‌ها هم این چنین است.

متن کامل این یادداشت را در شماره ۳۱ ماهنامه مدیریت ارتباطات بخوانید.

۱۰ کتاب فوق‌العاده برای کمک به بهتر فکر کردن، کارآفرینی و ارتباط برقرار کردن

نویسنده: گای رینولدز،

ترجمه: رسول قربانی،

[highlight color=”eg. yellow, black”]

این مطلب اولین بار در کافه مدیا منتشر شده است.

[/highlight]

در مورد بهبود فزاینده و پیوسته شخصی، من تعدادی کتاب را در زیر لیست کرده‌ام که در سال گذشته آنها را یا خواندم و یا بازخوانی کردم و ممکن است شما هم بخواهید به عنوان بخشی از سیر پیشرفت پیوسته خودتان آنها را بخوانید.

۱٫ مغز شما در کار: استراتژی‌هایی برای غلبه بر حواس‌پرتی، بازیابی تمرکز و دقیق‌تر کار کردن در تمام طول روز. در طول ده بیست سال گذشته دانشمندان کشفیات مهمی در مورد مغز و اینکه مغز چطور کار می‌کند انجام داده‌اند. دیوید راک عصب شناس نیست اما مفسر عصبی خوبی برای شواهد علمی است و به خوبی و با اصطلاحات ساده توضیح می‌دهد که مغز چطور کار می‌کند و اینکه چطور درک و فهم خودمان از مغز می‌تواند ما را در مدرسه، محل کار و دیگر جاها کمک کند.

۲٫ برای چگونگی یادگیری مردم طراحی کنید: این کتاب ساده و خوشخوانی است. اگر شما درباره یادگیری الکترونیکی، مغز و حافظه زیاد مطالعه کرده‌اید شاید این کتاب چیز جدید زیادی برای گفتن به شما نداشته باشد اما محتوای خوبی برای متخصصان و دانشجویان دارد که می‌تواند به آنها کمک کند تا بفهمند مردم چگونه یاد می‌گیرند و اینکه چطور آزمون‌های آموزشی (مثل سخنرانی) که به بهتر درگیر کردن شونده‌گان کمک می‌کند طراحی کنند.

۳٫ ۱۰۰ چیز که هر طراح نیاز دارد که درباره مردم بداند: از چگونگی تقسیم شدن این کتاب به ۱۰۰ بخش ۱ تا ۳ صفحه‌ای خوشم می‌آید که توانسته است اصول کلیدی و توصیه‌های کاربردی را در هر کدام از این بخش‌های کوچک به خوبی ارائه کند. از آنجایی که این کتاب بسیاری از زمینه‌ها را پوشش می‌دهد ممکن است در بعضی از زمینه‌ها به طور عمقی به موضوع نپرداخته باشد اما برای بیشتر مردم یک اساس ابتدایی خوب یا یک مرور موثر بر اصول اساسی است. زمینه‌های پوشش داده شده این‌ها را شامل می‌شود: مردم چطور می‌بینند، مردم چطور می‌خوانند، مردم چطور به خاطر می‌آورند، مردم چطور فکر می‌کنند، مردم چطور توجه‌شان را متمرکز می‌کنند، چه چیزی به مردم انگیزه می‌دهد و برخی دیگر. من فکر می‌کنم این کتابی است که به بسیاری از مردمی که آن را می‌خوانند کمک خواهد کرد که دیدنی‌های بهتری طراحی کنند و به شیوه‌های جالب توجه‌تر ارتباط برقرار کنند.

۴٫ خلق مدل تجاری: کتاب کوچکی برای خیال‌گراها، تغییر دهندگان بازی و چالش‌گراها. کتاب خوش طرحی است. این کتاب به این عنوان شناخته شده است “کتابی برای خیال‌گراها، تغییر دهندگان بازی و چالش‌گراها که در تلاش به مبارزه کشیدن مدل‌های تجاری منسوخ و طراحی کارآفرینی آینده هستند.” حتی اگر شما نیازی به طراحی یک مدل تجاری جدید نداشته باشید، در این کتاب درس‌هایی وجود دارد که تفکر شما را به چالش می‌کشد و به شما کمک می‌کند تا عقاید و اهدافتان را روشن کنید. آمازون می‌گوید این کتاب برای کننده‌هایی طراحی شده است که آماده‌اند تا تفکر قدیمی را رها کنند و در عوض مدل‌های جدید خلق ارزش را با آغوشی باز بپذیرند. این کتاب ساده، دیداری و واضح است.

۵٫ ملاقات‌های حضوری: چطور تصاویر، ورقه‌های استیکی نوت و تصویرسازی ایده می‌تواند بهره‌وری گروهی را افزایش دهد. من به عنوان شخصی که عاشق وایت‌بورد و ابزار شبیه به آن هستم ایده‌های این کتاب را بسیار نیروبخش یافتم. نمی‌توانم بهتر از آمازون این کتاب را به اختصار معرفی کنم: “کتاب ملاقات‌های حضوری توضیح می‌دهد که چطور هر کسی می‌تواند از ابزاری دیداری استفده کند و این که چطور این ابزار در وسیع‌ترین مرکز تجاری تکنولوژیکی جهان، سیلکون ولی، مورد استفاده قرار می‌گیرند تا هم کار گروهی مجازی و هم کار گروهی رو در رو را سهولت بخشند. این منبعِ فوق‌العاده تصویر نگاری شده و پویا به سران جلساتی، سخنرانان و مشاوران مقدار زیادی ابزار‌ و ترفند به آنها نشان می‌دهد.” من در تلاش بوده‌ام تا بسیاری از اصول و تکنیک‌های بحث شده در این کتاب را در سمینارها و کلاس‌های درس دانشگاهم استفاده کنم. به نظر من این کتاب اگرچه هدفش کارآفرینان و متخصصان تجاری است اما برای معلمان و استادان دانشگاه‌ها هم می‌تواند بسیار موثر و مفید باشد. در آن بحث‌های خوبی بر روی استفاده از زبان دیداری برای سهولت بخشیدن و ارائه به گروه‌ها هست.

۶٫ تحول بازی: یک کتاب بازی برای کارآفرینان، قانون شکنان و ایجادکننده‌های تغییر. من طرفدار پر و پا قرص یک بازی جدی هستم. بازی و مدرسه – همین‌طور بازی و کار- معمولا به عنوان مفهوم‌هایی متناقض در نظر گرفته می‌شوند با این حال که، این بازی‌ها هستند که ما به کمکشان کاوش می‌کنیم، کشف می‌کنیم و می‌آموزیم. نویسندگان کتاب تحول بازی آن را بیان می کنند. در این کتاب ۸۳ بازی معرفی شده است که به سادگی و روشنی توضیح داده شده‌اند. شما می‌توانید بازی‌های در خور نیاز و شرایط‌تان را انتخاب کنید. تمام بازی‌ها (یا “فعالیت‌ها” اگر بازی در محیط کاری شما کلمه ترسناکی است) می‌توانند به شما کمک کنند که شنوندگانتان را شریک و درگیر در جلسه، سمینار یا کلاستان کنید.

۷٫ اصول جهانی طراحی، بازبینی شده و به روز شده: ۱۲۵ راه برای افزایش به کارگیری، درک نفوذی، افزایش جذبه، تصمیمات طراحی بهتر گرفتن و آموزش از طریق طراحی. این یک کتاب فوق‌العاده است که من از سال ها پیش آن را به دیگران توصیه کرده‌ام. این نسخه دوم کتاب است که شامل تعداد زیادی مفاهیم جدید که به خوبی و زیبایی در یک کتاب ۲۷۲ صفحه‌ای جای داده شده‌اند. این یک کتاب مرجع عالی برای هر کسی است اما مخصوصا برای طراحان، مهندسان، معماران و دیگر متخصصان خلاق (و دانش آموزان) که می‌خواهند بیاموزند تا فهمشان از طراحی را بهتر و گسترده‌تر کنند. این کتاب آموزنده، اطلاعات دهنده و الهام بخش است. عاشق این کتاب کلاسیک می‌شوید.

۸٫ خلاصه از این حرفا دیگه: چکار کنیم وقتی کلمات کارساز نیستند. این یکی از بهترین کتاب‌های دن روم است. من یک نسخه جدید از کتاب را به طور رایگان دریافت کردم که جملات من در جلد پشت کتاب نوشته شده بود: من واقعا فکر می‌کنم این کتاب عالی است. البته این اصطلاح، اصطلاح خوبی است اما دن هم درست می‌گوید وقتی می‌گوید ما با گفتن اصطلاح “خلاصه از این حرفا دیگه” نادیده گرفته می‌شویم. تصاویر، طرح‌ها و دیگر چیزهای دیداری نوشدارویی برای ایده‌ها بد نیستند، اما تکنیک‌ها و دیدگاه‌های یافته شده در “تفکر روشن” می‌توانند به بوجود آمدن ایده‌های خوب کمک کنند تا اینکه در اصطلاح “خلاصه از این حرفا دیگه” گم شوند. البته این کتاب بسیار تصویری است و مفاهیم و تکنیک‌ها در آن به کمک مثال‌های مختلف و جالب از دنیای واقعی توضیح داده شده‌اند.

۹٫ جای خالی دشمن شما نیست: یک راهنمای ابتدایی برای دیداری ارتباط برقرار کردن از طریق طراحی چندرسانه‌ای، وب و گرافیک. این کتاب کمی شبیه کتاب غیرطراحان در طراحی است اما محتوایش بسیار متفاوت است. کتاب مقدماتی بسیار خوبی است برای تمام متخصصان و دانش آموزان طراحی گرافیک که حتی اگر دلیلی هم برای خریدنش نداشته باشند بهترین دلیل خریدنش می‌تواند داشتن کتابی در قفسه کتابخانه‌شان باشد که می‌توانند هر وقت یکی از دوستان یا همکارانشان خواست در مورد اصول طراحی بداند به آنها قرض بدهند تا از آن فایده ببرند. در واقع در ارائه هیچ چیز به خودی خود نیست، اما بسیاری از مفاهیم می‌توانند در ارائه طرح بکار گرفته شوند. یک کتاب طراحی خوب با انباشته‌ای از مثال‌های دیداری.

۱۰٫ ذن خلاقیت: بهبودبخشی زندگی هنریتان. این کتاب جدیدی نیست اما کتابی است که همیشه پیشنهاد کرده‌ام. کتاب‌های بسیاری در رابطه با خلاقیت نوشته شده اند اما این یکی مورد علاقه من است. ساده، زیرک، الهام بخش و کاربردی. عقیده های این کتاب ممکن است به شما دیدگاه و بینش کاملا متفاوتی برای نگاه کردن به دنیا بدهد و در نتیجه‌اش رفتن به سوی تلاش‌های خلاقانه خودتان. این از آنجور کتاب‌هایی است که می‌توانید آن را بخوانید و دوباره سال‌ها بعد آن را بخوانید و لذت ببرید و از آن بیاموزید (همانطور که من این کار را کردم). این یک کتاب کلاسیک است.

 

حالا که فکرش را می کنم می‌بینم این لیست ده کتابی در واقع شمل یازده کتاب می‌شود.

۱۱٫ ذن ارائه: ایده‌های ساده بر روی ادا و طراحی ارائه (ویرایش دوم). کتاب جدیدی است برای سال ۲۰۱۲٫ ویرایش دوم کتاب اول ذن ارائه من است. این کتاب همان کتاب ویرایش اول است اما من خیلی از دومی راضی‌تر هستم. فکر می‌کنم کتاب بهتری شده است. این کتاب را طوری طراحی کردم که همان دید و احساس کتاب اولی را داشته باشد اما به همراه ۷۰ صفحه بیشتر که شامل یک فصل جدید درباره درگیر کردن می‌شود. بیشتر تصاویر و برخی از مثال‌ها را عوض کرده ام و تصاویر و مثال‌های جدید بهتری را جایشان گذاشته‌ام. چند بخش جدید هم به آن اضافه کرده‌ام مثلا در بخشی ۶ صفحه‌ای هم از کارهای استیو جابز کمک گرفته‌ام.

منبع

‌رسانه‌ و تولید ملی

به راستی رسانه و تولید ملی چه ارتباطی با هم دارند؟ آیا تلاش برای چسباندن رسانه و تولید ملی به هم مانند بسیاری از تلاش‌های ناجور برای جور کردن وصله‌های ناجورتر است؟ آیا می‌توان تولید ملی را فارغ از مسائل رسانه‌ای و ارتباطی تحلیل کرد؟ آیا تولید ملی بدون توجه جدی به بسترهای ارتباطی و رسانه‌ای دست یافتنی است؟

بگذارید از این جا شروع کنیم که بیان این موضوع که امسال سال تولید ملی است از طریق یک رسانه بوده است. بنابراین اولین مواجهه مردم با این مفهوم از طریق رسانه‌ای بوده است که در صورتی که دیگر اعمال و رفتارش متناسب با این شعار نباشد این حرف در حد شعار باقی می‌ماند و هرگز به عمل نمی‌رسد. این حرف هم متعلق به امروز و دیروز و فردا نیست. این حرف همه دوران‌ها بوده است که پندار و گفتار و رفتار باید در تناسب با یکدیگر باشند. وگرنه دل چیزی می‌خواهد و زبان چیزی دیگر می‌گوید و دست به کاری دیگر می‌رود.

رسانه محلی است برای انتقال پیام. وقتی این پیام تولید ملی است، بنابراین باقی رفتار و حرکات رسانه هم باید در راستای این پیام باشد. اگر رسانه بی‌توجه به این پیام و در راستای پیام‌های دیگر با اهداف روشن یا مبهم پیام‌های متناقضی برای مخاطبان بفرستد، فقط آنها را گیج و به پیام اصلی بی‌اطمینان کرده است. بنابراین رسانه چاره‌ای ندارد که مراقب افکار خود باشد. در صورتی که پندار صحیح بر کلیت یک رسانه حاکم شد، آن گاه باید مراقب گفتار خود باشد و مهم‌تر از همه رفتاری که معیار قضاوت است.

اما رسانه‌ برای اثربخش بودن پیام تولید ملی چه چیزهایی را باید مدنظر داشته باشد:

  1. بهبود فضای کسب و کار: مدیران رسانه و رسانه‌نگاران در هر تخصصی که هستند باید با اصول اولیه کسب و کار آشنایی داشته باشند. تولید ملی از مسیر توسعه کارآفرینی می‌گذرد و توسعه کارآفرینی یعنی توسعه کسب و کارهای مولد و مفید و اثربخش برای این کشور و مردم. اگر مدیران رسانه و رسانه‌نگاران تصور سطحی از کسب و کارها داشته باشند هرگز و هرگز اهمیت فرصت‌ها و چالش‌های فضای کسب و کار را درک نخواهند کرد. از خبرنگاری که اصول کسب و کار را نداند چه انتظاری می‌توان داشت، زمانی که می‌شنود فضای کسب و کار در ایران مناسب نیست. برای او تفاوت تورم ۴۰ درصد با ۴ درصد، تنها در افزایش یا کاهش قدرت خرید خود و خانواده‌اش معنی می‌یابد و بس. رسانه‌نگاری که قرار است باعث و بانی توسعه مفهوم تولید ملی شود باید درد داشته باشد. کسی که آگاه نیست دردی ندارد.
  2.  فرهنگ مصرف تولید داخل: تا زمانی که جنس داخلی هست چرا جنس خارجی. این شعار زمانی بر دل می‌نشیند که کسی که آن را می‌گوید با پوست و گوشت و پی و استخوان‌‌اش به آن باور داشته باشد، نه کسی که رنگ و جلای کت و شلوار خارجی‌اش در چشم بیننده است. رسانه‌نگاری می‌تواند بگوید جنس داخلی مصرف کنیم که به دنبال بهترین جنس‌های داخلی می‌گردد. رسانه‌نگار و مدیر رسانه‌ای که برحسب وظیفه کلماتی را ادا می‌کنند بزرگ‌ترین ضربه را به این مفاهیم می‌زند. فرهنگ زمانی توسعه می‌یابد که رسانه بداند با تک‌تک پیام‌هایی که می‌فرستد قادر به طراحی و توسعه سبک زندگی مردم است.
  3.  آموزش: رسانه‌ها هنوز هم کلاس درس‌اند. اما اکنون دیگر مانند گذشته رسانه‌ها محمل و جایگزینی برای آموزش‌های سنتی تصور نمی‌شوند. هنوز هم آموزش سنتی جای خودش را دارد. امروز بزرگ‌ترین قدرت رسانه در آموزش سبک زندگی است. دل آن چه را می‌خواهد که دیده می‌بیند. زمانی که در دکان رسانه زرق و برق خانه و ماشین حرف اول را می‌زند و از آن طرف زندگی‌های ساده با حالتی مشمئزکننده تصویر می‌شوند چه انتظاری از مخاطب می‌توان داشت؟
  4.  بازار: در ادامه دیگر مفاهیمی که گفته شد باید رابطه رسانه‌ها و بازار را در نظر گرفت. بازار محل فعالیت کاسبان و صنعتگران است. رسانه‌ها هم در بازار فعالیت می‌کنند. برخی رسانه‌ها خودشان هم درگیر مناسبات بازار هستند و برخی دیگر همراه سیاستگذاران و خارج از مناسبات بازار فعالیت می‌کنند. در هر صورت، رسانه‌ها باید برنامه مدونی برای بازار داشته باشند. چه برنامه حضور رسانه در بازار و چه برنامه هدایت بازار. عاملی که بازارها را شکل می‌دهد تقاضاست و رسانه‌ها هدایت‌گر تقاضا هستند.
  5. الگو سازی: در مفهوم سبک زندگی هم به این موضوع اشاره شد. رسانه‌ها در صورتی که الگوهای صحیحی را معرفی کنند و بر آن اهتمام بورزند می‌توان به تاثیرات مثبت رسانه‌‌ها امیدوار بود.
  6. روشنگری: اگر رسانه‌ها نباشند چه می‌شود؟ احتمالا هیچ به جز سه چیز: از بین رفتن بازار، دموکراسی و روشنگری. رسانه‌ها نقش مهمی در روشنگری دارند. رسانه اگر اعتماد به نفس نداشته باشد و نقش خود در زمینه روشنگری را جدی نگیرد بر پیکر مفهوم تولید ملی ضربه وارد خواهد کرد.
  7. اعتمادسازی: رسانه‌ها کار سختی پیش رو دارند. بردن آبروها کار آسانی است. به راحتی می‌توان خراب کرد. اما رسانه‌باید بداند که برای وصل کردن آمده نه برای فصل کردن. هر چقدر این حرف‌ها بر روی کاغذ قشنگ و زیباست در عمل بسیار سخت است و مشکل. نشدنی است. رسانه‌ها در زمینه تولید ملی وظیفه حساسی دارند. اعتماد سازی نه به معنای شعار بلکه به عنوان رویکردی اساسی در برنامه‌ریزی و سازماندهی سازمان‌های رسانه‌ای باید مورد توجه قرار گیرد. اگر رسانه بنایش را بر اعتماد سازی بگذارد مسیری سخت را شروع کرده است که فقط در صورتی که اعتقاد قلبی داشته باشد قادر به ادامه آن خواهد بود.
  8. تعامل یا تقابل: رسانه‌ها مطئنا در این مسیر تنه‌شان به تنه بسیاری خواهد خورد. روش معمول ما تقابل است. هنوز هم الگوی عمل بسیاری این است که بزن که اگه نزنی می‌زنندت. واقعیت این است که در مقابل تقابل همیشه تعامل مطرح می‌شود. اما تعامل به هیچ وجه آسان نیست. هنر مذاکره می‌خواهد. سخت است که روی آرمان‌ها بمانی و عقب نروی اما بتوانی با کمترین حاشیه و فرسایش هم به نتایج دلخواه برسی. بسیاری از رسانه‌ها در جنگی که پیش رو دارند دل‌خوش به پیروزی‌در جبهه‌ها می‌شوند فراموش می‌کنند که هدف نهایی پیروزی در جنگ است نه جبهه.
  9. مصرف کننده: اگر رسانه‌ها از حقوق مصرف‌کنندگان دفاع نکنند، اگر رسانه‌ها از جنس‌های بی‌کیفت نگویند، اگر رسانه‌ها دست بر روی نقاط تاریک نگذارند هرگز و هرگز مصرف‌کنندگان جایی برای احقاق حقوق‌شان را نخواهند داشت.
  10. تولیدکننده: پیچیدگی فعالیت رسانه‌ای همین جاست که رسانه‌ها هم‌زمان هم حامی مصرف‌کننده باید باشند و هم حامی تولید کننده داخلی. شعار حمایت از تولید ملی هرگز به این معنی نیست که مردم را مجبور به مصرف کالاها و خدمات بی‌کیفیت کنیم. مردم شایسته مصرف بهترین‌ها هستند. تولید کننده هم باید بهترین‌ها را تولید کند. این معادله زمانی به درستی حل خواهد شد که تولید کننده درست تولید کند و مصرف کننده هم بهترین را مصرف کند. تضمین آن هم رسانه‌هایی هستند که تولید ملی را نه فقط یک شعار بلکه یک رویکرد بدانند.

جابز برای رسانه‌ها چه کرد؟ (امروز یک ماه از رفتن جابز گذشت)

استیو جابز
این معروف‌ترین تصویرسازی برای مرگ استیو جابز است

پیش از شروع این متن نوشته جادی در اعتماد را بخوانید. بین همه نوشته‌های کپی پیستی که در چند هفته گذشته در مورد جابز منتشر شد جادی یک جورهایی حرف دل ما را زد. هر چند در برخی جاها با او موافق نیستم و با خواندن این نوشته بیشتر دست‌تان می‌آید که کجاها را می‌گویم.

شنیده‌ام او می‌گفت جوری زندگی می‌کند که گویی آخرین روز زندگی‌اش است. بالاخره این روز در سیزدهمین روز مهر ماه سال ۹۰ فرارسید و او آخرین روز زندگی‌اش را هم زندگی کرد. بارها گفته‌ام که او متعلق به رویای آمریکایی است. (مثلا اینجا) احتمالا مرور کارنامه مدیریتی او چیز زیادی برای ما ایرانی‌ها نداشته باشد. با این حال مرور دستاوردهای او شاید کم کم این را داشته باشد که بدانیم او برای رویای آمریکایی چه کرد. این روزها هر کسی از دری وارد دنیای جابز می‌شود. من تلاش کردم از دنیای رسانه وارد دنیای جابز شوم. او در زندگی حرفه‌ای خود رسانه‌ها، ارتباطات و تفریحات الکترونیک را از این رو به آن رو کرد.

برند و برندسازی: او به اپل هویت بخشید. آنهایی که این شرکت را می‌شناسند اپل را فقط یک شرکت تولید سخت‌افزار و نرم‌افزار نمی‌دانند. ما با محصولات اپل موسیقی گوش نمی‌کنیم، یا اینترنت‌گردی و مکالمه و ارسال پیامک. ما با اپل زندگی می‌کنیم. اپل فراتر از دانش به معنای دانستن یک چیز رفته است. اپل به باورهای انسان‌ها وارد شده و در مرحله‌ای بالاتر تجربه‌ای جدید در اختیار مردم گذاشته است. زمانی بود که مارکس مناسبات جهان را بر مبنای تولید می‌چید. جابز این مناسبات را روی نوع ارائه چید. این جابز بود که نشان داد این که چگونه تولید می‌کنید در درجه دوم اهمیت است. مهم‌تر از آن این است که چگونه یک محصول را عرضه کنید.

پیکسار و داستان اسبا‌ب‌بازی: او دنیای انیمیشن را از این رو به آن رو کرد. هنوز یادم نرفته زمانی که برای اولین بار با این انیمیشن داستان اسباب‌بازی روبه‌رو شدم. دنیایی جدید که بسیار با دنیای کارتون‌های تلخ دوبعدی کاغذی فرق داشت. پر از هیجان بود و رنگ. این جابز بود که دنیای انیمیشن را وارد مسیری جدید کرد.

فروشگاه آی‌تیونز: او به کمک این فروشگاه نحوه دسترسی به موسیقی و محصولات چندرسانه‌ای را متحول کرد. این شیوه جدید خرید کردن تجربه‌ای جدید بود. پرداخت الکترونیک و خرید ترک موسیقی به جای خریدن سی دی. این که دنیای مجازی جایی مطمئن برای نگهداری فایل‌های ماست. این که می‌توان از هر جایی به موزیک‌هایی که خریده‌ایم دسترسی داشته باشیم.

مک‌بوک: آنها که مدعی‌اند کاری که جابز کرد فقط مختص یک عده محدود طرفداران اپل است یادشان نمی‌آید. بسیاری از فناوری‌هایی که امروز در لپ‌تاپ‌ها استفاده می‌شود اولین بار در مک‌بوک به کار رفته است. تا به حال یک مک‌بوک ایر را از نزدیک دیدید؟ دقت کردید که چقدر دیگر کمپانی‌ها از این لپ‌تاپ تقلید می‌کنند؟ دقت کردید که لپ‌تاپ‌های دیگر چقدر تلاش می‌کنند هر چه بیشتر شبیه مک‌بوک باشند. به هر حال نگاهی در مک‌بوک هست که این نگاه دوست داشتنی‌ است. این که مک‌بوک شما رسانه‌ای است برای ارتباط با جهان.

آی مک: این محصول خیلی چیزها را تغییر داد. یکی از جالب‌ترین آنها نشر رومیزی است. اگر امروز خیلی‌ها به میمنت کوارک و این‌دیزاین به کمک یک PC معمولی مجله‌ها و روزنامه‌ها را صفحه‌آرایی می‌کنند. اما آیا می‌دانید اولین بار چه کسی مفهوم نشر رومیزی را مطرح کرد؟ بله! این استیو جابز بود و شرکت اپل در حدود ۳۰ سال پیش.

آی‌فون: آنهایی که می‌گویند استیو جابز اگر بود و نبود فرق زیادی هم در دنیا نبود یادشان رفته که این استیو جابز و اپل بودند که برای اولین بار نگاه ما را به تلفن همراه تغییر دادند. این روزها همه تلاش می‌کنند تا شبیه آی‌فون باشند. این گوشی فقط یک گوشی نیست. یک دستیار همه کاره است. البته من شخصا اعتقاد زیادی به گوشی‌های هوشمند ندارم و تصورم این است که گوشی که فقط زنگ بخورد و بتوان با ان پیامک زد کار من را راه می‌اندازد. اما به عنوان یک رسانه‌نگار هرگز نمی‌توان این رسانه‌های همراه را نادیده بگیرم.

آی‌پاد: اگر آی‌پاد فقط یک چیز به دنیای رسانه‌ها اضافه کرده باشد آن پادکست است. آی‌پاد زمانی تولید و عرضه شد که دیگران دستگاه‌های پخش mp3  را مثل نقل و نبات می‌فروختند. اما آی‌پاد کاری کرد که هر انسان به یک رسانه تبدیل شود. بین همه رسانه‌ها هم دوست‌داشتنی‌ترین رسانه برای من پادکست است. تابحال آن را تجربه کردید؟

آی‌پد: این روزها آمارهایی منتشر می‌شود که مردم از آی‌پد بیشتر برای خواندن خبر استفاده می‌کنند. آی‌پد تجربه ما از خبر را متفاوت کرد. محصولات و اپلیکیش‌های فراوانی هم که برای خواندن خبر برای آی‌پد ارائه شده حکایت از این ارزش و اهمیت آی‌پد دارد. آنهایی که هنوز آی‌پد را با سنگ مقایسه می‌کنند کافی است به همین یک کاربرد آی‌پد بیشتر دقت کنند. این که چطور یک وسیله رفتار مردم را در مصرف رسانه‌ها تغییر داده است. تازه من از خیل عظیم اپلیکیشن‌های رسانه‌ای آی‌پد هنوز حرفی نزدم.

خلاصه این که ….

اگر بخواهم او را در یک کلمه وصف کنم باید بگویم او فیلسوف دنیای قشنگ فناوری بود. او هنرمندانه این دنیا را می‌دید و به صورتی خلاقانه آن را تغییر داد.

مساله‌ای که جابز را انقدر بزرگ کرد شم تجاری صرف او نبود. او به ماجرا مانند یک فیلسوف نگاه می‌کرد. هنر برایش اهمیت داشت و چیزی هم که اپل را متفاوت کرد همین نگاه متفاوت به همه چیز بود. همین که او توانسته به کمک رسانه‌ها چهره خوبی برای خودش بسازد نشان از هوش رسانه‌ای او دارد.

پاسخم به ادعای جادی این است که متاسفانه یا خوشبختانه تاریخ را فاتحان می‌نویسند و استبو جابز یکی از بزرگ‌ترین فاتحان قلب‌های ما انسان‌‌ها بود.

پ.ن. برادرم رسول هم پیش از این در مورد کارهایی که جابز برای عالم بانکداری و پرداخت الکترونیک کرده بود چیزی اینجا نوشته بود که پیشنهاد می‌کنم بخوانید.

من عاشق این ۳ هزار میلیون شدم!

جمعه همین چند هفته پیش بود؛ در یکی از همین جمعه‌های دلگیر که جهرمی خبرنگارها را جمع کرده بود تا حرف مهمی بزند.حرف بزند تا از خودش دفاع کند و گناه اتفاقاتی که افتاده را بیندازد گردن دیگران. او از خودش دفاع کرد و طلب جایزه، ولی مردم از خودشان می‌پرسیدند چه شده که او از خودش دفاع می‌کند. مردم تازه بعد از صحبت‌های جهرمی بود که فهمیدند چه خبر است. کار به جایی رسید که به سرعت در شهر پیچید که بزرگترین تخلف مالی تاریخ ایران (و حتی جهان) در بانک صادرات انجام شده است. آن هم در کشور ما. آن هم در دورانی که عدالت‌خواهی و عدالت‌طلبی نماد آن معرفی می‌شود. هنوز هم ابعاد مختلف ماجرا گنگ بود تا همین دیروز که بالاخره اژه‌ای آمد و ۱۰ گناه متخلفان را مشخص کرد. در مورد عدد تخلف، اختلاس، جعل و هر چیز دیگری که آن را بنامیم هم هنوز توافق وجود ندارد. برخی می‌گویند ۲ هزار و ۸۰۰ میلیارد، برخی می‌گویند هزار و ۸۰۰ میلیارد. اما آن چیزی که بیشتر در ذهن مردم مانده تخلف ۳ هزار میلیارد تومانی است. فارغ از این که این عدد درست باشد و غلط، قبول کنیم که این طوری راحت‌تر می‌توان این تخلف تاریخی را به یاد سپرد. حالا چند روزی می‌شود که سایتی درست شده با نام ۳۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ دات آی آر. یعنی عالی است ایده این سایت. این سایت قرار است همه خبرهای مربوط به این ماجرا را یک جا معرفی کند. در ۵ روز گذشته این سایت حدود ۲۶ هزار تا بازدید داشته است. چند تا سایت ایرانی می‌شناسید که در ۵ روز اول خودشان به این بازدید رسیده باشند. این یعنی اگر ما هم کمی هوشمندتر رفتار کنیم و ایده‌ها را در زمان مناسب و محل مناسب به عمل تبدیل کنیم برنده خواهیم بود. البته سایت از روز یکشنبه تا الان به روز نشده. امیدوارم این سایت لااقل تا پایان ماجرای تخلف دوام داشته باشد. فکر کنم تا مدت‌ها در دیالوگ‌های ما مردم معمولی از این کلمه ۳ هزار میلیارد به کرات استفاده شود. باید ماند و دید این ماجرا بالاخره به کجا می‌رسد.

سایت را می‌توانید از اینجا ببینید.

با خنگ‌های رسانه‌ای چه باید کرد؟

توجه: اگر کسی که در این نوشته نقد شده به کسی که این نوشته را می‌خواند شبیه باشد بداند که قصدی در کار نبوده. و اگر آن کس از این نوشته ناراحت شود این مایه تاسف آن کس باید باشد.

۱. گاه و بیگاه، عموما از رسانه ملی و گاهی هم از رسانه‌های دیگر چیزهایی می‌شنویم به نام خبر. چیزهایی که دستمایه خوبی است برای طنز و مسخره کردن ما. چیزهایی که اگر عبید زاکانی زنده بود قید نوشتن موش و گربه را می‌زد و می‌پرداخت به همین داستان‌های پرآب چشم.

۲. خبر آمد مخترع جوان ایرانی موتوری ساخته است که برق تولید می‌کند اما سوخت مصرف نمی‌کند. باید می‌بودی و خبرنگار رسانه ملی را می‌دیدی که سر و دست و پایش را عوضی گرفته بود و از شادی خبری که کار کرده در پوستش نمی‌گنجید. به خیالش راز تبدیل مس به طلا را گزارش می‌کند.

۳. خبر آمد دختر جوان ایرانی از پلاستیک بنزین تولید کرده و همه انگشت به دهان مانده‌اند. گفت به زودی همه از این سوخت استفاده می‌کنند. خبرنگار نپرسید که چطور ممکن است این بنرین که از پلاستیک استخراج شده آلودگی نداشته باشد؟ خبرنگار نپرسید مگر این پلاستیک‌ها از نفت به دست نیامده‌اند، پس چطور آلودگی ندارند؟ خبرنگار نپرسید که چطور می‌شود این سوخت جدید را بشود هم در ماشین‌های بنزینی ریخت و هم دیزلی؟ خبرنگار نپرسید که امکان جایگزینی این سوخت با بنزین ۸۰ درصد است یعنی چه؟ خبرنگار محترم و از نظر من خنگ رسانه‌ای که از بد روزگار و این که از آن دو و نیم میلیون شغل ایجاد شده توسط دولت چیزی به‌اش نرسیده شده خبرنگار رسانه ملی بین این همه سوال با ذوق‌زدگی پرسید: فرمول این سوخت جدید را می‌گوئید؟ دخترک هم پوزخندی زد و گفت فرمولش سریه!

۳. معمولا آنهایی که وارد علوم انسانی می‌شوند باهوش‌تر از همه‌اند. معمولا متوسط‌ها می‌روند مهندس می‌شوند و آچار دست می‌گیرند و لباس کار می‌پوشند، باهوش‌ها هم فکر می‌کنند که چطور می‌شود بهتر زندگی کرد. آنها می‌اندیشند که با زندگی چه باید کرد و باقی مردم هم می‌روند همان کارها را می‌کنند. این باقی شامل مهندس‌ها هم می‌شود.

۴. اینجا اما مهندس‌ها باهوش‌ترند. نه این که مهندس‌ها باهوش‌تر باشند بلکه این جور جا افتاده که باهوش‌ها باید مهندش شوند. بنابراین و با توجه به این که هوش متغیری نیست که به این راحتی کم و زیاد شود، مهندس‌ها باهوش می‌مانند و علوم انسانی‌ها کم‌تلاش‌تر. مهندس‌ها فکر می‌کنند که با زندگی چه باید کرد، بعد علوم انسانی‌ها نقد می‌کنند؛ همه چیز و همه کس را. آن وقت این وسط کسانی پیدا می‌‌شوند که نه مهندسند و نه علوم انسانی. دنبال لقمه‌ای نان حلال می‌گردند و خبرنگاری در این مملکت به سان رانندگی تاکسی است و شاگرد شوفری. نه دانش خاصی می‌خواهد و نه مهارت خاصی. بندگان خدا می‌شوند خبرنگار و مهندس‌های بی‌حوصله هم آنها را مدیریت می‌کنند.

۵. تز کارشناسی من این بود: استخراج پروتئین از ماهی‌های غیرماکول. این تز من هیچ جای دفاعی ندارد. تزی بود که فقط دوره مهندسی من تمام شود. فکرش را که می‌کنم می‌بینم می‌توانستم به کمک همین تز بیایم و با یک خبرنگار مصاحبه کنم و بگویم که من از ماهی‌های غیرماکول پروتئین استخراج کردم و این که این چقدر برای کشور ارز آوری دارد و این حرف‌ها. خبرنگار خنگ هم احتمالا از من نمی‌پرسید که پس این همه مهندس کارکشته خاک کارگاه و کارخانه خورده چرا این کار را نکردند. خبرنگار حتی به ذهنش هم نمی‌رسید که این یک کار تحقیقاتی است و تا کار تحقیقاتی به واقعیت تبدیل شود فاصله‌ای هست به نام امکان صنعتی شدن یک طرح و ایده. ایده‌های درخشان فراوان هستند. اما ایده‌هایی که منجر به خلاقیت می‌شوند کمترند. خلاقیت‌هایی هم که منجر به نوآوری شوند کمتر. تعداد بسیار کمی از ایده‌ها به مرحله کارآفرینی می‌رسند و عملا به بار می‌نشینند. بسیاری از کارهایی که ما در همایش‌ها و از روی کارهای دانشگاهی ارائه می‌کنیم در حد ایده یا شاید یک خلاقیت باشند. خبرنگار عزیز باید فرق این‌ها را بداند و این که محقق عزیز دقیقا چه کرده. این طور نباشد که خبرنگار عزیز هول برش دارد و از کشف نوع جدیدی از قیر در ایران بگوید. دنبال که می‌کنی می‌بینی یک دانشجوی مکانیک یک کار تحقیقاتی روی قیر پلیمری انجام داده است! امروز شاید ۲۰ سالی شود که در شرکتی مثل IBM هیچ اختراعی ثبت نشده. تا به حال فکر کردید که چرا اپل آیپد عرضه می‌کند اما ما کشف و اختراع؟

۵. آی، آدم‌هایی که در ساحل لم داده‌اید، آی آدم‌هایی که از جنگ نرم و رسانه‌های بیگانه می‌نالید؛ بیائید، بیائید. جنگ نرم شما همین جاست. دیوار به دیوار ما و شما.

۶. بدبختی ما گناه دیگری نبود.

ما را چه به استیو جابز!

۱. استیو جابز خداحافظی کرد از مدیر عامل بودن و رفت جایی که بیل گیتس رفت. چه رقابتی بود بین این دو برای تغییر جهان! هر کدام ایده‌ای داشتند و رویایی و هر کدام جهان را به شکلی که می‌خواستند تغییر دادند. سبک مدیریت و رهبری این دو را دانشمندان مدیریت بارها و بارها زیر ذره‌بین بردند و با انواع روش‌های تحقیق بررسی کردند. روی مدیریت و رهبری این دو کتاب‌ها و مقاله‌ها نوشته شده است. شکی نیست که در عالم مدیریت، ابتکار و خلاقیت، کارآفرینی و تولید ثروت و رفاه هر دوی این افراد درس‌ها برای ما دارند. اما یک امای کوچک باقی می‌ماند! به ما چه؟

۲. شکی ندارم در قدرت رهبری و خلاقیت استیو جابز. خودم هم طرفدارش هستم و دنبال می‌کنم او را. تازه نمی‌خواهم ساز مخالف بردارم و حالا که همه دارند از رفتن این مرد می‌گویند و کارنامه او را بررسی می‌کنند چیزی خلاف جریان بگویم. اما کار مدیر رسانه نگاه انتقادی به همه چیز است و همه کس. اول از همه خودش. شاید من هم در این جوی که مدام به آن ور آب نگاه می‌کنیم مقصر باشم.

۳. چند وقت پیش مردی در ایران مرد. او مردی بود که رفاه را به خانه‌های ما آورد. لااقل من این جوری شنیدم و در کتابی که نصفه و نیمه خواندم از مدیریت و رهبری او گفته شده. نوع مدیریت او بسیار متفاوت با آن چیزی است که در کالج و مدرسه‌های کسب و کار یاد می‌دهند. او یک مدیر و کارآفرین ایرانی بود. چرا روی ایرانی تاکید می‌کنم؟ به خاطر تفاوت‌ها. شما فقط یک قلم عامل مذهب را در نظر بگیرید. مذهب کجای مدیریت است و چه جایگاهی در اندیشه یک کارآفرین دارد؟ آنهایی که در ایران کارآفرین شدند این مساله را برای خودشان حل کردند. اما جابز هرگز نیازی به حل چنین مساله‌ای نداشته است. قبول کنیم که فضای کسب و کار در آمریکا حتی با اروپا تفاوت فراوانی دارد چه برسد به کشور ما.

۴. بنابراین علی‌رغم همه احترامی که برای جابز قائلم باید بگویم رفتن او شاید هیچ ربطی به ما نداشته باشد. شاید بگوئیم که باید از همه در همه جا درس بگیریم نه فقط در ایران. بله. اما چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. راستی چند نفر از مردم ما حاجی برخوردار را می‌شناسند و چند نفر آقای کارها را! قبول کنیم که رسانه‌های ما به خاطر تنبلی مصرف‌کننده دانش تولید شده توسط رسانه‌های دیگر شدند و فراموش کردند که در کجا زندگی می‌کنند.

۵. کار بزرگی که جابز کرد توجه به اکوسیستم بود. او آیپاد تولید نکرد. او لذت موزیک گوش کردن را برای ما زنده کرد. این که از هر جایی به آلبوم‌های موسیقی‌مان دسترسی داشته باشیم و در هر جایی بتوانیم آخرین ترانه‌ای که منتشر شده را بخریم. با دوستانمان علاقمندی‌هایمان را به اشتراک بگذاریم. این که خودمان هم تولید کننده صدا بشویم و برویم در عالم پادکست. تا قبل از جابز ابزارها مهم بودند. بعد جابز این تجربه‌ها بودند که مهم شدند.

۶. شاید اگر یک چیزی را باید از جابز یاد می‌گرفتیم همین توجه به احساسات بود. توجه به محیط زیست. همین که یادمان باشد کجا زندگی می‌کنیم و این اکوسیستم ما چگونه است. یادمان باشد آخر عاقبت جابز را و آخر عاقبت حاجی برخوردارها را.

۷. مدیریت جابز به درد آمریکا می‌خورد و مدیریت برخوردار به درد ما. کاش کمی و فقط کمی درد برخوردار بودن را می‌چشیدیم و فقط از لذت جابز بودن مشعوف نمی‌شدیم.

آیا آنها که باید می‌شنوند؟

همین چند وقت پیش بود که یکی از دوستان ارزشی بنده در مقابل انتقاد من از پرداختن به مسائل بسیار کلان متعلق به دوردست‌ها عصبانی شد و از کوره در رفت و گفت پس مساله ما کسب و کار است؟ این را به لحنی گفت که توهین از آن ببارد و هیچ جوره به کلام در نمی‌آید این توهین. آن روز متوجه شدم که هنوز در بخشی از جامعه ما کسب و کار یک جور فحش است. مساله سوریه و بحرین را شایسته صحبت می‌دانیم؛ در مورد مدیریت جهان حرف می‌زنیم؛ حرف‌های کلی و پیامبرگونه می‌زنیم و گمان می‌کنیم مرکز جهانیم و ریشه همه بدبختی‌ها را این ما هستیم که می‌دانیم و تازه این از بدیختی دنیاست که ارزش ما را نفهمیده. اگر دنیا شعور داشت به ما اجازه می‌دادند که اکنون جهان را مدیریت کنیم. کلا و حاشا که من مشکلی در مدیریت جهان نمی‌بینم و چه بسیار علاقمند به آن. اما چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. ما هنوز هنر فروختن نداریم دم از گرفتن جهان می‌زنیم. ما هنوز نمی‌دانیم پشت یک دکه روزنامه فروشی روزنامه فروختن یعنی چه آن وقت می‌خواهیم ذائقه مردم در روزنامه خواندن را مدیریت کنیم. ما هنوز نمی‌دانیم چه خبر است مای‌خواهیم خبر‌ها را مدیریت کنیم. با اقتصاد و مالی و آمار جوری برخورد می‌کنیم که گویی خود شیطان این درس‌ها را نوشته آن وقت می‌نشینیم بیرون گود و همه کارآفرین‌ها را عوامل استکبار می‌دانیم. البته شاید اگر ما هم پول می‌دادیم و به دانشگاه می‌رفتیم گمان نمی‌کردیم که مردم پول تنبلی ما را می‌پردازند و آن وقت شاید کمی سراغ مباحث زمینی هم می‌رفتیم. کمی هم به کوچه و بازاری می‌رفتیم که مدام برای‌شان نسخه می‌پبچیم. این‌ها بماند کنار. آن چیزی که باعث شد سر این صحبت را باز کنم ابلاغ سیاست‌های کلی اشتغال از سوی رهبر ایران بود.

دوستان عزیز توجه بفرمایند که لازم است یک بار این متن را بخوانند و بدانند که در کجا سیر می‌کنند. بگذارید چند تا کلمه کلیدی از این متن را انتخاب کنم:

ترویج و تقویت فرهنگ کارآفرینی، آموزش نیروی انسانی متناسب با نیازهای بازار کار، ارتقا توان کارآفرینی، جلب همکاری بنگاه‌های اقتصادی جهت استفاده از ظرفیت آنها، استفاده از توسعه فناوری و اقتصاد دانش‌بنیان، بهبود محیط کسب و کار و ارتقای شاخص‌های آن، حمایت از بخش‌های خصوصی، جذب فناوری، … .

مخلص کلام این که گفتن این که نه افراط و نه تفریط بلکه عدالت و حد وسط سختی‌های خودش را دارد و گمان نمی‌کنیم با حرف هم اتفاقی بیفتند. اول این که آنها که باید بشنوند نمی‌شنوند و دوم این که بعد شنیدن هم خودشان را به خواب می‌زنند. احتمالا هم کسی که خودش را به خواب زده نتوان بیدار کرد.

۱۰ دلیل موفقیت کسب و کارها در یک کشور

۱.‬ موقعیت استراتژیک: برخی کشورها به دلیل دسترسی به مسیرهای استراتژیک از نوعی مزیت رقابتی برخوردار هستند. مثلا ایران ما از این نظر و به دلیل دسترسی به دریای خزز و خلیج فارس و قرار گرفتن در مسیر ترانزیت کالا از موقعیت خوبی برخوردار است. این ویژگی خدادادی است.

۲. سطح بالای تحصیلات و مهارت: دقت کنید که مردم یک کشور باید هم دانش‌ بالایی داشته باشند و هم مهارت‌های کاری. در کشور ما از نظر مهارت مشکلات فراوانی وجود دارد. از نظر دانش بر مبنای تعداد فارغ‌التحصیلان دانشگاهی نسبتا وضع خوبی داریم اما از منظر مهارت خیلی اوضاعمان خوب نیست. دانشگاه‌های ما روشنفکر تربیت می‌کنند اما مهارت که لازمه کار است در دانشگاه آموخته نمی‌شود و باید با تجربه و در کار آن را فراگرفت. خلاصه این که انگیزه افراد برای کسب دانش و مهارت از عواملی است که هر چقدر بالا باشد یک کشور فضای مناسب‌تری برای کسب و کار خواهد داشت.

۳. خوشه‌های صنعتی: آدم‌ها باید مزیت رقابتی داشته باشند. شرکت‌ها هم همین طور. این موضوع برای کشورها هم مصداق دارد. کشورهای دنیا هر کدام در حوزه‌هایی سرآمد هستند. این مهم است که بدانیم کشور ما در چه حوزه‌ای سرآمد است. مثلا سوئیس در بانکداری. ژاپن در صنایع دیجیتال. آمریکا در صنعت سرگرمی. استرالیا در پرورش گوسفند. بنابراین باید دید که ما در چه حوزه‌ای متخصص هستیم: در صنعت؟ مالی؟ نرم‌افزاری؟ آیا ما جایی مانند سیلیکون ولی داریم یا پارک فناوری تخصصی داریم؟

۴. نوآوری: ببینید ما در زمینه ثبت اختراع چه وضعیتی داریم؟ در زندگی روزمره چقدر نوآوری داریم؟ خلاقیت یک شعار است یا بخشی از زندگی ما؟ برای کارآفرینی نیاز به خلاقیت و در مرحله بعد نیاز به نوآوری داریم. هر چقدر یک کشور از نظر نوآوری بالاتر باشد زمینه مساعد‌تری برای کارآفرینی در آن وجود دارد.

۵. استانداردها و زیرساخت‌ها: ان‌شاا… با راه‌اندازی وزارت زیربنایی کل یوم مشکل ما در این یکی زمینه حل می‌شود. تا آن روز بدانید و آگاه باشید که هر چقدر استانداردها در یک کشور بالاتر باشد زمینه برای کارآفرینی مساعدتر باشد.

امنیت، حمل و نقل،خطوط ریلی، هوایی، راه‌ها و حمل و نقل درون شهری ایمن، به وقت و مطمئن، خدمات بهداشتی و درمانی، ارتباطات گسترده و پیشرفته شبکه پستی. این‌ها اگر در یک کشور هر چقدر مطلوب‌تر باشد یعنی شرایط برای کارآفرینی مساعدتر است.

۶. محیط زیست: این هم از آن چیزهایی است که خدادادی است. نعمت‌هایی مانند جنگل‌ها، دریاچه‌ها، کوه‌ها و منابع طبیعی، انرژی. اما برخی هم خدادادی نیست. مانند انرژی‌های نو و یا بازیافت. البته سوخت‌های فسیلی هم که مربوط به دایناسورهای محترم است.

۷. شفافیت فضای کسب و کار: این یعنی قوانین مالیاتی چقدر شفاف است. ساختار حقوقی حاکم بر کسب و کار چقدر منعطف است؟ ایجاد ارزش افزوده چقدر مورد حمایت قانون است؟ SMEها چقدر فراگیر هستند. منظور من از SME هم شرکت‌های زیر ۲۵۰ نفر کارمند تمام وقت است. راه‌اندازی کسب و کار چقدر طول می‌کشد؟ ۲ هفته؟ ۲ ماه؟ یک سال؟ سرمایه‌های خارجی چقدر اجازه فعالیت دارند؟ مشوق‌های اقتصادی مانند معافیت‌های مالیاتی چقدر متداول است؟

۸. مالیات رقابتی: چیزهایی مانند عوارض شهرداری و مالیات چقدر منطقی است؟ اصولا عوارض و مالیات برای هیچ کس مطلوبیتی ندارد اما برخی جاها اصطلاحا مالیات و عوارض فشار کمتری به آدم می‌آورد. حس نمی‌کنی که پولت دور ریخته شده و به نظرت به کار مفیدی خرج شده. در هر حال روابط دوستانه شرکت‌ها و سازمان‌های مالیاتی شاخصی از مطلوبیت فضا برای کسب و کار است.

۹. استقلال سیاسی: بی‌طرفی نظام سیاسی و ثبات سیاسی از جمله عواملی است که در مطلوبیت فضای کسب و کار مفید است.

۱۰. ثبات ارز و قیمت‌ها: که صد البته در یکی یکه‌تازیم و سرافراز. واقعیت این است که هر چقدر تورم پائین‌تر باشد، ارز ثبات داشته باشد، نظام مالی سالم باشد و چشم‌انداز اقتصادی با ثبات‌تر باشد فضای کسب و کار مطلوب‌تر خواهد بود.

پ.ن. ۱ همه موارد که گفتم صرفا نظر من بود و مبنای علمی ندارد. هر چند که خیلی هم پرت و پلا نیست. این عوامل باعث جذابیت یک فضای کسب و کار در یک کشور می‌شود اما من معتقدم که برخی حتی در دوران جنگ جهانی هم کسب و کارهای موفقی داشتند. قبول کنیم که اگر همه چیز بر وفق مراد باشد آن وقت درست است که شرایط برای کارآفرینی مساعد خواهد بود اما فضا برای کارآفرینان جوانان مساعد نخواهد بود.

پ.ن. ۲ بانک جهانی هر ساله گزارش‌هایی منتشر می‌کند که فضای کسب و کار در کشورهای مختلف را با ده شاخص اندازه می‌گیرد. مرکز تحقیقات مجلس هم گزارشی را از سال پیش منتشر کرده که امیدوارم این کار هر ساله ادامه داشته باشد.

به جرم ثروتمند بودن (یادداشت مهمان)

آن چه که در ادامه آمده نگاه سرکار خانم مینا والی همسر من در مورد خبر انتشار پولدارترین زن ایران و حاشیه‌های آن است. مینا والی مدرس رسمی کارآفرینی وزارت کار است و به زودی هم وب سایت کارآفرینی زنان را راه می‌اندازد.

به جرم ثروتمند بودن

مینا والی

مصاحبه‌ای [۱]می‌خواندم با خانم فاطمه مقیمی، کارآفرین و مدیر عامل شرکت حمل ونقل بین‌المللی و کشتیرانی سدیدبار که چند نکته این مصاحبه و کامنت‌های پشت بند آن برایم جالب بود. ماجرا از این قرار است که سایت عصر ایران[۲] لیستی از میلیاردرهای ایرانی منتشر کرده که تنها زن آن لیست سی نفره، خانم مقیمی است. یک خبرنگاری هم رفته بود سراغ این خانم و به عنوان ثروتمندترین زن ایرانی با ایشان مصاحبه کرده بود. خانم مقیمی این رتبه‌بندی را دقیق نمی‌دانست و اذعان می‌کرد که ثروتمندتر از من خیلی بیشتر هستند و از طرفی خبرنگار تلاش می‌کرد که این خانم اعتراف کند که ثروتمندترین زن ایرانی است و کل مصاحبه این احساس به آدم دست می‌داد که فاطمه مقیمی جرمی مرتکب شده و حالا باید به جرمش اعتراف کند.

نکته دوم دردسرهایی بود که مقیمی بعد از اعلام این لیست برایش پیش آمده بود یکسری از دوستانش کاملا با او قطع رابطه کردند و تعدادی افراد آشنا و غریبه‌ درخواست کمک مالی از او کرده بودند. مقیمی می‌گفت من طبیعتا نمی‌توانم به همه این آدم‌ها کمک کنم گرچه فعالیت‌های خیرخواهانه زیادی دارم.

نکته سوم کامنت‌های این مصاحبه است. تعدادی از خواننده‌ها با اینکه مقیمی درباره کمک نکردنش به تماس‌ها صحبت کرده بود درخواست کمک کرده بودند تو این مایه ها که من زنی ۲۶ ساله‌ام و مطلقه خواهش می‌کنم به من کمک کنید یا اینکه مردی نوشته بود که بیماری قلبی دارد و زن باردارش هم توی تهران آواره است و می‌خواست به او کمک شود. تعداد دیگری از خواننده‌ها هم شروع کرده بودند به ناسزا گفتن به این خانم کارآفرین که شما خون مردم را توی شیشه کرده‌اید و با پول و زحمت فقرا به این ثروت رسیدید یا اینکه این ثروتمندها همه آدم‌های خسیسی هستند و به کسی کمک نمی‌کنند.

نمی‌دانم این لیست چقدر دقیق است ولی چیزی که من از این مصاحبه گرفتم این بود که:

۱-ما مردم ایران ثروت را چیز بدی می‌دانیم همان طور که خود مقیمی می‌گفت توی ایران مردم به ندرت عدد درستی از درآمدشان به دیگران می‌گویند که مبادا انگ ثروتمند بودن به آنها بزنند. ما همه دوست داریم ثروتمند بشویم ولی ثروتمندها را دوست نداریم.

۲-به این نتیجه رسیدم که همه ملت ایران فقط و فقط در راه رضای خدا و خدمت به خلق و آرمان‌های مقدس کار می‌کنند. کمتر کسی را می‌بینم که که بگوید برای پول زحمت می‌کشد و هدفش از کار کردن پولدار شدن است.

۳-    پول‌دار شدن در ایران دردسر دارد. شما پولداری و همه بهتان فحش می‌دهند و نفرینتان می‌کنند و بعد همان آدم‌ها از شما انتظار کمک بلاعوض دارند.

۴-    ما قدر ثروتمندهایمان، دقیق‌تر بگویم کارآفرینانمان را نمی‌دانیم. انگار فراموش کرده‌ایم که اگر همین کارآفرینان نبودند چقدر آمار بیکاری بالاتر می‌رفت.

گرچه به درست بودن فهرست شک دارم اما از یک چنین کارهایی به شدت استقبال می‌کنم شاید روزی ما هم به ندای درونی قلبمان گوش دادیم و ثروتمند بودن را یک ارزش و کارآفرینان را یک سرمایه دانستیم.


[۱] http://zanefarda.ir/1389/05/%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D9%85%D9%82%D9%8A%D9%85%D9%8A-%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C/

[۲]http://www.asriran.com/fa/news/114839